لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد؛ بخش دوازده

در ادامه گفتارهای پیشین، پست حاضر، بخش دوازدهم از مکتوبات لایارد و مشخصاً سفرنامه‌اش می‌باشد که بخش عمده‌ای از آن مربوط به حکومت محمدتقی‌خان چهارلنگ بختیاری است؛ به هر روی چنانکه قبلاً گفته شد با توجه بدینکه لایارد در مقطعی از زمان به رهبری بختیاری نزدیک شده بود بنابراین می‌توانست آگاهی درخوری را از اصالت و هویت جامعه لر، مخصوصاً بختیاری فراهم کند، مراجعه به داده‌های او می‌تواند در راستای شناخت از هویت و اصالت، یاری‌رسان باشد.

به هر عنوان ضمن یادآوری این نکته که تاریخ و سیاست دو عنصر از عناصر مهّم هویتی جوامع بشری از جمله مردم لر می‌باشند، ابتدا مطالعه پست‌های دوازده‌گانه قبلی از سلسله گفتارهای لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد توصیه می‌شود تا مخاطبین گرامی در جریان روند سفر لایارد و اتفاقات صورت گرفته قرار گیرند؛ همچنین زیبنده است پیش از ورود به اصل مبحث به نکات زیر عنایت داشت:

  • الف) تاریخ، جغرافیا و سرگذشت سیاسی اجتماعی مناطق لرنشین از جمله بختیاری را بایستی در گذر زمان و فراز و فرودهایی که داشته‌اند نگریست؛ بر همین اساس بررسی جامع و مانع، نیازمند بررسی آثار و مکتوبات نویسندگان مختلف می‌باشد؛ به واقع باب پژوهش همواره باز است.
  • ب) بر مبنای بند (الف) بایستی به دو نکته اشاره کرد: نخست اینکه در این سلسله گفتارها، به قسمتی مشخص از تاریخ و سیاست بختیاری یعنی حکومت محمدتقی‌خان چهارلنگ بختیاری در زمان قاجاریه پرداخته می‌شود و بررسی سایر دوره‌ها نیازمند پست‌های جداگانه است؛ دوم اینکه تمرکز اطلاعات ارائه شده در این گفتار مربوط به همان بازه زمانی حضور لایارد در کشور می‌باشد و شناخت سایر دوره‌های زمانی نیازمند گفتار‌های مجزا است.
  • ج) سزاوار است فارغ از هرگونه تعصب قومی – ملی عنایت داشت سیاست یک علم است که در دانشگاه‌های دنیا تدریس می‌شود؛ اساس سیاست را «کسب قدرت» و «منافع ملی» گفته‌اند، بنابراین می‌بایست اقدامات گذشته تا به حال قدرت‌های بزرگ همچون روسیه و بریتانیا را در همین راستا نگریست. در واقع برازنده است برای ساختن آینده‌ای روشن، بیش از آنکه به نقد اقدامات دیگر کشورها (که در جهت تأمین منافع ملی شان بوده) بیافکنیم، نگاهی نقادانه به خویشتن داشته باشیم.
  • د) بارها گفته شد در گذر قرن‌ها نظام سیاسی و در رأس آن رهبران لر از ستون‌های مهّم هویت جامعه لر بوده‌اند. دقیقاً به همین خاطر است که پس از سلسله شاهان لر (اتابکان)، مردم لر همبستگی، اتحاد و آسایش پیش از آن را بازنیافتند هرچند که سیستم رهبری مردم لر چون امیران، والیان و خوانین لر با همراهی دلاوران و سلحشوران (شمشیرزنان و تفنگچیان) تا حدودی توانستند انسجام و هویت جمعی لرها را در گذر حوادث زمانه حفظ کنند امّا در هر صورت جامعه لر دچار تفرقه و چنددستگی گشته بود تا آنکه سرانجام فقر در زمان حکومت قاجارها گریبانگیر آنان شد؛ مضاف بر این با سرکار آمدن حکومت رضاشاه پهلوی، برخورد خشن با ایلات و طوایف لر، کشته شدن رهبران، دلاوران و سلحشوران به وقوع پیوست. امری که سرانجام با تحولات صورت گرفته در دهه چهل خورشیدی باعث شد مردم لر سازمان سیاسی خویش را به کل از دست دهند تا بیش از پیش به ورطه‌ای از مشکلات عجیب و غریب خانمانسوز از فقر، تحقیر، تبعیض، محرومیت فزاینده گرفته تا انکار بدیهی‌ترین اصالت‌ها همچون مسئله تعیین اینکه کدام دهه (اولاد/هوز)، تیره و یا طایفه جزو کدام ایل، طایفه و یا تیره بوده است، گرفتار آیند.
  • هـ) بایستی عنایت داشت عموم سران و رؤسای ایلات و طوایف لر از جمله بختیاری علی‌رغم فراز و فرودها، کمی و کاستی‌ها، اختلاف‌نظرها، سلایق متفاوت و حتّی چنددستگی‌هایی که داشته‌اند، جملگی توان خویش را مصروف در راه حفظ موجودیت، ثبات و گسترش تبار خویش می‌کرده‌اند؛ عملکرد محمدتقی‌خان و رقبایش همچون علیرضاخان را هم در همین راستا می‌توان مورد توجه قرار داد. به هر تقدیر تاریخ بستری برای سرمشق قرار دادن نقاط قوت و عبرت از گوشه‌های منفی آن برای نسل امروز است.
  • و) اگرچه مطالب مطرح شده، توسط لایارد مأمور کارکشته انگلیسی و طی چند سال بازدید میدانی از منطقه تهیه گشته، اهمیت بالایی را به دست می‌دهد امّا بازهم بر خواننده است تا ضمن پرهیز از پیش‌داوری، با دقت نقاط قوت و حتی کمی و کاستی‌های احتمالی را دریابد؛ چنین منطق و روشی می‌تواند رواج دهنده فرهنگ تحقیق، گفتگو و تبادل‌نظر در جهت شناخت از هویت و اصالت‌ها و همچنین آگاهی‌بخشی از گذشته در راستای ساختن آینده‌ای بهتر باشد.
  • ز) همانگونه که قبلاً گفته شد خان چهارلنگ بخش قابل‌توجهی از بختیاری و دیگر ایلات و عشایر منطقه را با خود همراه کرده و توانسته بود جایگاه شاخصی در سطح مملکت به دست آورده، طبعاً نگاه مقامات حکومت قاجار و حتّی قدرت‌های جهانی چون امپراطوری بریتانیا را به خود جلب نماید؛ بر همین مبنا است که می‌توان نزدیک شدن لایارد مأمور انگلیسی به خان بختیاری را درک نمود.
  • ح) در راستای بند (ز) و به عنوان نکته پایانی و مهّم‌ترین آنها، ۲ درس مهّم از حکومت محمدتقی‌خان می‌توان گرفت که شایسته است جامعه لر بدان عنایت لازم را داشته باشد: نخست اهمیّت «کسب قدرت سیاسی» و دوم «لزوم اتحاد و همبستگی در جهت افزایش قدرت سیاسی».
  • ط) اساس گفتار حاضر بر نسخه ترجمه شده توسط شادروان مهراب امیری استوار گشته که البته تلاش گشت تا حتی الامکان با نسخه انگلیسی کتاب نیز مطابقت داده شود. این نکته از آن جهت خاطرنشان گردیده که استناد به منبع زبان اصلی، دارای اولویت دست اول در استنادات است.
  • ی) به عنوان نکته‌ی پایانی این بخش که در خلال متن گفتار نیز بدان اشاراتی خواهد شد می‌بایست عنایت داشت لایارد اصولاً دیدگاه انتقادی رک و صریحی نسبت به عموم ایرانیان از جمله لرها دارد؛ در این بین تقریباً چهارلنگ‌های بختیاری (سه سال مهمان آنها بود)، تا حدودی از تیغ انتقاد تند و تیز او به دور بوده‌اند.

باری، چنانکه گفته شد، در ادامه‌ی گفتار پیشین که شامل بخش یازدهم از سفرنامه سر اوستن هنری لایارد، دیپلمات خبره امپراطوری بریتانیا بود، در مجال حاضر و گفتار بعدی سعی می‌شود به سایر قسمت‌های سفرنامه او به ویژه مدتی که در جوار محمدتقی‌خان بود نگریسته شود؛ در دوازدهمین بخش از سفرنامه لایارد چنین آمده است:

بخش دوازدهم:

در دوازدهمین بخش از کتاب، لایارد که به دزفول بازگشته و در ادامه تلاش دارد تا با یاری لرهای فیلی به سوی بغداد برود، مطالب گوناگونی از جمله در خصوص دزفول، آرامگاه و شخصیت حضرت دانیال نبی، ویرانه‌های شوش، پیوستن به سواران فیلی، عبور از رودخانه کرخه، ملاقات با لرهای فیلی، دیدار والی فیلی و توشمال‌هایش از جمله رئیس سگوندها و در نهایت حرکت در مسیر بغداد و اتفاقات آن بیان می‌کند؛ لایارد می‌نویسد:

از آنجا که دوستم، سید ابوالحسن، مشتاق زیارت کربلا و بارگاه امامان در کاظمین بود، پیشنهاد داد که در سفر به بغداد همراه من باشد. من با کمال میل پیشنهادش را پذیرفتم. در سرزمین خطرناکی که باید از آن عبور می‌کردم (سرزمینی مسکونی با قبایل و طوایف عرب و لر که به یک اندازه متعصب و نسبت به غریبه‌ها، به ویژه اروپایی‌ها، بدگمان بودند) حضور یک سید به عنوان همراه می‌توانست برایم مزیتی اندک نباشد. عمامه سبز در میان این مردم وحشی بیش از مناطقی که این نوع عمامه در آنها بیشتر دیده می‌شود، مورد احترام است؛ مناطقی که در آنها اغلب کسانی نیز آن را بر سر می‌گذارند که حق پوشیدن آن را ندارند. یک نواده  پیامبر تقریباً همیشه با احترام و ملاحظه از سوی آن‌ها مورد استقبال قرار می‌گیرد.

مشتاق بودم در طول راه از مزار منسوب به دانیال در محل شهر باستانی شوش (که هنوز شوش نامیده می‌شود) در نزدیکی دزفول بازدید کنم؛ جایی که روزگاری سنگ سیاه مشهوری، پوشیده از کتیبه‌هایی که گمان می‌رفت به خط میخی باشد، در آنجا وجود داشت. صبح زود همراه با سید از شوشتر خارج شدیم و با وقت‌گذرانی در طول مسیر، تا دیروقت به دزفول نرسیدیم. دو سوار عرب که در راه به ما پیوسته بودند، همراهمان بودند. نه آن‌ها و نه همسفرم راه را در شهر نمی‌شناختند (شهری نسبتاً بزرگ که در آن زمان جمعیتی حدود پانزده هزار نفر در آن ساکن بودند). هوا تاریک بود که از دروازه گذشتیم و خود را در خیابان‌های متروکه یافتیم. نه انسانی دیده می‌شد و نه صدایی به گوش می‌رسید. همانند شوشتر، میان خانواده‌های اصلی شهر که محله‌های مختلف را در اشغال داشتند، دشمنی‌های مداومی برقرار بود. در نزاع‌های خیابانی همواره خون ریخته می‌شد و کمتر کسی جرئت می‌کرد پس از تاریکی هوا بیرون بیاید. چیزی به نام چراغ معابر عمومی شناخته شده نبود. ما باید راه خود را از میان کوچه‌های باریک و پرپیچ‌وخم به سمت «مضیف» (مهمان‌خانه) مصطفی‌قلی‌خان پیدا می‌کردیم؛ او یکی از پنج رئیس اصلی شهر در آن زمان بود که سید ابوالحسن وی را می‌شناخت و به مهمان‌نوازی و خوش‌نامی شهرت داشت. اما در آن تاریکی، بدون راهنما چگونه باید خانه‌اش را می‌یافتیم؟

در حالی که مردد بودیم، یکی از اعراب به یاد آورد مادیانی که بر آن سوار است، دو سال پیش که او چندین روز را در خانه مصطفی‌قلی‌خان سپری کرده بود، همراهش بوده است. او اطمینان داشت که مادیان دوباره راه را پیدا خواهد کرد؛ پس افسار حیوان را رها کرد و پیشاپیش ما به راه افتاد. مادیان با دقت راه را برمی‌گزید و هر از گاهی می‌ایستاد، گویی در حال بررسی است که از کدام پیچ برود، تا اینکه سرانجام پس از پیمودن بیش از نیمی از شهر، مقابل سردر طاق‌داری که با دری سنگین مسدود شده بود، ایستاد. سوار بلافاصله آنجا را به عنوان خانه مصطفی‌قلی‌خان بازشناخت (لایارد در پاورقی نوشته است که: اعراب بادیه‌نشین از دهنه یا لگام استفاده نمی‌کنند و اسب‌هایشان را با افسار هدایت می‌کنند).

ما به شدت در زدیم، اما مدتی طول کشید تا بتوانیم ساکنان را که خواب بودند بیدار کنیم؛ آن‌ها هم پس از بیدار شدن تمایلی به باز کردن در نداشتند تا اینکه مطمئن شدند ما نه دشمن هستیم و نه دزد. سید ابوالحسن با استقبال گرمِ خان مواجه شد و ما را به ایوان وسیعی که به عنوان «مضیف» مهمانان بود، هدایت کردند. این خانه نیز مانند خانه‌های بزرگان شوشتر، بزرگ و خوش‌ساخت بود و زمانی با شکوه تزیین شده بود، اما اکنون در وضعیتی رو به ویرانی قرار داشت.

من دو یا سه روز را در «مضیف» مصطفی‌قلی‌خان سپری کردم تا شهر را ببینم و با برخی از ساکنان سرشناس آن آشنا شوم. همانند شوشتر، خانواده‌های پیشرو در اینجا نیز سادات بودند و مردم تحت نفوذ آن‌ها، متعصب بوده و دست‌کم در ظاهر، در انجام تمامی مراسمات و وظایف مذهبی خود بسیار دقیق بودند. همچنین، درست مانند شوشتر، این خانواده‌ها محله‌های مختلف شهر را در اشغال داشتند و مدام درگیر دسته‌بندی و نزاع‌های محلی بودند؛ خانه‌های یکدیگر را محاصره می‌کردند و در خیابان‌ها به کشتار هم می‌پرداختند. این خصومت‌های مکرر، در کنار طاعون، وبا و حکومت‌داری نادرست، جمعیت را به شدت کاهش داده و بخش قابل‌توجهی از شهر را به ویرانه بدل کرده بود؛ اما برخلاف شوشتر، دزفول در زمان بازدید من در حال احیا به نظر می‌رسید و به بازار اصلی خوزستان و مرکز ایالت تبدیل شده بود. با این حال، دزفول از نظر تجاری، موقعیت کم‌بهره‌تری نسبت به شوشتر دارد. رودخانه‌ای که شهر بر آن بنا شده و پلی زیبا با بیست طاق بر روی آن کشیده شده است، تا مسافتی در پایین‌دست شهر قابل کشتیرانی نیست و اراضی اطراف آن نیز به حاصلخیزی زمین‌های مجاور شوشتر نیستند.

در ایران معمولاً از شوشتر و دزفول، با وجود آنکه حدود سی مایل [تقریباً ۴۸ کیلومتر] از هم فاصله دارند، چنان یاد می‌شد که گویی یک شهر واحد را تشکیل می‌دهند. اگرچه اولی (شوشتر) پایتخت باستانی استان است، اما دومی (دزفول) در آن زمان مقر حاکم ایرانی و نسبت به دیگری شکوفاتر بود؛ هرچند شوشتر خانه‌های زیباتر و خوش‌ساخت‌تری داشت. با این وجود، به نظر می‌رسد دزفول در زمان پادشاهان ساسانی شهری بااهمیت بوده است.

توضیح: لایارد در سطرهای بالا شرحالی کلی از وضعیت دزفول و شوشتر ارائه داده است که می‌توان نکاتی چند را به شرح زیر از آن برداشت کرد:

  • یک) ساختار قدرت مذهبی محله‌ای: لایارد به نقش برجسته سادات در اداره امور شهر اشاره می‌کند؛ در همین ارتباط به نظر می‌رسد در دزفول و شوشتر، جایگاه دینی سادات و انتساب آنان به خاندان پیامبر، در جامعه‌ای که لایارد آن را بسیار مقید به شعائر مذهبی توصیف می‌کند، یکی از پایه‌های مهم مشروعیت اجتماعی سیدها بوده و می‌توانسته در شکل‌گیری اقتدار سیاسی و خانوادگی آن خاندان‌ها نیز مؤثر باشد.
  • دو) شیوه دینداری: لایارد می‌نویسد که مردم دزفول و شوشتر دست‌کم در ظاهر در رعایت مراسم و وظایف مذهبی بسیار دقیق بودند؛ به گونه‌ای که مأمور بریتانیایی را به نوعی تردید درباره به عمق واقعی دینداری آنان انداخته بود. در همین ارتباط از نگاه این پایگاه آن شیوه دینداری و تفاوت در درجات تقید به مناسک ظاهری و ایضاً متشرع‌گری، یکی از نمودهای تفاوت «جهان‌بینی» و نوع نگاه ایلیاتی‌های لر و مردم شهرنشین آن دوره بوده است. مثلاً در میان لرها، دینداری فاقد پیچیدگی‌های فقهی شهری بود؛ یک بختیاری، رابطه‌ای ساده‌تر و بی‌واسطه‌تر با باورهای دینی‌اش داشت. شعائر ظاهری لزوماً در صدر نمودهای دینداری قرار نمی‌گرفت، اما سنت‌های کهنی (که توسط دین نیز تبلیغ می‌شد) مانند «وفای به عهد»، «حرمت نان و نمک»، «مهمان‌نوازی» و «شجاعت»، جایگاه برجسته‌تری در اخلاق و دینداری فرد داشته‌اند.
  • سه) درگیرهای محلی: لایارد به نزاع‌های خونین محله‌ها نیز نقبی زده و به محاصره خانه‌ها و درگیری در خیابان‌ها اشاره می‌کند که بازتابی از رقابت‌ها و ستیز‌های جناح‌بندی محله‌ای در دزفول و شوشتر است و شهر را به کانون‌های قدرت (محلات) تقسیم کرده بود. این وضعیت نشان می‌دهد که برخلاف برخی کلیشه‌ها که ایلیاتی‌ها را «بی‌نظم و یاغی» معرفی می‌کند، شهرنشینی لزوماً به معنای فقدان خشونت و بی‌نظمی اجتماعی نبود؛ چنانکه در شهرهای دزفول و شوشتر، رقابت و نزاع میان کانون‌های قدرت محله‌ای گاه به محاصره خانه‌ها و کشتار در خیابان‌ها می‌انجامید و نوعی «جنگ داخلیِ شبه‌مینیاتوری» را در درون شهر رقم می‌زد.
  • چهار) پیامدهای نزاع‌های مداوم: از نگاه لایارد مشکل فقط موضوع نزاع‌ها نبود؛ بلکه در کنار آن از طاعون، وبا و حکومت‌داری نادرست به‌عنوان عوامل کاهش جمعیت و ویرانی شهر نام می‌برد؛ یعنی از دید مأمور بریتانیایی، درگیری‌های داخلی صرفاً یک مسئله اخلاقی یا رفتاری نبودند، بلکه پیامد اجتماعی و جمعیتی داشتند. این نکته‌ای است که می‌تواند سازمان سیاسی اجتماعی هر قوم و ملتی را به ضعف و چه بسا نابودی بکشاند.
  • پنج) پیوندهای شوشتری – دزفولی: لایارد همچنین به پیوند نزدیک شوشتر و دزفول در ذهنیت جغرافیایی و اجتماعی آن روزگار اشاره می‌کند؛ به‌گونه‌ای که با وجود فاصله حدود ۳۰ مایلی [تقریباً ۴۸ کیلومتری] میان آنها، در ایران چنان از این دو شهر یاد می‌شد که گویی یک شهر واحد را تشکیل می‌دادند. جالب آنکه این نزدیکی در نام‌بردن از دو شهر، تا امروز نیز در خوزستان بازتاب‌هایی دارد و گاه از آنها با تعبیر «شوشتری ـ دزفولی» یاد می‌شود؛ تعبیری که هرچند به معنای یکی‌بودن این دو جامعه نیست، نشان‌دهنده نزدیکی و قرار گرفتن آنها در یک حوزه فرهنگی و اجتماعی مشترک در ذهنیت منطقه‌ای است.

لایارد در ادامه می‌نویسد: یک روز پس از ورودم به دزفول، به طور اتفاقی در مضیف مصطفی‌قلی‌خان با عبدالنبی دیدار کردم؛ درویشی که تولیت مزار منسوب به دانیال را بر عهده داشت و من قصد بازدید از آنجا را داشتم. او آنجا را به دلیل حضور اعراب «بنی‌لام» که در حال غارت مناطق اطراف بودند و حتی به خود آرامگاه نیز وارد شده بودند، ترک کرده بود. به کمک سید ابوالحسن، او را متقاعد کردم که با من بازگردد و راهنمای من باشد؛ اما او تنها به این شرط پذیرفت که برای دور ماندن از نگاه‌ها، لباس عربی به تن کنم، تنها با او بروم و در صورت بروز هر اتفاقی برای من، او مسئولیتی نداشته باشد. من با کمال میل این شروط را پذیرفتم و با این ذهنیت که همان مال اندکی را هم که همراه دارم از من خواهند ربود، همراه با او دزفول را ترک کردم. قرار شد سید و صالح منتظر بازگشت من بمانند.

من و درویش شب اول را در «قلعه ناصر» خوابیدیم؛ روستای کوچکی متعلق به موقوفات آرامگاه دانیال که با دیواری گلی محصور شده بود. رئیس آنجا، «کاید عزیز»، با مهربانی از من پذیرایی کرد، اما سعی داشت مرا از بازدید آرامگاه منصرف کند؛ زیرا طی چند روز گذشته دسته‌هایی از اعراب «بنی‌لام» در دشت دیده شده بودند و او معتقد بود من قطعاً به دست آن‌ها خواهم افتاد و اگر اتفاق بدتری برایم نیفتد، دست‌کم اموالم را غارت می‌کنند. وقتی دید هشدارهایش بی‌فایده است، پیشنهاد داد که همراه من بیاید. او گفت که او و درویش نزد اعراب به عنوان متولیان آرامگاه شناخته شده و محترم هستند و تحت حمایت آن‌ها، هرچند ممکن است تا آخرین تکه لباسم را از تنم درآورند، اما جانم در امان خواهد بود.

ما در سپیده‌دم قلعه ناصر را ترک کردیم. دشت پیش رو به دلیل غارتگری‌های بنی‌لام توسط ساکنانش رها شده بود و ما در طول مسیر سواری خود هیچ‌کس را ندیدیم. تپه‌ی عظیمی که نشانگر محل شهر باستانی شوش، پایتخت شوشان و الیمائیس است، از دور پیدا بود و وقتی به آن نزدیک شدیم، به نظرم رسید که از نظر وسعت، کمی کوچک‌تر از «مُجَلِبه» (ویرانه‌ی اصلی بابل) باشد. ما ابتدا به سمت آرامگاه راندیم که هدف اصلی بازدید من بود. دریافتم که این بنا متعلق به دوران نسبتاً جدیدی است و به «امامزاده‌ها» یا مقابر و زیارتگاه‌های مقدسان مسلمان که مدام در خوزستان با آن‌ها برخورد می‌شود، شباهت دارد. بر فراز آن، گنبدی مخروطی و بلند از آجر ساخته شده که شکل آن تا حدودی شبیه به میوه کاج است.

ما از دروازه‌ای وارد حیاط شدیم؛ جایی که زائران شب را در آن سپری می‌کنند تا از گزند جانوران وحشی و دزدان عرب در امان باشند. یک اتاق داخلی تاریک که به اتاقی بیرونی راه داشت، حاوی مزار منسوب به دانیال بود؛ محفظه‌ای مربعی از گچ که می‌شد تصور کرد یا روی قبری را پوشانده و یا تابوتی را در بر گرفته است. بالای آن، چند تخم شترمرغ و چراغ‌هایی آویزان بود که بایستی همیشه روشن می‌ماندند، اما به دلیل غیبت درویش عبدالنبی، مدتی بود که خاموش مانده بودند. از بوی ناخوشایند معلوم بود که در زمان نبود او، شغال‌ها در آن اتاق پناه گرفته بودند. دور مزار را ضریحی چوبی (شبکه‌کاری شده) فرا گرفته بود که چند لوح (باز هم از جنس چوب) با دعاها و آیاتی از قرآن بر آن‌ها نوشته و آویخته شده بود. در اتاق بیرونی، یک یا دو سرستون کوچک مرمری و در حیاط سرستون بزرگ‌تری از همان جنس با تزییناتی شبیه به برگ نیلوفر آبی مشاهده کردم. این‌ها متعلق به دوره نخستین ایران (Persian) یا  پرسپولیس [تخت‌جمشید] بودند. زیر اتاق‌های آرامگاه، سردابی پر از زباله و آوار قرار داشت.

بنا که با چند درخت کنار و نخل احاطه شده، بر کرانه‌ی رودخانه‌ای کوچک و آرام قرار دارد که اعراب آن را «شاوور» می‌نامند و سرچشمه‌اش در دشت، نه چندان دور از ویرانه‌هاست. من بقایای پلکانی را یافتم که از سنگ‌های تراش‌خورده‌ی بزرگ ساخته شده و به لبه‌ی آب منتهی می‌شد. در میان آن‌ها تخته‌سنگی با نقش‌برجسته وجود داشت که توصیف شده بود مردی را میان دو شیر نشان می‌دهد و با تخیلی زنده، به «دانیال در لانه شیرها» تعبیر شده بود. نقش نیمه‌پنهان بود و من فقط توانستم پاهای یک مرد را تشخیص دهم. نتوانستم سنگ را برای بررسی نقش‌ها حرکت دهم، اما درویش به من اطمینان داد که نقش‌ها نه از یک، بلکه از دو پیکره انسانی و همچنین دو شیر تشکیل شده است. بر قطعه‌ای از یک لوح مرمری، چند نویسه‌ی میخی را تشخیص دادم که تقریباً محو شده بودند و در نزدیکی این بقایا، بخشی از تنه یک ستون مرمری و دو سرستون مشابه سرستون‌های حیاط را پیدا کردم.

پیش‌تر در داخل این آرامگاه، سنگ یا لوحی سیاه نگهداری می‌شد که گفته می‌شد پوشیده از علائم مرموز و پیکره‌های انسانی است. «مک‌دونالد کینیر» و «سر گور اوزلی» آن را توصیف کرده بودند، اما در زمان بازدید «سر هنری راولینسون» از شوش، این سنگ ناپدید شده بود. گزارش شده بود که این اثر توسط یک اروپایی که خود را به شکل یک «سید» درآورده بود، با استفاده از باروت نابود شده است. اما درویش به من اطلاع داد که سنگ توسط دو عرب که گمان می‌کردند در میان آن طلا نهفته است، با استفاده از نفتا شکسته شده است هرچند نتوانست توضیح دهد که چگونه این کار را انجام داده‌اند. او گفت که خودش قطعات شکسته را در محوطه آرامگاه دفن کرده است.

اعراب بر این باور بودند که این سنگ سیاه یک «حرز» است که سعادت و شکوفایی خوزستان و ساکنانش به آن بستگی دارد. آن‌ها تمام مصیبت‌هایی را که از آن زمان تاکنون بر سرشان آمده بود (از جمله طاعون، وبا، محصولات ناچیز کشاورزی، شکستن سدها، فرو ریختن پل‌ها، جنگ و دیگر بلایا) به نابودی این سنگ نسبت می‌دادند. آن‌ها متقاعد شده بودند مردانی که سنگ سیاه را نابود کرده‌اند، اروپایی‌هایی با لباس مبدل بوده‌اند و هدفشان از این کار، فرود آوردن این بلایا بر سر مسلمانان بوده است. بر همین اساس، تلخ‌ترین احساسات نسبت به «فرنگی‌ها» به طور کلی وجود داشت. به همین دلیل بود که در آن زمان، بازدید از آرامگاه دانیال با خطرات بسیاری همراه بود و من نیز تمایلی نداشتم با پرس‌وجوی بیش از حد درباره «سنگ سیاه» یا نشان دادن کنجکاوی زیاد نسبت به دیگر آثار موجود در آن مکان، موجب برانگیختن سوءظن شوم.

درویش به من گفت که چند سال قبل، هنگامی که باران‌ها خاک نزدیک آرامگاه را شسته و با خود برده بود، چند تابوت حاوی اجساد انسانی کشف شده بود که جسدها پس از قرار گرفتن در معرض هوا به گرد و غبار تبدیل شده بودند؛ همچنین گلدان‌ها، سلاح‌ها و زره‌هایی نیز پیدا شده بود. نیازی به گفتن نیست که مطلقاً هیچ مدرکی برای پیوند دادن این بنا در کرانه «شاوور» با آرامگاه دانیال وجود ندارد، جز اینکه این بنا در محل شهر باستانی شوش واقع شده و یک روایت مسلمانان این نقطه را به عنوان مزار آن پیامبر معرفی می‌کند. چندان غیرمحتمل نیست که این مزار متعلق به یکی از قدیسان مسلمان در دوره اسلامی باشد که با گذشت زمان، با «دانیال نبی» مشتبه شده است. با این حال، تردیدی وجود ندارد که تپه عظیم و بقایای اطراف آن (که هنوز نام شوش یا سوس و حتی سوسن را بر خود دارند) جایگاه پایتخت باستانی شوشان (سوزیانا) هستند؛ و در نتیجه، می‌توان فرض کرد که همان «شوشان قصر» مذکور در کتاب دانیال باشد.

درویش، البته، هیچ شکی نداشت که این مزار متعلق به آن پیامبر است؛ کسی که نزد مسلمانان همان‌قدر مورد احترام است که نزد یهودیان و مسیحیان. او افسانه‌ها و داستان‌های مختلفی را که میان اعراب رایج بود برایم نقل کرد که به گفته او، دلیل دفن شدن دانیال در این مکان را توضیح می‌داد. او می‌گفت که پیامبر در ابتدا در مصر ساکن بود و در آنجا به دلیل تقدس و معجزاتی که انجام می‌داد، شهرت بسیاری کسب کرده بود (شهرتی که در سراسر جهان گسترش یافته بود).

پس از آنکه خوزستان دچار طاعونی هولناک شد، پادشاه آن دیار فرستاده‌ای گسیل داشت تا از دانیال دعوت کند که بیاید و مردمش را از این بلا برهاند. فرعون از اجازه خروج به او خودداری کرد، مگر آنکه گروگان‌هایی برای تضمین بازگشتش داده شود. بر این اساس، بیست نفر از اشراف‌زادگان بزرگ خوزستان به آن کشور فرستاده شدند و آنگاه به پیامبر اجازه عزیمت داده شد. تنها حضور او برای متوقف کردن طاعون کافی بود و چنان برکات و شکوفایی بی‌شماری نصیب آن پادشاهی کرد که پادشاه مصمم شد او را نگاه دارد و گروگان‌ها را قربانی کند.

بنابراین دانیال در شوش زیست و درگذشت و در همان‌جا که امروزه مزارش مورد تکریم است، به خاک سپرده شد؛ اما پیش از مرگ، خود او علائم رمزی را بر آن سنگ سیاه حک کرد که تا زمانی که پابرجا بود، می‌بایست ساکنان خوزستان را در برابر تمامی بلایا محافظت کند. تنها پس از نابودی آن سنگ بود که طاعون و وبا در این ایالت پدیدار گشت. درویش در ادامه برایم روایت کرد که چگونه مصری‌ها پس از مرگ دانیال خواستند پیکر او را به دست آورند و اهالی شوش برای آنکه به شکلی مؤثرتر آن را پنهان کنند، برای مدتی مسیر رودخانه «شاوور» را منحرف کردند تا تابوت را در بستر آن دفن کنند. هنگامی که مصری‌ها بعدها به جستجوی بقایای پیامبر پرداختند و نتوانستند آن را بیابند، ناپدید شدنش را به یک معجزه نسبت دادند (لایارد در پاورقی نوشته است که: نویسندگان عرب روایت متفاوتی از این داستان به دست داده‌اند که احتمالاً روایت نقل شده توسط درویش نیز از همان‌جا ریشه گرفته است. به گفته آنان، هنگامی که ابوموسی اشعری در سال بیست و هفتم هجری شوش را به تصرف درآورد، کانالی از شاوور حفر کرد و پیش از آنکه آب را روانه کند، تابوت پیامبر را در بستر آن دفن کرد. به روایت «بنیامین تطیلی»، «امپراتور بزرگ، سنجر، پادشاه ایران»، با دیدن اینکه یهودیانی که در دو سوی رودخانه‌ای که شوشتر بر آن قرار داشت زندگی می‌کردند مدام بر سر مالکیت بقایای دانیال با هم در جنگ و ستیز بودند، دستور داد آن‌ها را در محفظه‌ای شیشه‌ای قرار داده و از تاق پلی دقیقاً در میانه رودخانه آویزان کنند؛ و او می‌گوید که آن‌ها تا زمان او در همان‌جا باقی مانده بودند).

درویش همچنین به من اطمینان داد که خانواده خودش در اصل همراه با پیامبر از مصر آمده‌اند و حق تولیت این آرامگاه برای نسل‌های بی‌شمار در اختیار نیاکان او بوده است. او حتی ادعا کرد که تا همین چند سال پیش، دلیلی بر این مدعای خود در قالب سالنامه‌های اجدادی‌اش در اختیار داشته که بازه زمانی بسیار طولانی‌ای را در بر می‌گرفته است؛ اما هنگامی که اعراب «بنی‌لام» خانه‌اش را غارت کردند، آن مدارک نیز نابود شدند.

پس از بازدید از آرامگاه، به بررسی تپه بزرگی پرداختم که مزار در پای آن قرار دارد. در یکی از جبهه‌های آن، لوحی مرمری به طول نُه فوت و عرض دو فوت و شش اینچ یافتم که کتیبه‌ای به خط میخی بر آن حک شده بود. بلافاصله شروع به استنساخ (کپی‌برداری) از آن کردم. درویش و کاید عزیز بسیار نگران بودند که مبادا در حرکت خود تأخیر کنم و با اشتیاق دیده‌بانی می‌دادند تا اعراب قبیله «بنی‌لام» غافلگیرمان نکنند. آن‌ها مدام به من اصرار می‌کردند که سوار بر اسب شوم و این مکان خطرناک را ترک کنم.

درست زمانی که رونویسی از آخرین سطر کتیبه را به پایان رساندم، آن‌ها بر زین‌های خود جستند و با فریاد اینکه سوارانی را در دوردست می‌بینند، با تمام سرعت اسب‌هایشان گریختند. ناچار شدم به دنبال آن‌ها بروم و تا زمانی که به «قلعه ناصر» نرسیدیم، از سرعت خود نکاستیم. گمان نمی‌کنم هیچ عربی دیده شده باشد؛ اما هر دو همراهم در هراسی عظیم بودند، چرا که چند روز قبل، یکی از اعراب بنی‌لام در حمله به یکی از افسران معتمد کشته شده بود و به همین سبب، میان این قبیله و ایرانیان «خون» افتاده بود. متأسف بودم که مجبور به این عقب‌نشینی شتاب‌زده شدم، زیرا فرصت نیافته بودم ویرانه‌ها را که بسیار گسترده هستند و پهنه وسیعی را می‌پوشانند، با آن دقتی که در نظر داشتم بررسی کنم. افزون بر آن لوح کتیبه‌دار، در نیمه‌راه دامنه دیگر تپه بزرگ، لوح دومی یافتم، اما تا آنجا که می‌توانستم تشخیص دهم (چون قادر به بلند کردنش نبودم) هیچ نوشته‌ای بر آن وجود نداشت. خود تپه که ابعادی غول‌آسا دارد و تا مسافتی قابل توجه، زمین‌های اطراف آن پوشیده از آجر، قطعات سفال، کاشی‌های لعاب‌دار و بقایای گوناگونی بود که نشان از محل شهرهای باستانی در بابل داشت.

لایارد در پاورقی نوشته است که این کار نصیب کاوشگر فرانسوی، مسیو دیولافو بود که در سال ۱۸۸۶ بقایای کاخ باشکوهی را که توسط پادشاه بزرگ ایرانی، اردشیر ممنون (Artaxerxes Memnon)، ساخته شده بود از زیر خاک بیرون آورد و مجموعه‌ای از اشیاء بسیار جالب‌توجه شامل سرستون‌ها و  گاردهای ایرانی (Persian) در اندازه واقعی (لعاب‌کاری شده بر روی آجر) را به موزه لوور منتقل کند.

برای دوری از اعراب بنی‌لام و دیدن سرزمینی که هنوز ندیده بودم، تصمیم گرفتم مسیر بغداد را از میان مناطق کوهستانی محل سکونت «لرهای فیلی» در پیش بگیرم؛ طایفه‌ای سرکش و قانون‌گریز که در کوه‌های مرزی میان عثمانی و ایران زندگی می‌کنند. تنها مسافران انگلیسی که برای بازدید از آن‌ها تلاش کرده بودند (کاپیتان گرانت و ستوان فادرینگام) به شکلی وحشیانه به قتل رسیده بودند و از آن زمان هیچ اروپایی‌ای جرئت نکرده بود میان آن‌ها برود.

هنگامی که در حال ترک دزفول بودم، دسته‌ای از سواران متعلق به «علی‌خان»، یکی از خوانین اصلی فیلی، در راه عزیمت به چادرهای او وارد شهر شدند. با رئیس آن‌ها، شخصی به نام «غلام‌علی‌بیگ»، آشنا شدم و او داوطلبانه رضایت داد که همراهی‌اش کنم. بر این اساس، یک بعدازظهر همراه با سید ابوالحسن و صالح به روستای «بُنوار ناظر» در حدود شش مایلی شهر رفتیم، جایی که غلام‌علی‌بیگ قول داد صبح زود روز بعد با همراهانش به ما بپیوندد.

عصرگاه برخی از پیروان غلام‌علی‌بیگ ظاهر شدند و شب را در اتاقی که من در آن اقامت داشتم سپری کردند. از آنجا که این فرصت خوبی برای دوست شدن با آن‌ها بود، دستور دادم بره‌ای ذبح کنند و پلوی مفصلی برای شام تدارک ببینند؛ توجهی که بسیار خوشایندشان واقع شد. صبح زود روز بعد، خود بیگ با وفای به وعده‌اش، همراه با باقی همراهانش رسید. آن‌ها در مجموع بیست و سه سوار مسلح بودند، به طوری که دیگر دلیلی برای ترس از اعراب احتمالی در طول مسیر نداشتیم.

به زودی بر زین‌ها نشستیم و از میان دشتی غنی و حاصلخیز اما اکنون سوت و کور، به سمت کرخه راندیم. این منطقه نیز مانند دیگر بخش‌های ایالت، بر اثر غارتگری‌های اعراب و ستمگری‌های معتمد به این روز افتاده بود. بقایای کانال‌های بزرگ و آبراه‌های بی‌شماری که اکنون خشکیده بودند، و آجرها و سفال‌های پراکنده در هر سو، نشان می‌داد که زمانی اینجا پرجمعیت و به شدت تحت کشت بوده است. ما به ویرانه‌های پلی سنگی رسیدیم که زمانی در جایی که رودخانه از رشته‌ای از تپه‌های کم‌ارتفاع خارج می‌شود، بر روی آن کشیده شده بود. پایه‌های سترگ آن در برابر فرسایش زمان و سایش سیلاب مقاومت کرده بودند. این ویرانه‌ها را «پای‌پل» می‌نامند. ما از رودخانه در نزدیکی آنجا، از یک پایاب عمیق در نزدیکی آن عبور کردیم که پس از بارندگی قابل عبور نبود. یکی از سواران را جریان آب با خود برد، اما موفق شد خود و اسبش را نجات دهد.

لایارد در ادامه می‌نویسد:

اکنون در حال ورود به سرزمین لرهای فیلی بودیم.

توضیح: این بیان لایارد نشان می‌دهد که در آن زمان شمال خوزستان، دروازه ورود به سرزمین لرهای فیلی و علی‌خان (فرزند حسن خان فیلی) یکی از رهبران اصلی آنان بوده است (برای مطالعه مضاعف درباره سکونت لرهای فیلی در شمال استان خوزستان فعلی می‌توان به گفتار شناخت لرهای استان خوزستان مراجعه نمود).

لایارد سپس بیان داشته: سید ابوالحسن که طبعی بیمناک داشت و درباره خطرات راه پیش رو سخن‌های بسیاری شنیده بود، شروع به قرائت «دعا» یا مناجاتی با باری‌تعالی کرد و به چهار جهت افق دمید تا به اصطلاح، دیواری به دور خود در برابر جن‌ها بنا کند؛ او همچنین دعاهای دیگری برای در امان ماندن از دشمنان زمینی (carnal enemies) و جلوگیری از سقوط از اسب زمزمه می‌کرد. او گرچه به هیچ وجه مردی متعصب یا قشری نبود، اما به عنوان یک مسلمان معتقد، انجام این تدابیر را لازم می‌دانست. سواران فیلی درباره بهترین و امن‌ترین مسیر به مشورت پرداختند و تصمیم گرفتند که بلافاصله به دل تپه‌ها بزنیم، جایی که از دید دسته‌های غارتگر عرب بهتر پنهان می‌ماندیم. بر این اساس وارد زمینی بسیار ناهموار و صعب‌العبور شدیم و حدود چهار فرسخ در منطقه‌ای بایر و لم‌یزرع راندیم. طایفه فیلی «سگوند» معمولاً در این نواحی اردو می‌زنند، اما امسال از بیم حمله معتمد، به سمت شمال کوچ کرده بودند. با فرا رسیدن تاریکی، آتش‌هایی را در دوردست دیدیم و اندکی بعد به سکونتگاه چند خانواده از طایفه «مختاباز» (Mokhtabaz) رسیدیم؛ طایفه کوچکی که ماست و کره دزفول را تأمین می‌کند.

غلام‌علی‌بیگ چون مردان طایفه برای استقبال و خوشامدگویی به پیشواز ما نیامدند، شروع به فخرفروشی و قیافه گرفتن کرد. او پس از آنکه با لحنی نسبتاً تند آن‌ها را به خاطر کوتاهی در مهمان‌نوازی توبیخ کرد، سوگند یاد کرد که ترجیح می‌دهد شب را در هوای آزاد سپری کند تا زیر چادر مردمی که چنین آداب بدی دارند و وظایف خود را به عنوان مسلمان چنین ناقص به‌جا می‌آورند. سپس به سمت مرغزار کوچکی در کنار یک جوی آب راند و به همراهانش دستور داد زین از اسب‌ها برگیرند.

مردان اردوگاه که از رفتار خود شرمسار شده بودند، همگی بیرون آمدند تا ملتمسانه از غلام‌علی‌بیگ بخواهند که گستاخی‌شان را ببخشد و به چادرهایشان بازگردد. از آنجا که او نرم‌نشدنی بود (یا دست‌کم تظاهر به آن می‌کرد) در مرحله بعد زنان و کودکان را فرستادند تا با گریه و زاری التماس کنند که با نپذیرفتن مهمان‌نوازی آنان، نام بدی برای طایفه به جا نگذارد. سرانجام او کوتاه آمد، اما نه پیش از آنکه ابتدا به تمجید از طایفه خود بپردازد و سگوندها و مختابازها را به باد ناسزا بگیرد؛ او می‌گفت که آن‌ها به بی‌بهرگی از مهمان‌نوازی و مال‌دوستی شهره‌اند و به جای آنکه پنج فرسخ برای استقبال از مهمان بدوند، از او گریزانند.

من از پایان یافتن این صحنه (که به نظرم رسید «بیگ» تنها برای نشان دادن اهمیت خود به راه انداخته بود) ناخشنود نبودم، چرا که خسته و گرسنه بودم. گروه ما میان چادرها تقسیم شد. من و سید، مهمان چهار برادر شدیم که چون مجرد بودند، با خواهرشان زندگی می‌کردند؛ دختری حدوداً هفده ساله، بسیار زیبا و خوش‌اندام، با چشمان و موهایی کاملاً سیاه. او هیچ‌کدام از آن حجب و حیای ساختگی و کم‌رویی زنان شهری را نداشت، بلکه در کنار ما نشست و با ما غذا خورد و بدون هیچ معذوریتی در گفتگوها شرکت کرد. نام او «اشرفی» بود؛ سکه‌ای طلا که در آن زمان در ایران رواج داشت، به این نام خوانده می‌شد. این خانواده‌های فقیر به تازگی توسط حاکم لرستان غارت شده بودند و در فقر شدیدی به سر می‌بردند. به همین سبب بود که از آن گروه بزرگ مسافران که قرار بود بر آن‌ها تحمیل شوند، با آن گرمایی که غلام‌علی‌بیگ شایسته می‌دانست، استقبال نکرده بودند. اشرفی برای شام ما مقداری برنج جوشاند و نان پخت؛ این تمام چیزی بود که چادر آن‌ها برای پذیرایی داشت. نه او و نه برادرانش، متوجه اروپایی بودن من نشدند.

روز بعد، سواری بسیار طولانی و خسته‌کننده‌ای داشتیم و از مسیرهای سنگلاخ و پرشیب تپه‌ها بالا و پایین رفتیم. نه غلام‌علی‌بیگ و نه هیچ‌یک از پیروانش، با راه درست آشنا نبودند و مدام بر سر مسیری که باید در پیش می‌گرفتیم، مشاجره می‌کردند. پس از تندی کلام، کار به کتک‌کاری کشید و آن‌ها شمشیر کشیده و تپانچه‌هایشان را به سوی یکدیگر نشانه رفتند. دعواهایشان منجر به شکسته شدن سر یک یا دو نفر شد و من بیم آن داشتم که ماجرا جدی‌تر شود و من نیز درگیر آن شوم.

پس از حدود چهار فرسخ سواری، به دشت کوچکی رسیدیم که اردوگاه اعراب «سرخه» به ریاست شیخی به نام «یونس» در آن برپا بود. در دوردست توانستم تپه مصنوعی مرتفعی را تشخیص دهم. اینجا «پاتاق» بود؛ جایی که توسط یک لر که در سفرم در سرزمین بنی‌لام دیده بودم، به آن دعوت شده بودم. روایتی محلی وجود دارد که آنجا محل شهری بزرگ و باستانی بوده است.

سواران فیلی نزد چادر شیخ پیاده شدند. من و سید ابوالحسن به چادر عرب دیگری رفتیم، جایی که گوسفندی برای پذیرایی از ما ذبح شد. ما صبحانه را تمام کرده بودیم و همسفرم مشغول نوشتن دعا و حرز برای میزبان، همسران و فرزندانش بود؛ شیوه‌ای که او معمولاً با آن، مهمان‌نوازی‌هایی را که می‌دید جبران می‌کرد. سواران سوار شده و در حال ترک اردوگاه بودند. من آماده می‌شدم که به دنبالشان بروم و پایم در رکاب بود که شیخ، پس از جدا شدن از مهمانانش، به سمت من آمد. او به محض آنکه چشمش به من افتاد فریاد زد: «این فرنگی است، او را بگیرید!».

سید ابوالحسن فریادزنان از من خواست که با تمام سرعت بگریزم. من زمان را برای عمل به توصیه او از دست ندادم؛ بر زین جستم، به دنبال سواران گالاپ (تاختن) کردم و به زودی به آن‌ها پیوستم. در همان حال، ابوالحسن دست‌به‌سینه در برابر شیخ ایستاد و به او گفت: «مرا بگیر! آن مرد مهمان من است، او نان مرا خورده است. تا زمانی که تحت حمایت من است، هیچ‌کس نمی‌تواند به او گزندی برساند، و من یک سید هستم.» شیخ فریاد زد: «به نیاکانت سوگند، اگر او مهمان تو نبود، هرگز از دستان من رها نمی‌شد. افسوس که پیش‌تر ندانستم او در چادرهای من است!»

سید ابوالحسن گفت که من به سختی جان به در برده‌ام و این «کافران» را (آن‌گونه که خود می‌نامیدشان) نفرین کرد. همراهان فیلی من اعلام کردند که اگر شیخ یونس جسارت می‌کرد و انگشتی به من می‌زد، آن‌ها تمام اهل اردوگاه (مردان، زنان و کودکان) را نابود می‌کردند. با این حال، من از اینکه آن‌ها در معرض امتحان قرار نگرفتند متأسف نبودم و خود را بابت رهایی از چنگ این اعراب متعصب ستودم. بخت یاری کرد که زودتر از آن شناسایی نشده بودم. از آنجا که هنگام غروب چادری در دیدرس نبود، شب را در هوای آزاد در دره‌ای سرسبز که اسب‌هایمان در آن علف فراوان یافتند، خوابیدیم.

روز بعد (که روز کریسمس بود)، با اعراب «حیّیه»، شاخه‌ای از قبیله بنی‌لام، برخورد کردیم که گله‌ها و رمه‌هایشان در چراگاه‌های مرغوبی که در این فصل از سال در دشت‌ها و دره‌های پای دامنه رشته‌کوه بزرگ لرستان یافت می‌شود، مشغول چرا بودند. برخی از آن‌ها در حال جابه‌جایی اردوگاه خود بودند و ما از کنار قطارهای طولانی شترها و الاغ‌های بارکش گذشتیم. شیخ را در فاصله‌ای دورتر دیدیم که بر مادیانی خوب سوار بود و تعدادی سوار با نیزه‌های منگوله‌دار به دنبالش بودند. همراهان فیلی من مایل بودند به سمت او بروند، اما سید ابوالحسن آن‌ها را از این کار بازداشت تا مبادا من به عنوان یک اروپایی شناسایی شوم و در معرض خطر جدیدی قرار بگیرم. اگرچه مایل بودم «شیخ داوود» را ببینم (کسی که درباره‌اش بسیار شنیده بودم و در آن زمان میان اعراب خوزستان به دلیل دلاوری‌هایش در جنگ و غارتگری شهرت داشت) اما با سید هم‌عقیده بودم که عاقلانه‌ترین کار دوری از اوست؛ پس چنین کردیم و بدون آنکه متوجه ما شوند، از آنجا گذشتیم.

ما نیمه روز در کنار چادرهایی متعلق به همان قبیله توقف کردیم. من به عنوان یک اروپایی شناسایی نشدم، اما چیزی نمانده بود درگیر مشاجره‌ای شوم که می‌توانست به کشف «فرنگی» بودنم منجر شود. آن عرب که من و شیخ ابوالحسن در چادرش فرود آمده بودیم، تنها نان و پیاز برای خوردن به ما داد. یکی از همراهان فیلی ما که در جای دیگری استراحت کرده و بهتر پذیرایی شده بود، با دیدن کیفیت ناچیز غذای ما، نسبت به میزبان بسیار خشمگین شد؛ او را به خاطر خستی که در پذیرایی از مهمانانش به خرج داده بود توبیخ کرد و از ما خواست که به «مضیفی» که خود در آن پذیرایی شده بود نقل مکان کنیم. وقتی ما از این کار امتناع کردیم، او کاسه‌ای از ماست چکیده از آنجا برایمان آورد.

میزبان ما از آنچه که طعنی بر مهمان‌نوازی خود تلقی می‌کرد (و در نتیجه بزرگ‌ترین توهینی است که می‌توان به یک عرب واقعی و مسلمان روا داشت) برآشفت. او با چماق سنگینی که بنی‌لامی‌ها همیشه با خود دارند، در شرف ضرب و شتم آن لر بود؛ لر نیز احتمالاً با تپانچه یا خنجرش از خود دفاع می‌کرد و خون ریخته می‌شد. سید ابوالحسن خود را میان آن دو انداخت و سرانجام موفق شد صلح را برقرار کند.

نزدیک عصر، «ده‌لُران» در دیدرس ما قرار گرفت؛ روستایی که با درختان نخل احاطه شده و متعلق به علی‌خان، رئیس طایفه‌ی سواران فیلی همراه من بود (لایارد در پاورقی نوشته است دهلران یعنی روستای لرها). آن‌ها شادی خود را از بازگشت به خانه پس از غیبتی طولانی، با گالاپ کردن اسب‌هایشان در دشتی کوچک، شلیک با تفنگ و تپانچه و سر دادن فریادهای جنگی نشان دادند. با این حال، روستا تقریباً متروکه بود، زیرا ساکنان برای یافتن چراگاه برای گله‌هایشان به دشت کوچ کرده بودند. از آنجا که نتوانستیم برای اسب‌هایمان جو تهیه کنیم، به اردوگاه مجاور اعراب بنی‌لام رفتیم. من و سید ابوالحسن در چادری به طور غیرمعمول بزرگ، با گرمی بسیار پذیرفته شدیم. همراهان فیلی‌ام مرا «داوود بیگ» خطاب کردند و به صاحب چادر گفتند که من یک افسر ایرانی هستم که از سوی معتمد برای مأموریتی نزد علی‌خان فرستاده شده‌ام. گوسفندی برای پذیرایی از من ذبح شد. وقتی پیشنهاد دادم که یک مرغ برای شام ما کافی است، میزبان با خشم پاسخ داد عربی که برای مهمانش (با هر مقامی که باشد) گوسفندی نکشد، شایسته‌ی این نام نیست. پس از آنکه افراد داخل چادر به فراوانی غذا خوردند، او در مقابل چادر ایستاد و با صدای بلند از فقرا و گرسنگان دعوت کرد تا بیایند و از آنچه باقی مانده تناول کنند. اندکی بعد جمعیت کوچکی از اعراب کثیف/چرکین ظاهر شدند و خود را بر روی تکه‌های گوشت و برنج پخته ریختند. این نمایش مهمان‌نوازی میان اعراب رایج است و رؤسای آن‌ها می‌کوشند در چنین جلوه‌گری‌های مفاخره‌آمیزی از یکدیگر پیشی بگیرند.

کوهی بلند به نام «کبیرکوه» (یعنی کوه بزرگ) در دو روز گذشته در معرض دید بود؛ قله‌ای باشکوه و پوشیده از برف که یکی از بلندترین قله‌ها در تمام رشته‌کوه زاگرس به شمار می‌رود. ما به سمت کوهپایه‌ی آن حرکت کردیم و پس از عبور از تپه‌های ماسه‌ای بسیار بایر و پرشیب، به فلات کوچکی در میان آن‌ها رسیدیم. در اینجا، در نزدیکی چشمه‌های پرآبی موسوم به «شکرآب»، اردوگاه یا «عمله» علی‌خان رئیس بزرگ فیلی، که بیشتر به «والی لرستان» شهرت داشت، برپا بود. این مکان چنان در میان تپه‌ها پنهان شده بود که تنها کسانی که آشنایی نزدیکی با منطقه داشتند می‌توانستند آن را بیابند. والی چادرهای خود را در آنجا برافراشته بود تا از معتمد دور بماند؛ چرا که گزارش شده بود او قصد دارد در رأس نیرویی قابل‌توجه به سمت لرستان پیشروی کند.

در این نقطه دنج و منزوی، حدود سیصد سیاه چادر متعلق به علی‌خان و برخی از «توشمال»‌های اصلی او (رؤسای وابسته از طایفه فیلی کُرد) برپا بود. ما در مضیف والی پیاده شدیم؛ او در آفتاب بر روی یکی از آن قالی‌هایی با بافت ظریف و رنگ‌های درخشان نشسته بود که دستگاه‌های بافندگی این کوهستان به آن شهرت دارند. تعدادی مرد مسلح پیرامون او را گرفته و با احترام در حضورش ایستاده بودند. او دستور داد که من و سید ابوالحسن را به چادر احمدخان، یکی از توشمال‌ها، راهنمایی کنند؛ کسی که با کمال ادب و نزاکت از ما پذیرایی کرد. کف چادر بلافاصله با دقت جارو و آب‌پاشی شد، قالی‌ها و نمدها برای ما پهن گشت و آتش عظیمی از کُنده‌های هیزم برافروخته شد که با توجه به هوای یخبندان و سرد، بسیار مطبوع و دلپذیر بود.

توضیح: کردعلی‌خانی‌ها که امروزه توسط برخی نویسندگان با عنوان «کرد» یا «کردلی» معرفی می‌شوند، تسمیه خود را از نام علی خان فیلی گرفته‌اند.

مأمور بریتانیایی همچنین آورده است: چادر بسیار بزرگ بود و با پرده‌های معمول از نی که با پشم‌های تابیده به رنگ‌های درخشان و متنوع به هم وصل شده بودند، به چندین بخش تقسیم می‌شد. برای ما پشتی‌ها و لحاف‌های نرمی آوردند و خود را در اقامتگاهی بسیار راحت یافتیم. میزبان ما که به نظر مردی مهربان، هوشمند و — به نسبت یک لر — آگاه می‌آمد، هر چه در توان داشت برای خشنودی و رضایت من انجام داد. اندکی پس از ورودمان، شخصی به نام محمدرشیدخان از «توشمال»‌های طایفه که او را در قلعه‌تل دیده بودم، به دیدارم آمد و شب‌هنگام بیشتر دیگر توشمال‌ها در چادر گرد آمدند. من درباره خوی وحشیانه و فقدان مهمان‌نوازی لرهای فیلی چنان زیاد شنیده بودم که از نحوه استقبال و ظاهر و رفتار این رؤسای خُرد، به شکلی دلپذیر غافلگیر شدم. آن‌ها با کمال میل به پرسش‌هایم پاسخ می‌دادند، اطلاعاتی را که می‌خواستم در اختیارم می‌گذاشتند و با قصه‌ها و افسانه‌های مربوط به ایل و تبارشان مرا سرگرم می‌کردند. در نتیجه، عصر بسیار مطبوعی را در کنارشان سپری کردم.

من تا صبح روز بعد به دیدار والی نرفتم، زیرا رسم نبود جز در زمان برگزاری «سلام» یا پذیرایی عمومی، به حضورش شرفیاب شوند. او نوعی وقار شاهانه از خود بروز می‌داد و دربار کوچکی برپا کرده بود. من نسبت به نتیجه دیدارم با او قدری نگران بودم، چرا که می‌دانستم او به شدت نسبت به غریبه‌ها و به‌ویژه اروپایی‌ها بدگمان است؛ همچنین نمی‌توانستم فراموش کنم که این عموی او بود که دو هم‌وطنم، گرانت و فادرینگام را دستگیر کرده و به شکلی وحشیانه به قتل رسانده بود.

«دیوان‌خانه» که والی در آن به حضور می‌پذیرفت، سیاه چادری عظیم بود که بر ستون‌های بی‌شماری تکیه داشت. سه طرف آن با پرده‌های نی مسدود شده و ضلع چهارم کاملاً باز بود. او در صدر مجلس بر قالی زیبایی نشسته بود. هیچ‌کس جز سید یا ملای مشهور به تقوا اجازه نداشت در کنار او بنشیند. داخل و خارج چادر، نوارهای بلندی از نمد گلدوزی شده پهن بود که بازدیدکنندگان، مهمانان و افرادی که به دعوت ویژه رئیس آمده بودند، اجازه داشتند بر آن بنشینند. توشمال‌ها و دیگر رؤسای خرد به همراه ملازمانشان، حلقه‌ای گسترده را در دورتر تشکیل داده بودند. پشت سر والی، تعدادی مرد وحشی‌منظر، پوشیده در جامه لری و مسلح تا بن دندان ایستاده بودند که به تفنگ‌هایشان تکیه داشتند. در مقابل چادر، فراش‌های او حضور داشتند که آماده بودند تا به فرمان او، کسانی را که مورد غضبش واقع شده بودند دستگیر کنند، فلک کنند و حتی به قتل برسانند. کسانی که به والی نزدیک می‌شدند، توسط دو تن از این مردان از بازو گرفته می‌شدند تا از سوءقصد جلوگیری شود؛ این تشریفاتی بود که در آن زمان در ایران معمولاً هنگام نزدیک شدن غریبه‌ها به شخصیت‌های بزرگ رعایت می‌شد. در اطراف نیز چندین آدم ژنده‌پوش کثیف با القاب دهان‌پرکن ایستاده بودند؛ القابی شبیه به آنچه در دربار ایران مرسوم بود و والی تقلید از آن تشریفات را برای خود لازم می‌دید.

هنگامی که همراه با سید ابوالحسن وارد چادر شدم، علی‌خان با من صراحتاً بدرفتاری نکرد، اما پذیرایی‌اش سرد و بافاصله بود؛ گویی حضور من چندان برایش خوشایند نبود. او با اشاره به من فهماند که بر یکی از «نمدها» در فاصله‌ای کوتاه از او بنشینم. اما از سید ابوالحسن دعوت شد تا در جایگاه بالاتری بنشیند.

نخستین پرسش او از من این بود: «چرا انگلیسی‌ها در دجله و فرات کشتی مستقر کرده‌اند و در بصره “کوت” (قلعه) ساخته‌اند؟» من وجود چنین قلعه‌ای را تکذیب کردم و درباره کشتی‌ها توضیح دادم که هدف اصلی از اعزام آن‌ها به این رودخانه‌ها، برقراری تجارت میان قلمروهای او و سایر نقاط جهان است؛ امری که ارتقای آن به سود او و تمامی دیگر رؤسای این بخش از ایران (Persia) است، چرا که موجب شکوفایی سرزمینشان شده و ثروت و نفوذ آن‌ها را افزایش می‌دهد.

این توضیح او را قانع نکرد. رو به کسانی که نزدیکش نشسته بودند کرد و با خشم گفت: «می‌بینید؟ انگلیسی‌ها در شرف تصاحب کشور ما هستند و این شخص را» (در حالی که به من اشاره می‌کرد) «فرستاده‌اند تا جاسوسی اینجا را بکند و مقدمات ورودشان را فراهم سازد.» سپس خطاب به سید ابوالحسن گفت: «چرا این مرد را به اینجا آوردی تا مرا ببیند که این‌گونه بر فرش نشسته‌ام؟ در حالی که او باید بداند نیاکان من پادشاهان این سرزمین بوده‌اند و در برابر شاه بر تخت می‌نشستند و با او برابر بودند. او گمان خواهد کرد که ما همیشه همین‌گونه بوده‌ایم که اکنون هستیم و همین را به هم‌وطنانش اعلام خواهد کرد».

نزدیک والی، ملک‌احمدخان نشسته بود؛ رئیس طایفه‌ی وحشی سگوند فیلی و یکی از بدنام‌ترین راهزنان و شرورترین شخصیت‌های کوه‌های لرستان. او به تازگی برای نهایی کردن قرارداد ازدواج میان یکی از دخترانش با پسر والی رسیده بود. او با لحنی تا حدی گستاخانه شروع به بازخواست من درباره دلایل اقامتم نزد محمدتقی‌خان کرد و مدعی شد که حضور یک «کافر» (infidel) برای آن رئیس بداقبالی آورده است. من ناچار بودم در پاسخ به این پرسش و بسیاری پرسش‌های دیگر از این دست که از من می‌شد، بسیار محتاط باشم تا از گفتن هر سخنی که بر سوءظن والی می‌افزود، پرهیز کنم. سرانجام او از روی قالی‌اش بلند شد که این نشانه‌ای برای پایان یافتن مجلس بود.

توضیح: به اعتقادی، این بخش از گزارش لایارد اطلاعات سیاسی مهمی را در دل یک گفت‌وگوی ظاهراً ساده در خود دارد. البته باید میان آنچه علی‌خان گفته و آنچه لایارد برای پاسخ به او گفته تفکیک کرد؛ به هر روی نکات زیر را می‌توان به دست داد:

  • یک) نخستین پرسش علی‌خان درباره این نیست که انگلیسی‌ها چه کالایی می‌فروشند یا چه تجارتی دارند؛ بلکه مشخصاً درباره استقرار کشتی‌های انگلیسی در دجله و فرات و ساختن یک «کوت» (قلعه) در بصره است؛ این نشان می‌دهد که خان فیلی دست‌کم در حد یک رهبر سیاسی منطقه‌ای، تحولات مربوط به حضور یک قدرت خارجی در حوزه میان‌رودان عثمانی (عراق فعلی)، غرب و جنوب غربی ایران دنبال می‌کرده و نسبت به آن حساس بوده است. حتی جالب‌تر اینکه پرسش خان فیلی در آغاز ملاقات مطرح می‌شود، یعنی موضوع برای او آن‌قدر اهمیت داشته که جزو نخستین موضوعاتی بوده که با یک انگلیسی درباره‌اش صحبت کرده است.
  • دو) نوع سؤال خان فیلی، نگاه امنیتی سیاسی او را نشان می‌دهد؛ اینکه چرا انگلیسی‌ها در دجله و فرات کشتی مستقر کرده‌اند و در بصره کوت ساخته‌اند؟ یعنی حضور انگلیس را صرفاً یک فعالیت تجاری بدیهی تلقی نمی‌کند، بلکه احتمالاً آن را پدیده‌ای دارای پیامد سیاسی امنیتی می‌بیند که نیازمند توضیح است. این نکته برای شناخت جایگاه رهبری سیاسی یک والی لر، قابل‌توجه است.
  • سه) لایارد می‌گوید هدف اصلی کشتی‌ها برقراری تجارت میان قلمروهایِ خان فیلی و سایر نقاط جهان است (این تعبیر البته سخن لایارد است، نه علی‌خان؛ بنابراین نباید آن را مستقیماً به‌عنوان تعریف سیاسی علی‌خان از حکومتش به کار برد). به هر روی این گفته، از نظر تاریخی، نشان می‌دهد مأمور بریتانیایی هنگام گفتگو با علی‌خان، قلمرو او را یک واحد سیاسی ـ جغرافیایی مشخص و دارای استقلال نسبی در نظر می‌گیرد که می‌تواند با «سایر نقاط جهان» روابط تجاری داشته باشد. به نظر می‌رسد تصویری که لایارد ارائه می‌کند، با یک رهبر صرفاً ایلی که فقط درگیر امور داخلی ایل و تبارش خویش است، تفاوت دارد. در همین راستا لایارد با مطرح کردن یک استدلال اقتصادی و منفعت‌محور تلاش می‌کند اهداف انگلیس را با منافع رهبران منطقه‌ای ایران چون علی‌خان فیلی، همسو نشان دهد.
  • چهار) به نظر می‌رسد خان فیلی با اصل ارتباط خارجی یا تجارت مشکلی ندارد بلکه سؤالش درباره ابزار و نحوه حضور انگلیس است: کشتی و قلعه. یعنی مسئله برای او احتمالاً این است که چرا یک قدرت خارجی برای فعالیت در این منطقه، ابزار نظامی و استحکامات ایجاد کرده است؟ این می‌تواند نشان‌دهنده نوعی درک سیاسی ـ ژئوپلیتیکی باشد، نه نگرانی اقتصادی.
  • پنج) اگر این بخش از سفرنامه لایارد را در کنار آن جمله معروفش درباره لرهای فیلی بگذاریم که آنان را «سرکش و قانون‌گریز» معرفی کرده، تصویر پیچیده‌ای شکل می‌گیرد؛ لایارد از یک سو لرهای فیلی را با عباراتی چون سرکش و قانون‌گریز توصیف می‌کند؛ اما از سوی دیگر، وقتی با والی و رهبر آنان ملاقات می‌کند، با شخصی مواجه می‌شود که درباره حضور یک قدرت اروپایی در دجله، فرات و بصره پرسش‌های مشخص و سیاسی امنیتی دارد. پس حتی اگر توصیف لایارد از «سرکشی» پذیرفته شود، نبایستی آن را به معنای بی‌خبری سیاسی، انزوا یا ناآگاهی جامعه لرهای فیلی تلقی کرد. اتفاقاً می‌توان گفت این دو گزارش در کنار هم نشان می‌دهند که خودمختاری یا فاصله از حکومت مرکزی الزاماً به معنای بی‌توجهی به سیاست منطقه‌ای و بین‌المللی نبوده است.
  • شش) نکته مهم اینکه علی‌خان خود را متعلق به یک سنت سیاسی ـ حکومتی دانسته و نیاکانش را پادشاهان این سرزمین معرفی کرده و سپس می‌گوید که در برابر شاه بر تخت می‌نشستند و با او برابر بودند. این بیان خان فیلی درباره گذشته نیاکانش، نشان می‌دهد که برای تبارش یک سابقه شاهی/حکومتی قائل بوده و آن را بخشی از هویت و منزلت سیاسی‌اش می‌دانسته است.
  • هفت) نکته مهم دیگر اینکه وقتی خان فیلی می‌گوید نیاکانش در برابر شاه بر تخت می‌نشستند و با او برابر بودند، بسیار قابل‌توجه است زیرا نشان می‌دهد که در تصور سیاسی او، فرمانروایان محلی چون خود را «شاهی منطقه‌ای» می‌دانسته که رابطه‌اش با شاهنشاه، سلسله‌مراتبی مطلق نبوده است؛ این همان سنت تاریخی شاهنشاهی ایرانی است که بارها بدان اشاره شد یعنی وجود شاهنشاه (یا همان شاهِ شاهان) در رأس کشور و در عین حال مراکز قدرت منطقه‌ای با منزلت و اقتدار بالا که می‌توان آنان را وارث سنت شاهان منطقه‌ای باستانی دانست.
  • هشت) به نظر می‌رسد واکنش خان فیلی درباره نشستنش روی فرش، فقط مسئله تشریفات نبوده است. علی‌خان ناراحت نیست که لایارد او را صرفاً در وضعیت نامناسبی دیده؛ بلکه گویا نگرانی‌اش این است که لایارد گمان خواهد کرد که ما همیشه همین‌گونه بوده‌ایم که اکنون هستیم یعنی خان، تصویری که یک خارجی از جایگاه سیاسی خاندانش ثبت می‌کند را جدی می‌گیرد. این نکته می‌تواند نشان دهد یک رهبر سیاسی لر به مسئله بازنمایی تاریخی جایگاه سیاسی خود حساس بوده است.
  • نه) به نظر می‌رسد وقتی خان فیلی می‌گوید لایارد این تصور را به هموطنانش منتقل خواهد کرد؛ یعنی علی‌خان، لایارد را صرفاً یک مسافر یا تاجر نمی‌بیند؛ بلکه وی را کسی می‌داند که اطلاعات را به جامعه و حکومت خودش منتقل می‌کند. این نشان‌دهنده نوعی آگاهی از نقش اطلاعات در مناسبات قدرت است.
  • ده) خان فیلی از نگرانی‌اش درباره تصرف کشورش توسط انگلیسی‌ها می‌گوید؛ با عنایت بدینکه در آن زمان هنوز مفهوم دولت – ملت به معنای امروزین در فضای سیاسی ایران شکل نگرفته بود به نظر می‌رسد بیان تصرف کشور از سوی علی‌خان نشان می‌دهد که در گفتار او نوعی تصور مالکیت/تعلق سیاسی جمعی نسبت به سرزمین دیده می‌شود؛ سرزمینی که خان فیلی و نیاکانش خود را صاحبان تاریخی آن می‌دانند. این موضوع، متفاوت از سیستم دولت – ملتِ متمرکزِ صفر تا صدی ایران در قرن اخیر است.

به هر عنوان لایارد ذکر می‌کند: من به چادر احمدخان بازگشتم؛ او بابت سردی و عدم صمیمیت والی در استقبال از من، پوزش خواست. سپس به تشریح شخصیت رئیس خود پرداخت و ویژگی‌های خوب و رذایل او را (که به اندازه کافی پرشمار بودند) برشمرد و به من آموخت که در دیدار بعدی، چگونه رفتار کنم و به پرسش‌هایش پاسخ دهم. او گفت که علی‌خان به تبار خود بسیار افتخار می‌کند و مشتاق است با او چنان رفتار شود که گویی شخصیتی سلطنتی است. لازم بود با او مدارا و چنین وانمود کرد که آن ملاحظه و احترامی را که او خود را مستحقش می‌داند، نسبت به او قائل هستم. در نتیجه، بهترین راه برای جلب رضایتش، تغذیه کردن غرور و کبر او بود. من تصمیم گرفتم از توصیه‌ای که میزبانم به من کرده بود، پیروی کنم.

صبح روز بعد، سید ابوالحسن پیش از من به مجلس پذیرایی معمول والی رفت. او از غیبت من استفاده کرد تا با شیوه‌ای زیرکانه، هدف از حضور مرا در لرستان توضیح دهد و رئیس را متقاعد سازد. او به والی اطمینان داد که من تمام راه را از «فرنگستان» (اروپا) آمده‌ام تا شاهزاده‌ای را ببینم که نام و آوازه‌اش حتی به آن سرزمین دوردست رسیده است؛ کسی که از نسل پادشاهان قدرتمندی است که زمانی بر لرستان فرمان می‌راندند. این توضیح چنان برای غرور والی خوشایند بود که تصمیم گرفت با من با نهایت ادب رفتار کند تا من به درستی تحت تأثیر عظمت و وقار او قرار بگیرم. بر این اساس، او در پی من فرستاد، مرا در کنار خود نشانید و با توجهی ویژه با من برخورد کرد.

سید پیش از رفتن به «مجلس»، مرا از توضیحی که قصد داشت درباره دلیل سفرم به سرزمین والی به او بدهد، آگاه کرده بود. بنابراین، با استفاده از این اشاره و توصیه‌های میزبانم، خطابه‌ای خطاب به علی‌خان ایراد کردم و در آن به تمجید از تبار باستانی خانواده‌اش و عظمت و قدرت پیشین آن‌ها پرداختم؛ همچنین به شهرت او در بخشندگی و مهمان‌نوازی اشاره کردم و اظهار داشتم که این آوازه، مدت‌ها پیش از آنکه اندیشه سفر به لرستان در سر داشته باشم، به گوشم رسیده بود. او از این تملق‌ها بسیار خرسند شد، به من در سرزمینش خوشامد گفت و قول داد تا زمانی که در آنجا هستم، تحت حمایتش باشم. در عین حال، به من توصیه کرد تا حد امکان از جلب توجه پرهیز کنم و پوشش مبدل خود را حفظ نمایم؛ چرا که لرها نسبت به غریبه‌ها، به ویژه اروپایی‌ها، بسیار بدگمان هستند و ممکن است شخصی بدخواه به من آسیبی برساند.

والی اکنون همان‌قدر مودب و پرگو شده بود که پیش‌تر بی‌ادب، سرد و کم‌سخن بود. او پرسش‌های بسیاری درباره نهادهای اروپایی از من پرسید و درباره مذهب، فلسفه، جغرافیا و موضوعات مختلف دیگر سخن راند و زیرکی و هوشمندی بسیاری از خود نشان داد. در طول روز، او گواهی از تمایلش برای خدمت و محافظت از من نشان داد: در حالی که در انتهای چادر نشسته و با برخی از «توشمال‌ها» گفتگو می‌کردم، غریبه‌ای وارد شد. او اندکی بعد، خطاب به رئیس پرسید که آیا «فرنگی‌ای» در این ولایت دیده شده است یا خیر. والی پاسخ منفی داد. من چنین وانمود کردم که آنچه گذشته را نشنیده‌ام و به گفتگوی خود ادامه دادم. آن مرد که آشکارا متوجه حضور من شده بود، نزد والی رفت و چیزی در گوش او زمزمه کرد و پس از رد و بدل کردن چند کلمه با او، به جای خود بازگشت. اتفاق دیگری نیفتاد و اندکی بعد اردوگاه را ترک کرد. رئیس شامگاه به من گفت که آن غریبه مرا به عنوان همان اروپایی مورد نظر نشان داده بود، اما او به آن مرد اطمینان داده که در اشتباه است؛ زیرا من یک گرجی و از بستگان معتمد هستم که او مرا برای مأموریتی نزد طایفه فیلی فرستاده است. این توضیح آن مرد را قانع کرد و او دیگر پرس‌وجوی بیشتری نکرد.

من بعدها دریافتم این مرد که یک لر از اهالی خرم‌آباد بود، در جست‌وجوی من فرستاده شده بود. دوستانم در انگلستان که ماه‌ها خبری از من دریافت نکرده بودند و بیم آن داشتند که حادثه‌ای برایم رخ داده باشد یا به عنوان اسیر در کوه‌های لرستان گرفتار شده باشم، از وزارت امور خارجه درخواست کرده بودند تا از طریق هیئت اعزامی بریتانیا که به تازگی به تهران بازگشته بود، درباره من پرس‌وجو کنند. دولت ایران نیز بر حسب تقاضای وزیر مختار بریتانیا، به حاکم ایالت کرمانشاه دستور داده بود تا اطلاعات لازم را کسب کند. او نیز این فرد لر را روانه کرده بود تا مرا بیابد و در صورت لزوم، برای خروج از کشور یاری‌ام دهد. والی که از مقصود سفر او آگاه نبود یا گمان می‌برد ممکن است نیات سویی نسبت به من داشته باشد، مصلحت را در آن دیده بود که او را به اشتباه بیندازد.

من یک روز دیگر نزد والی ماندم و اکنون در صمیمانه‌ترین روابط با او بودم. هنگامی که برای ادامه سفرم از او جدا شدم، دستور داد یکی از ملازمانش مرا همراهی کند تا مرا به سلامت از قلمرو او عبور دهد؛ اما هشدار داد که در منطقه میان قلمرو او و پاشانشین بغداد (جایی که مقامات عثمانی را می‌یافتم) نمی‌تواند حمایتی از من به عمل آورد. او به من و سید ابوالحسن توصیه کرد تا حد امکان در کوهستان بمانیم تا با اعراب بنی‌لام روبرو نشویم و سپس با گرمی و عطوفت با ما وداع کرد.

سوارانی که از دزفول با آن‌ها همراه شده بودم و در طول مسیر توجه و مهربانی بسیاری به من نشان داده بودند، اکنون از ما جدا شده بودند. ما هنوز می‌بایست از منطقه‌ای بسیار خطرناک عبور می‌کردیم که در آنجا هم از جانب لرها و هم اعراب در معرض خطراتی بودیم. بنابراین، لازم بود که گوش‌به‌زنگ و مدام در حال مراقبت باشیم. ما به دل کوهستان زدیم و هنگام غروب به اردوگاهی از لرهای فیلی که تحت فرمان والی بودند، رسیدیم.

ما صبح روز بعد در منطقه‌ی تپه‌ماهوری به راه خود ادامه دادیم؛ گاهی به دره‌های کوچک فرود می‌آمدیم که چراگاه‌های غنی گله‌ها و رمه‌های لرها بودند و با گل‌های نرگس و دیگر گل‌های خوش‌بو فرش شده بودند. سیاه چادرهای متعلق به ایل والی در همه سو پراکنده بود. در گورستان‌های فیلی که از آن‌ها گذشتیم، مشاهده کردم که بر سنگ مزارها، شاخ‌های خمیده‌ی بز کوهی بسته شده و گیسوان زنان به آن‌ها آویخته شده است. این‌ها مزار خوانین بودند و آن موها، متعلق به همسرانشان بود که در پی مرگ آن‌ها، به نشانه‌ی سوگواری بریده شده بود. من گهگاه از نقاط مرتفعی که از آن‌ها عبور می‌کردم، چشم‌اندازهایی زیبا و گسترده از کوه‌ها و دشت‌های میان آن‌ها و دجله را می‌دیدم.

توضیح: از نوشته‌های لایارد در این بخش نیز می‌توان نکاتی چند به شرح زیر را به دست داد:

  • یک) می‌توان روایت لایارد از گورستان‌های لرهای فیلی و سنت دیرینه‌ی بریدن گیسوان زنان را یکی از اسناد ارزشمند مردم‌شناسی درباره پیوند میان سوگ، آیین‌های تاریخی و هویت فرهنگی در میان لرها دانست. این آیین تاریخی در سال‌های اخیر نیز بازتاب بین‌المللی در جنبش اعتراضی «زن، زندگی، آزادی» داشته است. اینکه همسران خوانین لر فیلی به نشانه عزا در سالیان دور گیسوان خود را می‌بریده‌اند و امروز همین آیین به عنوان یک نماد مقاومت مدنی و سوگ سراسری در جنبش «زن، زندگی، آزادی» بازتعریف و بین‌المللی می‌شود، نشان‌دهنده زنده‌بودن و ریشه‌دار بودن این ژرفای عاطفی در فرهنگ این خطه است.
  • دو) بریدن مو هنگام سوگواری، یک آیین تاریخی است که علاوه بر گزارش لایارد، رد پای آن را می‌توان در ادبیات اساطیری ایران (مانند سوگواری در شاهنامه برای سیاوش) نیز دید.
  • سه) می‌توان گفت قرار گرفتن روایت لایارد از زیبایی‌های بهاری دشت و گل‌های نرگس در کنار آن نشانه‌های خاموشِ مرگ و سوگ؛ تضادی است که به‌خوبی، سختی و در عین حال عمق احساسات انسانی را در زندگی ایلیاتی تصویر می‌کند.

به هر روی لایارد ذکر می‌کند: ما شب را در چادر یک سید سپری کردیم. روز بعد، نخستین روز از سال نو ۱۸۴۲ [۱۲۲۰ خورشیدی] بود.

هنگامی که از مال‌روی تند و ناهمواری که به دشت‌های پایین‌دست منتهی می‌شد فرود می‌آمدم، ناخودآگاه به وقایع دوازده ماه گذشته فکر می‌کردم؛ به مخاطراتی که از سر گذرانده و خوشبختانه از آن‌ها جسته بودم. هنوز خطراتی پیش روی من بود، اما به پایان سفرم نزدیک می‌شدم و امیدوار بودم تا چند روز دیگر، دوباره خود را میان انگلیسی‌ها و دوستانم بیابم. من مدام از تب نوبه رنج می‌بردم و به استراحت و مراقبت‌های پزشکی نیاز داشتم. می‌دانستم به محض رسیدن به بغداد، به هر دوی این‌ها دست خواهم یافت. بنابراین، روحیه بسیار خوبی داشتم که زیبایی بسیار مناظر و هوای مطبوع کوهستان نیز به شدت به آن کمک می‌کرد.

در پای کوه‌ها، به آخرین اردوگاه فیلی رسیدیم که قرار بود در مسیرمان با آن برخورد کنیم. مدت کوتاهی در چادرها توقف کردیم تا خود و اسب‌هایمان را تجدید قوا دهیم. در فاصله‌ی کوتاهی از آنجا به «چنگوله» (Changolar) رسیدیم؛ رودخانه‌ی کوچکی که سرزمین فیلی را از قلمرو اعراب بنی‌لام جدا می‌کند. پیش از آنکه از آن عبور کنیم، سواران والی که ما را به سلامت از قلمرو اربابشان عبور داده بودند، ما را به خدا سپردند و از ما جدا شدند.

پنج یا شش مایل [۸ إلی ۹ کیلومتر] رانده بودیم که به چند چادر عربی رسیدیم. چون تشنه بودم، مقابل یکی از آن‌ها ایستادم و بدون آنکه پیاده شوم، درخواست «لَبَن» (دوغ/شیر ترش) کردم. صاحب چادر مقداری در یک کاسه‌ی چوبی برایم آورد. هنوز کاسه را به لب نگذاشته بودم که او با صدایی بلند و هیجان‌زده فریاد زد: «فرنگی اینجاست! فرنگی اینجاست!» من کاسه را رها کردم و با تمام سرعت اسبم تاختم تا به سید و صالح که در فاصله‌ای دورتر بودند ملحق شوم. سپس هر سه با تمام توان تاختیم تا از آن اردوگاه دور شدیم. خوشبختانه تمام سواران از اردوگاه دور بودند و ما تعقیب نشدیم.

ما پس از سفری بسیار طولانی و خسته‌کننده در طول روز، شب را در اردوگاه عربی دیگری سپری کردیم؛ چرا که حدود چهل مایل [تقریباً ۶۵ کیلومتر] رانده بودیم تا هرچه زودتر از سرزمین بنی‌لام عبور کنیم. سید ابوالحسن به سبب تبارش از پیامبر (که با عمامه‌ی سبزش مشخص می‌شد) همواره در هر چادر یا کلبه‌ای، مهمانی عزیز بود. به محض ورود، مردان و زنان گرد او حلقه می‌زدند و ملتمسانه از او حرز و دعا می‌خواستند؛ و عمده وقت او صرف نوشتن آیاتی از قرآن بر تکه‌های کاغذ یا پوست می‌شد تا در کیسه‌های کوچکی قرار داده شده و به گردن زنانی که در آرزوی فرزند بودند یا کودکانی که از چشم‌درد رنج می‌بردند، بسته شود. گاهی این آیات در داخل فنجان قهوه‌ای نوشته و سپس با آب شسته می‌شد تا آن آب به عنوان درمانی قطعی برای هر بیماری نوشیده شود. خود سید اعتقاد چندانی به این داروها نداشت، اما به نفع خود می‌دید، به‌ویژه هنگام سفر در سرزمینی خطرناک، اعتماد مسلمانان مؤمن به این امور را سلب نکند.

او در چادری که شب را در آن توقف کرده بودیم، مشغول تهیه این دعاها بود تا آنکه هر دو چنان فرسوده شدیم که همان‌جا که نشسته بودیم، برای خواب دراز کشیدیم. هنوز چشمانم را نبسته بودم که همسفرم سقلمه‌ای به من زد، گویی می‌خواست توجهم را به چیزی جلب کند. میزبان ما و یک یا دو مرد عرب دیگر دور آتش کز کرده و با هم سخن می‌گفتند. موضوع گفتگوی آن‌ها که با صدای آهسته انجام می‌شد اما من می‌توانستم به وضوح بشنوم، درباره اروپایی‌ای بود که گمان می‌رفت میان قبایل بنی‌لام باشد و جاسوسی منطقه را بکند. آن‌ها ابراز داشتند که اگر او به دستشان بیفتد، گلویش را مانند یک سگ خواهند برید.

تا آنجا که می‌توانستم از سخنانشان قضاوت کنم، به نظر می‌رسید آن‌ها نسبت به شخصیت واقعی من سوءظن‌هایی دارند و در صحت داستان جدیدی که سید ابوالحسن پرداخته بود (مبنی بر اینکه من مسلمانی گرجی هستم که راهی کربلا و مکه است) تردید می‌کنند. با این حال، پس از آنکه مدتی درباره این موضوع بحث کردند و یکی از آن‌ها پافشاری می‌کرد که من همان «فرنگی» مورد نظر هستم، همگی چادر را ترک کردند و اندکی بعد، سکوتی عمیق بر اردوگاه حاکم شد.

به محض آنکه آن‌ها رفتند، سید ابوالحسن که از ترس می‌لرزید، با نجوا به من گفت که خطر فاش شدن هویتم را چنان بزرگ می‌بیند که تنها شانس رهایی و امنیت من، ترک چادر در میانه شب و پیش از بیدار شدن و جنب و جوش اعراب است. او گفت که نمی‌تواند از من محافظت کند؛ برعکس، ممکن است خودش نیز در میان این اعراب نادان و متعصب، به خاطر همراهی با یک اروپایی (که او را «کافر» می‌پنداشتند) و هم‌سفره شدن با او، در معرض خطری عظیم قرار گیرد. آن‌ها دیگر به جایگاه مقدس او باور نخواهند داشت و او را شیاد قلمداد خواهند کرد که این امر بر خطری که خودش با آن مواجه بود می‌افزود. من که کاملاً با او هم‌عقیده بودم، حدود ساعت دو صبح صالح را بیدار کردم و به او دستور دادم تا حد امکان سریع و بی‌صدا اسب‌ها را آماده کند.

صاحب چادر با مقدمات عزیمت ما بیدار شد. سید ابوالحسن برای او توضیح داد که ما مشتاقیم صبح زود به «بدره»، شهری در مرز عثمانی، برسیم. سپس او را به کناری کشید و گفتگوی خصوصی با او داشت که نتیجه‌اش این شد که او در زین کردن اسب‌ها به ما کمک کرد و اجازه داد بدون اینکه مزاحم دیگر ساکنان شویم، اردوگاه را ترک کنیم.

سید ابوالحسن در حین حرکت به من گفت که با قضاوت از آنچه شب گذشته شنیده بود (زمانی که میزبانمان در برابر اصرار دیگران برای دستگیری من، از نقض قوانین مهمان‌نوازی خودداری کرده بود) او را مسلمانی خوب و مردی درستکار یافته است. بنابراین به آن مرد عرب اطلاع داده بود که از گفتگوهای شبانه‌ی او و دوستانش دور آتش باخبر است و به او درباره گناه سهمگینی هشدار داده بود که اگر به هر نحوی مسئول مرگ یا بدرفتاری با مهمانی باشد که نان او را خورده (به‌ویژه مهمانی که از نسل پیامبر باشد) گریبان‌گیر خودش، همسران، فرزندان و تمامی خویشانش خواهد شد. آن مرد از این هشدار جدی به شدت وحشت‌زده شده و از سید التماس کرده بود که هرچه زودتر با من از چادرش برود تا خطر پاسخگویی بابت خون ما متوجه او نباشد.

ما اسب‌هایمان را با حداکثر سرعت راندیم و چون اکنون در زمین هموار بودیم، آن‌ها توانستند با وجود خستگی مفرط ناشی از کارهای سخت اخیر، سرعت تند خود را حفظ کنند. شب بسیار تاریک بود و باران ریزی می‌بارید. صالح که از احتمال رسیدن سریع به شهری عثمانی (جایی که می‌توانست در امنیت و آسودگی از خستگی‌هایش استراحت کند و «راکی» بیابد) مشعوف بود، شادی خود را با خواندن ترانه‌ای لری با صدای بلند ابراز کرد. از آنجا که بسیار حیاتی بود بی‌صدا و سریع پیش برویم، بیش از یک بار به او دستور دادم که بس کند. با این حال او به نغمه‌سرایی وحشیانه‌اش ادامه داد تا اینکه من صبرم را از دست دادم و از القاب تندی استفاده کردم که می‌دانستم یک بختیاری را برمی‌آشوبد، اما گمان نمی‌کردم صالح که مدتی طولانی میان ایرانیان شهرنشین زندگی کرده بود، آن را توهینی چنین گران بداند. در کمال تعجب، او از اسب پایین جست و تپانچه‌ی بلندش را به سوی من نشانه رفت. خوشبختانه تپانچه شلیک نکرد و چون من بلافاصله تپانچه‌ی خود را کشیدم، او تجدیدنظر کرد و دوباره سوار شد.

او بعدها از رفتار ناشایستش بسیار پشیمان شد و ملتمسانه طلب بخشش کرد؛ من نیز با در نظر گرفتن خونِ گرمِ لری او و این حقیقت که هم‌طایفه‌ای‌هایش انتقام گرفتن از چنین توهینی را وظیفه‌ای مقدس می‌دانند، او را بخشیدم.

لایارد در پاورقی نوشته است: صالح طبعی بسیار تند و آتشین، اما خدمتکاری شجاع، فداکار و وفادار بود. در یک موقعیت، من او را به عنوان همراه به افسری در ارتش هند که قصد بازدید از ویرانه‌های بابل را داشت، معرفی کردم. در طول راه، صالح کاری کرد که کارفرمایش را آزرده کرد و آن افسر به شیوه‌ی هندی، با زبانی توهین‌آمیز با او سخن گفت و شلاقش را برای زدن او بالا برد. صالح از اسب پایین پرید، خنجرش را کشید و خطاب به آن افسر گفت: «اگر تو دوست “صاحب” [لایارد] نبودی — که آقا و حامی من است و تو را به من سپرده است — جانت را بهای توهینی که به من کردی می‌گرفتم. من به تو آسیبی نمی‌زنم، اما دیگر نمی‌توانم در خدمت تو بمانم؛ خدا به همراهت!» او سپس آن مسافر مبهوت را در میان بیابان با سه اسب بارکش که باید مراقبشان می‌بود رها کرد و با بازگشت به بغداد، مرا از آنچه رخ داده بود باخبر ساخت. چند سال بعد، صالح تمام راه بغداد تا قسطنطنیه (استانبول) را پیاده پیمود تا مرا ببیند و من مجبور شدم مدتی او را، با وجود دشواری بسیار، در اقامتگاه کوچکی که داشتم نگاه دارم.

توضیح: عدم تحمل توهین یکی از «خصلت‌های لری» است که حتی  امروزه هم در میان مردم لر مشاهده می‌شود و به ویژه در عمق سرزمین‌های لرنشین نمود بیشتری دارد. این روایت لایارد از صالح لر، یکی از سندهای تاریخی برای شناخت ابعاد روانی و رفتاری مردم لر به شرح زیر است:

  • یک) غیرت و حساسیت شدید در برابر اهانت: اشاره لایارد به اینکه صالح با وجود زندگی در شهرهای بزرگ همچنان تاب توهین را نیاورد، یک نمونه تاریخی پرمعنا از «عزت نفس و شرف فردی» در فرهنگ لری و یک خط قرمز مهم است که با تغییر جغرافیا یا شهرنشینی به سادگی از بین نمی‌رود.
  • دو) تضاد میان خشم آنی و پشیمانی ژرف: ماجرای کشیدن تپانچه و سپس پشیمانی صالح، و در انتهای روایت، سفر پای پیاده او از بغداد تا استانبول برای دیدن دوباره لایارد، را شاید بتوان نشان‌دهنده عمق عواطف و وفاداری در کنار طبع آتشین دانست. آیا این ویژگی‌ها شخصیت صالح را از یک همراه و ملازم به شخصیتی اصیل تبدیل می‌کند؟
  • سه) پرهیز از کلیشه‌های ساده‌لوحانه: شاید بتوان گفت شجاعت و وفاداری در کنار «حساسیت شدید به حرمت شخصی و کرامت انسانی» معنا پیدا می‌کند و این صفات هزینه‌های خودش را دارد.

لایارد در خاتمه این بخش می‌آورد: ما از مرز عثمانی عبور کردیم و بدون حادثه دیگری به «بدره» رسیدیم. بدره شهر کوچکی است که با نخلستان‌های وسیعی احاطه شده؛ نخلستان‌هایی که خرماهای معروف به نام این شهر را تولید می‌کنند و مشهورترین خرماها در سرزمین‌های عرب‌نشین عثمانی هستند. حاکم عثمانی با ادب بسیار از من استقبال کرد و از اینکه توانسته بودم به سلامت از سرزمین بنی‌لام عبور کنم، شگفتی بسیار ابراز داشت. او به من اطلاع داد که فردا کاروانی به مقصد بغداد حرکت خواهد کرد که توسط گروه قابل‌توجهی از «هایتاها» (سواران نظام نامنظم) اسکورت می‌شود؛ چرا که جاده‌ها به راهزنان عرب، آلوده است که در روستاها غارتگری کرده و اموال مسافران را می‌ربایند. او به من توصیه کرد که با این کاروان همراه شوم، هرچند به دلیل اوضاع نابسامان منطقه، آن‌ها از جاده مستقیم نخواهند رفت و مجبورند از «مندلی» (شهری در شمال بدره) عبور کنند که سفر را دو یا سه روز طولانی‌تر می‌کند. من صلاح را در آن دیدم که به توصیه او عمل کنم.

ما بدون هیچ حادثه‌ای به بغداد رسیدیم. تنها ماجرایی که باید بازگو کنم این است: پس از وارد شدن به بزرگراه [شاهراه؟] اصلی میان آن شهر و مرز ایران (که در اولین سفرم نیز آن را پیموده بودم) دیرهنگام و پس از ساعت‌ها طی مسیر در تاریکی، به یک «قافله» یا کاروان پیوستیم که برای استراحت شبانه توقف کرده بود. من که از غلبه‌ی خواب از پا افتاده بودم، روی یکی از بارهایی که از قاطر پایین گذاشته شده بود، دراز کشیدم. تنها در سپیده‌دم بود، هنگامی که با سر و صدای قاطرچی‌ها برای حرکت بیدار شدم، دریافتم که ما به یکی از آن کاروان‌های پرشماری پیوسته‌ایم که در آن فصل از سال، اجساد شیعیان مؤمن را برای دفن در خاک مقدس کربلا حمل می‌کنند. من بر روی یکی از تابوت‌ها که در نمدی نرم پیچیده شده بود، به خواب عمیقی رفته بودم و متوجه بوی تعفن تهوع‌آوری که معمولاً همراه با این کاروان‌های حامل اجساد انسانی در حال فساد است، نشده بودم.

ادامه دارد…

در پایان خاطرنشان می‌گردد مدنظر خواهد بود تا در گفتار بعدی به آخرین بخش از سلسله گفتارهای لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد پرداخته شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *