لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد؛ بخش یازده

در ادامه گفتارهای پیشین، پست حاضر، بخش یازدهم از مکتوبات لایارد و مشخصاً سفرنامه‌اش می‌باشد که بخش عمده‌ای از آن مربوط به حکومت محمدتقی‌خان چهارلنگ بختیاری است؛ به هر روی چنانکه قبلاً گفته شد با توجه بدینکه لایارد در مقطعی از زمان به رهبری بختیاری نزدیک شده بود بنابراین می‌توانست آگاهی درخوری را از اصالت و هویت جامعه لر، مخصوصاً بختیاری فراهم کند، مراجعه به داده‌های او می‌تواند در راستای شناخت از هویت و اصالت، یاری‌رسان باشد.

به هر عنوان ضمن یادآوری این نکته که تاریخ و سیاست دو عنصر از عناصر مهّم هویتی جوامع بشری از جمله مردم لر می‌باشند، ابتدا مطالعه پست‌های دهگانه قبلی از سلسله گفتارهای لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد توصیه می‌شود تا مخاطبین گرامی در جریان روند سفر لایارد و اتفاقات صورت گرفته قرار گیرند؛ همچنین زیبنده است پیش از ورود به اصل مبحث به نکات زیر عنایت داشت:

  • الف) تاریخ، جغرافیا و سرگذشت سیاسی اجتماعی مناطق لرنشین از جمله بختیاری را بایستی در گذر زمان و فراز و فرودهایی که داشته‌اند نگریست؛ بر همین اساس بررسی جامع و مانع، نیازمند بررسی آثار و مکتوبات نویسندگان مختلف می‌باشد؛ به واقع باب پژوهش همواره باز است.
  • ب) بر مبنای بند (الف) بایستی به دو نکته اشاره کرد: نخست اینکه در این سلسله گفتارها، به قسمتی مشخص از تاریخ و سیاست بختیاری یعنی حکومت محمدتقی‌خان چهارلنگ بختیاری در زمان قاجاریه پرداخته می‌شود و بررسی سایر دوره‌ها نیازمند پست‌های جداگانه است؛ دوم اینکه تمرکز اطلاعات ارائه شده در این گفتار مربوط به همان بازه زمانی حضور لایارد در کشور می‌باشد و شناخت سایر دوره‌های زمانی نیازمند گفتار‌های مجزا است.
  • ج) سزاوار است فارغ از هرگونه تعصب قومی – ملی عنایت داشت سیاست یک علم است که در دانشگاه‌های دنیا تدریس می‌شود؛ اساس سیاست را «کسب قدرت» و «منافع ملی» گفته‌اند، بنابراین می‌بایست اقدامات گذشته تا به حال قدرت‌های بزرگ همچون روسیه و بریتانیا را در همین راستا نگریست. در واقع برازنده است برای ساختن آینده‌ای روشن، بیش از آنکه به نقد اقدامات دیگر کشورها (که در جهت تأمین منافع ملی شان بوده) بیافکنیم، نگاهی نقادانه به خویشتن داشته باشیم.
  • د) بارها گفته شد در گذر قرن‌ها نظام سیاسی و در رأس آن رهبران لر از ستون‌های مهّم هویت جامعه لر بوده‌اند. دقیقاً به همین خاطر است که پس از سلسله شاهان لر (اتابکان)، مردم لر همبستگی، اتحاد و آسایش پیش از آن را بازنیافتند هرچند که سیستم رهبری مردم لر چون امیران، والیان و خوانین لر با همراهی دلاوران و سلحشوران (شمشیرزنان و تفنگچیان) تا حدودی توانستند انسجام و هویت جمعی لرها را در گذر حوادث زمانه حفظ کنند امّا در هر صورت جامعه لر دچار تفرقه و چنددستگی گشته بود تا آنکه سرانجام فقر در زمان حکومت قاجارها گریبانگیر آنان شد؛ مضاف بر این با سرکار آمدن حکومت رضاشاه پهلوی، برخورد خشن با ایلات و طوایف لر، کشته شدن رهبران، دلاوران و سلحشوران به وقوع پیوست. امری که سرانجام با تحولات صورت گرفته در دهه چهل خورشیدی باعث شد مردم لر سازمان سیاسی خویش را به کل از دست دهند تا بیش از پیش به ورطه‌ای از مشکلات عجیب و غریب خانمانسوز از فقر، تحقیر، تبعیض، محرومیت فزاینده گرفته تا انکار بدیهی‌ترین اصالت‌ها همچون مسئله تعیین اینکه کدام دهه (اولاد/هوز)، تیره و یا طایفه جزو کدام ایل، طایفه و یا تیره بوده است، گرفتار آیند.
  • هـ) بایستی عنایت داشت عموم سران و رؤسای ایلات و طوایف لر از جمله بختیاری علی‌رغم فراز و فرودها، کمی و کاستی‌ها، اختلاف‌نظرها، سلایق متفاوت و حتّی چنددستگی‌هایی که داشته‌اند، جملگی توان خویش را مصروف در راه حفظ موجودیت، ثبات و گسترش تبار خویش می‌کرده‌اند؛ عملکرد محمدتقی‌خان و رقبایش همچون علیرضاخان را هم در همین راستا می‌توان مورد توجه قرار داد. به هر تقدیر تاریخ بستری برای سرمشق قرار دادن نقاط قوت و عبرت از گوشه‌های منفی آن برای نسل امروز است.
  • و) اگرچه مطالب مطرح شده، توسط لایارد مأمور کارکشته انگلیسی و طی چند سال بازدید میدانی از منطقه تهیه گشته، اهمیت بالایی را به دست می‌دهد امّا بازهم بر خواننده است تا ضمن پرهیز از پیش‌داوری، با دقت نقاط قوت و حتی کمی و کاستی‌های احتمالی را دریابد؛ چنین منطق و روشی می‌تواند رواج دهنده فرهنگ تحقیق، گفتگو و تبادل‌نظر در جهت شناخت از هویت و اصالت‌ها و همچنین آگاهی‌بخشی از گذشته در راستای ساختن آینده‌ای بهتر باشد.
  • ز) همانگونه که قبلاً گفته شد خان چهارلنگ بخش قابل‌توجهی از بختیاری و دیگر ایلات و عشایر منطقه را با خود همراه کرده و توانسته بود جایگاه شاخصی در سطح مملکت به دست آورده، طبعاً نگاه مقامات حکومت قاجار و حتّی قدرت‌های جهانی چون امپراطوری بریتانیا را به خود جلب نماید؛ بر همین مبنا است که می‌توان نزدیک شدن لایارد مأمور انگلیسی به خان بختیاری را درک نمود.
  • ح) در راستای بند (ز) و به عنوان نکته پایانی و مهّم‌ترین آنها، ۲ درس مهّم از حکومت محمدتقی‌خان می‌توان گرفت که شایسته است جامعه لر بدان عنایت لازم را داشته باشد: نخست اهمیّت «کسب قدرت سیاسی» و دوم «لزوم اتحاد و همبستگی در جهت افزایش قدرت سیاسی».
  • ط) اساس گفتار حاضر بر نسخه ترجمه شده توسط شادروان مهراب امیری استوار گشته که البته تلاش گشت تا حتی الامکان با نسخه انگلیسی کتاب نیز مطابقت داده شود. این نکته از آن جهت خاطرنشان گردیده که استناد به منبع زبان اصلی، دارای اولویت دست اول در استنادات است.
  • ی) به عنوان نکته‌ی پایانی این بخش که در خلال متن گفتار نیز بدان اشاراتی خواهد شد می‌بایست عنایت داشت لایارد اصولاً دیدگاه انتقادی رک و صریحی نسبت به عموم ایرانیان از جمله لرها دارد؛ در این بین تقریباً چهارلنگ‌های بختیاری (سه سال مهمان آنها بود)، تا حدودی از تیغ انتقاد تند و تیز او به دور بوده‌اند.

باری، چنانکه گفته شد، در ادامه‌ی گفتار پیشین که شامل بخش دهم از سفرنامه سر اوستن هنری لایارد، دیپلمات خبره امپراطوری بریتانیا بود، در مجال حاضر و گفتارهای بعدی سعی می‌شود به سایر قسمت‌های سفرنامه او به ویژه مدتی که در جوار محمدتقی‌خان بود نگریسته شود؛ در یازدهمین بخش از سفرنامه لایارد چنین آمده است:

بخش یازدهم:

در یازدهمین بخش از کتاب، لایارد که درصدد بازگشت به خوزستان و جستجوی دوستان بختیاری‌اش بوده، مطالب گوناگونی از جمله در خصوص عزیمت از بغداد به سوی خوزستان، شیخ و طایفه بنی‌لام، رفتن به دزفول و شوشتر، میزبانی جعفرقلی‌خان دورکی هفت‌لنگ بختیاری (پدر حسینقلی‌خان ایلخانی)، آثار باستانی منطقه، دیدار با محمدتقی‌خان، خانواده‌اش و رنج‌های‌شان و در نهایت خداحافظی با آنها بیان می‌کند؛ لایارد می‌نویسد:

هنوز مکان‌های بسیار جذابی در کوه‌های بختیاری و در خوزستان وجود داشت که به دلیل وضعیت آشفته کشور، موفق به بازدید از آن‌ها نشده بودم و نیز برخی مسائل مهم جغرافیایی که باید روشن می‌شدند. همچنین مشتاق بودم از سرنوشت محمدتقی‌خان و خانواده‌اش و دیگر دوستانم در قلعه‌تُل باخبر شوم. از آنجا که شیخ ارشد اعراب بنی‌لام به من قول کمک و حمایت هنگام عبور از میان قبیله‌اش را داده بود (قبیله‌ای که در دشت‌های واقع در شرق دجله ساکن هستند) تصمیم گرفتم از این فرصت استفاده کرده و از میان منطقه‌ای که در آن زمان کاملاً ناشناخته بود و گفته می‌شد ویرانه‌های چندین شهر باستانی را در خود جای داده است، راهی دزفول و شوشتر شوم. چنین پنداشتم که در حین انتظار برای رسیدن نامه‌هایی از انگلستان، نمی‌توانم زمانم را بهتر از ادامه تحقیقات در سوزیانا [خوزستان باستان] و به‌خصوص بررسی رودخانه‌های آن و تعیین قابلیت‌های تجاری‌اش سپری کنم.

از آنجا که ستوان سلبی در حال بازگشت به بصره بود، از پیشنهاد او مبنی بر پیاده کردن من در مسیرش در اردوگاه شیخ مذکور استفاده کردم. ما در آخرین روز اکتبر با کشتی «آسیریا» بغداد را ترک کردیم. از آنجا که سطح آب رودخانه بسیار پایین بود، نمی‌توانستیم پس از تاریکی هوا به حرکت ادامه دهیم و از آنجا که مدام بر روی پشته‌های شنی به گل می‌نشستیم، هفتم نوامبر بود که به چادرهای شیخ رسیدیم. تعداد آن‌ها از زمانی که یک ماه پیش دیده بودیم بسیار کمتر شده بود، زیرا بسیاری از اعراب با از بین رفتن ترس‌شان از حمله نیروهای ایرانی، به چراگاه‌های داخلی خود بازگشته بودند.

شیخ مذکور با ادب از ما پذیرایی کرد و پیشنهادش برای کمک به من در سفر را تجدید نمود. هرچند او به خیانتکاری و غیرقابل ‌اعتماد بودن شهرت داشت و قبیله‌اش، بنی‌لام، یکی از بی‌قانون‌ترین قبایلی بودند که در کرانه‌های دجله چادر می‌زدند اما پس از اطمینان‌ خاطرهایی که به من داده بود و پس از آنکه نان او را خورده بودم، دلیلی نداشتم شک کنم که به وعده‌هایش عمل خواهد کرد و مرا به سلامت از قلمرو خود عبور خواهد داد. ستوان سلبی مرا در چادر شیخ ترک کرد و با بازگشت به کشتی‌اش، سفر خود به سمت بصره را ادامه داد.

کشتی «آسیریا» هنوز به درستی از دید خارج نشده بود که معلوم شد شیخ مذکور، که احتمالاً به هدف سفر من مشکوک شده بود، مصمم است هر مانعی بر سر راه من ایجاد کند. او قول داده بود در خرید دو اسب به من کمک کند، اما به جای آن، طوری ترتیب داد که اسب‌هایی که برای فروش نزد من می‌آوردند، یا کاملاً برای انجام یک سفر طولانی نامناسب بودند و یا قیمتی بیش از آنچه مایل یا قادر به پرداختش بودم، برایشان مطالبه می‌شد. سپس تلاش کردم، اما بیهوده، تا قاطرهایی برای رفتن به دزفول کرایه کنم. با این حال، صبح روز بعد موفق شدم دو اسب بخرم که به نظر می‌رسید حیواناتی قوی و مقاوم هستند، توانایی انجام سفر را دارند و ارزش مبلغ اندکی را که برایشان پرداختم، به خوبی داشتند.

من صالح لُر را به عنوان خدمتکار و همسفر همراه خود برده بودم. می‌دانستم که او شجاع، وفادار و قابل اعتماد است، و از آنجا که پیش از این در میان اعراب سفر کرده و قدری با زبان آن‌ها آشنایی داشت، و نیز متعلق به ایلات و طوایف کوه‌نشین بود که احتمالاً من در میان آن‌ها قرار می‌گرفتم، هر دلیلی داشتم که انتظار داشته باشم او بسیار برایم مفید واقع شود.

توضیح: مشاهده می‌شود که لایارد از شجاعت، وفاداری و قابل اعتماد بودن صالح لر می‌نویسد؛ گویی بهمئی دات کام بارها از قله‌های اخلاقی، برند فرهنگی و ذات اصیل لر نوشته که چیزی جز شجاعت، صداقت، صفا و صمیمیت نبوده است، در همین راستا می‌توان وفاداری و قابل اعتماد بودن لرها را محصول همان صفات عالیه انسانی دانست که مردم لر در طول تاریخ به شکل بارز و قابل توجهی دارا بوده‌اند.

لایارد در ادامه می‌نویسد: به زودی آماده حرکت شدم و از شیخ مذکور خواستم تا سوارکاری را به عنوان راهنما و برای محافظت از من تا دزفول بفرستد. او با این کار موافقت کرد، اما تنها به شرط پرداخت مبلغی پول. هنگامی که تعجب خود را از این خواسته ابراز کردم (آن هم با توجه به وعده‌هایی که او [شیخ مذکور] پیش‌تر داده بود و هدایا و احترامی که از جانب من و ستوان «سِلبی» دریافت کرده بود) او اعلام کرد که نمی‌تواند کسی را مجبور به همراهی با من کند و هیچ‌کس در وضعیت خطرناک فعلی منطقه، بدون پاداشی کافی حاضر به چنین کاری نیست.

پس از بحثی طولانی و خشم‌آلود، به این نتیجه رسیدم که یا باید از سفرم چشم‌پوشی کنم یا تسلیم خواسته شیخ شوم. بنابراین، در نهایت موافقت کردم که بیست و دو «قِران» (پاورقی: هر «قِران» ایران در آن زمان حدود یک شیلینگ ارزش داشت) به او بپردازم؛ زیرا او مدعی بود که برای متقاعد کردن یک عرب به همراهی با من، چنین مبلغی لازم است. پس از آن، شخصی به نام «عبود» که از بستگان شیخ مذکور بود (و بی‌شک آن دو پول را با هم تقسیم می‌کردند) اعلام آمادگی کرد که مرا همراهی کند. این مذاکرات تمام صبح را گرفت و از نیمروز گذشته بود که اردوگاه را ترک کردیم.

دشت‌های واقع در غرب دزفول، به دلیل تهاجم اخیر نیروهای ایرانی، توسط اعراب تخلیه شده بود. به دلیل این اوضاع، منطقه‌ای که باید از آن عبور می‌کردم، بسیار خطرناک تلقی می‌شد. اگر در مسیرمان با سواران عرب برخورد می‌کردیم، حضور «عبود» برای من نوعی محافظت محسوب می‌شد؛ اما شیخ مذکور به من هشدار داد که اگر به دست «لرهای فِیلی» بیفتم، نمی‌تواند امنیت مرا تضمین کند؛ لرهایی که با سوءاستفاده از آشفتگی عمومی، گه‌گاه از پناهگاه‌های کوهستانی خود به دشت‌ها سرازیر می‌شدند تا اموال قبیله بنی‌لام را غارت کنند.

شب را در یک اردوگاه عربی سپری کردیم. شیخ آنجا با مهمان‌نوازی بسیار از من استقبال کرد، گوسفندی سر برید و یک «تَبَق» (سینی یا کاسه بزرگ چوبی) پر و پیمان (خوراکی از گوشت پخته و برنج) پیش رویم گذاشت. او و کسانش ابایی نداشتند که با من هم‌سفره شوند و انگشتانشان را در همان ظرف ببرند، هرچند که آن‌ها شیعه بودند و مرا مسیحی و در نتیجه «ناپاک» (نجس) می‌دانستند.

«عبود» مادیانش را در چادرها گذاشت و روز بعد پیاده به دنبال من آمد، اما دلیلی برای این کار خود توضیح نداد.

ما مدتی در امتداد کرانه‌های «هُد» [نهر الهويد!؟] پیش رفتیم؛ رودی پهن و عمیق که از دجله منشأ می‌گیرد و در هور‌ها ناپدید می‌شود. در کنار آن، اردوگاه‌های متعددی از اعراب بنی‌لام برپا بود. هیچ راهی برای عبور از رودخانه نیافتیم، زیرا عمق آن زیاد بود و نمی‌شد از آن گذشت [فاقد گدار بود]، تا اینکه به سید فقیری برخوردیم که قایق حامل همسر، فرزندان و دارایی اندک خود را می‌کشید. او با کمال مهربانی ما را به آن سوی رودخانه برد. سپس از میان سرزمینی هموار گذشتیم که در فصل بهار، با طغیان دجله، به آبگیری پهناور تبدیل می‌شود.

بعدازظهر، پس از آنکه برای صرف غذا در چادرهای شاخه‌ای از قبیله بنی‌لام به نام «سعد» توقف کردیم، مردی عرب و پیاده به ما پیوست. عبود تظاهر کرد که این مرد برای همراهی من فرستاده شده و من باید به او پول بپردازم. مخالفت کردم و او تهدید کرد که مرا ترک می‌کند؛ اما وقتی دید مصمم هستم به تنهایی ادامه دهم، نزد ما ماند. از آنجا که او پیاده راه می‌رفت، پیشروی ما بسیار کند بود و به زودی اعلام کرد که پاهایش چنان درد می‌کند که نمی‌تواند قدمی بردارد مگر اینکه سواره برود. در نتیجه، ناچار شدم که صالح اسبش را به او واگذار کند. در مسیر، به کاروان کوچکی از الاغ‌های بارشده با برنج برخوردیم که راهی «پتک»، منطقه‌ای در لرستان، بود. کاروان در نقطه‌ای که آب نداشت برای شب توقف کرد و چون عبود از ترس راهزنان و شیرها حاضر نبود پس از تاریکی هوا حرکت کند، ناچار شدم با آن‌ها بمانم.

هرچند لُر جوانی که همراه کاروان بود و من بسیار تحت تأثیر رفتار صریح و مردانه او قرار گرفته بودم (که تضاد شدیدی با اعراب بنی‌لام داشت) اصرار داشت که در پتک [واقع در دهلران لرستان پشتکوه یا ایلام فعلی؟] مهمان او باشم، اما از هم‌سفران روز گذشته جدا شدیم. دو ساعت پیش از سپیده‌دم استراحتگاه خود را ترک کرده و هنگام فجر به یک اردوگاه عربی رسیدیم و برای صرف صبحانه مدت کوتاهی توقف کردیم. من مشتاق کاوش در ویرانه‌هایی بودم که گفته می‌شد در آن نزدیکی است و گمان می‌رفت محل شهر بسیار باستانی «طیب» [نقطه مرزی در غرب دهلران؟] باشد؛ شهری که به گفته جغرافی‌دانان عرب، متعلق به نبطیان یا صابئین بوده و توسط «شیث»، پسر آدم، بنیان‌گذاری شده است. این شهر در تاریخ اولیه مسیحیت شرقی و دوران فتوحات اعراب مشهور بود.

این ویرانه‌ها تا آن زمان توسط هیچ مسافر اروپایی بازدید نشده بود. ما از جریان کوچکی از آب لب‌شور که هنوز نام طیب (Tib) را بر خود داشت، عبور کردیم. ویرانه‌ها که در فاصله‌ای از آن قرار دارند، شهر طیب و گاهی شاهریچ  (Shahritch) نامیده می‌شوند و شامل تعدادی پشته (تپه) هستند که بزرگ‌ترین آن‌ها بین ۳۰ تا ۴۰ فوت [حدوداً ۹ تا ۱۲ متر] بالاتر از سطح فعلی دشت قرار دارد. این تپه‌ها در میان بازمانده‌های یک دیوار چهارگوش به ابعاد حدوداً سه مایل مربع [تقریباً ۷.۷ کیلومترمربع] محصور شده‌اند. فضای داخل و زمین‌های اطراف با تکه‌های سفال، آجر و شیشه (نشانه‌های معمول جایگاه یک شهر باستانی) پوشیده شده بود و من توانستم پیِ بسیاری از ساختمان‌ها را ردیابی کنم. اما هیچ کتیبه یا مجسمه‌ای نیافتم.

پس از گزارش‌های شگفت‌انگیزی که درباره این ویرانه‌ها به من رسیده بود، بسیار ناامید شدم و هشدار تازه‌ای دریافت کردم که به توصیف‌های اغراق‌آمیز اعراب و لرهای ناآگاه اعتماد نکنم. برای اطمینان از اینکه آیا این تپه‌های خاکی بقایای ساختمان‌ها را در خود پوشانده‌اند یا خیر، نیاز به حفاری بود و من تنها برای یک بررسی شتاب‌زده وقت داشتم. با این حال، بدیهی بود که زمانی شهری با وسعت قابل‌توجه در این مکان وجود داشته که اکنون فاقد آب است، جز آنچه در یک آب‌انبار مصنوعی جمع‌آوری می‌شود. اعراب روایتی دارند که رودخانه طیب زمانی از میان آن می‌گذشته و هنوز می‌توان آثاری از بستر قدیمی آن را مشاهده کرد.

در باقی‌مانده آن روز و روز بعد، پیشروی کمی در سرزمینی بایر و از میان تپه‌های سنگی پست و توده‌های شن داشتیم. این بار نوبت صالح بود که پاهایش درد بگیرد، اما عبود از پس دادن اسبی که به او امانت داده بودم خودداری کرد. او با درخواست مداوم پول و با ایجاد مانع بر سر راه من، زمانی که می‌خواستم ویرانه‌ها را بررسی کنم، باعث آزار بسیارم می‌شد. او و اعراب بنی‌لام که در چادرهایشان توقف می‌کردیم، سوءظن خود را نسبت به هدف من از بازدید از سرزمین‌شان پنهان نمی‌کردند. آن‌ها فکر می‌کردند هدف من جاسوسی و یافتن مکان‌هایی است که صاحبان باستانی‌اش (که اروپایی بودند) از طریق کتیبه‌ها گنجینه‌های خود را در آنجا پنهان کرده‌اند و اکنون اروپایی‌ها با ارتشی برای بازپس‌گیری آن‌ها می‌آیند.

سپس او تظاهر می‌کرد که از اعراب می‌ترسد؛ همان‌هایی که توسط معتمد، دار و ندارشان به غارت رفته بود و در مقابل، هر کسی را که می‌دیدند غارت می‌کردند و برای حمایتی که شیخ مذکور از من کرده بود، احترامی قائل نبودند. او مدام به من فشار می‌آورد که سوارکارانی را به عنوان محافظ استخدام کنم، که من از انجام این کار خودداری می‌کردم. با این حال به درخواست او [عبود]، سه مرد که بر مادیان‌های عربی سوار و به نیزه مسلح بودند، به ما پیوستند. یکی از آن‌ها جوانی بود که پس از مدتی اعلام کرد باید ما را ترک کند تا به قبیله‌اش بپیوندد که می‌گفت چادرهایشان در همین نزدیکی است. عبود، که موفق شده بودم اسبی برایش کرایه کنم، از من خواست که آن جوان را با زور بازدارم؛ او تظاهر می‌کرد می‌ترسد که او چون از جاده‌ای که قصد عبور از آن را داریم باخبر است، با دیگران برگردد تا از ما سرقت کند. صالح در شرف یورش بردن و متوقف کردن او بود، اما من قاطعانه او را از این کار منع کردم، زیرا متقاعد شده بودم تمام این ماجرا ترفندی برای اخاذی است. زمانی که آن جوان پس از گفتگویی پنهانی با عبود نزد ما ماند، شک من به یقین تبدیل شد.

اواسط روز به چند چشمه آب شیرین رسیدیم که سرچشمه رود کوچکی به نام «باغ‌ریب [ربیع؟]»(Bogrib)  بود. در اینجا برای آماده کردن مقداری غذا پیاده شدیم و اعراب با سرگین خشک گله‌های اردوگاهی که اخیراً در آن مکان بود، آتشی روشن کردند. عبود دوباره تقاضاهایش برای پول بیشتر را تکرار کرد. ناگهان دو تن از مردانی که به ما پیوسته بودند، به صالح که غافلگیر شده بود یورش بردند، او را به زمین کشیدند و تپانچه و خنجرش را از او گرفتند.

صالح که از این غافلگیری و خلع سلاح خشمگین شده بود، می‌خواست خود را بر روی مهاجمان که شمشیر کشیده بودند بیندازد. من هم آماده شدم تا با تفنگم که اجازه نداده بودم از دستم خارج شود، از خود دفاع کنم. با این حال، مقاومت در آن شرایط بی‌فایده بود و اگر خونی توسط من یا صالح ریخته می‌شد، بی‌شک به قتل می‌رسیدیم. بنابراین، بهترین کار را در آن دیدم که وارد گفتگو شوم و سعی کنم به توافقی برسم. اما خواسته‌های عبود چنان گزاف بود که به هیچ وجه در توان من نبود که آن‌ها را بپذیرم.

پس از مدتی بحث، اعراب به من دستور دادند سوار اسبم شوم و من و صالح را به چشمه دیگری در همان نزدیکی بردند. در آنجا دوباره تهدید کردند که اگر تمام پولی را که همراه دارم به آن‌ها ندهم، ما را خواهند کشت. من فقط شصت «قِران» همراه داشتم. باقی‌مانده مبلغ اندکی را که از بغداد آورده بودم، به صالح سپرده بودم که خوشبختانه او را تفتیش نکردند؛ زیرا از ظاهر و وضعیت لباس‌هایش گمان نمی‌بردند که پولی به همراه داشته باشد. چاره‌ای جز تسلیم نبود و من آنچه داشتم به آن‌ها دادم، در حالی که تهدید کردم شکایتی علیه شیخ مذکور و خویشاوندش، عبود، نزد پاشای بغداد طرح خواهم کرد.

پس از دو ساعت بازداشت، سفرمان را در دشتی پهناور که در بهار پوشیده از گیاه و گل است، از سر گرفتیم. آنجا در آن زمان خالی از سکنه بود، زیرا عرب‌ها و لرهای فیلی که معمولاً در آنجا چادر می‌زنند، برای فرار از نیروهای ایرانی گریخته بودند.

نزدیک غروب، طوفانی همراه با صاعقه‌های پیاپی و غرش رعد بر فراز ما درگرفت و چون نتوانستیم چادری برای پناه گرفتن بیابیم، به زودی تا مغز استخوان خیس شدم. هنگام شب، از تپه‌های کوتاهی گذشتیم که مرز قلمرو بنی‌لام و در نتیجه مرز بین ترکیه و ایران (Turkey and Persia) محسوب می‌شوند. در حدود پنج مایلی آن‌ها، از میان ویرانه‌های شهر باستانی ساسانی «کرخ» یا «کرخَ لدان» گذشتیم که کرسی یک اسقف‌نشین مسیحی در دوران اولیه بود. این ویرانه‌ها هنوز نام «ایوان کرخه» را بر خود دارند. هوا تاریک‌تر از آن بود که بتوانم آن‌ها را بررسی کنم، اما می‌توانستم تپه‌های بلند و بقایای بنایی عظیم را ببینم که در پس‌زمینه آسمان خودنمایی می‌کردند.

از آنجا که رود کرخه در نزدیکی این ویرانه‌ها به چهار شاخه تقسیم می‌شد، مشکلی برای عبور از آن نداشتیم. در این هنگام، عبود و اعرابش مرا ترک کردند؛ زیرا دیگر در قلمرو بنی‌لام نبودند و به گفته خودشان، از ترس افتادن به دست ایرانیان، جرأت نمی‌کردند از رودخانه فراتر بروند. من به تنهایی همراه با صالح به راه ادامه دادم تا اینکه حدود نیمه‌شب، صدای دوردست عوعو سگ‌ها ما را به سمت یک قلعه کوچک گلی هدایت کرد. تنها ورودی آن بسته بود. ما به شدت به در کوبیدیم، اما زمان زیادی گذشت تا مردی را بیدار کردیم؛ او قفل در را گشود و سپس به خوابگاه خود در ایوان طاق‌دار بازگشت و ما را به حال خودمان رها کرد. از آنجا که سنگ‌های بزرگ و زمختی در آستانه در قرار داده شده بود، برای داخل کردن اسب‌هایمان به حیاط قلعه با سختی روبرو شدیم. سرانجام پس از رسیدن به آنجا، اسب‌ها را در فضایی باز بستیم و دوباره دروازه را بستیم. آن مکان انباشته از گوسفند و گاو بود و چون کسی بیدار نبود، ناچار شدیم گرسنه در میان آن‌ها دراز بکشیم. ما چهارده ساعت را بر پشت اسب گذرانده بودیم و با وجود اینکه تا مغز استخوان خیس بودم، به زودی به خواب رفتم.

قلعه کوچکی که شب را در آن گذراندیم، «قلعه حاجی‌علی» نام داشت. ساکنان آن در سپیده‌دم برخاستند تا گله‌ها و رمه‌های خود را به چرا بفرستند. آن‌ها از یافتن دو غریبه در میان خود، که روی زمین خفته بودند، شگفت‌زده شدند. ما را بیدار کردند و هر آنچه آذوقه داشتند، که عمدتاً شامل نان‌های فطیر تازه‌پخته، خرما و فرآورده‌های مختلف لبنی بود، به ما تعارف کردند. دزفول در دوردست، در آن سوی دشت و در فاصله حدود هشت مایلی [تقریباً ۱۲ کیلومتری] نمایان بود. دمای هوا در آن صبح، پس از طوفان و تندر شب گذشته، حقیقتاً لذت‌بخش بود. خطوط کوه‌های بلند لرستان [در معنای تاریخی‌اش اعم از بختیاری و فیلی]، با قله‌های پوشیده از برف، به وضوح در برابر آسمان بی‌ابر خودنمایی می‌کردند. در هر سو روستاهایی دیده می‌شدند که با باغ‌ها و نخل‌های برازنده محصور شده بودند. گوسفندان و گاوها در دشت پراکنده بودند. این صحنه پس از سفر طولانی و طاقت‌فرسای من در سرزمین متروک و ناخوشایند بنی‌لام، در نظرم بسیار زیباتر جلوه می‌کرد. من هرگز آن سواری صبحگاهی را فراموش نکرده‌ام؛ چرا که افزون بر لذت وافری که از هوای مطبوع و مناظر بردم، حس شکرگزاری عمیقی داشتم از اینکه توانسته بودم جان سالم از دست عبود و عرب‌هایش به در ببرم.

از رودخانه دزفول عبور کردم در حالی که آب تا زین اسبم می‌رسید، و به سمت خانه زیبایی در میان یک باغ که در آن نزدیکی دیدم، راندم. این خانه متعلق به یکی از خوانین دزفول بود که پدرش در سال گذشته به قتل رسیده بود. او با مهربانی بسیار از من استقبال کرد و من روز را زیر سقف مهمان‌نواز او سپری کردم. نزد او یکی از بستگان رئیس بختیاری را یافتم که هم‌نام او بود و از طریق وی اخباری درباره دوستانم در قلعه‌تُل به دست آوردم.

مشتاق بودم به بخشی از کوه‌های لرستان [به معنای تاریخی‌اش اعم از بختیاری و فیلی] نفوذ کنم که هنوز کاوش نکرده بودم، و به‌ویژه می‌خواستم با جعفرقلی خان، رئیس اصلی طایفه [شاخه] بزرگ بختیاری هفت‌لنگ [و پدر حسینقلی خان ایلخانی]، در «دِز» یا دژ کوهستانی مشهورش که به تسخیرناپذیری شهرت داشت، دیدار کنم. فکر کردم بهتر است پیش از آنکه حضورم در خوزستان برای معتمد و مقامات ایرانی آشکار شود (که بی‌شک مانع از اجرای قصدم می‌شدند) این کار را انجام دهم. بنابراین تصمیم گرفتم بدون اتلاف وقت راه خود را به سمت اقامتگاه این خان در پیش بگیرم. بر همین اساس، حدود نیم‌روز میزبان خوش‌رویم را ترک کردم و با دور زدن شهر دزفول، از میان دشت‌ها در جهت شوشتر به راه افتادم. شبانگاه به روستای کوچکی رسیدم که ساکنانش تقریباً آن را تخلیه کرده بودند و به‌سختی توانستم آذوقه اندکی برای خود و اسب‌هایم فراهم کنم. تقریباً تمام روستاهای دیگر سر راه نیز به دلیل باج‌خواهی و تعدیات مقامات ایرانی متروکه شده بودند.

عصرگاه به شوشتر رسیدم و یکسره به خانه سید ابوالحسن رفتم؛ کسی که به دوستی و رازداری‌اش اطمینان کامل داشتم. او با مهربانیِ همیشگی‌اش از من پذیرایی کرد و بلافاصله ترتیب سفر مرا به «دز» جعفرقلی‌خان داد و نامه‌ای برای «کدخدای» منطقه جلکان (جنت مکان) تهیه کرد که در آن درخواست شده بود مرا به سلامت به آنجا بفرستند.

صبح روز بعد، هم‌زمان با سپیده‌دم، شوشتر را ترک کردم و پس از چند ساعت سواری به روستای اصلی جلکان رسیدم. ملا حبیب، بزرگی که نامه را برای او برده بودم، با گرمی بسیار از من استقبال کرد. در «مضیف» (مهمان‌خانه) او، شخصی به نام حاتم‌خان، از سران طایفه مال‌احمدی بختیاری، حضور داشت. از آنجا که وی برای انجام کاری عازم دیدار با جعفرقلی‌خان بود، پیشنهاد کرد که با او همراه شوم؛ من نیز که در پی چنین فرصتی بودم، بی‌درنگ پذیرفتم و با هم به سوی روستای گتوند راندیم [گتوند هم اکنون جایگاه شهرستانی دارد].

حاتم‌خان همراهی بسیار سرزنده و پرنشاط بود. او در طول راه با داستان‌هایی درباره بختیاری‌ها و به‌ویژه درباره طایفه و نیاکان خودش، سرگرمم کرد؛ نیاکانی که توسط نادرشاه به هرات، قندهار و سیستان برده شده بودند و پس از مرگ آن پادشاه، موفق شده بودند به کوهستان‌های مادری خود بازگردند. شب‌هنگام، او تمام مردم روستا را گرد خود جمع کرد و با داستان‌سرایی‌هایش و آوازخوانی بلند و پرطنین صالح (که به نظر می‌رسید مورد پسند زیاد آن‌ها قرار گرفته) من توانستم خواب اندکی داشته باشم.

توضیح: به اعتقادی، اشاره حاتم‌خان به بردن بختیاری‌هایی توسط نادرشاه به قندهار، هرات و سیستان، سپس بازگشت‌شان به سرزمین مادری بعداز مرگ نادرشاه، نشان‌دهنده «روایت مقاومت» در اصالت و هویت لریاتی است؛ یاد کردن لایارد از بازگشتن بختیاری‌های مذکور به سرزمین مادری، آشکارا در تأیید «سنت تاریخی بازگشت و مهاجرت معکوس» جلوه می‌کند که نمونه قدیمی‌ترش در ماجرای بازگشت طوایفی از لر بزرگ از شامات ذکر شده و نشان می‌دهد آن سنت، یک بن‌مایه تکرار شونده است؛ بدین معنا که در «ذهنیت و جهان‌بینی لری»، «کوه‌های لر» تنها یک جغرافیا نیست، بلکه یک پناهگاه هویتی است که حتی پس از نسل‌ها دوری، بایستی به آن بازگشت. ضمناً ناگفته نماند که از نظر متن اصلی (انگلیسی)، به‌تنهایی نمی‌توان با قطعیت گفت منظور لایارد از بردن بختیاری‌ها به نواحی دیگر چه بوده است!؟ تبعید؟ اعزام نظامی؟

ادامه دارد…

۲ thoughts on “لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد؛ بخش یازده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *