در ادامه گفتار پیشین، پست حاضر، بخش دوم از مکتوبات لایارد و مشخصاً سفرنامهاش میباشد که بخش عمدهای از آن مربوط به حکومت محمدتقی خان چهارلنگ بختیاری است؛ به هر روی چنانکه قبلاً گفته شد با توجه بدینکه لایارد در مقطعی از زمان به رهبری بختیاری نزدیک شده بود بنابراین میتوانست آگاهی درخوری را از اصالت و هویت جامعه لر، مخصوصاً بختیاری فراهم کند، مراجعه به دادههای او میتواند در راستای شناخت از هویت و اصالت، یاریرسان باشد.
به هر عنوان ضمن یادآوری این نکته که تاریخ و سیاست دو عنصر از عناصر مهّم هویتی جوامع بشری از جمله مردم لر میباشند، ابتدا مطالعه پست قبلی یعنی «بخش یک» از سلسله گفتارهای لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد توصیه میشود تا مخاطبین گرامی در جریان روند سفر لایارد و اتفاقات صورت گرفته قرار گیرند؛ همچنین زیبنده است پیش از ورود به اصل مبحث به نکات زیر عنایت داشت:
- الف) تاریخ، جغرافیا و سرگذشت سیاسی اجتماعی مناطق لرنشین از جمله بختیاری را بایستی در گذر زمان و فراز و فرودهایی که داشتهاند نگریست؛ بر همین اساس بررسی جامع و مانع، نیازمند بررسی آثار و مکتوبات نویسندگان مختلف میباشد؛ به واقع باب پژوهش همواره باز است.
- ب) بر مبنای بند (الف) بایستی به دو نکته اشاره کرد: نخست اینکه در این سلسله گفتارها، به قسمتی مشخص از تاریخ و سیاست بختیاری یعنی حکومت محمدتقی خان چهارلنگ بختیاری در زمان قاجاریه پرداخته میشود و بررسی سایر دورهها نیازمند پستهای جداگانه است؛ دوم اینکه تمرکز اطلاعات ارائه شده در این گفتار مربوط به همان بازه زمانی حضور لایارد در کشور میباشد و شناخت سایر دورههای زمانی نیازمند پستهای جداگانه است.
- ج) سزاوار است فارغ از هرگونه تعصب قومی – ملی عنایت داشت سیاست یک علم است که در دانشگاههای دنیا تدریس میشود؛ اساس سیاست را کسب «قدرت» و «منافع ملی» گفتهاند، بنابراین میبایست اقدامات گذشته تا به حال قدرتهای بزرگ همچون روسیه و بریتانیا را در همین راستا نگریست. در واقع زیبنده است برای ساختن آیندهای روشن، بیش از آنکه به نقد اقدامات دیگر کشورها (که در جهت تأمین منافع ملی شان بوده) بیافکنیم، نگاهی نقادانه به خویشتن داشته باشیم.
- د) بارها گفته شد در گذر قرنها نظام سیاسی و در رأس آن رهبران لر از ستونهای مهّم هویت جامعه لر بودهاند. دقیقاً به همین خاطر است که پس از سلسله شاهان لر (اتابکان)، مردم لر همبستگی، اتحاد و آسایش پیش از آن را بازنیافتند هرچند که سیستم رهبری مردم لر چون امیران، والیان و خوانین لر با همراهی دلاوران و سلحشوران (شمشیرزنان و تفنگچیان) تا حدودی توانستند انسجام و هویت جمعی لرها را در گذر حوادث زمانه حفظ کنند امّا در هر صورت جامعه لر دچار تفرقه و چنددستگی گشته بود تا آنکه سرانجام فقر در زمان حکومت قاجارها گریبانگیر آنان شد؛ مضاف بر این با سرکار آمدن حکومت رضاشاه پهلوی، برخورد خشن با ایلات و طوایف لر، کشته شدن رهبران، دلاوران و سلحشوران به وقوع پیوست. امری که سرانجام با تحولات صورت گرفته در دهه چهل خورشیدی باعث شد مردم لر سازمان سیاسی خویش را به کل از دست دهند تا بیش از پیش به ورطهای از مشکلات عجیب و غریب خانمانسوز از فقر، تحقیر، تبعیض، محرومیت فزاینده گرفته تا انکار بدیهیترین اصالتها همچون مسئله تعیین اینکه کدام دهه (اولاد/هوز)، تیره و یا طایفه جزو کدام ایل، طایفه و یا تیره بوده است، گرفتار آیند.
- هـ) بایستی عنایت داشت عموم سران و رؤسای ایلات و طوایف لر از جمله بختیاری علیرغم فراز و فرودها، کمی و کاستیها، اختلافنظرها، سلایق متفاوت و حتّی چنددستگیهایی که داشتهاند، جملگی توان خود را مصروف در راه حفظ موجودیت، ثبات و گسترش تبار خویش میکردهاند؛ عملکرد محمدتقی خان و رقبایش همچون علیرضاخان را هم در همین راستا میتوان مورد توجه قرار داد. به هر تقدیر تاریخ بستری برای سرمشق قرار دادن نقاط قوت و عبرت از گوشههای منفی آن برای نسل امروز است.
- و) اگرچه مطالب مطرح شده، توسط لایارد مأمور کارکشته انگلیسی و طی چند سال بازدید میدانی از منطقه تهیه گشته، اهمیت بالایی را به دست میدهد امّا بازهم بر خواننده است تا ضمن پرهیز از پیشداوری، با دقت نقاط قوت و حتی کمی و کاستیهای احتمالی را دریابد؛ چنین منطق و روشی میتواند رواج دهنده فرهنگ تحقیق، گفتگو و تبادلنظر در جهت شناخت از هویت و اصالتها و همچنین آگاهیبخشی از گذشته در راستای ساختن آیندهای بهتر باشد.
- ز) همانگونه که قبلاً گفته شد خان چهارلنگ بخش قابلتوجهی از بختیاری و دیگر ایلات و عشایر منطقه را با خود همراه کرده و توانسته بود جایگاه شاخصی در سطح مملکت به دست آورده، طبعاً نگاه مقامات حکومت قاجار و حتّی قدرتهای جهانی چون امپراطوری بریتانیا را به خود جلب نماید؛ بر همین مبنا است که میتوان نزدیک شدن لایارد مأمور انگلیسی را به خان بختیاری درک نمود.
- ح) در راستای بند (ز) و به عنوان نکته پایانی و مهّمترین آنها، ۲ درس مهّم از حکومت محمدتقی خان میتوان گرفت که شایسته است جامعه لر بدان عنایت لازم را داشته باشد: نخست اهمیّت «کسب قدرت سیاسی» و دوم «لزوم اتحاد و همبستگی در جهت افزایش قدرت سیاسی».
- ط) اساس گفتار حاضر بر نسخه ترجمه شده توسط شادروان مهراب امیری استوار گشته که البته تلاش گشت تا حتی الامکان با نسخه انگلیسی کتاب نیز مطابقت داده شود. این نکته از آن جهت خاطرنشان گردیده که استناد به منبع زبان اصلی، دارای اولویت دست اول در استنادات است.
- ی) به عنوان نکتهی پایانی این بخش که در خلال متن گفتار نیز بدان اشاراتی خواهد شد میبایست عنایت داشت که لایارد اصولاً دیدگاه انتقادی رک و صریحی نسبت به عموم ایرانیان از جمله لرها دارد؛ در این بین تقریباً چهارلنگهای بختیاری (سه سال مهمان آنها بود)، تا حدودی از تیغ انتقاد تند و تیز او به دور بودهاند.
به هر تقدیر، چنانکه گفته شد، در ادامهی گفتار پیشین که شامل بخش نخست از لرهای بختیاری در سفرنامه سر اوستن هنری لایارد، دیپلمات خبره امپراطوری بریتانیا بود، در مجال حاضر و سلسله گفتارهای بعدی سعی میشود به سایر قسمتهای سفرنامه او به ویژه مدتی که در جوار محمدتقی خان بود نگریسته شود؛ در دومین بخش از سفرنامه لایارد چنین آمده است:
بخش دوم
در دومین بخش از کتاب، لایارد مطالبی درخصوص حرکت از همدان، دولتآباد (ملایر)، بروجرد، انصرافش از تصمیم مسافرت از مسیر لرستان فیلی به شوشتر و جایگزین کردن راه فریدن و اصفهان و اقامتش در آن شهر بیان میکند.
لایارد مینویسد: من دیگر تنها بودم و به مسافرت سخت و دشواری که در پیش داشتم و برای انجام آن سخت پافشاری میکردم میاندیشیدم زیرا مصمم بودم که از طریق سیستان خود را به قندهار برسانم و از آنجا به هندوستان مسافرت نمایم.
من در این سفر يک رأس اسب بسیار قوی از يک سربازی که احتمالاً دزدی شده بود خریداری کردم و مبلغ چند تومان (ارزش تومان در حدود ده شلینگ است) بابت بهای آن پرداخت نمودم. اثاثیه من در این سفر شامل يک خورجين كوچک، ترک بند و يک قالي كوچک بود كه آنرا دولا کرده روی زین اسب میگذاشتم و با این ترتیب دیگر احتیاج به يک چهارپای اضافی جهت حمل اثاثیه نداشتم. بعداز ظهر روز نهم اوت بود که غلام دربار به نام اماموردی بیگ که به سمت میهماندار من تعیین شده بود آماده مسافرت شد و ما میتوانستیم فاصله کوتاهی را طی کنیم و خود را به منزل برسانیم.
او سوار بر يک اسب قوى در حالیکه دامن لباس گشاد خود را زیر شلوار قهوهای رنگ خود پنهان کرده و مسلح به يک تفنگ بلند و يک بيشتاب بزرگ بود و خنجر و محفظه باروت و غیره را به کمر آویزان نموده آماده حرکت بود.
ما هر دو با هم حرکت کردیم و سواره از میان يک دشت حاصلخیز که نهرهای آب در آن جریان داشته و سرتاسر پوشیده از درخت و باغ بود عبور کردیم و بعد از دو ساعت راه پیمائی به ده «یال بند» رسیدیم. نزديك ده، غلام با یورتمه به طرف ده تاخت نمود تا محلی برای توقف من آماده نماید او يک اطاق تمیز و هواگیر در طبقه فوقانی یکی از بهترین عمارات ده آماده کرده بود و صاحب خانه نیز با يک شام بسیار عالی و مأكول از ما پذیرایی نمود. صبح هنگامیکه میخواستم مخارج پذیرایی را بپردازم اطلاع یافتم که میهمان شاه هستم و نتیجتاً بایستی با هزینه دربار شاهی مسافرت نمایم. به این ترتیب اعتراض من برای پرداخت وجه بیهوده بود.
میهماندار اظهار داشت که فرمان شاهی لازم الاجراست و هیچکس جرأت اینکه وجهی از ما دریافت نماید ندارد حرکت ما به علت نزاع بین کدخدا و میهماندار به تعویق افتاد، بعدها فهمیدم که اماموردی بیگ غروب روز قبل اسب خود را به همدان پس فرستاده و حال به موجب فرمان برای این مسافرت طولانی به اصفهان اسب دیگری از کدخدا مطالبه مینماید. بالاخره بعد از کشمکش و گفتگوی زیاد میهماندار موفق شد يک رأس اسب رنجور و ناتوان و يک الاغ جهت حمل اثاثیه از وی بگیرد من در ابتدا نمیدانستم که محمولاتی که بایستی با الاغ حمل شود از چه نوع خواهد بود زیرا هنگامیکه او از همدان خارج شد هیچگونه اثاثیه همراه نداشت اما خیلی زود متوجه شدم که او قبلاً سیستم اخاذی را آغاز کرده است. او میخواست تمام روستاهایی که در طول سفر من تا اصفهان اقامت میکردم را مورد بهرهکشی قرار دهد. طبق فرمان شاه، هر روستا موظف بود مقدار مشخصی آذوقه و وسایل به من بدهد. غلام این آذوقهها را در یال بند گرفته بود و چون مقدار آن بسیار بیشتر از نیاز من و او بود، اصرار داشت که اضافات آن را با خود ببرد. این بار اضافی روی الاغ بار شده بود. من از این کار بسیار عصبانی شدم و اعلام کردم که حاضر نیستم در این سوءاستفاده آشکار از فرمان شاه شریک باشم. هر چقدر هم که به سخاوت و مهماننوازی شاه احترام میگذاشتم، نمیخواستم به قیمت ضرر رساندن به رعایای او از آن بهرهمند شوم. اما غلام اصرار داشت که این کار را انجام بدهد.
من خیلی عصبانی بودم ولی میهماندار اظهار داشت که نمیتواند آشکارا فرمان شاهی را نقض نماید زیرا هر گونه تعلل و قصور در این مورد بخصوص به ارزش فرمان، به ویژه میهمان نوازی و عطیه شاهانه لطمه وارد خواهد آورد. بدیهی است که من در این مورد سود و زیانی نداشتم ولی میهماندار در این مورد سماجت و پافشاری میکرد. او توضیح داد که در مقابل وصول مواد خوراکی به ساکنین و کدخدایان دهات بین راه رسید خواهد داد و آنان میتوانند مبلغ پرداختی را به حساب مالیات که به خزانه شاهی میپردازند به حساب بیاورند و اگر او یعنی امام وردی بیگ مواد خوراکی را که به من تعلق میگیرد وصول ننماید معهداً آنان بازهم این مبلغ را به حساب خزانه شاهی منظور خواهند داشت به این ترتیب او گفت که چرا ما از مزایای فرمان استفاده نکنیم و بیجهت به این مردم قرمساق رذل و پست رسید بدهیم هر چند دلیل او قانع کننده بود ولی من نمیتوانستم قبول کنم که با هزینه مردم مسافرت نمایم بخصوص که به خوبی آگاه بودم که این کدخدایان به ندرت میتوانند این مخارج را به حساب خزانه شاهی منظور نمایند. من مجدداً اعتراض کردم و مصمم شدم که مخارج خود و اسبم را بپردازم ولی میزبان و کدخدا از ترس یا ملاحظه از میهماندار از قبول وجه استنکاف نمودند.
من با کج خلقی و کم حوصلگی به اتفاق میهماندار که با اصرار الاغ محمولات غذایی را که باعث کندی و عدم پیشرفت مسافرت ما میشد همراه داشت به راه خود ادامه دادیم من تصمیم گرفتم که از شاهراه همدان به اصفهان عبور ننمایم و به همین دلیل هم در کنار رشته کوههای بزرگ لرستان به مسافرت خود ادامه میدادم به این ترتیب ما در يک قسمت از سرزمین ایران رد میشدیم که به اعتقاد من تا آن موقع مسافران قبلی از آنجا عبور نکرده بودند و به همین علت هم این قسمت در روی نقشه که همراه داشتم سفید نشان داده شده بود.
پس از عبور از میان دهات فراوان و مناطق کوهستانی که دارای مناظری بدیع و تماشایی بود و قلل سرسبز و مرتفع آن از فاصله دور دیده میشد هنگام غروب به «تاش بند» رسیدیم و طبق معمول شام را با هزینه شاهی در سامن آباد صرف نمودیم. خان یا کدخدای ده در محل نبود و ساكنين ظاهراً بدون اجازه او نمیخواستند از فرمان اطاعت نمایند من لامحاله در کریدور كوچکِ خان در اطاقی اقامت کردم ولی میهماندار با تهدید و ارعاب توانست يک باب اطاق از ساکنین بگیرد و من اثاثیه خود را به آن محل منتقل نمودم.
آن مردی که همراه ما جهت برگشت اسب و الاغی که از کدخدای «یال بند» گرفته بودیم آمده بود شب هنگام با اسب و الاغ به محل خود مراجعه کرد و ما برای تدارك اسب و الاغ دوباره دچار مشکل شدیم غیر از فرمانی که من در اختیار داشتم میهماندار نیز حکم دیگری از شاهزاده حاکم همدان در دست داشت که کدخدایان بین راه موظف بودند در هر منزل دو رأس چهارپا بدون اخذ کرایه در اختیار ما قرار دهند هر چند ساکنین ابتدا با تقاضای میهماندار مخالفت نمودند ولی سرانجام تسلیم شدند و اسب و الاغ مورد نیاز را در اختیار ما گذاشتند. بعد از آن همه توپ و تشر میهماندار به ساکنین ده بالاخره به راه خود ادامه دادیم در حالیکه مازاد مواد خوراکی را همچنان با خود حمل میکردیم. منزل بعدی دایله [داله!؟] بود که غذا را در آنجا صرف کردیم و اهالی نرمش بیشتری نشان دادند کدخدا فرمان شاه را بوسید و روی پیشانی گذاشت و بلادرنگ چهارپا و سایر ملزومات مورد نیاز را در اختیار ما گذاشت. ما از میان مناطق کوهستانی و نهرهای آب و دهات فراوان عبور کردیم و بعد از ظهر همان روز به دولت آباد رسیدیم من خیلی تعجب کردم که چگونه يک شهر نسبتاً با جمعیت روی نقشه نشان داده نشده است. من از حصار گلی که در اطراف آن خندق حفر شده و برجهای دو پهلو با دیوارهای بلند درون آن قرار گرفته بود عبور کرده و به مدخل دروازه شهر رسیدم و پس از عبور از میان خرابههای شهر به يک محل وسیع چهارگوش که دارای ساختمانهای متعدد با شاهنشینهای بزرگ و اطاقهای فراوان که بعضی از آنها با گچبریهای جالبی تزئین شده بود وارد شدم. در انتهای این محوطه چهار گوش يك قصر بزرگ دیده میشد که سابقاً قصر حاکم شهر بود اما اکنون رو به ویرانی بود. این ساختمان زمانی باید بسیار باشکوه بوده باشد، دیوارهای تالار بزرگی که وارد آن شدم با رنگهای روشن و با طرحهای انسانی، حیوانات مختلف، پرندگان، گلها و نقوش عربی تزئین شده بود.
فراتر از این تالار باشکوه، حیاط بزرگی وجود داشت که در مرکز آن حوض آبی زلال قرار داشت. اطراف آن درختان گسترده، گلهای رز و گلهای دیگر وجود داشت.
در انتهای مدخل دروازه ورودی حیاط يک ديوار عايق وجود داشت. روی این دیوار نقش رستم قهرمان ملی ایران و پهلوان حماسهای شاهنامه را با عدهای از مردان جنگی و خیالی غرق در زره و جوشن و سوار بر اسبان تجملی در حالی که به فتح و پیروزی رسیدهاند با طرز بسیار مجللی نقاشی کرده بودند.
من از محوطه داخلی که اطاقهای متعددی آنرا احاطه کرده بود عبور کردم این اطاقها با آنکه رو به خرابی و ویرانی نهاده معهذا هنوز گچبری و شیشهکاریهای تزئینی را حفظ کرده بودند.
در پشت این محوطه حیاط دیگری با فواره گلکاری و تعدادی اطاق شبیه به همدیگر که به حیاط راه داشتند و ظاهراً اندرون و محل سكونت زنها بود دیده میشد. هنگامیکه میهماندار جهت تهیه منزل به ملاقات حاکم شهر رفته بود من با ولع و اشتیاق تحسین آمیزی نمونه صنعت معماری ایران را در این ساختمان خیلی قشنگ ولی متروکه تماشا میکردم…
میهماندار با موفقیت از دارالحکومه مراجعت کرد و ما هر دو با هم آن محل را ترک گفتیم و از كنار يک مسجد زیبا که گنبد و دیوارهای آن به طرز استادانهای با کاشیهای جوراجور تزئین شده ولی در حال خرابی بود گذشتیم و روانه بازار شدیم. بازار محل پر جمعیت بود که در آن انواع و اقسام اجناس و کالا به مشتریان عرضه میشد.
ما از بازار و يک گذرگاه مسقف عبور کردیم و به محوطه ای وسیع که به چند خیابان متعدد تقسیم شده بود رسیدیم. در امتداد خیابانها در کنار جویبارها تعداد زیادی درختان سفیدار تبریزی بلند که در میان آنها تعدادی درخت تاک در حالی که خوشههای انگور از آنها آویزان بود دیده میشد.
بوی خوش و معطر گل و لاله در فضا پیچیده و منظره بدیع و دلفریبی را به وجود آورده بود در میان باغ چند باب ویلای رنگ و رو رفته تابستانی وجود داشت که من در یکی از آنها که در کنار حوض بزرگی قرار گرفته اقامت نمودم، اطاقی که من قالی خود را در آن گسترده بودم به طرز جالب و قشنگی به سبک عربی نقاشی شده بود. این نقاشیها که تمام دیوارهای درونی اطاق را فرا گرفته بود اغلب صحنههایی از شکار شیر، ببر، پلنگ، گوزن و خرگوش را نشان میداد که تعدادی سواران مسلح به نیزه و شمشیر آن حیوانات را شکار میکردند. برخی از صحنهها نیز سوارانی را نشان میداد که بازهای شکاریشان روی مچ دستشان دیده میشد و به شكار كبک و سایر پرندگان پرداخته بودند. در وسط اطاق دو عدد قوش زنده در حالیکه روی نشیمنگاه خود نشسته بودند دیده میشدند در يک گوشه اطاق تعدادی تفنگ، شمشیر و سرنیزه روی هم انباشته شده بود. به طوری که شنیدم آن قصر و ویلا به شاهزاده شیخ علی میرزا، فرزند فتحعلی شاه تعلق داشته است.
در پشت عمارت يک باغ بزرگتری نسبت به آنچه قبلا دیده بودم با انواع و اقسام گلها و جویبارها وجود داشت كه يک پنجره بزرگ چوبی که با چفت ظریفی باز و بسته میشد آن را به حیاط بیرونی متصل میکرد کمی آن طرفتر، يک خيابان طويل و مشجری دیده میشد که انتهای آن به مناظر و دامنههای پربرف یکی از قلل مرتفع و ناهموار لرستان موسوم به ارسنه ختم میگردید.
تازه از تماشای باغ و عمارت فارغ شده و روی قالی خود نشسته بودم که دو نفر از خدمه قصر يک سینی مملو از زردآلو و انگور که تازه از درخت چیده بودند جلو من گذاشتند پس از آنکه مقداری از آن میوه ها را تناول کردم متحیر شدم که چرا این باغ متروک و بدون سكنه مانده است آن عمارت نسبتاً و وسيع و داراي يک باب سالن بزرگ بود که به تازگی آنرا تعمیر کرده بودند. سقف و دیوارهای آن با طرح و نقشههای ظریفی به سبک معماری اسلام تزئین و آینهکاری شده و روی بعضی از دیوارها به سبک نقاشی ایرانی تصویر زنان و دخترانی که با چشمان بادامی شکل و طرههای سیاه خود با حالت ویژهای مشغول رقص و دست افشانی بودند نقاشی کرده بودند و شکارچیان در حالیکه بازهای شکاریشان روی مچ دستشان دیده میشد سواره به شکار مشغول بودند.
درون آبهای شفاف و زلال حوضی بزرگ جلو ساختمان صدها منظره جالب و زیبا از نمای قصر منعکس شده که صحنههای بسیار تماشایی و دلفریبی را به وجود آورده بود.
در زمانیکه در آن کاخ زیبا و قشنگ سرگردان شده بودم سکوت سنگینی همه جا را فراگرفته و گویی خود را در میان یکی از قصرهای سحرآمیز که سکنه آن به وسیله افسون به سنگ مرمر مبدل شده بودند، احساس میکردم همانطوری که در داستانهای هزار و یک شب شرح داده شده و در دوران کودکی در ذهنم نقش بسته بود. من خیلی متأسف بودم که این پارک را ترک میگفتم، زیرا وقت کم بود و نمیتوانستم در آنجا بیشتر بمانم. ساعت پنج صبح بود که حاکم شهر یک نفر فراش در اختیار میهماندار گذاشت تا ما را به منزل بعدی هدایت نماید. ما در اینجا به محلی رسیده بودیم که میهماندار انتظار داشت برای تدارک چهارپاها با مشکلاتی روبرو شود زیرا ساکنین این حدود طوایف وحشی و قانونشکنی بودند که به فرمان شاه احترام کمی میگذاشتند.
ما تقریباً از دولت آباد (ملایر- مترجم) فاصله گرفتیم و به يک دشت وسیع و حاصلخیز که سرتاسر آن را دهات كوچک و پراکنده فرا گرفته بود وارد شدیم تمام ساختمانهای این دهات گلی و هر قریه نیز دارای يك قلعه کوچکی بود که خان یا کدخدای محل در آن سکونت کرده بود.
ساکنین این منطقه اغلب اوقات در معرض حملههای مکرر گروههای چریکی طوایف وحشی ساکن کوههای لرستان قرار میگرفتند.
من در میان تاکستانها و کشتزارهای پنبه عبور میکردم. در سمت راست کوه «الوند» این دشت وسیع و حاصلخیز را از کوههای لرستان و رشته جبال معظم زاگرس جدا میکرد و قلههای مرتفع و مخروطی شکل آن در حالیکه دولت آباد را در دل خود جای داده بود از فاصلهای دور در برابر ما خودنمایی میکرد.
ما از میان ده «گوران» (Gouran) که در پای یک قلعه واقع شده و دارای برج و باروی محکمی بود گذشتیم و پس از سه ساعت راهپیمائی به «کل خلیفه/قلعه خلیفه» (Kala Khalifa) رسیدیم. در اینجا اماموردی بیگ تصمیم گرفت اسب و الاغهای خود را تعویض نماید، بنابراین از ساكنين تقاضا کرد تا چهارپایان تازه نفسی جهت ادامه مسافرت در اختیار ما بگذراند. در آغاز آنان مخالفت کردند ولی سرانجام تسلیم شدند و پس از يک تأخير چهار ساعته با كمک سربازی که همراه بود يک اسب جوان با دو رأس الاغ جهت حمل مواد غذایی که میهماندار مرتب از دهات بین راه وصول میکرد در اختیار ما گذاشت. یک نفر لر به نام «علی» که همسفر و با پای پیاده از همدان با ما آمده بود این اسب را به مبلغ سه تومان (سی شلینگ) برای میهماندار خرید. اماموردى بيگ يك تومان از من قرض کرد و قول داد که در پایان مسافرت بدهی خود را بپردازد ولی بلافاصله اسب را با پنج شلینگ منفعت به دیگری فروخت و پولی را که از من قرض کرده بود نداد. در قریه کل خلیفه بقعهای بود که میگفتند متعلق به فرزند امام علی میباشد. پس این بقعه دارای احترام خاصی بود و زوار فراوان از هر طرف جهت زیارت آن امامزاده میآمدند.
در اینجا دیگر وارد مناطق کوهستانی شده بودیم. در مسیر ما هنوز دهات فراوان و پراکنده با برج و باروی محکم و مرتفع که حکایت از بینظمی، ناآرامی و عدم امنیت کشور میکرد به چشم میخورد.
زمینهای این منطقه به وسیله نهرهای متعدد زیرزمینی که به طور مصنوعی کانالکشی شده و به قنات معروف بود آبیاری میشد.
کمی قبل از غروب آفتاب به نزدیکی شهر بروجرد رسیده بودیم. بروجرد شهر بزرگی است كه در يک دشت وسیع حاصلخیز قرار گرفته و رشته سلسله جبال زاگرس که در باختر این شهر واقع شده در زیر پوششی از برف با قلههای مخروطی شکل و سر بر فلک کشیده خود مغرورانه در برابر ما خودنمایی میکرد.
شب هنگام وارد شهر شدیم و من نخواستم در آن موقع مزاحم حاکم شهر شوم لامحاله در یکی از کاروانسراهای شهر بیتوته نمودیم.
اماموردی بیگ در این موقع مزاحمتهایی برای من فراهم نمود. او میگفت یا مرا رها میکند و به همدان برمیگردد یا من بایستی مبلغی نقداً به او بپردازم ولی من که نمیخواستم در برابر خواستههای نامعقول او تسلیم شوم به او گفتم میتواند هر کاری که میخواهد انجام دهد اما اگر مرا تنها بگذاری فوراً از شما به شاه شکایت خواهم کرد.
تصادفاً در این موقع شخصی به نام میرزا جعفر که میهماندار یک نفر فرانسوی بود به علت بدرفتاری با میهمان خود از طرف شاه محکوم به اعدام گردید، اماموردی بیگ وقتی متوجه شد که من در مقابل او مقاومت میکنم و مصمم هستم که نزد حاکم بروم و از طرفی درصدد هستم قاصدی را همراه با يك نامه نزد شاه بفرستم و از او شکایت کنم بسیار ترسید و نزد من آمد و از آنچه اتفاق افتاده بود عذرخواهی کرد بعداً نزد حاکم شهر رفت تا ترتیب مسافرت ما را به خرمآباد فراهم نماید. اندکی بعد برگشت و پیغام دوستانه حاکم را به من ابلاغ کرد و اظهار داشت وی گفته است اگر لازم باشد يک اسكورت پنجاه نفری جهت رساندن ما به لرستان در اختیارمان خواهد گذاشت.
روز بعد به ملاقات حاكم رفتم، او يک صاحب منصب کشوری (سردار) بود که میرزا رضا نام داشت. وی مرا با گرمی پذیرفت و آمادگی خود را برای هر گونه كمك به من برای مسافرت به خرمآباد اعلام کرد و اظهار داشت که وضع راهها به علت شورش طوایف لر بسیار ناامن است و آنها به طور مداوم در منطقهای که من باید از آن عبور کنم، دست به چپاول میزنند و از طرفی هوای شوشتر در این موقع سال به قدری گرم است که برای هیچ انسانی قابل تحمل نمیباشد. سایرین در مجلس نیز گفته حاکم را تصدیق کردند و من متوجه شدم که گفته حاکم حقیقت دارد لامحاله عقیده خود را تغییر دادم و به جای اینکه از خرمآباد به شوشتر بروم، تصمیم گرفتم که از راه لرستان به فریدن و اصفهان و از آنجا در امتداد کوههای بختیاری خود را به شوشتر برسانم.
شادروان امیری در پاروقی مینویسد که ظاهراً لایارد در ایران دو مأموریت سیاسی و عمده داشته است اول آنکه خود را از راه لرستان به دشت خوزستان رسانیده و وسایل طغیان و شورش محمدتقی خان را بر علیه حکومت مرکزی فراهم نموده و ارتباطی بین شاهزادگان فراری در بغداد و کلنل هنل فرمانده ناوگان انگلیس در خارك فراهم نموده. دوم آنکه پس از انجام کار محمد تقی خان از راه بختیاری به اصفهان مسافرت نموده و از آنجا از طریق یزد و کرمان و سیستان خود را به قندهار رسانیده و به اتفاق ماژور راولینسون که این هنگام در قندهار اقامت داشته قیام آقاخان محلاتی را بر علیه ایران رهبری نماید ولی همان طوری که دیدیم میرزا آقاسی به طور کلی با مسافرت لایارد و ميتفورد از طریق کرمان و سیستان به خاطر قیام آقاخان محلاتی جلوگیری به عمل آورد اما لایارد امیدوار بود که پس از اتمام کار محمدتقی خان از طریق شوشتر و بختیاری خود را به اصفهان رسانیده و از آنجا به قندهار مسافرت نماید ولی لایارد هنگامیکه وارد بروجرد شد به علت عدم امنیت راهها نتوانست از طریق لرستان خود را به شوشتر و بختیاری برساند ناگزیر قصد اصفهان کرد، در اصفهان نیز معتمدالدوله از نیت باطنی او آگاه بود و اجازه مسافرت به کرمان و سیستان را به او نداد لامحاله از اصفهان روانه بختیاری شد ولی مصمم بود که مجدداً از راه بختیاری به اصفهان مسافرت نموده و از آنجا از طریق کرمان و سیستان خود را به ماژور رالینسون برساند.
به هر صورت لایارد روایت میکند: در عصر همان روز اماموردی بیگ به خاطر دلجویی و جبران خلافکاریهایش مقداری مایحتاج خوراکی از قبیل نان، گوشت، برنج، تخم مرغ، کره، چای و هیزم با خود آورده بود و به من گفت این وسایل از طرف حاکم به عنوان هدیه فرستاده شده اگر آنها را قبول نكنيد يك نوع اهانت و بیاحترامی نسبت به او خواهد بود مقداری از این مواد غذایی را به خوارباری که در بین راه جمعآوری کرده اضافه نموده تا در منزل بعدی آن محمولات را به فروش برساند.
من بعد از ظهر در بازار شهر قدری گردش کردم بروجرد دارای بازار نسبتاً بزرگی است که انواع و اقسام امتعه و اجناس لوکس در آن به چشم میخورد. شهر برخلاف آنچه روی نقشه نشان داده میشد دارای بیست هزار نفر جمعیت بوده و بزرگترین شهر این استان به شمار میرفته است. من از کنار چند مسجد قشنگ که گنبد و منارههای آنها با طرز جالبی نقاشی شده و از دور نمایان بود عبور کردم. این مساجد در میان باغهای میوه و شکوفهزارهای بزرگی قرار گرفته بود که به وسیله نهرهای آبی که از کوه سرازیر میشد مشروب میشدند. این باغها به علت داشتن میوههای مرغوب به خصوص خربزه (طالبی) و يك نوع انگور سیاه كوچك و خوشمزه، در ایران معروف میباشند. در بازار میوه فروشها مقادیر زیادی میوه مانند خربزه، هلو، زردآلو و انگور عرضه شده بود که به بهای ناچیزی به فروش میرسید. فراوانی میوه یکی از دلایل تب و اسهال است که مردم در پاییز به شدت از آن رنج میبرند. در این شهر چند خانواده یهودی زندگی میکنند اما مسیحی وجود ندارد.
ما صبح روز ۱۴ اوت ۱۸۴۰ بروجرد را ترک گفتیم و تمام روز قسمت بیشتر يک دشت وسیع و بسیار حاصلخیز و پرجمعیتی را که بعداز تپههای دولت آباد (ملایر) وارد آن شده بودیم طی کردیم.
لایارد در ادامه مینویسد: من به ندرت سرزمینی را به این اندازه پرجمعیت و با چنین ظاهری شکوفا و مرفه دیده بودم. ما به وضوح وارد منطقهای شده بودیم که ساکنان آن در معرض حکومت ظالمانه دولت ایران (Persian Government) با رنج و بدبختیهای همراه آن قرار نگرفته بودند. در این فصل هنگام درو و برداشت محصول جو و گندم بود در تمام طول راه صفوف طویلی از برزگران و دهقانان دیده میشدند که بعضی از آنها مشغول درو و برخی نیز بعد از خرمنکوبی محصولات پاك شده جو و گندم خود را به دهات حمل میکردند. ایرانیها محصولات درو شده را روى يك زمين خرمن کوبی پهن میکنند و سپس با يك غلطك زمخت میخدار که از چوب و آهن ساخته شده و به وسیله گاوهای نر یا اسب کشیده میشود، آنها را خرد میکنند. این شیوه خرمنکوبی تقریباً در تمام قسمتهای آسیای شرقی متداول است.
در تمام مناطقی که تاکنون عبور کرده بودیم از فرمان شاه اطاعت کرده و وسایل مورد لزوم ما را در اختیار میهماندار گذاشته بودند. ولی حالا ما وارد منطقه لرستان شده بودیم که عشایر نیمه مستقل آن چندان از حکومت مرکزی اطاعت نمیکردند. شب هنگام وارد خسروآباد [خسروآباد دورود یا خسروآباد فریدن!؟] شدیم، در این روستا، اقتدار شاه و مأموران او به طور کامل شناخته شده نبود و ما وارد منطقهای میشدیم که تحت حکومت نیمه مستقل طوایف لر بود. خان لر، رئیس روستای خسروآباد، از اطاعت از فرمان شاه خودداری کرد و اعلام داشت که به او ادای احترام نمیکند. مشاجره جدی در گرفت که ممکن بود به خونریزی منجر شود اما خان در نهایت به تهدیدها و خواهشهای «غلام» و «علی» تسلیم شد و برای یک شب اقامت به ما جا داد. با این حال، غلام و علی از این نشانههای شورش نگران بودند و اعلام کردند که اوضاع با ورود به عمق کوههای لرستان بدتر خواهد شد، جایی که نفوذ دولت مرکزی کمتر است، فرمان شاه نافذ نخواهد بود و به دست آوردن آذوقه و اسب تقریباً غیرممکن خواهد بود. آنها مرا ترغیب کردند که از قصد عبور از کوههای لرستان به سمت شوشتر دست بردارم و مسیر مستقیم به اصفهان را انتخاب کنم. برای تأیید گفتههای خود درباره خطرات و دشواریهای مسیر پیشنهادی من، چندین کارواندار را به من معرفی کردند که میخواستند با کاروانی به سمت اصفهان حرکت کنند. آنها با جزئیات زیادی از قتل و غارتهای اخیر توسط لرهای وحشی گفتند.
از آنجایی که من نمیتوانستم به غلام تکیه کنم و همانطور که آشکارا به وضوح وارد بخشی از ایران شده بودیم که فرمان شاه دیگر مورد احترام نبود، پس غلام پیشنهاد کرد که به جای اینکه مستقیماً به کوههای لرستان بروم، به سمت فریدن حرکت کنم. امیدوار بودم از آنجا بتوانم به هدف اصلی خود که عبور از کوههای لرستان و رسیدن به دشتهای خوزستان بود، ادامه دهم. اگر با موانع غیرقابل عبوری روبرو میشدم، همیشه میتوانستم از جاده اصلی بین همدان و اصفهان استفاده کنم.
صبح روز بعد با کمی مشکل اسب تهیه کردیم و حدود ساعت هفت صبح به راه افتادیم. در انتهای دشت بروجرد وارد رشته کوههای کم ارتفاع و بایر شدیم. اگرچه ما همچنان از بسیاری از روستاها عبور میکردیم، امّا بر خلاف روستاهای مناطق پست، این روستاها توسط باغها و درختان احاطه نشده بودند. امّا هر کدام قلعه کوچک خشتی خود را داشتند که معمولاً بر روی تپه یا صخرهای قرار داشت و از دور منظرهای بسیار زیبا داشت. این قلعهها محل زندگی خانهایی است که روستاها به آنها تعلق دارند و به عنوان پناهگاهی برای اهالی در مواقعی که بین رؤسای طوایف درگیری رخ میدهد یا مورد حمله طایفههای کوهستانی همسایه قرار میگیرند، استفاده میشود. این قسمت از ایران همیشه در وضعیت آشفتهای بوده و به نظر میرسید که مردم آن در جنگ مداوم به سر میبرند. هر رئیس کوچک خود را مستقل از شاه میدانست و حق حمله و غارت همسایگان، دزدیدن غلات و راندن دامهای آنها را برای خود محفوظ میشمرد. جان و مال در هیچ کجا امن نبود و بیشتر روستاها ویران شده بودند. در طول روز چندین اردوگاه چادر سیاه رنگ متعلق به بختیاریها، ایلی کوهنشین که به شجاعت و جسارت مشهور بودند و رعب و وحشت زایدالوصفی در میان ساکنین این منطقه بوجود آوردهاند را از دور دیدیم. چپاول روستاها و کاروانها توسط گروههایی از سوارکاران بختیاری در مسافتهای طولانی انجام میشد. حتی نزدیکیهای اصفهان نیز از دست آنها در امان نبود. آنها در همه جا وحشت اهالی و مسافران را برانگیخته بودند.
ما در دامنه رشته کوههای مرتفع و بلند لرستان که تمام پوشیده از برف است به مسافرت خود ادامه میدادیم. تا این موقع در امتداد يک رودخانه حركت ميكرديم که در یک گذرگاه تنگ و عمیقی از نظر ناپدید شده و به طرف جنوب غربی جریان پیدا میکرد. به من گفته شده بود که مسیر این رودخانه به طرف خوزستان و شوش و دزفول میباشد. من خیلی متأسف بودم که نمیتوانستم در امتداد این رودخانه (که نزدیکترین راهی بود که میتوانست مرا به مقصد اصلی مسافرتم یعنی خوزستان و شوش برساند) مسافرت نمایم.
ما شب را در قریهای در دامنه کوه «دشترون» بیتوته نمودیم. خان آن قریه در محل نبود و بعد از ساعتی با تعدادی سوار وحشی که با تفنگهای چخماقی مسلح بودند وارد شده ظاهراً او با افرادش از يک تهاجم و غارت برگشته بودند. وی دارای قدی بلند و قیافهای تا حدودی شوم و ریش سیاه طویلی بود ولی با رویی گشاده به من خوش آمد گفت و با من مهربان بود و با يک صبحانه مفصل از ما پذیرایی نمود و از پرسشهای زیادی در مورد انگلیس، ارتش شاه که دیده بودم و هدف من از سفر به کشورش پرسید.
اگرچه خان ادعا کرد که به فرمان شاه و حامل آن (غلام) اهمیتی نمیدهد و به آنها احترام نمیگذارد اما به ما یک اسب و چند الاغ داد و به سفرمان ادامه دادیم.
توضیح: نکته مهّمی که در سراسر مکتوبات لایارد خودنمایی میکند این است که جامعه تاریخی لر به پیروی از رهبران سیاسیاش و بنا بر روحیه آزادگی، خود را مستقل از شاه ایران میدانسته و سر را برای فرمان او خم نمیکرده است.
لایارد در ادامه مینویسد: شب هنگام به ده «دربند» که بزرگترین قریه آن منطقه بود رسیدیم. این محل نظیر آن دهات پر درخت و مشجری بود که ما قبلاً در دشت وسیع دولت آباد از میان آنها عبور کرده بودیم ما در این ده به علت وفور و هجوم پشههای گزنده، شب ناآرامی را به صبح رسانیدیم. روز بعد خود را به يک دشت کوچکی به دو کلنی ارمنی به نامهای «زرنو» و «كيرک» رساندیم در اینجا يک رشته تپههای متعدد كوچک این منطقه را از دشت محل سکونت بختیاریها جدا میکنند.
آن مردی که از منزل قبلی جهت برگرداندن اسبها و الاغها همراه ما آمده بود اظهار داشت که دیگر جرأت نمیکند در این منطقه که مردم آن وحشی هستند ما را همراهی نماید که مرتکب دزدی و قتل میشوند و از ما خواست که به سلاحهای خود مسلح شویم و برای بدترین اتفاقات آماده باشیم. از غلام تقاضا کرده که به وی اجازه داده شود تا با اسب و الاغهایش به محل خود مراجعت کند ولی اماموردی بیگ با این تقاضا مخالفت کرد. این مرد بیچاره وقتی دید که ما مصمم به رفتن به میان بختیاریها هستیم، از ترس جان، اسب و الاغهایش را رها و فرار کرد و ما را با اسبهایی که به زور گرفته شده بود تنها گذاشت و به محل خود مراجعت نمود. من برای او متأسف بودم ولی نتوانستم کاری انجام دهم زیرا میهماندار به گفتهها و پیشنهادات من گوش نمیکرد. تنها به قول خودش از فرمان شاه اطاعت میکرد.
در آن دشت وسیع پهناور تعدادی قلعههای گلی متعددی متعلق به خوانین کوچک بختیاری در امتداد راه دیده میشد که ما در پای یکی از آنان به نام کلیآباد اطراق کردیم نجف خان صاحب آن محل به من خوش آمد گفت و ما را به سر سفره غذایی که در زیر یک درخت سرسبز و تنومند گسترده بود دعوت کرد و با دوغ، ماست، پنیر و نان از من پذیرایی کرد. آب دوغ يک نوع شربتی است که در تمام ایران رواج دارد و پنیری که در ایران تهیه میشود يك نوع شیر دلمه شده یا بهتر بگوییم منجمد شده است، نان مردم این منطقه نيز يك نوع نان فطیر و ترد و نازک است که روی تابههای آهنی روی آتش برشته میشود[نان تیری!؟].
نجف خان دارای چشمانی درخشان و براق و تقریباً خوشتیپ و جوان ولی در عين حال بسيار زيرک و باهوش بود و ما با داشتن اسب و الاغهای قبلی دیگر نیازی نبود که در این مورد از فرمان شاه استفاده کنیم بنابراین به خوبی از هم جدا شدیم.
من سفرم را از میان سرزمین تپهای، بایر و کم جمعیت بختیاری ادامه دادم. هنگام غروب به قلعه قدیمی که بر فراز روستایی قرار داشت رسیدم. این قلعه مرا به یاد قلعههای قرون وسطایی اروپا انداخت که ویرانههای آنها هنوز در بسیاری از نقاط اروپا دیده میشود. این خوانین بختیاری همانند اربابان قرون وسطی زندگی میکنند و هر کدام با همسایگان خود در جنگ هستند و اموال، گاو و گوسفند یکدیگر را غارت میکنند و از مسافران و بازرگانان باج میگیرند. با این حال، وقتی نزدیک شدیم، این توهم به سرعت برطرف شد؛ روستا ویران بود و غیر مسکونی به نظر میرسید ولی قلعه در موقعیت بهتری قرار داشت. پس از آنکه با سختی از شیب تند آن بالا رفتم، از دروازه وارد شدم و خود را در حیاطی یافتم که تعدادی مرد مسلح با ظاهر وحشی و بدخلق در آن پرسه میزدند. خان به زودی به ملاقات ما آمد و من خود را يک مسافر عادی معرفی کردم. او به گرمی تعارف کرد و يك اطاق در اختیارم گذاشت و پیروانش پذیرایی شایانی از ما کردند، از اسبهایمان مراقبت کردند و با این ترتیب نیازی نبود که از فرمان شاهی استفاده کنیم.
بختیاریها نیز به شیوه تمام ایلات و طوایف کوچنده، مردمی میهماننواز هستند و از میهمانان خود به گرمی پذیرایی میکنند به عبارتی خود را موظف میدانستند که از غریبهها پذیرایی کنند.
خان به من توصیه کرد که از خورجين ترکبند خود مواظبت نمایم تا آن را ندزدند. اماموردی بیگ و علی (همراهان من) از ظاهر این مکان و ساکنانش سخت هراسناک شدند. قبل از آنکه به رختخواب بروم اسلحه خود را بازبین و آماده نمودم تا چنانچه احتمالاً در شب خطری پیش آمد بتوانم با آن مقابله نمایم. با این حال به نظر میرسید ایرانیان ترسو، خان بختیاری میزبان ما را بدنام کرده بودند و من بدون مزاحمت خوابیدم؛ آن شب را به آرامی به صبح رسانیدیم.
در این موقع چند روزی دچار عارضه تب و اسهال شدم و همین امر باعث شد که بسیار ضعيف و ناتوان شوم و به ندرت قادر بودم که از کوههای صعبالعبور لرستان که حتی عبور از آن برای چهارپایان و مسافران محلی که بایستی به دقت مواظب خود باشند مسافرت نمایم به ویژه که من يک مسافر اجنبی و از يک كشور دشمن بودم.
در اینجا بود که متوجه شدم که دیگر قادر نیستم حتی غذای خود را فراهم، نمایم لذا تصمیم گرفتم پس از آنکه به اصفهان رسیدیم چند روزی معالجه و استراحت نمایم و پس از بهبودی کامل، مسافرت خود را دنبال نمایم. چون ماه اوت هنوز تمام نشده هوا تقریباً گرم بود و مجبور بودیم که در روز مسافرت نماییم. تنها اثاثه من در این مسافرت يك قطعه فرش كوچک بود اما من در چنان وضعی بودم که حتی نمیتوانستم از لباسهای کهنه و مندرس خود نگهداری نمایم. غذای من در بین راه عبارت بود از آب دوغ و ماست و پنیر و مقداری میوه، بنابراین تعجبآور نبود که سلامتیام به هم خورده باشد.
ما حالا وارد قسمت بزرگی از ناحیه فریدن یا فریدون شده بودیم که بخشی از قلمرو بزرگترین خان بختیاری، محمدتقی خان بود. من شب را در قریهای موسوم با نام مشابه که دارای صد و پنجاه خانوار بود توقف کردم ساکنین این ده از کلنیهای گرجی میباشند که ظاهراً از زمان شاه عباس به این منطقه کوچ داده شدهاند. این مردم زبان و مذهب خود را تاکنون حفظ کردهاند. این ده در میان انبوهی از درختان گوناگون محصور شده و ظاهری شکوفا و آباد داشت، مردم آن نسبتاً مترقی و زنهایش بدون حجاب و تعدادی را که من دیدهام بسیار جذاب و زیبا بودهاند. يک رشته آب از کوه جاری بود که تمام مزارع اطراف را آبیاری مینمود. خربزه زیادی در این ده کاشته بودند که محصول آن بسیار عالی و برای فروش به اصفهان و سایر نقاط حمل میگردید. غیر از خربزه يک نوع شبدر که دارای گلهای معطری بود قسمتی از زمینهای زراعتی این منطقه را به خود اختصاص داده بود.
روز بعد شب هنگام به ده «اون» که ساکنین آن همه مسیحی بودند وارد شدیم کسی ما را نپذیرفت و با زحمت زیاد يک اطاق به دست آوردیم. خبر ورود يك خارجی در تمام ده منتشر شد و بلافاصله مردم بیکاره دور ما جمع شدند حیاط خانه پر از جمعیت گردید و نوبت گرفته بودند که به اطاق وارد شوند و با من ملاقات نمایند. زنها روی پشت بام جمع شده بودند حتی از سوراخ بخاری به داخل اطاق نگاه میکردند تا مرا ببینند. من آنقدر ناراحت شدم که ناچار شدم با استفاده از يک تکه چوب آنان را تهدید نمایم تا پراکنده شوند. وقتی که آنان رفتند علی با قمهی برهنه به عنوان محافظ جلو در اطاق ایستاد تا از ورود مردم به داخل اطاق جلوگیری نماید، ولی زنها تا پاسی از شب روی بام اطاقها مرا نگاه میکردند.
از آنجایی که قصد داشتم وارد مسیر همدان و اصفهان شوم، مسیری که معمولاً توسط کاروانها و مسافران پیموده میشد، دیگر نیازی به خدمات یا محافظت میهماندار و راهنما نداشتم. دلایل زیادی برای نارضایتی از اماموردی بیگ داشتم. او با اخاذیها و برخورد بد با اهالی روستاها، دائماً باعث ایجاد مشکل و درگیری برای من میشد. از آنجایی که تعداد اسبهای مورد نیاز برای حمل آذوقهای که در طول سفر جمعآوری کرده بود، قابل تأمین نبود، مجبور شد با الاغها بسازد. همچنین با توجه بدینکه الاغها نمیتوانستند با اسبها همگام شوند و دائماً به مزارع گندم یا جو رسیده برای چرا میرفتند، پیشرفت من بسیار کند شد و زمان زیادی را از دست دادم. بر این اساس، اصرار کردم که فرمان شاه را به من تحویل دهد و اجازه دادم هر کاری که صلاح میداند انجام دهد. او یکی از الاغهایی را که دزدیده بود، به ده شیلینگ فروخت و سپس به دنبال من آمد. علی با یکی از اسبها همراه او آمد. ما همچنان در امتداد رشته کوههای بلند حرکت میکردیم، از آن کوهها قلهای بلند به نام «دولان کوه» نمایان بود که طی دو روز گذشته قابل مشاهده بود. دشتی که از آن عبور میکردیم ظاهراً متروک بود. هیچ روستایی ندیدیم و یک یا دو کاروانسرای که از کنار آنها عبور کردیم، ویران شده بودند. به غلام گفته شده بود که ساکنان به دلیل یورشهای بختیاریها فرار کردهاند و به او هشدار داده بودند که احتمالاً با یکی از گروههای غارتگر آنها مواجه خواهیم شد. در نتیجه، او بسیار نگران بود که من برای محافظت از خود اسکورت بگیرم، اما من از این کار امتناع کردم.
نزديک غروب آفتاب به يك قريه كوچك بختیاری وارد شدیم ولی نتوانستیم و علوفه برای خودمان و چهارپایان تدارک كنیم از دور متوجه قلعهای شدیم و به طرف آن پیش راندیم اما غیر از يك مرد رمهدار با دو رأس گاو کسی را در آنجا ندیدیم و آن مرد هم نتوانست کمکی به ما بکند اما گفت در پای کوه بین راه قریهایست که میتوانید مایحتاج خود را تدارک كنيد. هوا تاريک شده بود و ما راهی که آن مرد نشان داده بود در پیش گرفتیم ولی در راه مصادف با يك رگبار شدید باران شدیم که تقریباً سرتا پای ما را خیس کرد. پارس سگها و نور و روشنایی که از فاصله دور دیده میشد نشانه آن بود که به قریه مورد نظر نزديك شدهایم.
پس از آنکه با زحمت زیاد از خندق و با پای پیاده از میان نهر آب عبور کردیم و وارد دروازه قلعه مخروبه خان شدیم در میان حیاط چند نفر در کنار شعلههای آتشی که افروخته شده نشسته بودند. ظاهراً اینان تعدادی کفشگر بودند که میخواستند به اصفهان بروند و شب را جهت استراحت در این محل اطراق کرده بودند. روی آتش يک نوع سوپ آبگوشت معطر و اشتهاآوری به آرامی میجوشید. راهپیمایی طولانی سواره و خستگی مفرط گرسنگی شدیدی در من بوجود آورده بود که بدون معطلی در کنار آنها نشستم و شروع به غذا خوردن کردم. خستگی و طولانی بودن راه اشتهایم را باز کرده بود و من بدون هیچ مانعی شروع به خوردن کردم. میزبانان با اینکه مسلمان بودند به من اعتراضی نکردند؛ همچنین وقتی دیدند که لباسهایم به شدت خیس شده و از تب میلرزم با مهربانی مرا تنها گذاشتند تا در کنار آتش دراز بکشم و تا صبح در آنجا بمانم.
روز بعد وارد جلگه وسیعی شدیم که شهر اصفهان در آن واقع شده بود و ما در امتداد شاهراه اصلی همدان و اصفهان پیش میرفتیم. در این جا دچار تب شدیدی شده بودم و ناچار در يك قريه كوچكى توقف نمودم و پس از بهبودی مجدداً به مسافرت خود ادامه دادم در بین راه باران شدیدی میبارید به ناچار در آسیابی که در آن حدود بود پناه بردم و بعد از قطع باران سوار اسب شده و راه افتادم ولی خیلی خسته و ناتوان شده بودم شب را در قریه (تيرون كه يک ده بزرگ و در میان درختان سرسبز و تنومند محصور شده بود به سر بردم و در این محل توانستم يک اطاق نسبتاً تمیزی که سخت در آن موقع به آن احتیاج داشتم تهیه نمایم. در این باغها که از «تیرون» تا اصفهان لاينقطع در امتداد جاده وجود دارد انواع و اقسام میوهجات به دست میآید به ویژه خربزهی آن که از حیث طعم و مزه در ایران نظیر ندارد و از نهرهای آبی که از زردکوه بختیاری سرچشمه میگیرد و نیز از کانال مصنوعی زیرزمینی به نام قنات مشروب میشوند.
عبور و مرور دستجات سواره و پیاده که کالاهای خود را حمل میکردند نشانه آن بود که ما به شهر اصفهان نزديک شده بودیم اما هیچ چیز از شهر دیده نمیشد، زیرا شهر کاملاً در میان درختان پنهان شده بود. ما از میان دیوار باغهای میوه و خربزه گذشتیم و خود را به جلفا که محل سکونت ارامنه میباشد رساندیم.
من برای آقای «اوژن بوره» فرانسوی که يک مرد محترمی بود نامهای داشتم و از طرفی نمیدانستم در کجا منزلی جهت اقامت خود تدارک نمایم لامحاله به ایشان مراجعه کردم و تقاضا نمودم که مرا در این مورد راهنمایی کند. او با مهربانی مرا پذیرفت و اصرار داشت که در منزل او اقامت نمایم.
آقای ادوارد بورکس تاجر انگلیسی مقیم تبریز که برای انجام پارهای از کارهایش به اصفهان آمده بود وقتی که از ورود من به اصفهان اطلاع پیدا کرد به دیدنم آمد و پیشنهاد کرد که خود را به حاکم اصفهان معرفی نمایم.
منوچهرخان معتمدالدوله که معمولاً او را معتمد میگفتند يک شخصيت شناخته شده بود، من میل داشتم نامهای را که میرزا آقاسی برای او نوشته به وی تسلیم نمایم و ضمناً از میهماندار اماموردی بیگ که در بین راه با تمسک به فرمان شاه با مردم بدرفتاری نموده و هنگام ورود به اصفهان مرا تنها گذاشته بود (یعنی اسب و الاغها را با محمولات خوراکی که با تمسک به فرمان شاه از مردم گرفته و با خود آورده بود) نیز شکایت نمایم. با اینکه خیلی ضعیف و ناتوان بودم سوار شدم و در معیت آقای بورکس از جلفا به طرف شهر یعنی به همان محلی که فقط مسلمانان میتوانستند سکونت داشته باشند حرکت کردیم پس از عبور از میان درختان انبوه به محلههای مسلماننشین رسیدیم از میان ساختمانهای مخروبه گلی و کوچههای تنگ که پوشیده از خاک و زباله بود گذشتیم و بالاخره وارد محوطه دارالحکومه شدیم پس از عبور از يک حياط وسيع که دارای فواره آب و گلکاری بود به محلی رسیدیم که میبایستی به حضور حاکم مشرف شویم این ساختمان باید در گذشته دارای شکوه و جلال خاصی بوده باشد با رنگها و شیشههای عالی تزئین شده نظیر آنچه من در دولت آباد (ملایر) دیده بودم.
در این محل ازدحام عجیبی بود از سربازان بدپوش، فراشها، مردها و زنهایی که برای شکایت به دارالحکومه آمده بودند و در هم میلولیدند. معتمدالدوله در قسمت فوقانی يک اطاق تزئین شده قشنگ در مقابل يك پنجره باز و بزرگ روی صندلی جلوس کرده بود و آنهایی که با او کار داشتند یا وی آنها را احضار میکرد، با تعظیمهای مکرر به سمت او میآمدند و سپس با تواضع در مقابلش میایستادند، انگار که از حضورش وحشتزده شده باشند؛ سپس با آستینهای گشاد و فراخ بلند خود، دستها را طبق آداب و رسوم شرقی از جلو مقابل سینه به حالت احترام میچسباندند.
در حوض وسط دارالحکومه، ترکههایی از چوب انار خیسانده میشد تا برای چوب و فلک آماده باشد، مجازاتی که معتمدالدوله عادت داشت به طور آزادانه و بدون تبعیض، هم برای افراد و شخصیتهای رده بالا و هم برای رده پایین، اجرا کند. در گوشهای دیگر، تکه چوبی با دو حلقه طناب آویزان از آن دیده میشد تا پاهای قربانیان را بالا نگه دارند و آنان روی زمین از شدت درد بپیچند و طلب بخشایش کنند. این مجازات وحشیانه در ایران به طرز نفرتانگیزی برای هر نوع جرم و جنایتی استفاده میشد و تعداد ضربات وارده بسته به میزان جرم یا لجاجت مجرم متفاوت بود. همچنین از این روش برای گرفتن اعتراف از متهمان استفاده میشد. شاخههای انار پس از مدتی خیس شدن، نرم و انعطافپذیر میشدند و درد و جراحتی که این شکنجه ایجاد میکرد بسیار زیاد بود و گاهی اوقات حتی منجر به مرگ میشد. مجازاتشوندگان مدتی نمیتوانستند راه بروند و یا گاهی نیز ناخن و انگشتان خود را از دست میدادند. این مجازات وحشیانه حتی برای رجال عالیرتبه، استانداران و نخستوزیرانی که مورد بیمهری شاه قاجار قرار میگرفتند نیز اجرا میشد. مثلاً حسین خان که از یک مأموریت ویژه سفارت از انگلستان و فرانسه بازگشته بود، به اتهام اختلاس در اموال دولتی به چوب و فلک بسته شد.
منوچهرخان متعمدالدوله یک خواجه بود که در یک خانواده مسیحی گرجی به دنیا آمده بود، او را در کودکی به عنوان غلام خریدند و در قامت یک مسلمان بزرگ کردند. به این ترتیب به وضعیت ناگواری که در آن قرار داشت دچار شد.
معتمدالدوله در جوانی به مناسبت ابراز لیاقت در خدمات عمومی مورد توجه شاه قرار گرفت و بعدها در اثر مدیریت و شایستگی سالها در قلمرو پادشاهی ایران در سمت استاندار اصفهان که یکی از بزرگترین استانهای کشور ایران به شمار میرود بانضمام طوایف سخت، خشن، سرکش، خودمختار و قانونشکن لر و بختیاری و نیز قبایل نیمه مستقل عرب که بین ارتفاعات لرستان و رودخانه فرات سکونت داشتند انجام وظیفه مینمود. او به خاطر اعمال هراسانگیزش، رعبی در دلها برانگیخته بود مورد نفرت و ترس بود اما عموماً پذیرفته میشد که عادلانه حکومت میکرد زیرا از ضعیفان در برابر ظلم قویترها محافظت میکرد و در جایی که میتوانست اقتدار خود را اعمال کند، جان و مال در امنیت بود.
توضیح: هرچند همانطور که در گفتار «شناخت ایلات و طوایف لر از نگاه لایارد» گفته شد، لایارد در آثارش صراحتاً بختیاریها را شعبهای از لرها محسوب میکند امّا در اینجا (به هر دلیلی) از عبارت «لر و بختیاری» استفاده کرده است که البته به اعتقاد برخی همتباران، این نوع نگارش میتواند موجب سؤتفاهم برای خواننده گردد؛ عقیدهای که ادمین سایت نیز آن را درست میپندارد.
به روایت لایارد، معتمد در ابداع و بکار بردن انواع مجازات و شکنجه برای برای ایجاد وحشت در اشرار و نیز عبرت قرار دادن کسانی که جرأت مخالفت با اقتدار او یا شاه را داشتند، مشهور بود باید اذعان کنم که او در خور همه گونه توبیخ و سرزنش بود و از زمره افراد بیعاطفه و سنگدلی بود که در برابر زجر و شکنجه انسانها احساس ناراحتی نمیکنند.
یکی از طرق معامله با جنایت کاران چیزی بود که او آن را «کاشت انگور» مینامید بدین شکل که فرد مورد نظر را مانند درخت تاک در زمین میکاشتند يك سوراخ در زمین حفر میکردند و بزهکاران را با سر به درون آن میافکندند و بعداً گودال را باگل پر میکردند و بدین ترتیب پاهای مقصرین در بیرون نشانه آن بود که آنان را با يك روش مصنوعی مانند درخت تاک در زمین کاشته بودند.
به من گفته بودند که او معتمدالدوله دستور داد تا سارق اسبی را تمام دندانهایش را کشیدند، به کف پایش فرو کردند و سپس سرش را در خورجینی پر از کاه گذاشتند و او را رها کردند تا در همان حال جان سپرد.
همچنین شادروان امیری به نقل از مؤلف تاریخ عضدی درباره منوچهرخان معتمدالدوله مینویسد: عقل و درایت و كفايت معتمدالدوله از عهده تحریر خارج است. شأن او به طوری بود که اکثر اوقات در کارهای بسیار عمده دولتی طرف مشورت خاقان مغفور فحتعلی شاه واقع میشد، وقت قمار با فرمانفرما و ملك آراء و سایرین روبروی خاقان مرحوم مینشست و حریف آنها بود. بلکه غالباً خاقان مرحوم میفرمودند من با منوچهرخان شريك هستم، در همان زمان ملقب به معتمدالدوله بود ولی رسم حضرت خاقان این بود که از شاهزادگان و اهل حرمخانه و طبقات نوکر، احدی را به لقب خطاب نمینمودند. منوچهرخان با این لقب و آن تقرب و منصب همان آفتابه لگن را با کمال افتخار برمیداشت و هر وقت حضرت خاقان بیرون میرفتند معتمدالدوله پیش روی شاه بود.
يک برجی که هنوز در نزدیکی شیراز وجود دارد از اجساد زنده سیصد نفر عشایر ممسنی که یکی از طوایف کوهستانی شیراز هستند و بر علیه شاه طغیان کرده بودند احداث نمود با این ترتیب به امر او آنان را در ردیفهای ده نفری روی ساختمان آن برج دراز میکشاندند در حالیکه سرهای آن بزهکاران بدبخت به حالت آزاد رها شده بود، روی آنها را ملاط میکشیدند. به طوری که شنیدم بعضی از این افراد آزاد تا چند روزی زنده مانده بودند و به وسیله دوستانشان غذا به آنها خورانده میشد و به این ترتیب هرچند روزهای بیشتری زندگی میکردند اما همراه با شکنجه بود. شادروان امیری در پاورقی کتاب، درباره این اتفاق دلخراش مینویسد: حاج میرزاحسن فسایی مؤلف فارسنامه جزو وقایع سال ۱۳۵۲ هجری قمری در مورد این فاجعه مینویسد: نواب فيروز ميرزا و معتمدالدوله … به دوازده فرسخی شهر بهبهان رسیدند میرزا منصور خان والی کوهکیلویه و بهبهان به استقبال آمده و انواع خدمتگذاری را نمود و خواجه حسین قلعه گلابی را حاضر داشته مورد عنایتش نمود. چون اردو نزديك قلعه گلاب رسید خواجه حسین عیال خود را از قلعه بیرون آورد و قلعه گلاب را که مشرف به قلعه گل که محل سکونت باقرخان و عيال ولیخان بود به تصرف اهالی اردو داد سیصد نفر سرباز بر فراز قلعه گلاب رفتند وارد و جوانب قلعه را فرا گرفتند … عرصه را بر باقرخان و جماعت ممسنی تنگ نمودند چون مردمان باقرخان خود را غریق دریای گرفتاری دیدند آنچه زن جوان بود دو نفر دو نفر از خوف اسیری و ننگ بی غیرتی گیسوها را با یکدیگر گره زده از فراز قله گل که اقلاً پانصد ذرع بلندی داشت خود را به زیر انداختند … در اوایل ماه صفر ۱۲۵۲ نواب فیروز ميرزا و معتمد الدولة وارد شیراز شدند و در خارج دروازه باغ شاه برجی ساختند و معادل هفتاد و هشتاد نفر از طایفه ولی خان و اهالی شول جوزک کام فیروز را که با ولی خان دوستی و همراهی داشتند زنده در آن برج گذاشته سرهای آنها را از سوراخهای برج بیرون کرده و مردمان شهری آب و نان به آنها میدادند و تا چند روز زنده بماندند.
به هر حال از متن اصلی کتاب چنین بر میآید که لایارد معتقد بود ایرانیان در آن زمان از نظر سنگدلی، ابتکار در شکنجه و بیتفاوتی در اعمال آن، در مقایسه با سایر ملل (حتی وحشیترین آنها) در سطح بسیار بالایی قرار داشتند و شاید حتی از آنها نیز جلوتر بودند.
طبق نظر لایارد، معتمدالدوله تقریباً از صفات اختصاصی خواجگی برخوردار بود، چهرهای بدون ریش و صورتی صاف و بیرنگ و گونهای شل و آویزان و صدایی نازک و زنانه داشت و دارای قدی کوتاه و اندامی ضعیف بود و هنگام راه رفتن با گامهای آهسته و آرام حرکت مینمود. سیمای معتمدالدوله کاملا گرجی بود ولی به شیوه ایرانیان لباس بر تن داشت و قبایش از بهترین نوع پارچه کشمیر بود. يک قبضه خنجر که به انواع و اقسام جواهرات گرانبها تزئین شده بود روی کمربند او دیده میشد.
لایارد میگوید: معتمدالدوله ما را مؤدبانه پذیرفت و مطالبی راجع به ملت و دولت انگلیس سؤال نمود و به ما تعارف کرد که بالا برویم و در اطاقی که خودش نشسته بود روی فرشی که نزديک صندلی او گسترده بودند بنشینیم. فرمان و نامه میرزا آقاسی را به وی تسلیم نمودم. قادر نبودم که رنجیدگی و اوقات تلخی خود را از اماموردی بیگ میهماندار که در حین مسافرت با کدخدایان و مردم بدرفتاری مینمود فراموش نمایم. در بین راه یکبار به خاطر بداخلاقی و سوء رفتار، او را تهدید کردم و حال نیز شرح خلافکاری و گستاخیهایش را که در بین راه با دلیل و اعتراض به او گوشزد کرده بودم بیان داشتم. معتمدالدوله به شیوه ایرانی مقداری فحش و القاب ناپسند مختلفی نثار غلام اماموردی بیگ، مادرش و اقوام زنش نسبت داد و قول داد که او را مجازات نماید. معتمدالدوله به قول خود وفا كرد، دو روز بعد اماموردی بیگ لنگان لنگان با قیافه غمگین و بسیار پشیمان در حالیکه پاهایش در اثر چوب و فلک ورم كرده بود به دیدنم آمد. گرچه او سزاوار آن مجازات بود ولی من بیسبب به آن مرد رذل و بدبخت احساس ترحم کردم و متأسف شدم که چرا نزد معتمد او را متهم نمودم زیرا او با يک لحن تأثرانگیز و ملتمسانهای گفت: «جناب، چوبی که خوردم چه نفعی برای شما داشت؟ چه کسی از آن سود برد؟ شما و من میتوانستیم پول و آذوقهای را که به عنوان خدمتگزار شاه، طبق فرمانش، حق داشتم در راه برای شما تهیه کنم، تقسیم کنیم. وضعیت روستاییان بدتر نمیشد زیرا مبلغ آن را از مالیات خود کم میکردند. فکر میکنید که اسبها، الاغها یا تومانهایشان را پس خواهند گرفت؟ نه، معتمد همه آنها را برای خود برداشته است. او مرد ثروتمندی است و به آنها نیازی ندارد؛ من مرد فقیری هستم و به آنها نیاز دارم. متعمد، دزد و غارتگر بزرگی است (منظور معتمدالدوله است که از گزند مجازات در امان خواهد ماند) ولی من بایستی به سختی مجازات شوم که حتى به ندرت يک ناخن در انگشت پایم باقی بماند».
من مجدداً با معتمدالدوله ملاقات کردم او بعد از اینکه در مورد هدف سفر من، مسیری که میخواستم طی کنم و مکانهایی را که میخواستم ببینم پرس و جوهای معمولی انجام داد، گفت که اگر غلام صالحی با من همراهی میکرد، در انجام قصد اولیه خود برای عبور از کوههای بختیاری به سمت شوشتر هیچ مشکلی نداشتم. او گفت شما بایستی در معیت یک نفر که شایستگی و صلاحیت داشته باشد مسافرت نمایید و قول داد مرا همراه یکی از افسران خود به نام شفیع خان که از خوانین بختیاری بود روانه نماید. اتفاقاً شفیع خان نیز در آنجا حضور داشت و به من گفت یکی از برادران محمدتقی خان رئیس بزرگ طوایف بختیاری در اصفهان اقامت دارد و میتوانید با او ملاقات نمایید.
وقتیکه از حضور معتمدالدوله مرخص میشدم به من گفت شما به زودی در معیت میهماندار جدید به طرف بختیاری حرکت خواهید کرد و گفت هر چه زودتر بایستی فرمان خود را دریافت نمایید. يک روز بعد با کمی زحمت شفیع خان را که قول داده بود مرا به علی نقی خان معرفی نماید پیدا کردم. آنها هر دو (شفیع خان و على نقى خان) در طبقه بالای یک ساختمان نیمه ویران که بخشی از یکی از کاخهای سلطنتی قدیمی بود اقامت داشتند. در مدخل عمارت جمعیتی از مردان خوشتیپ، بلنداندام و خوشقیافه با لباسهای رنگارنگ و کلاههای سفید که زلفهای حنایی آنان در اطراف صورتشان ریخته شده بود با چهرهای خشن به من نگاه میکردند. بختیاریها معمولاً يك پارچه قهوهای رنگ و سفید و سیاه بنام «لنگ» دور کلاه خود میپیچند که يك سر او را بالای سرزده و قسمت دیگر آنرا در پشت شانه خود آویزان میکنند. آنها به رسم ایرانیها لباس میپوشند ولی از نوع ضخیم آن که آنان را از سرما و گرما محافظت نماید. يك نوع کت گشاد کلیچه نمد که طول آن کمی از زانو پایینتر و دارای آستینهای کوتاه میباشد میپوشند. پایافزار آنان از يک نوع نخ تابیده پنبه ایست که آنرا «گیوه» میگویند و جورابهای آنها پشم و به رنگهای گوناگون است که به وسیله زنها بافته میشود آنان شال قطوری به کمر میبندند که کش کمر و وسایل زیادی از قبیل سنگ چخماق و ظرف باروت (دبه) و سنبه جهت پاک كردن تفنگ و محفظه چاشنی و گلوله و غیره به آن آویزان مینمایند. در مورد لباس بختیاری هنگامیکه اصفهان را ترک نمودم مفصلاً در یادداشتهایم توضیح دادم چون برای مسافرت به آن منطقه به لباس آنان ملبس شده بودم. با زحمت زیاد از میان جمعیت بیکاره که تا آن موقع خارجی ندیده بودند عبور کردم و این موضوع باعث شگفتی آنها شده بود و مرتباً به من نگاه میکردند و نمیدانستند که با یک نفر عیسوی مذهب چگونه رفتار نمایند.
با کمی دردسر شفیع خان را که در قسمت فوقانی يك اطاق كوچك روى فرش نشسته بود ملاقات کردم او با من بسیار مودبانه رفتار کرد و مرا با خوشرویی پذیرفت و به علی نقی خان معرفی نمود. خان روی فرشی بر مخدهای تکیه داده و در مقابل او يک سینی پر از شیرینی بود. در يك دست او يك فنجان كوچك از عرق دیده میشد که گاهی مضمضه مینمود و در دست دیگرش يک قلیان بود که دود آن مثل تودهای از ابراز دهان او خارج میگردید.
مردی در آنجا نشسته و نوعی گیتار (تار!؟) میزد و جوانی ظریف مشغول خواندن اشعار حافظ و دیگر شعرا بود. علی نقی خان با سری تراشیده و يک كلاه كوچك سه گوش دوخته از شال و کمر و تکمههای باز با چهار پنج نفر که پهلوی او نشسته بودند مشغول تفریح و عیاشی بود امّا هنوز حواسش سر جایش بود و قدرت تصمیمگیری و درک شرایط را دارد. من در این حین متوجه شدم که ملائی در گوشۀ اطلاق بدون توجه به قانون شکنی و بیحرمتی اطرافیان خود به معتقدات مذهبی مشغول خواندن قرآن و نماز میباشد و مرتب یا الله یا الله و یا علی میگوید.
علی نقی خان برادر دوم محمد تقی خان رئیس عشایر کوهنشین بختیاری بود که بر بخش اعظم کوههای بختیاری حکومت میکرد، چون اخیراً محمدتقی خان بر علیه شاه شورش و عصيان نموده علی نقی خان به عنوان گروگان برای حسن رفتار محمدتقی خان عازم پایتخت بود؛ رئیس بزرگ بختیاری کسی بود که وفاداریاش مورد تردید بود.
شفیع خان به عنوان اسکورت همراه او تا اصفهان آمده بود. علی نقی خان مردی بود تقریباً چهل ساله، کوتاه قد، قوی جثه، خوش قیافه و با چهرهای هوشمندانه اگرچه تا حدودی فریبکار به نظر میرسید. شفیع خان نزديك وى زانو به زمین زد و آهسته در گوش او مطلبی راجع به من اظهار نمود.
خان به مجردی که دانست من یکنفر انگلیسی هستم شروع به احوال پرسی کرد و از اینکه اجازه نشستن نداده بود معذرت خواهی کرد و بلافاصله مرا نزد خود نشانيد و شيرينى و يك فنجان شراب سرد شیراز تعارف کرد که نتوانستم رد کنم. ما به زودی با هم همپیاله شدیم و این هم پیالگي يك نوع صمیمیت و یگانگی بین ما برقرار نمود. هدف من ایجاد روابط دوستانه با او بود زیرا امیدوار بودم که سفارش نامهای از او برای محمدتقی خان بگیرم که بتوانم به مناطق کوهستانی بختیاری مسافرت نمایم.
به سختی گفتگوی دوستانهای را شروع کرده بودیم که خدمتکاران وارد شدند، سینیهایی را بر سر خود حمل میکردند که حاوی انواع پلوها، خورشتهای خوشطعم و سایر غذاها بود. عرق، شراب و شیرینیها به سرعت برداشته شدند و سینیها روی زمین گذاشته شدند و مهمانان دور آنها جمع شدند و نشستند. از من دعوت شد که در صرف صبحانه شرکت کنم که عالی بود. آشپزی ایرانی از هر ملت شرقی دیگری برتر است. از آنجایی که من یک فرنگی و کافر بودم، سینی جداگانهای برای من گذاشته شد، ترتیبی که به هیچ وجه اعتراضی به آن نداشتم، اگرچه هرگز نتوانستم حس تحقیر ناشی از رفتار به عنوان فردی نجس و نامناسب برای فرو بردن انگشتانم در همان ظرف با مؤمنان واقعی را کاملاً از بین ببرم.
پس از صرف صبحانه و کشیدن قلیانهای معمول، خان در مورد سفر برنامهریزی شدهام به کوههای بختیاری با من صحبت کرد. او قبلاً به تهران رفته بود و در آنجا آداب و رسوم و رذایل ایرانیانی را که به دربار رفت و آمد داشتند، آموخته بود. از آنجا که او انگلیسیها را در پایتخت دیده و چیزهایی در مورد عادات و رسوم آنها آموخته بود، توانستم هدف سفرم را برای او توضیح دهم و سوءظنهایی را که ممکن بود در ذهنش وجود داشته باشد، از بین ببرم. سوءظنهایی مانند اینکه من جاسوس هستم، یا به دنبال گنجهای پنهان سفر میکنم، یا در پی کشف طلسمی هستم که فرنگیها را قادر به فتح کشورش کند (زیرا اینها دلایل رایجی هستند که ایلات و طوایف وحشی مانند بختیاریها برای حضور اروپاییها در میان خود مطرح میکنند). این سوءظنها بارها منجر به نتایج مرگباری شده است. او با کمال میل به پرسشهایی که در مورد ویرانههایی که شنیده بودم از او پرسیدم، پاسخ داد و وقتی نتوانست اطلاعات مورد نیاز من را ارائه دهد، از خدمتکارانش که ممکن بود بتوانند آن را ارائه دهند، کمک خواست.
او خیلی متأسف بود که نمیتوانست مرا در این مسافرت همراهی نماید ولی قول داد که سفارش نامهای برای برادرش محمد تقی خان خواهد نوشت. او همچنین توصیه کرد که من در معیت شفیع خان که به زودی اصفهان را ترک ميگويد عازم قلعه تل شوم و من هم با کمال میل با پیشنهاد او موافقت کردم. من قبلاً از معتمدالدوله تقاضا کرده بودم که اجازه داده شود تا از طریق یزد و کرمان به سیستان و از آنجا به قندهار مسافرت نمایم ولی او با این پیشنهاد مخالفت نمود. (شادوران امیری در پاورقی آورده است: گردون و اترفیلد مؤلف زندگینامه لایارد که به تمام مدارک و اسناد خصوصی و منتشر نشده لایارد دسترسی داشت و آنها را تحت عنوان لایارد «نینوا» در سال ۱۹۶۳ در لندن منتشر نموده است مینویسد: «معتمد المدوله با مسافرت لايارد از طریق یزد و کرمان و سیستان به قندهار مخالفت کرد به دلیل اینکه انگلیسیها افغانستان را اشغال نمودند و همین موضوع باعث شده بود که ناامنی و هرج و مرج در آسیای مرکزی و سرحدات ایران فراهم شود و از طرفی اطلاع حاصل شده بود که آقاخان محلاتی که یکی از محترمین و متنفذين جنوب ایران بود با كمک و مساعدت انگلیسیها بر علیه شاه طغیان کرده و از این طریق زحمت و خطراتی برای سرحدات خاوری ایران به وجود آورده است و به همین منظور محمدشاه تصمیم گرفت قشون خود را که برای حمله به بغداد آماده کرده بود فراخوانده و از این اندیشه منصرف شود)
معتمد درخواست من مبنی بر اجازه سفر از طریق یزد یا کرمان به سیستان را با چنان مخالفت قاطعی رد کرد که فکر کردم بهتر است فعلاً از هرگونه تلاش برای رسیدن به آن منطقه از اصفهان صرف نظر کنم. خبر اشغال افغانستان توسط نیروهای انگلیسی هیجان زیادی در آسیای مرکزی ایجاد کرده بود و به ناامنی کشور در مرزهای شرقی ایران افزوده بود. مرگ دکتر فوربس، که در تلاش برای رسیدن به دریاچه فراه به قتل رسیده بود، برای معتمد شناخته شده بود و او متقاعد گشته بود که من نیز به همان سرنوشت دچار خواهم شد و اگر اجازه دهد چنین سفر خطرناکی را انجام دهم، مسئول هر اتفاقی که برای من بیفتد، خواهد بود. از آنجایی که او ابزاری برای جلوگیری از اجرای قصد من برای رفتن به یزد داشت، تصمیم گرفتم منتظر بمانم تا شرایط اجازه دهد به آن پافشاری کنم. در این میان میتوانستم وقت خود را به طور مفید در کاوش در کوههای بختیاری و تلاش برای حل برخی مسائل جالب جغرافیایی و باستانشناسی صرف کنم. اینها دلایلی بودند که مرا بر آن داشت تا فعلاً از برنامه اصلی خود برای رسیدن به قندهار از طریق سیستان صرف نظر کنم، اما مصمم بودم تا زمانی که با مشکلات غیرقابل حلی در راهم مواجه نشوم، به آن پایبند باشم. من به تنهایی و بدون حمایت رسمی (در حالی که انگلستان در حال جنگ با ایران بود) و مظنون به جاسوسی یا مأمور انگلیسی بودن، مجبور بودم با نهایت احتیاط و دوراندیشی عمل کنم، اگرچه آماده بودم هر خطری را که هدفم به نظر من توجیه میکرد، بپذیرم.
اگرچه شفیع خان به من اطمینان داده بود که بلافاصله اصفهان را ترک خواهد کرد، روزها بدون هیچ نشانهای از عزیمت او سپری شد. من دائماً به کاروانسرا، ساختمانی ویران شده در وسط شهر، که پس از عزیمت علی نقی خان به آنجا نقل مکان کرده بود، رفت و آمد میکردم. او در آنجا بیحرکت مینشست و قلیان خود را بر روی سکویی آجری در مرکز حیاط کثیفی که اسبها و قاطرهای او و سایر مسافران به آن بسته شده بودند، دود میکرد و در نتیجه بوی نامطبوعی تقریباً غیرقابل تحمل در آنجا وجود داشت. او همیشه بهانهای برای توضیح تأخیر آماده داشت. گاهی اوقات این بهانهها به دلیل طایفهای متخاصم بود که جاده را بسته بود؛ گاهی دیگر او در تلاش بود تا با فروش وسایل خود، پولی برای پرداخت صورتحساب خود در کاروانسرا و تأمین هزینههای ضروری سفرش جمعآوری کند. سپس ملایی که قرار بود او را همراهی کند، پس از باز کردن قرآن و سایر کتابها و مشورت با اولین کلمات صفحه [استخاره]، نتوانست روزی را که برای شروع سفر مناسب باشد، تعیین کند. با این حال، بازداشت خان عمدتاً ناشی از بحث با معتمد بود که میخواست یکی از افسران خود را برای جمعآوری خراج از طوایف بختیاری بفرستد و قصد داشت خان را به عنوان گروگان برای پرداخت آن نگه دارد.
پنج هفتهای که در نتیجه این تأخیر در اصفهان گذراندم، بدون فایده و ناخوشایند تلف نشد زیرا در این مدت زبان فارسی را خوب آموخته بودم و میتوانستم با مقداری تسلط بر آن زبان صحبت کنم. من بیشتر اوقات خود را صرف تماشای مساجد (که البته به عنوان یک مسیحی نمیتوانستم وارد آنها شوم) و بازدید از ساختمانها و بناهای اصلی این پایتخت سابق پادشاهی ایران میکردم (اکنون پایتخت ایران شهر تهران است). من از دیدن این مساجد زیبا با گنبدها و منارهها و دیوارهای آنها که پوشیده و مزین از کاشیهای رنگارنگ لعابدار بود که با ظرافت و لطافتی مخصوص طرحریزی شده و با رنگهای مختلف در حالت خاصی تلألو و درخشندگی داشتند لذت میبردم. من از نگاه و تماشای آن همه شکوه و عظمت قصرهای شاه عباس و سایر شاهان ایران با آن باغهای بزرگ وسیع و خیابانهای مشجر و مجلل و فوارهها و کانالهای زیرزمینی مصنوعی (قنات) که آب را از اطراف شهر به درون آن میرسانیدند، در آن زمان متروکه و به سرعت در حال ویرانی بودند مات و متحیر ماندم. شناخت نقاشیها و تصاویر این کاخها برای من چندان مشکل نبود چون قبلاً نمونه آنها را در دولت آباد دیده بودم. نقاشیهای دیواری که نمایانگر اعمال رستم و سایر قهرمانان شاهنامه، رویدادهایی از تاریخ ایران، صحنههای شکار و صحنههای بادهگساری و عیاشی، با نوازندگان و پسران و دختران رقصنده، هنوز هم در اتاقها و راهروهای متروکه دیده میشدند، سقفهایی که به وفور با اسلیمیهای ظریف تزئین شده بودند. در تالارها، کفپوشها، دیوارپوشها و فوارهها از سنگ مرمر کمیاب با موزاییک منبتکاری شده بودند. نهرهایی که باغها و خیابانها را آبیاری میکردند، از طریق کانالهایی از همان جنس هدایت میشدند. حتی فرشهای بزرگ، نفیسترین و گرانبهاترین فرشهایی که در قرن شانزدهم و هفدهم از کارگاههای ایرانی بیرون آمده بودند (بینظیر از نظر زیبایی و تنوع طرحها و ظرافت بافت) هنوز هم روی زمینها پهن شده بودند. زمینهای تفریحی متروکه با بوتههای رز شکوفا پوشیده شده بودند. این ویرانههای باشکوه متروکه و خالی از سکنه، بارزترین گواه تجمل و شکوه دربار ایران در زمانهای گذشته بود.
آقای بورگس آشنایان متعددی در میان بزرگان شهر داشت که ما را به خانههای خود دعوت میکردند و با صبحانه و شام از ما پذیرایی میکردند، که در آنجا با انواع غذاهای عالی ایرانی آشنا شدم. متأسفانه، تقریباً همیشه با مصرف آزادانه شراب یا عرق همراه بود، که معمولاً قبل از چنین ضیافتهایی سرو میشد (شرقیها به ندرت آنها را در طول و بعد از غذا مینوشند) مگر اینکه میزبان یک مسلمان متعصب بود که هر چیزی را که مستکننده یا حتی نشاطآور بود، حرام میدانست. موسیقی و رقص به ندرت غایب بودند. قصیدههای حافظ و سعدی، که تقریباً همان تأثیر شراب شیراز را بر ایرانیان دارند، توسط خوانندگان حرفهای و گاهی توسط یکی از حاضران خوانده میشد، زیرا بیشتر ایرانیان تحصیلکرده گنجینهای غنی از آنها را در حافظه خود دارند.
اما بارزترین و کنجکاوانهترین صحنههای زندگی ایرانی، صحنههایی بود که در خانه یک رئیس لر که کوههای زادگاه خود را ترک کرده و در اصفهان اقامت گزیده بود و ادعا میکرد که یک «صوفی» یا آزاداندیش است، شاهد بودم. او دوست صمیمی و از بستگان دور شفیع خان بود که مرا به وی معرفی کرد. او بیش از یک بار مرا به شام دعوت کرد و در برخی از آن عیاشیهایی که ایرانیان از طبقه او به آن عادت داشتند، شرکت کنم. در این مواقع، او مهمانان خود را به «اندرونی» یا آپارتمانهای زنان میبرد، جایی که از مزاحمت در امان بود و کمتر احتمال داشت که باعث رسوایی عمومی شود. در آنجا با عرق و شیرینی به وفور پذیرایی میشدند، در حالی که دختران رقصنده در مقابل آنها هنرنمایی میکردند. بسیاری از این دختران به طرز چشمگیری زیبا بودند (برخی از آنها به خاطر زیباییشان مشهور بودند). لباس آنها شامل ژاکتهای ابریشمی گشاد با رنگهای شاد بود که کاملاً از جلو باز بود و اندام برهنه آنها را تا کمر نشان میداد؛ «شلوارهای» ابریشمی فراوان، آنقدر پر که به سختی میشد آنها را از دامن متمایز کرد، و کلاههای جمجمهای گلدوزی شده. گیسوان بافته شده بلند تا پاشنه پایشان میرسید و «زلفهای» معمول یا حلقههای مو در دو طرف صورتشان داشتند. کف پاهایشان، کف دستهایشان و ناخنهای انگشتان دست و پایشان با حنا به رنگ قرمز تیره یا قهوهای رنگ شده بود. ابروهایشان سیاه رنگ شده بود و به هم میرسیدند. چشمانشان که عموماً بزرگ و تیره بود، با استفاده از «کحل» (سرمه) درخشانتر و رساتر شده بود. حرکاتشان خالی از ظرافت نبود؛ با این حال، ژستهایشان اغلب اغراقآمیز بود و بیشتر شبیه تمرینات ژیمناستیک تا رقص. آنها با خم کردن خود به عقب، تقریباً سر و پاشنه پای خود را به هم میرساندند. چنین رقصهایی معمولاً در نقاشیهای ایرانی به تصویر کشیده میشوند که اکنون در خارج از ایران نیز به خوبی شناخته شدهاند. نوازندگان زنانی بودند که گیتار و سنتور مینواختند. این عیاشیها معمولاً با مست شدن مهمانان و به خواب رفتن آنها روی فرشها به پایان میرسید، جایی که تا زمانی که به اندازه کافی هوشیار شوند تا صبح به خانههای خود بازگردند، باقی میماندند.
من یک یا دو بار به دیدار «مجتهد» یا رئیس آخوند مسجد بزرگ و مذهب مسلمانان در اصفهان رفتم. اگرچه او یک مسلمان بسیار متعصب بود و تمایلی نداشت که با یک مسیحی روی یک فرش بنشیند (هر نوع تماس با یک کافر، پیرو اسلام را نجس میکرد) او با من بسیار مودبانه رفتار کرد و ظاهراً از گفتگو با من در مورد آداب و رسوم و اکتشافات اروپایی و سیاستهای کلی لذت میبرد. من همیشه با دقت از بحث در مورد موضوعاتی که به دین مربوط میشد (و به ویژه مسائل بحثبرانگیز) در گفتگو با او و هر مسلمان ایرانی دیگری اجتناب میکردم، زیرا یک بیان نسنجیده میتوانست مرا به دردسر بسیار جدی بیندازد. در آن روزها ایرانیان متعصب تمایل داشتند با هر کسی که ممکن بود از کلماتی استفاده کرده باشد که بتوان آن را توهین به دین آنها یا کفرگویی به پیامبرشان تلقی کرد، بسیار سریع برخورد کنند. یک مسیحی که چنین توهینی میکرد، باعث آشوب عمومی میشد و حتی ممکن بود تکه تکه شود.
ادامه دارد…
در پایان ازنو یادآور میشود مدنظر خواهد بود تا در گفتارهای بعدی به ادامه مکتوبات سفرنامه لایارد علی الخصوص درباره لرها و به ویژه شعبه بختیاری پرداخته شود.