لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد؛ بخش سیزده

در ادامه گفتارهای پیشین، پست حاضر، بخش سیزدهم و آخرین قسمت از مکتوبات لایارد و مشخصاً سفرنامه‌اش می‌باشد که بخش عمده‌ای از آن مربوط به حکومت محمدتقی‌خان چهارلنگ بختیاری است؛ به هر روی چنانکه قبلاً گفته شد با توجه بدینکه لایارد در مقطعی از زمان به رهبری بختیاری نزدیک شده بود بنابراین می‌توانست آگاهی درخوری را از اصالت و هویت جامعه لر، مخصوصاً بختیاری فراهم کند، مراجعه به داده‌های او می‌تواند در راستای شناخت از هویت و اصالت، یاری‌رسان باشد.

به هر عنوان ضمن یادآوری این نکته که تاریخ و سیاست دو عنصر از عناصر مهّم هویتی جوامع بشری از جمله مردم لر می‌باشند، ابتدا مطالعه پست‌های دوازده‌گانه قبلی از سلسله گفتارهای لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد توصیه می‌شود تا مخاطبین گرامی در جریان روند سفر لایارد و اتفاقات صورت گرفته قرار گیرند؛ همچنین زیبنده است پیش از ورود به اصل مبحث به نکات زیر عنایت داشت:

  • الف) تاریخ، جغرافیا و سرگذشت سیاسی اجتماعی مناطق لرنشین از جمله بختیاری را بایستی در گذر زمان و فراز و فرودهایی که داشته‌اند نگریست؛ بر همین اساس بررسی جامع و مانع، نیازمند بررسی آثار و مکتوبات نویسندگان مختلف می‌باشد؛ به واقع باب پژوهش همواره باز است.
  • ب) بر مبنای بند (الف) بایستی به دو نکته اشاره کرد: نخست اینکه در این سلسله گفتارها، به قسمتی مشخص از تاریخ و سیاست بختیاری یعنی حکومت محمدتقی‌خان چهارلنگ بختیاری در زمان قاجاریه پرداخته می‌شود و بررسی سایر دوره‌ها نیازمند پست‌های جداگانه است؛ دوم اینکه تمرکز اطلاعات ارائه شده در این گفتار مربوط به همان بازه زمانی حضور لایارد در کشور می‌باشد و شناخت سایر دوره‌های زمانی نیازمند گفتار‌های مجزا است.
  • ج) سزاوار است فارغ از هرگونه تعصب قومی – ملی عنایت داشت سیاست یک علم است که در دانشگاه‌های دنیا تدریس می‌شود؛ اساس سیاست را «کسب قدرت» و «منافع ملی» گفته‌اند، بنابراین می‌بایست اقدامات گذشته تا به حال قدرت‌های بزرگ همچون روسیه و بریتانیا را در همین راستا نگریست. در واقع برازنده است برای ساختن آینده‌ای روشن، بیش از آنکه به نقد اقدامات دیگر کشورها (که در جهت تأمین منافع ملی شان بوده) بیافکنیم، نگاهی نقادانه به خویشتن داشته باشیم.
  • د) بارها گفته شد در گذر قرن‌ها نظام سیاسی و در رأس آن رهبران لر از ستون‌های مهّم هویت جامعه لر بوده‌اند. دقیقاً به همین خاطر است که پس از سلسله شاهان لر (اتابکان)، مردم لر همبستگی، اتحاد و آسایش پیش از آن را بازنیافتند هرچند که سیستم رهبری مردم لر چون امیران، والیان و خوانین لر با همراهی دلاوران و سلحشوران (شمشیرزنان و تفنگچیان) تا حدودی توانستند انسجام و هویت جمعی لرها را در گذر حوادث زمانه حفظ کنند امّا در هر صورت جامعه لر دچار تفرقه و چنددستگی گشته بود تا آنکه سرانجام فقر در زمان حکومت قاجارها گریبانگیر آنان شد؛ مضاف بر این با سرکار آمدن حکومت رضاشاه پهلوی، برخورد خشن با ایلات و طوایف لر، کشته شدن رهبران، دلاوران و سلحشوران به وقوع پیوست. امری که سرانجام با تحولات صورت گرفته در دهه چهل خورشیدی باعث شد مردم لر سازمان سیاسی خویش را به کل از دست دهند تا بیش از پیش به ورطه‌ای از مشکلات عجیب و غریب خانمانسوز از فقر، تحقیر، تبعیض، محرومیت فزاینده گرفته تا انکار بدیهی‌ترین اصالت‌ها همچون مسئله تعیین اینکه کدام دهه (اولاد/هوز)، تیره و یا طایفه جزو کدام ایل، طایفه و یا تیره بوده است، گرفتار آیند.
  • هـ) بایستی عنایت داشت عموم سران و رؤسای ایلات و طوایف لر از جمله بختیاری علی‌رغم فراز و فرودها، کمی و کاستی‌ها، اختلاف‌نظرها، سلایق متفاوت و حتّی چنددستگی‌هایی که داشته‌اند، جملگی توان خویش را مصروف در راه حفظ موجودیت، ثبات و گسترش تبار خویش می‌کرده‌اند؛ عملکرد محمدتقی‌خان و رقبایش همچون علیرضاخان را هم در همین راستا می‌توان مورد توجه قرار داد. به هر تقدیر تاریخ بستری برای سرمشق قرار دادن نقاط قوت و عبرت از گوشه‌های منفی آن برای نسل امروز است.
  • و) اگرچه مطالب مطرح شده، توسط لایارد مأمور کارکشته انگلیسی و طی چند سال بازدید میدانی از منطقه تهیه گشته، اهمیت بالایی را به دست می‌دهد امّا بازهم بر خواننده است تا ضمن پرهیز از پیش‌داوری، با دقت نقاط قوت و حتی کمی و کاستی‌های احتمالی را دریابد؛ چنین منطق و روشی می‌تواند رواج دهنده فرهنگ تحقیق، گفتگو و تبادل‌نظر در جهت شناخت از هویت و اصالت‌ها و همچنین آگاهی‌بخشی از گذشته در راستای ساختن آینده‌ای بهتر باشد.
  • ز) همانگونه که قبلاً گفته شد خان چهارلنگ بخش قابل‌توجهی از بختیاری و دیگر ایلات و عشایر منطقه را با خود همراه کرده و توانسته بود جایگاه شاخصی در سطح مملکت به دست آورده، طبعاً نگاه مقامات حکومت قاجار و حتّی قدرت‌های جهانی چون امپراطوری بریتانیا را به خود جلب نماید؛ بر همین مبنا است که می‌توان نزدیک شدن لایارد مأمور انگلیسی به خان بختیاری را درک نمود.
  • ح) در راستای بند (ز) و به عنوان نکته پایانی و مهّم‌ترین آنها، ۲ درس مهّم از حکومت محمدتقی‌خان می‌توان گرفت که شایسته است جامعه لر بدان عنایت لازم را داشته باشد: نخست اهمیّت «کسب قدرت سیاسی» و دوم «لزوم اتحاد و همبستگی در جهت افزایش قدرت سیاسی».
  • ط) اساس گفتار حاضر بر نسخه ترجمه شده توسط شادروان مهراب امیری استوار گشته که البته تلاش گشت تا حتی‌الامکان با نسخه انگلیسی کتاب نیز مطابقت داده شود. این نکته از آن جهت خاطرنشان گردیده که استناد به منبع زبان اصلی، دارای اولویت دست اول در استنادات است.
  • ی) به عنوان نکته‌ی پایانی این بخش که در خلال متن گفتار نیز بدان اشاراتی خواهد شد می‌بایست عنایت داشت لایارد اصولاً دیدگاه انتقادی رک و صریحی نسبت به عموم ایرانیان از جمله لرها دارد؛ در این بین تقریباً چهارلنگ‌های بختیاری (سه سال مهمان آنها بود)، تا حدودی از تیغ انتقاد تند و تیز او به دور بوده‌اند.

باری، چنانکه گفته شد، در ادامه‌ی گفتار پیشین که شامل بخش دوازدهم از سفرنامه سر اوستن هنری لایارد، دیپلمات خبره امپراطوری بریتانیا بود، در مجال حاضر و گفتار بعدی سعی می‌شود به واپسین قسمت سفرنامه او به ویژه مدتی که در جوار محمدتقی‌خان بود نگریسته شود؛ در سیزدهمین بخش از سفرنامه لایارد چنین آمده است:

بخش سیزدهم:

در سیزدهمین بخش از کتاب، لایارد که از نو به خوزستان باز می‌گردد و تلاش دارد تا قابلیت کشتیرانی کارون را بررسی کند، مطالب گوناگونی از جمله در خصوص چشم‌پوشی از سفر به هند، کارون‌پیمایی، به گل نشستن کشتی بریتانیایی حامل لایارد، بازدید مجدد با محمدتقی‌خان و سرنوشت خانواده‌اش، آرامگاه و شخصیت حضرت دانیال نبی، ویرانه‌های شوش، پیوستن به سواران فیلی، عبور از رودخانه کرخه، ملاقات با لرهای فیلی، دیدار والی فیلی و توشمال‌هایش از جمله رئیس سگوندها و در نهایت حرکت در مسیر بغداد و اتفاقات آن بیان می‌کند؛ لایارد می‌نویسد:

هنگام رسیدن به بغداد، نامه‌هایی از خانه یافتم که در انتظارم بود. این نامه‌ها مرا واداشت تا از ایده رفتن به هند از طریق افغانستان دست بکشم و تصمیم به بازگشت به انگلستان بگیرم. اما مایل بودم پیش از ترک بغداد، این حقیقت را که با مشاهدات شخصی به آن اطمینان یافته بودم به اثبات برسانم که رود کارون تا شوشتر برای کشتی‌های بخاری (که شرکت هند شرقی در آن زمان در دجله و فرات نگاه داشته بود) قابل کشتیرانی است و می‌تواند در آینده به کانالی مهم برای توسعه تجارت بریتانیا تبدیل شود.

امکان‌پذیری کشتیرانی در کارون تا اهواز با کشتی‌های بخار، پیش‌تر توسط ستوان «سلبی» با کشتی «نیتوکریس»(Nitocris) و پیش از او (در سال ۱۸۳۶) با کشتی بخاری به همان اندازه، توسط سرگرد «استکورت» (افسری که در هیئت اعزامی سرهنگ چسنی به فرات خدمت می‌کرد) به اثبات رسیده بود. اما در آن نقطه (اهواز)، چهار برآمدگی صخره‌ای به نظر مانع از پیشروی بیشتر در رودخانه می‌شد. این صخره‌ها با بنایی سنگی و عظیم به هم متصل شده بودند تا «بندی» (سد) برای بالا آوردن آب جهت مصارف آبیاری ساخته شود. با گذشت زمان، کارون راه خود را در بیش از یک نقطه از میان این بند باز کرده بود. بررسی‌ای که انجام داده بودم مرا به این باور رسانده بود که یک کشتی بخار به اندازه «نیتوکریس» می‌تواند با ایمنی از آن عبور کند، هرچند جریان آب در شکاف‌ها، تندآب‌هایی (راپید) ایجاد کرده بود. علاوه بر این، متقاعد شده بودم که با چنین شناوری می‌توان هم از طریق کارون و هم از طریق آب‌گرگر به شوشتر رسید.

سرهنگ تیلور، نماینده بریتانیا، با پیشنهاد من مبنی بر تلاش برای رسیدن به شوشتر صمیمانه موافقت کرد و ستوان سلبی نیز مایل بود این آزمایش را به انجام برساند. قرار شد من او را همراهی کنم و سید ابوالحسن را نیز با خود بیاورم؛ چرا که نفوذ او در آن شهر و دیگر نقاط خوزستان به عنوان یک «سید» و همچنین آشنایی‌اش با منطقه، به احتمال زیاد برای ما بسیار مفید واقع می‌شد. دانش دکتر راس درباره اعراب و زبان آن‌ها، تدبیر و خلق‌و‌خوی ستودنی‌اش در برخورد با آن‌ها و جایگاهش به عنوان یک «حکیم» یا پزشک، او را به عضوی بسیار ارزشمند برای گروه ما بدل می‌کرد.

توضیح: در سیاست بین‌الملل، «حفظ هژمونی» یک قدرت بزرگ مانند بریتانیای آن زمان، صرفاً با اقدامات مقطعی امکان‌پذیر نوبده و نیست، نیازمند «افق دید بلندمدت» یعنی برنامه‌ریزی، انتخاب راهبردها و تربیت نیروی‌انسانی برای دهه‌های آینده است؛ در همین راستا می‌توان نیروی‌انسانی را بزرگترین سرمایه عملیاتی قدرت‌های بزرگ در سرزمین‌های دوردست دانست. مثلاً:

  • یک) انتخاب سید ابوالحسن به دلیل نفوذ محلی و آشنایی‌اش با منطقه، نشان می‌دهد که شناخت شبکه‌های اجتماعی و پایگاه نفوذ محلی برای قدرت‌های بزرگ اهمیت بالایی داشته است.
  • دو) شخصیت دکتر راس که لایارد سه ویژگی را درباره او برجسته می‌کند یعنی شناخت اعراب و زبان‌شان، توانایی تعامل با آنان و جایگاه اجتماعی او به‌عنوان پزشک، نمونه دیگری از اهمیت تربیت و به‌کارگیری نیروهایی با دانش و مهارت‌های متناسب با محیط محلی است.

لایارد در ادامه می‌نویسد: ما در اواخر فوریه با کشتی «آسیریا» [آشور] (شناوری هم‌اندازه با «نیتوکریس» بود) بغداد را ترک کردیم و در اوایل مارس وارد کارون شدیم. محمره [خرمشهر] را در همان وضعیت متروکه‌ای یافتیم که در پاییز گذشته مشاهده کرده بودیم. شیخ ثامر همچنان در خاک عثمانی متواری بود. قبایل کعب، بدون نفوذ و اقتدار او برای مهارشان، با یکدیگر در جنگ بودند. منطقه (country) در همه جا دچار بی‌نظمی بود و دسته‌های سرگردان اعراب در هر سو مشغول غارت و ویرانگری بودند. مطلع شدیم که «معتمد»، پس از آنکه تا حد ممکن تمام دارایی ایالت را دوشیده و ساکنانش را (به تعبیر اعراب) کاملاً عریان رها کرده، دریافته بود که دیگر چیزی از آن‌ها به دست نمی‌آید، در راه بازگشت به اصفهان است و پیش‌تر شوشتر را با لشکریانش ترک کرده بود. بنابراین، دلیلی نداشتیم نگران ایجاد موانع در راه صعودمان از کارون باشیم. اگر هنوز در خوزستان بود، دشمنی‌اش با انگلیسی‌ها احتمالاً او را وامی‌داشت تا ورود ما به رودخانه را ممنوع کند. در آن صورت، نمی‌توانستیم بدون پذیرفتن خطر ایجاد پیچیدگی‌های سیاسی میان دولت‌های انگلیس و ایران (English and Persian Governments)، بر تلاش خود پافشاری کنیم.

شرایط مساعد دیگر برای عملیات ما، طغیان غیرمعمول کارون به سبب بارش‌های کوه‌های لرستان (Luristan mountains) بود. علیرغم افزایش قدرت جریان آب در پی این طغیان، در رسیدن به اهواز با دشواری روبرو نشدیم. جنگل‌های حاشیه رودخانه سوخت فراوانی برای ما فراهم می‌کرد. در اهواز، رودخانه خروشان از روی سد و پشته‌های سنگی می‌گذشت و در پایین‌دست، گرداب‌ها و جریان‌های چرخنده‌ی جوشانی ایجاد می‌کرد. به نظر می‌رسید هرگونه پیشروی بیشتر منتفی باشد.

ستوان سلبی پس از بررسی دقیق یکی از شکاف‌های سد به عرض حدود چهل یارد [تقریباً ۳۶ متر]، بر این باور بود که علیرغم ظاهر هولناک تندآب، کشتی آشور می‌تواند بر آن غلبه کند. از این رو مصمم شد تلاش کند کشتی را با نیروی بخار از میان آن عبور دهد. او دو بار موفق شد کشتی را تا دهانه شکاف بالا ببرد، اما هر بار کشتی در مسیرش متوقف شد و با فشار جریان آب کاملاً دور خود چرخید. سپس تصمیم گرفت قدرت توأمان بخار و یک طناب قطور (هاوزر) را که از کشتی به ساحل بسته شده بود، امتحان کند.

هنگامی که تمام آماده‌سازی‌ها کامل شد، دستور کارکرد موتورها با حداکثر سرعت و کشیدن طناب توسط خدمه صادر گشت. وقتی «آشور» به دهانه شکاف رسید و قدرت آب‌های خروشان را لمس کرد، گویی فلج شده بود و از سینه تا پاشنه می‌لرزید. به کمک طناب، سینه کشتی مستقیماً در برابر جریان آب نگاه داشته شد. آن لحظه، زمان اضطراب و هیجانی وصف‌ناپذیر بود؛ چرا که اگر حادثه‌ای رخ می‌داد، مثلاً طناب پاره می‌شد، کشتی در خطر جدی کوبیده شدن به صخره‌های پایین سد و متلاشی شدن قرار می‌گرفت. من روی یکی از محفظه‌های چرخ پدالی ایستاده بودم و با حبس کردن نفس، کشتی را تماشا می‌کردم. برای لحظاتی، کشتی بی‌حرکت ماند، گویی برای پیروزی در حال تقلا بود. سپس اندکی رو به جلو حرکت کرد، گویی در این نبرد برتری یافته است. مردان فریادی از ته دل سر دادند و تلاش خود را دوچندان کردند. اکنون به نظر می‌رسید کشتی آشور بر دشواری‌ها غلبه کرده است؛ او به آرامی پیش رفت تا آنکه وارد آب‌های آرام بالای سد شد. دیگر برآمدگی‌های سنگی مانع جدی‌ای نبودند و ما بدون دردسر با نیروی بخار از آن‌ها عبور کردیم.

در بالای اهواز، کارون از بستر خود سرریز کرده و زمین‌های اطراف تا مسافتی غرق در آب بودند. جریان آب در میانه رودخانه بسیار قوی بود و در نتیجه، پیشروی ما به کندی صورت می‌گرفت. افزون بر این، «آشور» مدام به گِل می‌نشست؛ چرا که راهنمایی (پایلوت) در کشتی نداشتیم تا ما را از پیچ‌و‌خم‌های کانال (رودخانه) عبور دهد، اما کشتی هر بار به زودی دوباره شناور می‌شد.

دو روز پس از گذشتن از اهواز، به «بند قیر» رسیدیم؛ جایی که کارون، آب‌گرگر و رودخانه دزفول به هم می‌پیوندند. این رودها پس از الحاق، تا مسافت قابل‌توجهی در سه جریان یا نوار موازی و متمایز جاری بودند که هر یک بر اساس خاکی که از آن گذشته بودند، رنگ متفاوتی داشتند و جلوه‌ای بسیار عجیب پدید می‌آوردند. آب کارون که نوار مرکزی را تشکیل می‌داد، به رنگ قرمز کدر بود؛ آب‌گرگر، سفید شیری؛ و رودخانه دزفول به دلیل خاک آبرفتی غنی‌ای که با خود می‌آورد، تقریباً سیاه به نظر می‌رسید.

وصف زیبایی دشت‌های حاصلخیزی که توسط این رودها آبیاری می‌شوند، در فصل بهار دشوار است. هنگامی که ما از میان آن‌ها می‌گذشتیم، پوشیده از انبوه‌ترین رستنی‌ها بودند و با گل‌هایی با درخشان‌ترین رنگ‌ها منقوش شده بودند که در میان آن‌ها، شقایق‌های سرخ و نرگس‌های خوش‌بو خودنمایی می‌کردند. علف‌ها چنان بلند بودند که به شکم اسب می‌رسیدند. در همه جهات می‌توانستیم گله‌های گوسفند و رمه‌های گاو، گاومیش و شتر و سیاه چادرهای صاحبان عرب آن‌ها را ببینیم. این صحنه دلپذیر به زودی تغییر می‌کرد؛ سبزه و گل که گویی با آغاز باران‌های بهاری در یک شب می‌رویند، تحت تابش سوزان خورشید در یک روز ناپدید می‌شوند و دشت‌ها به بیابانی خشک بدل می‌گردند.

توضیح: می‌توان گفت لایارد در اینجا فقط زیبایی و حاصلخیزی خوزستان را توصیف نکرده بلکه رابطه «بالادست ـ پایین‌دست» را هم ثبت می‌کند؛ تصویری از یک وابستگی اکولوژیک میان کوه‌های لر و جلگه خوزستان. او از یک سو رودهایی را دیده که دشت‌های خوزستان را آبیاری می‌کنند و از سوی دیگر حاصلخیزی و رونق فوق‌العاده این دشت‌ها را توصیف می‌کند. بنابراین، کوه‌های لر صرفاً یک منطقه مرتفع در کنار خوزستان نیست بلکه بخش بالادستی است که حیات و رونق جلگه به آن وابسته است. ناگفته نماند این اهمیت هنوز هم پابرجاست به گونه‌ای که آن پیوند نه تنها به خوزستان محدود نمی‌شود بلکه بخش‌های دیگری از فلات ایران نیز از منابع آب «سرزمین لر» بهره می‌برند. انتقال آب از سرزمین بختیاری بوسیله طرح‌هایی مانند کوهرنگ و قمرود، خود نشان‌دهنده ارزش راهبردی منابع آب این کوه‌ها هستند؛ طرح‌هایی که در دهه‌های اخیر نیز با انتقادها و نگرانی‌های جدی فعالان محیط‌زیست درباره پیامدهای انتقال بین‌حوضه‌ای آب همراه بوده‌اند. این توضیح نه صرفاً به‌عنوان اثبات یک ادعای تاریخی درباره بهره‌برداری یا حق سیاسی لرها بر آب، بلکه شاهدی برای اهمیت جغرافیایی و زیست‌محیطی سرزمین لر است. حال پرسش اینست که در صد سال اخیر که منابع خدادادی نفت و گاز کشف شده، کشور صاحب درآمد بالایی گشته، آیا توجه لازم به مناطق لرنشین صورت گرفته است؟ از نگاه این پایگاه، خیر!

به هر تقدیر لایارد سپس ذکر می‌کند: ستوان سلبی مصمم شد در وهله اول، صعود از شاخه اصلی کارون را بیازماید. او برای پرهیز از فشار جریان در میانه رودخانه، «آشور» را در آب‌های آرام‌ترِ خارج از بستر اصلی (جایی که رود از کرانه‌های طبیعی‌اش سرریز کرده بود) نگاه داشت. این اقدامی مخاطره‌آمیز بود. در نتیجه، کشتی چندین بار به گل نشست اما با کمک لنگرها و سایر تجهیزات رها شد. سرانجام هنگام عصر، وقتی در حدود هفت مایلی [تقریباً ۱۱ کیلومتری] شوشتر بودیم، خود را در فاصله‌ای از بستر واقعی رودخانه، زمین‌گیر یافتیم. از آنجا که اولین تلاش برای کشیدن کشتی به آب‌های عمیق‌تر موفقیت‌آمیز نبود و خدمه از کار روزانه به شدت فرسوده شده بودند (چرا که زیر آفتابی داغ، مدام در عرشه و ساحل مشغول عملیات‌های مشابه بودند) ستوان سلبی دستور توقف کار در شب را صادر کرد تا کار را صبح روز بعد، با روشن شدن هوا، از سر بگیرد.

با آگاهی از سرعتِ بالا و پایین رفتن سطح آب رودخانه‌های خوزستان، به‌شدت با این تصمیم مخالفت کردم و دکتر راس نیز از من حمایت کرد؛ اما ستوان سلبی افسری با طبعی تا حدی تند و آتشین‌مزاج بود؛ او با خشم پاسخ داد که با کشتی خودش هر طور بخواهد رفتار می‌کند، حقّی که من منکر آن نشدم. اما آنچه پیش‌بینی کرده بودم رخ داد؛ سطح آب کارون در طول شب چنان به سرعت کاهش یافت که وقتی صبح دمید، خود را در خشکی و در فاصله‌ای قابل‌توجه از رودخانه یافتیم.

وضعیت خوشایندی نبود. مقامات ایرانی و مردم شوشتر از آمدن ما مطلع نشده بودند و نمی‌توانستیم اطمینان داشته باشیم که با ما خصمانه رفتار نخواهند کرد. افزون بر این، دسته‌های غارتگر عرب در منطقه سرگردان بودند. ما خود را در وضعیتی کاملاً بی‌پناه یافتیم. به نظرم رسید بهترین نقشه این است که بلافاصله با سران و بزرگان اصلی شهر ارتباط برقرار کنیم، آن‌ها را از ورود کشتی مطلع سازیم و چنان وانمود کنیم که به گِل نشستن آن بیش از آنکه نتیجه یک حادثه باشد، عمدی بوده است؛ و بدین ترتیب بکوشیم کمک دوستانه‌ی آن‌ها را در این دشواری‌ها جلب کنیم. از آنجا که تعدادی از اعراب دور کشتی جمع شده بودند و چادرهایشان در همان نزدیکی بود، موفق شدم دو اسب کرایه کنم و همراه با سید ابوالحسن، با تاخت به شوشتر رفتم.

یکسره به دیوان‌خانه‌ی میزبان سابقم، میرزا سلطان‌علی‌خان رفتم. اگرچه اول صبح بود، اما آنجا از مهمان پر بود. آن‌ها هنوز خبر رسیدن کشتی بخار را نشنیده بودند. من آن‌ها را باخبر کردم و از جانب فرمانده کشتی دعوتشان کردم که از آن بازدید کنند. برایشان توضیح دادم که هدف ما از صعود از رودخانه، تقویت روابط حسنه با مردم خوزستان به منظور برقراری تجارتی سودمند است؛ و استقبال گرمی که پیش‌تر در شهرشان از من شده بود و تمایل سادات و بزرگان برای گسترش بازرگانی و احیای رونق دیرینِ شهر، مرا ترغیب کرده بود که باور کنم آن‌ها از ورود یک کشتی انگلیسی استقبال خواهند کرد. بنابراین به آن‌ها پیشنهاد دادم در بازگشت به کشتی «آشور» مرا همراهی کنند و اطمینان دادم که با احترامی درخور پذیرفته خواهند شد.

سید ابوالحسن در این وضعیت بحرانی که در آن گرفتار شده بودیم، فوق‌العاده مفید واقع شد. او که به شدت تحت تأثیر مهربانی و مهمان‌نوازی سرهنگ تیلور، دیگر مقیمان بریتانیایی در بغداد و کارکنان کشتی «آشور» قرار گرفته بود، گفته‌های مرا با گرمی بسیار تأیید کرد. او اضافه کرد که حتی از جانب یک بازرگان بریتانیایی مأموریت یافته تا برای آزمایش، محموله‌ای از پشم و دیگر محصولات منطقه را به حساب این آقا به بصره ارسال کند. وی سخنانش را با توصیف شگفتی‌های کشتی بخار (ماشین‌آلات، خدمه و تسلیحات آن) به پایان برد و همشهریانش را ترغیب کرد که دعوت فرمانده کشتی را بپذیرند.

از آنجا که سید ابوالحسن نزد اهالی شوشتر بسیار محترم بود و به واسطه شخصیت والای خود نفوذ زیادی در شهر داشت، توصیه‌اش پذیرفته شد. میرزا سلطان‌علی‌خان و دوستانش دستور دادند مادیان‌هایشان را زین کنند و پیکی به دیگر بزرگان شهر فرستاده شد تا خبر دهد که ما عازم بازدید از کشتی انگلیسی هستیم و از آن‌ها نیز دعوت شد که به ما بپیوندند.

آن‌ها به زودی همراه با ملازمانشان در دروازه شهر گرد آمدند و همگی با هم به سوی کشتی به‌گِل‌نشسته راندیم. ستوان سلبی با دیدن چنین گروه بزرگی از سواران که نزدیک می‌شدند، و با این فرض که من همان‌گونه که قول داده بودم برخی از ساکنان اصلی شوشتر را برای بازدید از او و کشتی‌اش آورده‌ام، آماده شد تا با تمام تشریفات از آن‌ها استقبال کند. تفنگداران دریایی و خدمه مانند زمان سان و رژه صف کشیدند و او و دکتر راس، هر دو با لباس رسمی، برای استقبال از بازدیدکنندگان پیش آمدند. ما برای آن‌ها توضیح دادیم که به دلیل به‌گِل‌نشستن کشتی، شلیک توپ خوشامدگویی (سلام) میسر نیست، اما امیدواریم در فرصتی دیگر چنین کنیم. سپس آن‌ها را به بخش‌های مختلف کشتی بردند، ماشین‌آلات را نشانشان دادند و با قهوه و شیرینی پذیرایی کردند. آن‌ها در حالی که از این استقبال بسیار راضی بودند، به شوشتر بازگشتند و قول دادند هرگونه کمکی که برای انتقال «آشور» به بستر رودخانه نیاز داشته باشیم، فراهم کنند.

شناور کردن دوباره‌ی کشتی، کار آسانی نبود. نخستین ملاحظه‌ی ما این بود که کشتی را در وضعیتی تدافعی قرار دهیم تا در صورت حمله‌ی راهزنان عرب برای غارت، یا اقدام مقامات ایرانی برای تصرف آن، آماده باشد؛ هرچند وقوع مورد دوم بعید به نظر می‌رسید، زیرا معتمد به همراه سپاهیانش در راه اصفهان بود و هیچ نیرویی در خوزستان باقی نگذاشته بود. با این هدف، ستوان سلبی توپ‌های کشتی را پیاده کرد و آن‌ها را بر روی خاک‌ریزهایی قرار داد که توسط خدمه و با کمک تعدادی از اعراب که استخدام کرده بودیم، شتاب‌زده در اطراف کشتی برپا شده بود. این استحکامات فی‌البداهه، به همراه تفنگداران دریایی و بخش انگلیسی خدمه، برای دفاع (دست‌کم در برابر اعرابی که تنها به شمشیر و نیزه مسلح بودند) کاملاً کفایت می‌کرد.

با این حال، جدی‌ترین مسئله این بود که چگونه کشتی را به رودخانه بازگردانیم؟ ستوان سلبی امیدوار بود که طغیان دیگری رخ دهد و کشتی به زودی خودبه‌خود شناور شود. تمام تلاش‌هایی که برای جابه‌جایی آن صورت گرفته بود به شکست انجامید، هرچند خوانین شوشتر تنه‌های درخت نخل را برای استفاده به عنوان غلتک (رولر) در اختیار ما قرار داده بودند و از پذیرفتن هرگونه وجهی در قبال آن‌ها خودداری کردند. نشانه‌هایی که در رودخانه قرار داده بودیم و با نگرانی و دلهره آن‌ها را زیر نظر داشتیم، نشان می‌داد که نه تنها سطح آب بالا نمی‌آید، بلکه برعکس، روند فروکش کردن آن ادامه دارد. ما به پایان مارس نزدیک می‌شدیم و در نتیجه به پایان فصل بارندگی در کوهستان‌هایی که سرچشمه‌ی رودهای خوزستان هستند.

ستوان سلبی که بیم داشت اگر «آشور» به سرعت جابه‌جا نشود، ممکن است برای مدتی نامعلوم در همان‌جا بماند، مصمم شد خندق عمیقی حفر کند تا کشتی از طریق آن به جریان اصلی رودخانه هدایت شود. او برای آنکه کشتی تا حد ممکن سبک شود، دستور داد ماشین‌آلات را قطعه‌قطعه کرده و به همراه تمامی تدارکات و ذخایر آن، از کشتی خارج کنند. این عملیات توسط مهندس ارشد که افسری بسیار هوشمند و ماهر بود، با موفقیت به انجام رسید.

خندق تقریباً رو به اتمام بود که در میانه یک شب، رودخانه بدون هیچ اطلاع قبلی، چنان با سرعت شروع به بالا آمدن کرد که بیم آن رفت ماشین‌آلات، تدارکات و آذوقه‌هایی که از کشتی تخلیه شده و در اطراف آن پراکنده بودند، به زیر آب رفته و شاید بخشی از آن‌ها نابود شود. تمام نیروها بلافاصله در تاریکی شب برای انتقال همه‌چیز به داخل کشتی همه دست‌به‌کار شدند. خوش‌شانس بودیم که برای انجام این کار زمان کافی داشتیم. با دمیدن سپیده، کارون دوباره از بستر خود جاری شده بود و «آشور» به زودی بار دیگر شناور گشت و با سرعت به بستر رودخانه منتقل شد.

این طغیان ناگهانی، رویدادی بسیار خوش‌یمن و غیرمنتظره بود که بدون آن، بسیار تردید برانگیز بود که آیا می‌توانستیم در شناور کردن دوباره‌ی کشتی موفق شویم یا خیر؛ چرا که رودخانه چنان با سرعت فروکش کرده بود که به زودی کشاندن «آشور» در امتداد ساحل به پایین، بدون خطر وارد آمدن آسیب جبران‌ناپذیر به آن، بسیار دشوار می‌شد. در وضع موجود، کشتی به هیچ وجه آسیب ندیده بود، زیرا در خاک نرم آبرفتی به گِل نشسته بود.

سوار کردن دوباره‌ی قطعات ماشین‌آلات دو یا سه روز زمان برد. وقتی این کار به پایان رسید، به «بند قیر» بازگشتیم و وارد «آب‌گرگر» شدیم. بعدازظهر برای گذراندن شب لنگر انداختیم و من و ستوان سلبی، طبق عادت معمولمان، برای پیاده‌روی کشتی را ترک کردیم. او یک سگ «تِریِر» به همراه داشت که با ردیابی تشی‌ها (جوجه‌تیغی‌های بزرگ) تا لانه‌هایشان، سرگرم بود. ناگهان سگ شروع به پارس کردن شدیدی کرد. ما به گمان اینکه در تعقیب یکی از آن حیوانات است، به جلو دویدیم. هنوز چند قدمی پیش نرفته بودیم که شیری عظیم‌الجثه با یال سیاه (بزرگترین شیری که در خوزستان دیده بودم) پیش روی ما برخاست. او چنان به ما خیره شد که گویی از این مزاحمت غافلگیر شده است، و سپس رو از ما برگرداند و با شکوه و وقار دور شد. ما بی‌حرکت ماندیم؛ اما سگ تریر در حالی که همچنان عوعو می‌کرد، حیوان را دنبال کرد. می‌ترسیدیم که شیر از این هجوم آزرده شده و به ما که بی‌دفاع و بدون سلاح بودیم حمله کند؛ اما او اعتنایی به ما نکرد و ما تماشایش کردیم تا آنکه بر فراز ساحل آب‌گرگر از نظر ناپدید شد.

به محض آنکه او از نظر ناپدید شد، با بیشترین سرعت ممکن به سمت کشتی که در فاصله چندان دوری از ما نبود، بازگشتیم. با جمع کردن تفنگداران دریایی و تمام کسانی که می‌توانستند از تفنگ استفاده کنند، به جست‌وجوی شیر رفتیم؛ اما تلاشمان برای یافتن او بیهوده بود و با فرا رسیدن شب مجبور شدیم به کشتی برگردیم. صبح روز بعد، در حالی که مسیر رودخانه را بالا می‌رفتیم، به دقت مراقب بودیم، با این تصور که اگر در میان بوته‌زارها پنهان شده باشد ممکن است او را رم دهیم؛ اما دیگر اثری از او ندیدیم.

در فاصله‌ی کمی بیش از یک مایل تا شوشتر، ادامه‌ی صعود از «آب‌گرگر» به واسطه‌ی یک سد سنگی بزرگ متوقف شد. بدین ترتیب ثابت کردیم که این کانال تا فاصله‌ی کوتاهی از شهر، با عمقی بین ۱۲ تا ۱۸ فوت [۳.۵ إلی ۵.۵ متر] (حتی در کم‌آب‌ترین زمان در تابستان و پاییز) قابل کشتیرانی است. این حقیقت که کشتی‌هایی به اندازه‌ی «آشور» می‌توانند از فرات خود را به پای کوه‌هایی برسانند که مسیرهای آن‌ها به اصفهان و قلب ایران منتهی می‌شود، به شکلی رضایت‌بخش اثبات گردید.

کشتی «آشور» برای چندین روز در نزدیکی شهر لنگر انداخت. اهالی در گروه‌های بزرگ برای دیدن ما می‌آمدند و به آن‌ها اجازه داده می‌شد تمام بخش‌های کشتی را بازرسی کنند. هنگامی که آماده حرکت شدیم، از میرزا سلطان‌علی‌خان و رؤسای سادات شوشتر دعوت کردیم تا حرکت کشتی را با نیروی بخار ببینند؛ ما آن‌ها را تا مسافتی در طول آب‌گرگر با خود بردیم و هنگام جدا شدن، همان سلام نظامی (شلیک توپ) را که در نخستین دیدارشان وعده داده بودیم، نثارشان کردیم. آن‌ها از توجهی که به ایشان شده بود بسیار خرسند بودند و ما در حالی از آن‌ها جدا شدیم که امیدوار بودیم نتیجه‌ی مأموریتمان، برقراری روابط تجاری و سیاسی میان انگلستان و ایالت خوزستان باشد که برای هر دو طرف سودمند واقع گردد. من با دوست بسیار خوبم، سید ابوالحسن، که با ما به بغداد بازنمی‌گشت، وداع کردم.

لایارد در پاورقی نوشته است: سال‌ها بعد، زمانی که در دوران شورش (هند)، نزد نماینده سیاسی شرکت هند شرقی در حیدرآباد دکن اقامت داشتم، به من اطلاع دادند که آقایی از بومیان آنجا تمایل به دیدارم دارد. در کمال غافلگیری، ملاقات‌کننده‌ی من کسی نبود جز سید ابوالحسن؛ او از طریقی دریافته بود شخصی که با اوصاف دوست انگلیسی قدیمی‌اش مطابقت دارد، در آن ایالت حضور دارد. هر دو از دیدار دوباره‌ی یکدیگر بسیار مشعوف شدیم. او نزد «سالار جنگ»، وزیر نامدار «نواب»، اقامت داشت که معتقد بودم با وی نسبت دوری هم دارد.

در طول مدت توقفمان در شوشتر، تقریباً تمام وقت خود را در خانه‌ی میرزا سلطان‌علی‌خان سپری کردم و به جمع‌آوری اطلاعات درباره محصولات و توانمندی‌های تجاری ایالت، قیمت‌ها، ابزارهای حمل‌ونقل، مسیرهای تجاری و غیره پرداخته و دانش بیشتری درباره آداب و رسوم مردم کسب نمودم. مهربانی و مهمان‌نوازی‌ای که از این مرد محترم و دیگر بزرگان شهر دیدم، به دشواری می‌توانست از این فراتر رود. آن‌ها تمام اطلاعات و داده‌های مورد نیازم را در اختیارم گذاشتند، از من دعوت کردند تا در خانه‌هایشان زندگی کنم و ضیافت‌های مجللی برای ستوان سلبی، دکتر راس و من ترتیب دادند. در یکی از این موارد، در ضیافتی در «دیوان‌خانه‌ی» میرزا سلطان‌علی‌خان، با یک پلوی عظیم از ما پذیرایی شد که در آن یک گوسفند کامل پخته‌شده، زیر توده‌ای از برنج مخلوط با کشمش، بادام و پسته پنهان شده بود. این پلو با تعدادی چراغ کوچک تزئین شده بود که هر یک از پوست نصف یک نارنج ساخته شده و با کره ذوب‌شده پر گشته بود که فتیله‌های روشن در آن غوطه‌ور بودند. این غذای عجیب بر سینی بزرگی آورده شد که چندین مرد به سختی می‌توانستند آن را بلند کنند.

ملوانان و تفنگداران انگلیسی آزادانه از شهر بازدید می‌کردند. خوشبختانه آن‌ها با وقار رفتار کردند و دچار دردسری نشدند که این شاید تا حدی به این دلیل بود که در آنجا هیچ مسیحی‌ای و در نتیجه هیچ میخانه‌ای وجود نداشت، و نه هیچ وسیله‌ای برای تهیه شراب یا مسکرات. من از سرملوان قدیمی کشتی «آشور»، شخصی به نام آقای لوکاس، پرسیدم که درباره شوشتر چه فکر می‌کند. او پاسخ داد: «خب قربان، جای بدی نیست، اما یک مِیکده هم در آن پیدا نمی‌شود!» (لایارد در پاورقی نوشته است: همین سرملوان در میان انگلیسی‌های مقیم بین‌النهرین به خاطر نوشته‌ای در دفتر وقایع کشتی (Log-book) مشهور بود. یک بار که کشتی «آشور» نزدیکی بصره تحت مراقبت او رها شده بود، یکی از آن تندبادهای شدیدی که گهگاه این بخش از عربستان را در می‌نوردد، برخاست. کشتی در خطر بزرگی قرار گرفت. پس از پایان طوفان، آقای لوکاس واقعه را چنین ثبت کرد: «عناصر باد و آب خروشیدند. به اشک و دعا متوسل شدیم، اما هیچ سودی نداشت. پس لنگر را کشیدیم و از دماغه گذشتیم).

محمدتقی‌خان همچنان در قلعه در زنجیر بود. من اغلب او را می‌دیدم و ستوان سلبی و دکتر راس را نیز به ملاقاتش بردم. هر دوی آن‌ها تحت تأثیر نجابت شخصیت او، دیدگاه‌های روشن‌بینانه‌اش برای بهبود وضع مردمش و شکیبایی‌اش در تحمل مصائب قرار گرفته بودند. او به من گفت که برادرش، علی‌نقی‌خان، موفق شده به تهران برسد و شرح حال او را به عرض شاه رسانده است. او ناامید نبود که به زودی آزاد شده و به قدرت پیشین خود در کوه‌های بختیاری بازگردد.

خاتون‌جان خانم و فرزندانش، و دیگر بانوان خانواده، در همان خانه‌ی مخروبه‌ای بودند که در زمستان، هنگام حضورم در شوشتر، آن‌ها را دیده بودم؛ در همان وضعیت فلاکت‌بار و نکبت‌زده، بدون غذای کافی و تقریباً بدون پوشاک لازم. چندین نفر جان باخته بودند و خواهرش، «خانمی» که زمانی بسیار زیبا بود، ظاهراً در حال احتضار بود. من دکتر راس را برای عیادت بر بالین او بردم و تحت مراقبت‌های او، حالش به سرعت رو به بهبودی بود که دستورات معتمد برای انتقال بانوان به دزفول رسید. من کوشیدم افسر ایرانی را که نگهبان آن‌ها بود متقاعد کنم اجازه دهد خانمی تا زمانی که توان کافی برای تحمل سفر را بازمی‌یابد همان‌جا بماند. او با سنگدلی امتناع کرد و آن دختر بیچاره در میانه راه درگذشت.

مدت کوتاهی پس از بازدید من از شوشتر، محمدتقی‌خان و خانواده و پیروانش توسط معتمد به تهران فرستاده شدند. قصد شاه این بود که رئیس بختیاری را به قتل برساند؛ اما از جانش درگذشتند و او تا زمان مرگش در سال ۱۸۵۱ [سال ۱۲۳۰ خورشیدی]، در زندان و در غل و زنجیر باقی ماند.

حسین‌قلی، پسر او که به عنوان گروگان نگاه داشته شده بود، چهار سال پس از پدرش درگذشت. بعدها به خاتون‌جان خانم و برخی دیگر از اعضای خانواده‌ی خان اجازه داده شد در «فریدن» اقامت کنند؛ روستایی نه چندان دور از اصفهان که زمانی متعلق به محمدتقی‌خان بود.

توضیح: همانگونه که پیشتر در انتهای بخش هشتم و یازدهم از سلسله گفتارهای لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد نیز گفته شد؛ به اعتقادی، سرنوشت بزرگان، رهبران، سلحشوران و افراد با درایت و شایسته‌ در سرگذشت محمدتقی‌خان، خانواده و پیروانش به وضوح نشان می‌دهد که چگونه تفرقه داخلی و عدم یکپارچگی، راه را برای نفوذ دشمن خارجی و شکست نهایی هموار می‌کند؛ به هر تقدیر نکات زیر را می‌توان از گفته‌های لایارد به دست داد:

  • یک: مکتوبه لایارد درباره‌ی مشکلات غم‌انگیز رهبر دلسوز و دوراندیشی چون محمدتقی‌خان، خانواده و پیروانش شاهدی دیگر بر آسیب‌پذیری و سرنوشت دردناک ناشی از فقدان سازمان سیاسی فراگیر چون اتابکان (شاهان) لر بزرگ و همچنین رهبری واحد و مقتدر (اقتدار و احترام) همچون شاهان لر بزرگ است. البته ناگفته نماند این آسیب‌پذیری با ظهور حسینقلی‌خان زراسوند دورکی در مسیر برپا کردن ایلخانی‌گری متحد بختیاری بسیار کمتر شد به نحوی که بختیاری توانست به عنوان شاخص عملکردی، رویدادی برجسته و افتخارآمیز چون فتح طهران (تهران) و نجات مشروطیت را رقم بزند.
  • دو: همین سرنوشت غمبار است که امروز ضرورت بازآفرینی سازماندهی آگاهانه و مستقل سازمان سیاسی متناسب با شرایط و مقتضیات زمانه (با استفاده از خردجمعی و سلاح اندیشه و دانش) را دوچندان می‌کند تا از تکرار این چرخه و هزینه دادن جان و پتانسیل افراد شایسته جلوگیری شود. تاریخ برای درس‌آموزی بوده، سزاوار است ما نسل امروز لر از تاریخ بیاموزیم، بنابراین برازنده است به یاد داشت که هزینه‌ی تفرقه‌ها، نه تنها شکست سیاسی، بلکه از دست دادن والاترین سرمایه اجتماعی یعنی ارزشمندترین و شایسته‌ترین افراد جامعه بوده و البته در حال و آینده هم می‌تواند باشد؛ چراکه روح و جوهره تاریخ در قالب درس‌هایش همواره تکرار می‌شود.

مأمور بریتانیایی همچنین آورده است: ما به «بندِ قیر» بازگشتیم، با این نیت که بخت خود را برای صعود از رودخانه‌ی دزفول که در اینجا به کارون می‌پیوندد، بیازماییم. اما به دلیل توقف طولانی‌مان در شوشتر، فرصت مناسبی را که سیلاب‌های یک ماه پیش فراهم کرده بود، از دست داده بودیم. اکنون سطح آب پایین آمده بود و این رودخانه در تمام فصول عمق کمتری نسبت به کارون و آب‌گرگر دارد. مسیر آن در میان دشت آبرفتی، به شکلی غریب پرپیچ‌وخم است. در یک نقطه، پس از مایل‌ها پیچ‌وتاب خوردن، خود را تنها در چند یاردی بخشی از رودخانه یافتیم که دقیقاً یک ساعت پیش در آن بودیم؛ به طوری که می‌شد دیواره‌ی جداکننده را تقریباً در یک روز حفر کرد و برید. پس از عبور از شکافی در میان صخره‌ها، تا حدود سیزده مایلی دزفول بالا رفتیم. اما شدت جریان و کم‌عمقی رودخانه ما را واداشت تا از تلاش بیشتر برای رسیدن به شهر دست بکشیم و به بند قیر بازگردیم. در نزدیکی آنجا، سه شیر که مزاحمشان شده بودیم، با هم از عرض رودخانه و از کنار کشتی «آشور» شنا کردند. رگبار گلوله‌هایی که از کشتی شلیک شد ظاهراً اثری نداشت، چرا که آن‌ها به سرعت به ساحل مقابل رسیده و در جنگل ناپدید شدند. در مسیر بالا و پایین رفتن از رودخانه‌های خوزستان و بین‌النهرین، شیرها مدام در کناره‌های رود دیده می‌شدند.

ما برای عبور از سد اهواز با دشواری روبرو نشدیم. کشتی «آشور» مانند تیری از چله جسته، از میان شکاف گذشت. تنها خطری که بیم آن می‌رفت این بود که مبادا کشتی به موقع مهار نشود و به صخره‌های بستر رودخانه در آن سوی سد برخورد کند؛ اما کشتی از فرمان سکان اطاعت کرد و ما بدون حادثه از آن‌ها گذشتیم. کارون اکنون به سطح معمول خود بازگشته بود و دیگر آن رودخانه‌ی سرکش و خروشانی نبود که شش هفته پیش یافته بودیم.

ما در اواسط ماه مه به بغداد رسیدیم. در حالی که خود را آماده می‌کردم تا با عبور از صحرای بین‌النهرین به سمت دمشق و سپس انگلستان بازگردم، اخباری از قسطنطنیه رسید مبنی بر اینکه عمدتاً به سبب اقدامات «معتمد» در خوزستان و تهاجم و اشغال قلمرویی که مورد ادعای عثمانی بود، سلطان در آستانه‌ی اعلام جنگ علیه ایران است. سرهنگ تیلور مشتاق بود که سر استراتفورد کنینگ (که بعدها لرد استراتفورد د رِدکلیف شد)، سفیر وقت انگلیس در بابِ عالی، به طور کامل از چند و چون موضوعات مورد اختلاف میان دو قدرت آگاه شود، تا شاید با میانجی‌گری او بتوان از وقوع جنگی که می‌توانست برای منافع بریتانیا در ایالت‌های عربی عثمانی بسیار زیان‌بار باشد، جلوگیری کرد. او از من پرسید که آیا حاضرم به جای رفتن به انگلستان از مسیر بیروت، حامل نامه‌های رسمی برای «سر استراتفورد» باشم و در عین حال، چنانچه او مصلحت را در میانجی‌گری دید، اطلاعات مورد نیازش را شخصاً در اختیار او بگذارم. من بلافاصله پذیرفتم که چنین کنم.

یک «تاتار» یا همان پیک دولتی که از سوی پاشا اعزام شده بود، قصد داشت بغداد را به مقصد قسطنطنیه ترک کند. او موافقت کرد که به من اجازه دهد همراهی‌اش کنم و در طول سفر یک اسب در اختیارم بگذارد. اکنون در ماه ژوئن بودیم و گرمای دشت‌های آشور بسیار طاقت‌فرسا بود؛ اما من به آن و همچنین به خستگی و هرگونه محرومیتی خو گرفته بودم. ما شب و روز با یورتمه و تاخت می‌راندیم تا اینکه در اندکی بیش از پنجاه ساعت، به موصل رسیدیم؛ مسافتی در حدود ۲۵۰ مایل [تقریباً ۴۰۰ کیلومتر]. تاتار به مدت سه روز توسط حاکم موصل که باید گزارش‌های خود را برای «بابِ عالی» آماده می‌کرد، متوقف شد.

من این سه روز را بسیار خوشایند و سودمند در کنار «مسیو بوتا» سپری کردم؛ او که به تازگی به سمت کنسول فرانسه در آنجا منصوب شده بود، در فکر انجام حفاری‌هایی بود که در نهایت به کشف ویرانه‌های آشوری در «خورسباد» منجر شد و نام او را شهره ساخت. ما با هم از تپه‌های بزرگی که روبروی موصل قرار داشتند و گمان می‌رفت محل شهر باستانی نینوا باشند، بازدید کردیم؛ بر فراز یکی از این تپه‌ها مسجد کوچکی قرار دارد که مزار منسوب به یونس نبی در آن واقع شده است. او (بوتا) یک یا دو خندق در بزرگترین این تپه‌ها که به نام «قویونجیک» شناخته می‌شد، حفر کرده بود اما تنها چند آجر کوره پخته و قطعاتی از سنگ مرمر سفید (آلاباستر) با کتیبه‌های میخی کشف کرده بود.

من از دیرباز مشتاق بررسی این ویرانه‌های بزرگ بودم و به آقای استرلینگ، بازرگان انگلیسی، پیشنهاد داده بودم تا بودجه لازم برای حفاری در آن‌ها را تأمین کند؛ چرا که متقاعد شده بودم اشیای باستانی که کشف خواهند شد، به خوبی هزینه‌ها را جبران می‌کنند. با این حال، من پیش از دریافت هرگونه پاسخی به پیشنهادم، بغداد را ترک کرده بودم. اطمینان قلبی از اینکه بقایایی بسیار جذاب و مهم در میان این توده‌های بی‌شکل خاک و آوار پنهان شده است، مرا واداشت تا مسیو بوتا را در کاوش‌هایش تشویق کنم.

چنان‌که اکنون به خوبی روشن شده است، تپه‌ی قویونجیک همان کاخ بزرگ سنخاریب را در دل خود داشت که من چهار سال بعد آن را کشف کردم. مسیو بوتا پس از شنیدن خبر وجود تخته‌سنگ‌های نقش‌برجسته در خورسباد، محل روبروی موصل را رها کرد و تحقیقاتش را به آنجا انتقال داد؛ نتیجه‌ای که مجسمه‌های آشوری در موزه لوور و اثر باشکوه او (که با هزینه دولت فرانسه منتشر شد) به خوبی نشان داده است.

من یک روز پیش از آنکه کشتی بخار عازم بسفر (از سمت طرابوزان) در بندر «سامسون» پهلو بگیرد، به دریای سیاه رسیدم. من همچنان لباس بختیاری بر تن داشتم. برای اینکه هنگام رسیدن به پایتخت عثمانی و حضور در سفارت بریتانیا ظاهر مناسبی داشته باشم، مجبور شدم چند قلم لباس اروپایی از نایب‌کنسول انگلیس قرض بگیرم، چرا که در شهر هیچ لباسی برای خرید پیدا نمی‌شد. با چنین سر و وضعی سوار کشتی شدم و در نهم ژوئیه، بار دیگر خود را در قسطنطنیه یافتم.

توضیح پایانی: در انتهای سلسله گفتارهای لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد، مهم‌ترین پیام‌های آن از نگاه این پایگاه را برای اطلاع نسل امروز لر و حتی ایرانی به سمع و نظر مخاطبین گرامی می‌رساند:

پیام درونی: تفرقه، از دست رفتن انسجام و پیامدهای سیاسی آن؛ و اینکه شکست سیاسی فقط به معنای از دست دادن قدرت نیست، بلکه ممکن است به از دست رفتن یا کنار رفتن نیروهای شایسته و اثرگذار نیز بینجامد.

پیام بیرونی: بریتانیا برای حفظ و گسترش قدرت خود، صرفاً به رهبری سیاسی و توان نظامی متکی نبود؛ افرادی مانند لایارد سال‌های طولانی از زندگی خود را در سرزمین‌های دور، با شناخت زبان، جغرافیا، مردم و ساختارهای محلی سپری می‌کردند. ممکن است با اهداف سیاسی یک قدرت بزرگ موافق نبود، اما نمی‌توان از سازمان‌دهی، طرح‌ریزی نقشه راه و ایضاً انضباط، پشتکار، تحمل دشواری و افق بلندمدت نیروهایش برای تأمین منافع کشورشان غافل شد؛ چنین رویکردی، تحسین‌برانگیز و قابل الگوگیری است.

حسن ختام: در خاتمه مجدداً به یاد می‌آورد با توجه به اینکه ادمین سایت طی بیش از ۱۳ سال راه‌اندازی بهمئی دات کام مطالب متعددی (از جزئیات گرفته تا کلیات) را از خلال گفتگو با مخاطبین گرامی فراگرفته است که در کامل‌تر شدن نوع نگاه و دیدگاه‌هایش بسیار مؤثر و مفید بوده است؛ برای بهره‌گیری از دیدگاه‌های بزرگواران، پرسشی اساسی به شرح زیر مطرح می‌گردد:

از نظر مخاطبین گرامی، هنگام بازخوانی سفرنامه لایارد، چگونه می‌توان از نگاه صرفاً نوستالژیک یا حماسی فاصله گرفت و از دل این اسناد تاریخی، تحلیل سیاسی اجتماعی در زمینه‌هایی مانند ریشه‌های ساختاریِ ناکامی‌های سیاسی در مناطق لرنشین را ارائه کرد؟ آیا درس‌های این برهه از تاریخ بختیاری می‌تواند چراغ راهی برای عبور از تفرقه و نیل به توسعه سیاسی اقتصادی اجتماعی باشد؟

به هر ترتیب، سرانجام سلسله گفتارهای لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد به پایان رسید؛ امید که قدمی هرچند ناچیز در راه شناخت بخشی از تاریخ ایل بختیاری در قامت بزرگترین شعبه لر بزرگ برداشته شده باشد. مدنظر خواهد بود تا در فرصت مناسب و طی گفتارهای جداگانه، به سایر جنبه‌های هویتی مردم لر از جمله بختیاری پرداخته شود.

یا حق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *