لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد؛ بخش یازده

در ادامه گفتارهای پیشین، پست حاضر، بخش یازدهم از مکتوبات لایارد و مشخصاً سفرنامه‌اش می‌باشد که بخش عمده‌ای از آن مربوط به حکومت محمدتقی‌خان چهارلنگ بختیاری است؛ به هر روی چنانکه قبلاً گفته شد با توجه بدینکه لایارد در مقطعی از زمان به رهبری بختیاری نزدیک شده بود بنابراین می‌توانست آگاهی درخوری را از اصالت و هویت جامعه لر، مخصوصاً بختیاری فراهم کند، مراجعه به داده‌های او می‌تواند در راستای شناخت از هویت و اصالت، یاری‌رسان باشد.

به هر عنوان ضمن یادآوری این نکته که تاریخ و سیاست دو عنصر از عناصر مهّم هویتی جوامع بشری از جمله مردم لر می‌باشند، ابتدا مطالعه پست‌های دهگانه قبلی از سلسله گفتارهای لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد توصیه می‌شود تا مخاطبین گرامی در جریان روند سفر لایارد و اتفاقات صورت گرفته قرار گیرند؛ همچنین زیبنده است پیش از ورود به اصل مبحث به نکات زیر عنایت داشت:

  • الف) تاریخ، جغرافیا و سرگذشت سیاسی اجتماعی مناطق لرنشین از جمله بختیاری را بایستی در گذر زمان و فراز و فرودهایی که داشته‌اند نگریست؛ بر همین اساس بررسی جامع و مانع، نیازمند بررسی آثار و مکتوبات نویسندگان مختلف می‌باشد؛ به واقع باب پژوهش همواره باز است.
  • ب) بر مبنای بند (الف) بایستی به دو نکته اشاره کرد: نخست اینکه در این سلسله گفتارها، به قسمتی مشخص از تاریخ و سیاست بختیاری یعنی حکومت محمدتقی‌خان چهارلنگ بختیاری در زمان قاجاریه پرداخته می‌شود و بررسی سایر دوره‌ها نیازمند پست‌های جداگانه است؛ دوم اینکه تمرکز اطلاعات ارائه شده در این گفتار مربوط به همان بازه زمانی حضور لایارد در کشور می‌باشد و شناخت سایر دوره‌های زمانی نیازمند گفتار‌های مجزا است.
  • ج) سزاوار است فارغ از هرگونه تعصب قومی – ملی عنایت داشت سیاست یک علم است که در دانشگاه‌های دنیا تدریس می‌شود؛ اساس سیاست را «کسب قدرت» و «منافع ملی» گفته‌اند، بنابراین می‌بایست اقدامات گذشته تا به حال قدرت‌های بزرگ همچون روسیه و بریتانیا را در همین راستا نگریست. در واقع برازنده است برای ساختن آینده‌ای روشن، بیش از آنکه به نقد اقدامات دیگر کشورها (که در جهت تأمین منافع ملی شان بوده) بیافکنیم، نگاهی نقادانه به خویشتن داشته باشیم.
  • د) بارها گفته شد در گذر قرن‌ها نظام سیاسی و در رأس آن رهبران لر از ستون‌های مهّم هویت جامعه لر بوده‌اند. دقیقاً به همین خاطر است که پس از سلسله شاهان لر (اتابکان)، مردم لر همبستگی، اتحاد و آسایش پیش از آن را بازنیافتند هرچند که سیستم رهبری مردم لر چون امیران، والیان و خوانین لر با همراهی دلاوران و سلحشوران (شمشیرزنان و تفنگچیان) تا حدودی توانستند انسجام و هویت جمعی لرها را در گذر حوادث زمانه حفظ کنند امّا در هر صورت جامعه لر دچار تفرقه و چنددستگی گشته بود تا آنکه سرانجام فقر در زمان حکومت قاجارها گریبانگیر آنان شد؛ مضاف بر این با سرکار آمدن حکومت رضاشاه پهلوی، برخورد خشن با ایلات و طوایف لر، کشته شدن رهبران، دلاوران و سلحشوران به وقوع پیوست. امری که سرانجام با تحولات صورت گرفته در دهه چهل خورشیدی باعث شد مردم لر سازمان سیاسی خویش را به کل از دست دهند تا بیش از پیش به ورطه‌ای از مشکلات عجیب و غریب خانمانسوز از فقر، تحقیر، تبعیض، محرومیت فزاینده گرفته تا انکار بدیهی‌ترین اصالت‌ها همچون مسئله تعیین اینکه کدام دهه (اولاد/هوز)، تیره و یا طایفه جزو کدام ایل، طایفه و یا تیره بوده است، گرفتار آیند.
  • هـ) بایستی عنایت داشت عموم سران و رؤسای ایلات و طوایف لر از جمله بختیاری علی‌رغم فراز و فرودها، کمی و کاستی‌ها، اختلاف‌نظرها، سلایق متفاوت و حتّی چنددستگی‌هایی که داشته‌اند، جملگی توان خویش را مصروف در راه حفظ موجودیت، ثبات و گسترش تبار خویش می‌کرده‌اند؛ عملکرد محمدتقی‌خان و رقبایش همچون علیرضاخان را هم در همین راستا می‌توان مورد توجه قرار داد. به هر تقدیر تاریخ بستری برای سرمشق قرار دادن نقاط قوت و عبرت از گوشه‌های منفی آن برای نسل امروز است.
  • و) اگرچه مطالب مطرح شده، توسط لایارد مأمور کارکشته انگلیسی و طی چند سال بازدید میدانی از منطقه تهیه گشته، اهمیت بالایی را به دست می‌دهد امّا بازهم بر خواننده است تا ضمن پرهیز از پیش‌داوری، با دقت نقاط قوت و حتی کمی و کاستی‌های احتمالی را دریابد؛ چنین منطق و روشی می‌تواند رواج دهنده فرهنگ تحقیق، گفتگو و تبادل‌نظر در جهت شناخت از هویت و اصالت‌ها و همچنین آگاهی‌بخشی از گذشته در راستای ساختن آینده‌ای بهتر باشد.
  • ز) همانگونه که قبلاً گفته شد خان چهارلنگ بخش قابل‌توجهی از بختیاری و دیگر ایلات و عشایر منطقه را با خود همراه کرده و توانسته بود جایگاه شاخصی در سطح مملکت به دست آورده، طبعاً نگاه مقامات حکومت قاجار و حتّی قدرت‌های جهانی چون امپراطوری بریتانیا را به خود جلب نماید؛ بر همین مبنا است که می‌توان نزدیک شدن لایارد مأمور انگلیسی به خان بختیاری را درک نمود.
  • ح) در راستای بند (ز) و به عنوان نکته پایانی و مهّم‌ترین آنها، ۲ درس مهّم از حکومت محمدتقی‌خان می‌توان گرفت که شایسته است جامعه لر بدان عنایت لازم را داشته باشد: نخست اهمیّت «کسب قدرت سیاسی» و دوم «لزوم اتحاد و همبستگی در جهت افزایش قدرت سیاسی».
  • ط) اساس گفتار حاضر بر نسخه ترجمه شده توسط شادروان مهراب امیری استوار گشته که البته تلاش گشت تا حتی الامکان با نسخه انگلیسی کتاب نیز مطابقت داده شود. این نکته از آن جهت خاطرنشان گردیده که استناد به منبع زبان اصلی، دارای اولویت دست اول در استنادات است.
  • ی) به عنوان نکته‌ی پایانی این بخش که در خلال متن گفتار نیز بدان اشاراتی خواهد شد می‌بایست عنایت داشت لایارد اصولاً دیدگاه انتقادی رک و صریحی نسبت به عموم ایرانیان از جمله لرها دارد؛ در این بین تقریباً چهارلنگ‌های بختیاری (سه سال مهمان آنها بود)، تا حدودی از تیغ انتقاد تند و تیز او به دور بوده‌اند.

باری، چنانکه گفته شد، در ادامه‌ی گفتار پیشین که شامل بخش دهم از سفرنامه سر اوستن هنری لایارد، دیپلمات خبره امپراطوری بریتانیا بود، در مجال حاضر و گفتارهای بعدی سعی می‌شود به سایر قسمت‌های سفرنامه او به ویژه مدتی که در جوار محمدتقی‌خان بود نگریسته شود؛ در یازدهمین بخش از سفرنامه لایارد چنین آمده است:

بخش یازدهم:

در یازدهمین بخش از کتاب، لایارد که درصدد بازگشت به خوزستان و جستجوی دوستان بختیاری‌اش بوده، مطالب گوناگونی از جمله در خصوص عزیمت از بغداد به سوی خوزستان، شیخ و طایفه بنی‌لام، رفتن به دزفول و شوشتر، میزبانی جعفرقلی‌خان بختیاروند هفت‌لنگ بختیاری، آثار باستانی منطقه، دیدار با محمدتقی‌خان، خانواده‌اش و رنج‌های‌شان و در نهایت خداحافظی با آنها بیان می‌کند؛ لایارد می‌نویسد:

هنوز مکان‌های بسیار جذابی در کوه‌های بختیاری و در خوزستان وجود داشت که به دلیل وضعیت آشفته کشور، موفق به بازدید از آن‌ها نشده بودم و نیز برخی مسائل مهم جغرافیایی که باید روشن می‌شدند. همچنین مشتاق بودم از سرنوشت محمدتقی‌خان و خانواده‌اش و دیگر دوستانم در قلعه‌تُل باخبر شوم. از آنجا که شیخ ارشد اعراب بنی‌لام به من قول کمک و حمایت هنگام عبور از میان قبیله‌اش را داده بود (قبیله‌ای که در دشت‌های واقع در شرق دجله ساکن هستند) تصمیم گرفتم از این فرصت استفاده کرده و از میان منطقه‌ای که در آن زمان کاملاً ناشناخته بود و گفته می‌شد ویرانه‌های چندین شهر باستانی را در خود جای داده است، راهی دزفول و شوشتر شوم. چنین پنداشتم که در حین انتظار برای رسیدن نامه‌هایی از انگلستان، نمی‌توانم زمانم را بهتر از ادامه تحقیقات در سوزیانا [خوزستان باستان] و به‌خصوص بررسی رودخانه‌های آن و تعیین قابلیت‌های تجاری‌اش سپری کنم.

از آنجا که ستوان سلبی در حال بازگشت به بصره بود، از پیشنهاد او مبنی بر پیاده کردن من در مسیرش در اردوگاه شیخ مذکور استفاده کردم. ما در آخرین روز اکتبر با کشتی «آسیریا» بغداد را ترک کردیم. از آنجا که سطح آب رودخانه بسیار پایین بود، نمی‌توانستیم پس از تاریکی هوا به حرکت ادامه دهیم و از آنجا که مدام بر روی پشته‌های شنی به گل می‌نشستیم، هفتم نوامبر بود که به چادرهای شیخ رسیدیم. تعداد آن‌ها از زمانی که یک ماه پیش دیده بودیم بسیار کمتر شده بود، زیرا بسیاری از اعراب با از بین رفتن ترس‌شان از حمله نیروهای ایرانی، به چراگاه‌های داخلی خود بازگشته بودند.

شیخ مذکور با ادب از ما پذیرایی کرد و پیشنهادش برای کمک به من در سفر را تجدید نمود. هرچند او به خیانتکاری و غیرقابل ‌اعتماد بودن شهرت داشت و قبیله‌اش، بنی‌لام، یکی از بی‌قانون‌ترین قبایلی بودند که در کرانه‌های دجله چادر می‌زدند اما پس از اطمینان‌ خاطرهایی که به من داده بود و پس از آنکه نان او را خورده بودم، دلیلی نداشتم شک کنم که به وعده‌هایش عمل خواهد کرد و مرا به سلامت از قلمرو خود عبور خواهد داد. ستوان سلبی مرا در چادر شیخ ترک کرد و با بازگشت به کشتی‌اش، سفر خود به سمت بصره را ادامه داد.

کشتی «آسیریا» هنوز به درستی از دید خارج نشده بود که معلوم شد شیخ مذکور، که احتمالاً به هدف سفر من مشکوک شده بود، مصمم است هر مانعی بر سر راه من ایجاد کند. او قول داده بود در خرید دو اسب به من کمک کند، اما به جای آن، طوری ترتیب داد که اسب‌هایی که برای فروش نزد من می‌آوردند، یا کاملاً برای انجام یک سفر طولانی نامناسب بودند و یا قیمتی بیش از آنچه مایل یا قادر به پرداختش بودم، برایشان مطالبه می‌شد. سپس تلاش کردم، اما بیهوده، تا قاطرهایی برای رفتن به دزفول کرایه کنم. با این حال، صبح روز بعد موفق شدم دو اسب بخرم که به نظر می‌رسید حیواناتی قوی و مقاوم هستند، توانایی انجام سفر را دارند و ارزش مبلغ اندکی را که برایشان پرداختم، به خوبی داشتند.

من صالح لُر را به عنوان خدمتکار و همسفر همراه خود برده بودم. می‌دانستم که او شجاع، وفادار و قابل اعتماد است، و از آنجا که پیش از این در میان اعراب سفر کرده و قدری با زبان آن‌ها آشنایی داشت، و نیز متعلق به ایلات و طوایف کوه‌نشین بود که احتمالاً من در میان آن‌ها قرار می‌گرفتم، هر دلیلی داشتم که انتظار داشته باشم او بسیار برایم مفید واقع شود.

توضیح: مشاهده می‌شود که لایارد از شجاعت، وفاداری و قابل اعتماد بودن صالح لر می‌نویسد؛ گویی بهمئی دات کام بارها از قله‌های اخلاقی، برند فرهنگی و ذات اصیل لر نوشته که چیزی جز شجاعت، صداقت، صفا و صمیمیت نبوده است، در همین راستا می‌توان وفاداری و قابل اعتماد بودن لرها را محصول همان صفات عالیه انسانی دانست که مردم لر در طول تاریخ به شکل بارز و قابل توجهی دارا بوده‌اند.

لایارد در ادامه می‌نویسد: به زودی آماده حرکت شدم و از شیخ مذکور خواستم تا سوارکاری را به عنوان راهنما و برای محافظت از من تا دزفول بفرستد. او با این کار موافقت کرد، اما تنها به شرط پرداخت مبلغی پول. هنگامی که تعجب خود را از این خواسته ابراز کردم (آن هم با توجه به وعده‌هایی که او [شیخ مذکور] پیش‌تر داده بود و هدایا و احترامی که از جانب من و ستوان «سِلبی» دریافت کرده بود) او اعلام کرد که نمی‌تواند کسی را مجبور به همراهی با من کند و هیچ‌کس در وضعیت خطرناک فعلی منطقه، بدون پاداشی کافی حاضر به چنین کاری نیست.

پس از بحثی طولانی و خشم‌آلود، به این نتیجه رسیدم که یا باید از سفرم چشم‌پوشی کنم یا تسلیم خواسته شیخ شوم. بنابراین، در نهایت موافقت کردم که بیست و دو «قِران» (پاورقی: هر «قِران» ایران در آن زمان حدود یک شیلینگ ارزش داشت) به او بپردازم؛ زیرا او مدعی بود که برای متقاعد کردن یک عرب به همراهی با من، چنین مبلغی لازم است. پس از آن، شخصی به نام «عبود» که از بستگان شیخ مذکور بود (و بی‌شک آن دو پول را با هم تقسیم می‌کردند) اعلام آمادگی کرد که مرا همراهی کند. این مذاکرات تمام صبح را گرفت و از نیمروز گذشته بود که اردوگاه را ترک کردیم.

دشت‌های واقع در غرب دزفول، به دلیل تهاجم اخیر نیروهای ایرانی، توسط اعراب تخلیه شده بود. به دلیل این اوضاع، منطقه‌ای که باید از آن عبور می‌کردم، بسیار خطرناک تلقی می‌شد. اگر در مسیرمان با سواران عرب برخورد می‌کردیم، حضور «عبود» برای من نوعی محافظت محسوب می‌شد؛ اما شیخ مذکور به من هشدار داد که اگر به دست «لرهای فِیلی» بیفتم، نمی‌تواند امنیت مرا تضمین کند؛ لرهایی که با سوءاستفاده از آشفتگی عمومی، گه‌گاه از پناهگاه‌های کوهستانی خود به دشت‌ها سرازیر می‌شدند تا اموال قبیله بنی‌لام را غارت کنند.

شب را در یک اردوگاه عربی سپری کردیم. شیخ آنجا با مهمان‌نوازی بسیار از من استقبال کرد، گوسفندی سر برید و یک «تَبَق» (سینی یا کاسه بزرگ چوبی) پر و پیمان (خوراکی از گوشت پخته و برنج) پیش رویم گذاشت. او و کسانش ابایی نداشتند که با من هم‌سفره شوند و انگشتانشان را در همان ظرف ببرند، هرچند که آن‌ها شیعه بودند و مرا مسیحی و در نتیجه «ناپاک» (نجس) می‌دانستند.

«عبود» مادیانش را در چادرها گذاشت و روز بعد پیاده به دنبال من آمد، اما دلیلی برای این کار خود توضیح نداد.

ما مدتی در امتداد کرانه‌های «هُد» [نهر الهويد!؟] پیش رفتیم؛ رودی پهن و عمیق که از دجله منشأ می‌گیرد و در هور‌ها ناپدید می‌شود. در کنار آن، اردوگاه‌های متعددی از اعراب بنی‌لام برپا بود. هیچ راهی برای عبور از رودخانه نیافتیم، زیرا عمق آن زیاد بود و نمی‌شد از آن گذشت [فاقد گدار بود]، تا اینکه به سید فقیری برخوردیم که قایق حامل همسر، فرزندان و دارایی اندک خود را می‌کشید. او با کمال مهربانی ما را به آن سوی رودخانه برد. سپس از میان سرزمینی هموار گذشتیم که در فصل بهار، با طغیان دجله، به آبگیری پهناور تبدیل می‌شود.

بعدازظهر، پس از آنکه برای صرف غذا در چادرهای شاخه‌ای از قبیله بنی‌لام به نام «سعد» توقف کردیم، مردی عرب و پیاده به ما پیوست. عبود تظاهر کرد که این مرد برای همراهی من فرستاده شده و من باید به او پول بپردازم. مخالفت کردم و او تهدید کرد که مرا ترک می‌کند؛ اما وقتی دید مصمم هستم به تنهایی ادامه دهم، نزد ما ماند. از آنجا که او پیاده راه می‌رفت، پیشروی ما بسیار کند بود و به زودی اعلام کرد که پاهایش چنان درد می‌کند که نمی‌تواند قدمی بردارد مگر اینکه سواره برود. در نتیجه، ناچار شدم که صالح اسبش را به او واگذار کند. در مسیر، به کاروان کوچکی از الاغ‌های بارشده با برنج برخوردیم که راهی «پتک»، منطقه‌ای در لرستان، بود. کاروان در نقطه‌ای که آب نداشت برای شب توقف کرد و چون عبود از ترس راهزنان و شیرها حاضر نبود پس از تاریکی هوا حرکت کند، ناچار شدم با آن‌ها بمانم.

هرچند لُر جوانی که همراه کاروان بود و من بسیار تحت تأثیر رفتار صریح و مردانه او قرار گرفته بودم (که تضاد شدیدی با اعراب بنی‌لام داشت) اصرار داشت که در پتک [واقع در دهلران لرستان پشتکوه یا ایلام فعلی؟] مهمان او باشم، اما از هم‌سفران روز گذشته جدا شدیم. دو ساعت پیش از سپیده‌دم استراحتگاه خود را ترک کرده و هنگام فجر به یک اردوگاه عربی رسیدیم و برای صرف صبحانه مدت کوتاهی توقف کردیم. من مشتاق کاوش در ویرانه‌هایی بودم که گفته می‌شد در آن نزدیکی است و گمان می‌رفت محل شهر بسیار باستانی «طیب» [نقطه مرزی در غرب دهلران؟] باشد؛ شهری که به گفته جغرافی‌دانان عرب، متعلق به نبطیان یا صابئین بوده و توسط «شیث»، پسر آدم، بنیان‌گذاری شده است. این شهر در تاریخ اولیه مسیحیت شرقی و دوران فتوحات اعراب مشهور بود.

این ویرانه‌ها تا آن زمان توسط هیچ مسافر اروپایی بازدید نشده بود. ما از جریان کوچکی از آب لب‌شور که هنوز نام طیب (Tib) را بر خود داشت، عبور کردیم. ویرانه‌ها که در فاصله‌ای از آن قرار دارند، شهر طیب و گاهی شاهریچ  (Shahritch) نامیده می‌شوند و شامل تعدادی پشته (تپه) هستند که بزرگ‌ترین آن‌ها بین ۳۰ تا ۴۰ فوت [حدوداً ۹ تا ۱۲ متر] بالاتر از سطح فعلی دشت قرار دارد. این تپه‌ها در میان بازمانده‌های یک دیوار چهارگوش به ابعاد حدوداً سه مایل مربع [تقریباً ۷.۷ کیلومترمربع] محصور شده‌اند. فضای داخل و زمین‌های اطراف با تکه‌های سفال، آجر و شیشه (نشانه‌های معمول جایگاه یک شهر باستانی) پوشیده شده بود و من توانستم پیِ بسیاری از ساختمان‌ها را ردیابی کنم. اما هیچ کتیبه یا مجسمه‌ای نیافتم.

پس از گزارش‌های شگفت‌انگیزی که درباره این ویرانه‌ها به من رسیده بود، بسیار ناامید شدم و هشدار تازه‌ای دریافت کردم که به توصیف‌های اغراق‌آمیز اعراب و لرهای ناآگاه اعتماد نکنم. برای اطمینان از اینکه آیا این تپه‌های خاکی بقایای ساختمان‌ها را در خود پوشانده‌اند یا خیر، نیاز به حفاری بود و من تنها برای یک بررسی شتاب‌زده وقت داشتم. با این حال، بدیهی بود که زمانی شهری با وسعت قابل‌توجه در این مکان وجود داشته که اکنون فاقد آب است، جز آنچه در یک آب‌انبار مصنوعی جمع‌آوری می‌شود. اعراب روایتی دارند که رودخانه طیب زمانی از میان آن می‌گذشته و هنوز می‌توان آثاری از بستر قدیمی آن را مشاهده کرد.

در باقی‌مانده آن روز و روز بعد، پیشروی کمی در سرزمینی بایر و از میان تپه‌های سنگی پست و توده‌های شن داشتیم. این بار نوبت صالح بود که پاهایش درد بگیرد، اما عبود از پس دادن اسبی که به او امانت داده بودم خودداری کرد. او با درخواست مداوم پول و با ایجاد مانع بر سر راه من، زمانی که می‌خواستم ویرانه‌ها را بررسی کنم، باعث آزار بسیارم می‌شد. او و اعراب بنی‌لام که در چادرهایشان توقف می‌کردیم، سوءظن خود را نسبت به هدف من از بازدید از سرزمین‌شان پنهان نمی‌کردند. آن‌ها فکر می‌کردند هدف من جاسوسی و یافتن مکان‌هایی است که صاحبان باستانی‌اش (که اروپایی بودند) از طریق کتیبه‌ها گنجینه‌های خود را در آنجا پنهان کرده‌اند و اکنون اروپایی‌ها با ارتشی برای بازپس‌گیری آن‌ها می‌آیند.

سپس او تظاهر می‌کرد که از اعراب می‌ترسد؛ همان‌هایی که توسط معتمد، دار و ندارشان به غارت رفته بود و در مقابل، هر کسی را که می‌دیدند غارت می‌کردند و برای حمایتی که شیخ مذکور از من کرده بود، احترامی قائل نبودند. او مدام به من فشار می‌آورد که سوارکارانی را به عنوان محافظ استخدام کنم، که من از انجام این کار خودداری می‌کردم. با این حال به درخواست او [عبود]، سه مرد که بر مادیان‌های عربی سوار و به نیزه مسلح بودند، به ما پیوستند. یکی از آن‌ها جوانی بود که پس از مدتی اعلام کرد باید ما را ترک کند تا به قبیله‌اش بپیوندد که می‌گفت چادرهایشان در همین نزدیکی است. عبود، که موفق شده بودم اسبی برایش کرایه کنم، از من خواست که آن جوان را با زور بازدارم؛ او تظاهر می‌کرد می‌ترسد که او چون از جاده‌ای که قصد عبور از آن را داریم باخبر است، با دیگران برگردد تا از ما سرقت کند. صالح در شرف یورش بردن و متوقف کردن او بود، اما من قاطعانه او را از این کار منع کردم، زیرا متقاعد شده بودم تمام این ماجرا ترفندی برای اخاذی است. زمانی که آن جوان پس از گفتگویی پنهانی با عبود نزد ما ماند، شک من به یقین تبدیل شد.

اواسط روز به چند چشمه آب شیرین رسیدیم که سرچشمه رود کوچکی به نام «باغ‌ریب [ربیع؟]»(Bogrib)  بود. در اینجا برای آماده کردن مقداری غذا پیاده شدیم و اعراب با سرگین خشک گله‌های اردوگاهی که اخیراً در آن مکان بود، آتشی روشن کردند. عبود دوباره تقاضاهایش برای پول بیشتر را تکرار کرد. ناگهان دو تن از مردانی که به ما پیوسته بودند، به صالح که غافلگیر شده بود یورش بردند، او را به زمین کشیدند و تپانچه و خنجرش را از او گرفتند.

صالح که از این غافلگیری و خلع سلاح خشمگین شده بود، می‌خواست خود را بر روی مهاجمان که شمشیر کشیده بودند بیندازد. من هم آماده شدم تا با تفنگم که اجازه نداده بودم از دستم خارج شود، از خود دفاع کنم. با این حال، مقاومت در آن شرایط بی‌فایده بود و اگر خونی توسط من یا صالح ریخته می‌شد، بی‌شک به قتل می‌رسیدیم. بنابراین، بهترین کار را در آن دیدم که وارد گفتگو شوم و سعی کنم به توافقی برسم. اما خواسته‌های عبود چنان گزاف بود که به هیچ وجه در توان من نبود که آن‌ها را بپذیرم.

پس از مدتی بحث، اعراب به من دستور دادند سوار اسبم شوم و من و صالح را به چشمه دیگری در همان نزدیکی بردند. در آنجا دوباره تهدید کردند که اگر تمام پولی را که همراه دارم به آن‌ها ندهم، ما را خواهند کشت. من فقط شصت «قِران» همراه داشتم. باقی‌مانده مبلغ اندکی را که از بغداد آورده بودم، به صالح سپرده بودم که خوشبختانه او را تفتیش نکردند؛ زیرا از ظاهر و وضعیت لباس‌هایش گمان نمی‌بردند که پولی به همراه داشته باشد. چاره‌ای جز تسلیم نبود و من آنچه داشتم به آن‌ها دادم، در حالی که تهدید کردم شکایتی علیه شیخ مذکور و خویشاوندش، عبود، نزد پاشای بغداد طرح خواهم کرد.

پس از دو ساعت بازداشت، سفرمان را در دشتی پهناور که در بهار پوشیده از گیاه و گل است، از سر گرفتیم. آنجا در آن زمان خالی از سکنه بود، زیرا عرب‌ها و لرهای فیلی که معمولاً در آنجا چادر می‌زنند، برای فرار از نیروهای ایرانی گریخته بودند.

نزدیک غروب، طوفانی همراه با صاعقه‌های پیاپی و غرش رعد بر فراز ما درگرفت و چون نتوانستیم چادری برای پناه گرفتن بیابیم، به زودی تا مغز استخوان خیس شدم. هنگام شب، از تپه‌های کوتاهی گذشتیم که مرز قلمرو بنی‌لام و در نتیجه مرز بین ترکیه و ایران (Turkey and Persia) محسوب می‌شوند. در حدود پنج مایلی آن‌ها، از میان ویرانه‌های شهر باستانی ساسانی «کرخ» یا «کرخَ لدان» گذشتیم که کرسی یک اسقف‌نشین مسیحی در دوران اولیه بود. این ویرانه‌ها هنوز نام «ایوان کرخه» را بر خود دارند. هوا تاریک‌تر از آن بود که بتوانم آن‌ها را بررسی کنم، اما می‌توانستم تپه‌های بلند و بقایای بنایی عظیم را ببینم که در پس‌زمینه آسمان خودنمایی می‌کردند.

از آنجا که رود کرخه در نزدیکی این ویرانه‌ها به چهار شاخه تقسیم می‌شد، مشکلی برای عبور از آن نداشتیم. در این هنگام، عبود و اعرابش مرا ترک کردند؛ زیرا دیگر در قلمرو بنی‌لام نبودند و به گفته خودشان، از ترس افتادن به دست ایرانیان، جرأت نمی‌کردند از رودخانه فراتر بروند. من به تنهایی همراه با صالح به راه ادامه دادم تا اینکه حدود نیمه‌شب، صدای دوردست عوعو سگ‌ها ما را به سمت یک قلعه کوچک گلی هدایت کرد. تنها ورودی آن بسته بود. ما به شدت به در کوبیدیم، اما زمان زیادی گذشت تا مردی را بیدار کردیم؛ او قفل در را گشود و سپس به خوابگاه خود در ایوان طاق‌دار بازگشت و ما را به حال خودمان رها کرد. از آنجا که سنگ‌های بزرگ و زمختی در آستانه در قرار داده شده بود، برای داخل کردن اسب‌هایمان به حیاط قلعه با سختی روبرو شدیم. سرانجام پس از رسیدن به آنجا، اسب‌ها را در فضایی باز بستیم و دوباره دروازه را بستیم. آن مکان انباشته از گوسفند و گاو بود و چون کسی بیدار نبود، ناچار شدیم گرسنه در میان آن‌ها دراز بکشیم. ما چهارده ساعت را بر پشت اسب گذرانده بودیم و با وجود اینکه تا مغز استخوان خیس بودم، به زودی به خواب رفتم.

قلعه کوچکی که شب را در آن گذراندیم، «قلعه حاجی‌علی» نام داشت. ساکنان آن در سپیده‌دم برخاستند تا گله‌ها و رمه‌های خود را به چرا بفرستند. آن‌ها از یافتن دو غریبه در میان خود، که روی زمین خفته بودند، شگفت‌زده شدند. ما را بیدار کردند و هر آنچه آذوقه داشتند، که عمدتاً شامل نان‌های فطیر تازه‌پخته، خرما و فرآورده‌های مختلف لبنی بود، به ما تعارف کردند. دزفول در دوردست، در آن سوی دشت و در فاصله حدود هشت مایلی [تقریباً ۱۲ کیلومتری] نمایان بود. دمای هوا در آن صبح، پس از طوفان و تندر شب گذشته، حقیقتاً لذت‌بخش بود. خطوط کوه‌های بلند لرستان [در معنای تاریخی‌اش اعم از بختیاری و فیلی]، با قله‌های پوشیده از برف، به وضوح در برابر آسمان بی‌ابر خودنمایی می‌کردند. در هر سو روستاهایی دیده می‌شدند که با باغ‌ها و نخل‌های برازنده محصور شده بودند. گوسفندان و گاوها در دشت پراکنده بودند. این صحنه پس از سفر طولانی و طاقت‌فرسای من در سرزمین متروک و ناخوشایند بنی‌لام، در نظرم بسیار زیباتر جلوه می‌کرد. من هرگز آن سواری صبحگاهی را فراموش نکرده‌ام؛ چرا که افزون بر لذت وافری که از هوای مطبوع و مناظر بردم، حس شکرگزاری عمیقی داشتم از اینکه توانسته بودم جان سالم از دست عبود و عرب‌هایش به در ببرم.

از رودخانه دزفول عبور کردم در حالی که آب تا زین اسبم می‌رسید، و به سمت خانه زیبایی در میان یک باغ که در آن نزدیکی دیدم، راندم. این خانه متعلق به یکی از خوانین دزفول بود که پدرش در سال گذشته به قتل رسیده بود. او با مهربانی بسیار از من استقبال کرد و من روز را زیر سقف مهمان‌نواز او سپری کردم. نزد او یکی از بستگان رئیس بختیاری را یافتم که هم‌نام او بود و از طریق وی اخباری درباره دوستانم در قلعه‌تُل به دست آوردم.

مشتاق بودم به بخشی از کوه‌های لرستان [به معنای تاریخی‌اش اعم از بختیاری و فیلی] نفوذ کنم که هنوز کاوش نکرده بودم، و به‌ویژه می‌خواستم با جعفرقلی خان، رئیس اصلی طایفه [شاخه] بزرگ بختیاری هفت‌لنگ، در «دِز» یا دژ کوهستانی مشهورش که به تسخیرناپذیری شهرت داشت، دیدار کنم. فکر کردم بهتر است پیش از آنکه حضورم در خوزستان برای معتمد و مقامات ایرانی آشکار شود (که بی‌شک مانع از اجرای قصدم می‌شدند) این کار را انجام دهم. بنابراین تصمیم گرفتم بدون اتلاف وقت راه خود را به سمت اقامتگاه این خان در پیش بگیرم. بر همین اساس، حدود نیم‌روز میزبان خوش‌رویم را ترک کردم و با دور زدن شهر دزفول، از میان دشت‌ها در جهت شوشتر به راه افتادم. شبانگاه به روستای کوچکی رسیدم که ساکنانش تقریباً آن را تخلیه کرده بودند و به‌سختی توانستم آذوقه اندکی برای خود و اسب‌هایم فراهم کنم. تقریباً تمام روستاهای دیگر سر راه نیز به دلیل باج‌خواهی و تعدیات مقامات ایرانی متروکه شده بودند.

عصرگاه به شوشتر رسیدم و یکسره به خانه سید ابوالحسن رفتم؛ کسی که به دوستی و رازداری‌اش اطمینان کامل داشتم. او با مهربانیِ همیشگی‌اش از من پذیرایی کرد و بلافاصله ترتیب سفر مرا به «دز» جعفرقلی‌خان داد و نامه‌ای برای «کدخدای» منطقه جلکان (جنت مکان) تهیه کرد که در آن درخواست شده بود مرا به سلامت به آنجا بفرستند.

صبح روز بعد، هم‌زمان با سپیده‌دم، شوشتر را ترک کردم و پس از چند ساعت سواری به روستای اصلی جلکان رسیدم. ملا حبیب، بزرگی که نامه را برای او برده بودم، با گرمی بسیار از من استقبال کرد. در «مضیف» (مهمان‌خانه) او، شخصی به نام حاتم‌خان، از سران طایفه مال‌احمدی بختیاری، حضور داشت. از آنجا که وی برای انجام کاری عازم دیدار با جعفرقلی‌خان بود، پیشنهاد کرد که با او همراه شوم؛ من نیز که در پی چنین فرصتی بودم، بی‌درنگ پذیرفتم و با هم به سوی روستای گتوند راندیم [گتوند هم اکنون جایگاه شهرستانی دارد].

حاتم‌خان همراهی بسیار سرزنده و پرنشاط بود. او در طول راه با داستان‌هایی درباره بختیاری‌ها و به‌ویژه درباره طایفه و نیاکان خودش، سرگرمم کرد؛ نیاکانی که توسط نادرشاه به هرات، قندهار و سیستان برده شده بودند و پس از مرگ آن پادشاه، موفق شده بودند به کوهستان‌های مادری خود بازگردند. شب‌هنگام، او تمام مردم روستا را گرد خود جمع کرد و با داستان‌سرایی‌هایش و آوازخوانی بلند و پرطنین صالح (که به نظر می‌رسید مورد پسند زیاد آن‌ها قرار گرفته) من توانستم خواب اندکی داشته باشم.

توضیح: به اعتقادی، اشاره حاتم‌خان به بردن بختیاری‌هایی توسط نادرشاه به قندهار، هرات و سیستان، سپس بازگشت‌شان به سرزمین مادری بعداز مرگ نادرشاه، نشان‌دهنده «روایت مقاومت» در اصالت و هویت لریاتی است؛ یاد کردن لایارد از بازگشتن بختیاری‌های مذکور به سرزمین مادری، آشکارا در تأیید «سنت تاریخی بازگشت و مهاجرت معکوس» جلوه می‌کند که نمونه قدیمی‌ترش در ماجرای بازگشت طوایفی از لر بزرگ از شامات ذکر شده و نشان می‌دهد آن سنت، یک بن‌مایه تکرار شونده است؛ بدین معنا که در «ذهنیت و جهان‌بینی لری»، «کوه‌های لر» تنها یک جغرافیا نیست، بلکه یک پناهگاه هویتی است که حتی پس از نسل‌ها دوری، بایستی به آن بازگشت. ضمناً ناگفته نماند که از نظر متن اصلی (انگلیسی)، به‌تنهایی نمی‌توان با قطعیت گفت منظور لایارد از بردن بختیاری‌ها به نواحی دیگر چه بوده است!؟ تبعید؟ اعزام نظامی؟

لایارد سپس چنین آورده است: روز بعد، وارد تنگه‌ای در کوهستان شدیم که رود کارون از میان آن به سرزمین‌های پست سرازیر می‌شود. در هر دو سوی تنگه، ویرانه‌های دو قلعه باستانی دیده می‌شد که احتمالاً در دوران پادشاهان ساسانی برای دفاع از این گذرگاه ساخته شده بودند. لرها آن‌ها را «قلعه دختر» یا «قلعه‌های دوشیزه» می‌نامیدند و مانند اکثر بناهای عظیم دیگر، ساخت آن‌ها را به رستم، قهرمان نامدار افسانه‌های ایرانی، نسبت می‌دادند. در نزدیکی آن‌ها، اتاقک‌های متعددی در دل سنگ تراشیده شده بود، شبیه به آنچه در دیگر بخش‌های این کوه‌ها یافت می‌شود؛ جایی که گفته می‌شود آتش‌پرستان باستان، مردگان خود را در آن قرار می‌دادند. ما از یک تیغه کوهستانی تند عبور کرده و وارد دره‌ای عمیق، پرآب و با مراتعی غنی شدیم؛ در آنجا به تعدادی از خانواده‌های ایلیاتی برخوردیم که تازه از ییلاق‌های خود رسیده و در حال برپا کردن چادرهایشان بودند. آن‌ها بلافاصله چادری برای ما مهیا کردند و زنان مشغول آماده کردن خوراک‌مان شدند. حاتم‌خان برای پاداش مهمان‌نوازی‌شان، ابیاتی از غزلیات حافظ و شاهنامه را با لحنی آهنگین خواند و صالح نیز تا دیروقت آن‌ها را با قصه‌هایش سرگرم کرد.

توضیح: به اعتقادی از متن فوق، نکاتی به شرح زیر خودنمایی می‌کند:

  • یک: انتساب این آثار به رستم نشان می‌دهد که بناهای مذکور در حافظه تاریخی مردم منطقه، به گذشته اساطیری پیوند خورده بودند و بخشی از روایت آنان از گذشته به شمار می‌آمدند.
  • دو: اینکه حاتم‌خان در قامت یک خان بختیاری برای پاداش به زنان و مردان ایل، حافظ و شاهنامه می‌خواند، نه تنها با برخی کلیشه‌های رایج درباره دوری ایلات و طوایف لر از سنت‌های ادبی، ناسازگار جلوه می‌کند بلکه حضور دیوان حافظ در کنار شاهنامه، می‌تواند نشان‌دهنده توازن میان «حماسه» و «عرفان» در جهان‌بینی مردم لر باشد؛ شاهنامه برای سلحشوری و حافظ برای معرفت و معنویت.
  • سه: روایت قصه‌های صالح، می‌تواند نشان دهد که بختیاری‌های آن دوره، نه تنها فرهنگ شفاهی لری را با قصه‌ها، ترانه‌ها و روایت‌های بومی‌اش، در قامت یکی از اجزای هویت‌شان به شمار می‌آوردند بلکه بهره‌گیری از عناصر فرهنگ گسترده‌تر ایرانی (همچون حافظ و شاهنامه) را نیز به معنای کنار گذاشتن یا کم‌رنگ شدن فرهنگ لری تلقی نمی‌کردند.

لایارد در ادامه روایت می‌کند: صبح روز بعد، از کنار ایلیات بسیاری گذشتیم که با گله‌ها و احشام خود در حال فرود از کوه‌ها به سمت قشلاق بودند. صحنه بسیار پرتحرکی بود. برای اینکه برخی از همسفرانمان بتوانند در یک امامزاده کوچک نماز بگزارند، توقف کردیم؛ مکانی که نزد لرها بسیار مورد احترام است، زیرا آن را نشانگر نقطه‌ای می‌دانند که گفته می‌شود امام رضا هنگام گریز از دشمنان کافرش در آنجا استراحت کرده است. این بنا در دره‌ای عمیق و گرم واقع شده بود و با جویباری پرآب آبیاری می‌شد که در کناره‌هایش درختان نخل، انجیر، انار و تاک‌های انگور روییده بودند. در حالی که دوستانم مشغول نیایش بودند، دسته‌ای از بختیاری‌ها با جنازه‌ای رسیدند که قصد دفن آن را در این خاک مقدس داشتند. پس از انجام آخرین مراسم بر تن متوفی و شستشوی بدن و قرار دادن آن در کفن و سپردن به گور، قلیانی با سوگواران کشیدیم و سپس به سفر خود ادامه دادیم.

دژ کوهستانی جعفرقلی‌خان به زودی در دوردست نمایان شد؛ توده‌ای عظیم از صخره که به طور عمودی از دل دره سر برآورده بود. پس از فرودی بسیار دشوار و خطرناک، خود را در دهانه غاری در پای آن یافتیم. در این غار، چندین رئیس از طایفه‌ی همسایه نشسته بودند و انتظار دیدار با خان را می‌کشیدند. او اندکی بعد ظاهر شد و پس از خوش‌آمدگویی دوستانه به من، خواهش کرد اجازه دهم برخی امور تجاری را با آن‌ها حل و فصل کند. وقتی کارش تمام شد و آن‌ها سوار بر اسب‌هایشان شده و رفتند، او از من دعوت کرد تا همراه با او به بالای «دز» (diz) صعود کنم. او شال دور کمر مرا محکم در چنگ گرفت و تقریباً مرا کشان‌کشان از دیواره‌های عمودی آن بالا کشید؛ در حالی که مشخصاً از تأثیری که این دژ کوهستانی خارق‌العاده بر من می‌گذاشت، بسیار مشعوف بود.

بسیار مشتاق بودم که با جعفرقلی‌خان آشنا شوم اما درباره‌ی استقبالی که در انتظارم بود تردید فراوان داشتم؛ چرا که او به بدگمانی مفرط نسبت به غریبه‌ها مشهور بود و به‌ویژه نسبت به دژ خود حساسیت زیادی داشت و تنها به کسانی اجازه صعود به بالای آن را می‌داد که کامل‌ترین اعتماد و اطمینان را به آن‌ها داشت. در نتیجه، از نحوه پذیرایی او و آمادگی‌اش برای بردن من به بالای «دز»، تا حد زیادی شگفت‌زده شدم.

از تمام آنچه درباره این خان شنیده بودم، بدترین عقیده را نسبت به شخصیت او پیدا کرده بودم؛ گفته می‌شد او خیانتکار و خون‌ریز است و نه برای سوگند احترامی قائل است، نه برای قوانین مهمان‌نوازی و نه برای پیوندهای مقدس خانوادگی. گزارش شده بود (و گمان می‌کنم به درستی) که او دست‌کم چهارده نفر از نزدیکان خود، از جمله یکی از برادرانش را که مانع رسیدن او به ریاست ایل بود، به قتل رسانده است. او به عنوان یک غارتگر، بدنام بود و نامش فراتر از کوه‌هایش حتی تا دروازه‌های اصفهان، هراس برمی‌انگیخت. «چاپو» یا اردوهای غارتگری که او با شجاعتی بی‌باکانه رهبری می‌کرد، مایه وحشت کاروان‌ها و روستاییان صلح‌جوی دشت‌ها بود. پیروان او جسورترین، سرکش‌ترین و وحشی‌ترین تمام طوایف بختیاری بودند. نیازی به گفتن نیست که او مدام با دولت ایران درگیری داشت و دولت بارها نیروهایی علیه او اعزام کرده بود؛ اما او همیشه موفق می‌شد با پناه گرفتن در «دز» تسخیرناپذیرش یا با پناه بردن به میان اعراب، بگریزد.

در زمان دیدار من با او، همان‌طور که اشاره کردم، وی رئیس یکی از دو شاخه بزرگ ایل بختیاری بود. پس از سقوط محمدتقی‌خان، که جعفرقلی‌خان رقیب دیرینه‌اش بود و مدام با او در جنگ به سر می‌برد، معتمد او را به عنوان رئیس هفت‌لنگ به رسمیت شناخته و چندین منطقه مهم خوزستان را تحت فرمان او قرار داده بود؛ با این شرط که او از عادات ناپسند خود دست بکشد، «چاپو» را رها کند، گروهی از سواران را برای لشکرکشی علیه قبایل کعب فراهم آورد و خراج خود را به موقع به خزانه سلطنتی بفرستد.

توضیح: به اعتقادی از سطور فوق، نکاتی چند برداشت می‌شود که به طور گذرا بدانها اشاراتی خواهد شد:

  • یک) قدرت و استقلال خان‌های بختیاری: مهم‌ترین نکته شاید این باشد که جعفرقلی‌خان صرفاً یک رئیس طایفه یا شاخه نبود، بلکه حاکمی محلی با اقتدار قابل‌توجه به شمار می‌رفت؛ برای پی بردن به این نکته، شواهد زیر در دسترس است:
    • اول: دژی مستحکم و تقریباً تسخیرناپذیر در اختیار داشت.
    • دوم: دولت ایران بارها علیه او لشکر کشید اما موفق به دستگیری‌اش نشد.
    • سوم: پس از تغییر شرایط سیاسی، دولت ناچار شد با او مصالحه کند و ریاست او بر هفت‌لنگ را به رسمیت بشناسد.
  • دو) اهمیت راه‌های تجاری: لایارد تأکید می‌کند که چاپوهای جعفرقلی‌خان تا حوالی اصفهان شهرت داشت. از این مطلب می‌توان درک کرد:
    • اول: مسیرهای تجاری میان اصفهان، خوزستان و مناطق بختیاری اهمیت زیادی داشته‌اند.
    • دوم: کنترل این مسیرها برای رهبری سیاسی بختیاری منبع قدرت و ثروت بوده است.
  • سه) جایگاه دژهای کوهستانی: اشاره مکرر به «دز» نشان می‌دهد که قلعه فقط محل سکونت نبود بلکه مرکز قدرت سیاسی و نظامی محسوب می‌شد و در واقع هنگام حملات حکومت، آخرین پناهگاه خان و رهبر ایل بود.
  • چهار) رابطه ایل بختیاری با حکومت: متن نمونه خوبی از سیاست جاری میان رهبری سیاسی بختیاری و حکومت قاجار است؛ جعفرقلی‌خان به پشتوانه نیروی رزمی و حمایت مردم طوایفش، قدرتی بسزا بهم زده بود به گونه‌ای که مقامات حکومتی را مجاب می‌کرد تا به جای کنار زدن یا نابودی او، وی را به رسمیت بشناسند.

این نکات نشان می‌دهد که در آن دوره، از یک سو این سطح از استقلال به خان بختیاری امکان می‌داد که بسته به شرایط سیاسی، بتواند دشمن حکومت یا متحد آن باشد و از دیگر سو اقتدار دولت مرکزی در مناطق لرنشین به ویژه بختیاری محدود بوده که این خود ریشه در روحیات دلیر، سرکش و مستقل مردم لر دارد.

مأمور بریتانیایی در ادامه ذکر کرده است: در بالای «دز»، دوست قدیمی‌ام از قلعه‌تل، یعنی حاجی حسن، معلم فرزندان محمدتقی‌خان را یافتم. او از دیدن من بسیار شادمان شد و شرحی تأثربرانگیز از تیره‌روزی‌هایی که پس از جدایی‌مان بر او رفته بود، برایم بازگو کرد.

جعفرقلی‌خان از معدود رهبران بختیاری بود که در رعایت فرامین پیامبر درباره نوشیدنی‌های سکرآور سخت‌گیری نمی‌کرد. هنوز در «دیوان‌خانه» ننشسته بودیم که سینی بزرگی از شیرینی‌جات و میوه‌های خشک، همراه با بطری بزرگی از شراب شیراز آورده شد. شراب ترش بود، اما نمی‌توانستم از نوشیدن با میزبانم سر باز زنم؛ او که خیلی زود با من حالتی صمیمانه و خودمانی پیدا کرد، دردهای دلش را بیرون ریخت و به ایرانی‌ها، شاه، معتمد و دولت دشنام داد. او وقتی شنید که صالح با ترانه‌های لری آشناست، وی را احضار کرد و واداشتش تا با همراهی ضربات موزون انگشتان بر طبل‌های کوچک، آواز بخواند. پس از آنکه بیش از اندازه نوشید، شام عالی سرو شد و من برای استراحت رفتم، در حالی که از نحوه استقبال مردی که چنین گزارش‌های بدی از او شنیده بودم و هشدار داده بودند که جانم در دستان او ایمن نیست، تا حد زیادی مبهوت بودم. حتی کم‌کم به این شک افتاده بودم که او مرا با فریب به دژ خود کشانده تا دیگر هرگز اجازه خروج به من ندهد.

توضیح: از متن فوق چند نکته به شرح زیر برداشت می‌شود:

  • یک) حضور حاجی حسن، معلم فرزندان محمدتقی‌خان، در دژ جعفرقلی‌خان می‌تواند نشان‌دهنده آن باشد که رقابت‌های سیاسی میان رهبری سیاسی بختیاری، همواره به حذف کامل وابستگان رقیب نمی‌انجامید؛ این موضوع احتمال وجود نوعی عمل‌گرایی و انعطاف در جذب افراد کارآمد را در میان رهبری ایلی مطرح می‌کند.
  • دو) گلایه‌ها و کلام تند جعفرقلی‌خان نسبت به ایرانی‌ها، شاه، معتمد و دولت، در کنار درگیری‌های مکررش با حکومت مرکزی که لایارد نیز به آن‌ها اشاره کرده، می‌تواند بازتاب روحیه استقلال‌طلبی و خودمختاری در میان رهبران بختیاری باشد؛ روحیه‌ای که در دوره‌های مختلف تاریخی، آنان را در برابر مداخلات دولت مرکزی، به‌ویژه هنگامی که آن را برخلاف منافع جامعه خود می‌دانستند، به مقاومت وا می‌داشت.
  • سه) اگر صالح (همان‌گونه که برخی قرائن نشان می‌دهد) از لرهای فیلی بوده باشد، از یک سو حضورش در کرمانشاه تا به بغداد و از دیگر سو آوازخوانی‌اش برای ساکنان قلعه جعفرقلی‌خان بختیاری، می‌تواند نکاتی را درون خود مستتر داشته باشد که همانا تأیید کننده ذکریات دکتر جواد صفی‌نژاد در پیوستگی بالای جامعه تاریخی لر در محدوده وسیع زاگرس (اعم از لر بزرگ و لر کوچک) و میان‌رودان (بین‌النهرین) عراق امروزی است.

به هر عنوان لایارد روایت می‌کند: صبح زود روز بعد، خان به نگهبان «دز» که پیرمردی به نام شیخ فریدون بود، دستور داد تا تمام دژ را به من نشان دهد. «دز» نامی است که لرها به قلعه‌های کوهستانی‌ای اطلاق می‌کنند که نیازی به دفاع مصنوعی ندارند و تسخیرناپذیر شمرده می‌شوند. چندین دژ طبیعی از این دست در کوه‌های بختیاری وجود دارد که متعلق به رؤسای مختلف است؛ مشهورترین آن‌ها دژ «مُنگشت» در تصرف محمدتقی‌خان و همچنین دژی که من در حال بازدید از آن بودم است که معمولاً به نام «دز اسدخان [بختیاروند]» (پدر مالک فعلی‌اش) شناخته می‌شد. نام باستانی آن «دز ملکان» یا «دژ فرشتگان» بود؛ بر اساس افسانه‌ای لری که می‌گوید این دژ توسط فرشتگان به دست بختیاری‌ها سپرده شده است، زیرا صعود به قله آن برای انسان‌های فانی بدون کمک آن‌ها امکان‌پذیر نبوده. این دژ برای هشت نسل در اختیار خانواده جعفرقلی‌خان بوده است.

این صخره از توده‌ای سنگ آهک حاوی فسیل تشکیل شده است؛ (به دلیل وجود تعداد زیادی فسیل کوچک شبیه دانه‌های برنج در این سنگ، آن را «سنگ برنجی» می‌نامند که در ایران برای ساخت سر قلیان بسیار ارزشمند است) محیط آن حدود سه مایل است و در میان دره یا حوضه‌ای محصور در کوه‌های بلند، قد برافراشته است. دیواره‌های تقریباً عمودی آن از دور چنان به نظر می‌رسند که گویی با ابزار و به دست انسان تراشیده شده‌اند. در پای صخره، زمین سنگی، شیب تندی دارد و چند مرد مصمم به‌سادگی می‌توانند از آن دفاع کنند. راهی باریک به غار وسیعی منتهی می‌شود که من در بدو ورود در آنجا پذیرفته شدم؛ مکانی هم که به عنوان «دیوان‌خانه» و نیز به عنوان اصطبل اسب‌های خان مورد استفاده قرار می‌گرفت. مهمانان او در همین‌جا پذیرایی می‌شدند و هرگز اجازه نداشتند به بخش‌های بالاتر «دز» صعود کنند.

تعدادی پله که به شکلی ابتدایی در دل صخره تراشیده شده بود، به همراه یک نردبان چوبی بلند، به لبه‌ای باریک می‌رسید که از آنجا می‌شد با کمک طناب‌ها و حفره‌هایی که به اندازه جای پا بودند، به «دز پایینی» رسید. این بخش، سکویی بود که ویرانه‌های چند خانه ساخته شده از سنگ‌های نتراشیده و زمخت بر آن قرار داشت. جعفرقلی‌خان، همسران و فرزندانش در زمان بازدید من در چادرهای سیاه ساخته شده از موی بز در این مکان سکونت داشتند. در این سکو، چشمه‌ای کوچک و همیشگی و چندین آب‌انبار بزرگ سنگی برای جمع‌آوری آب باران وجود داشت که به نظر می‌رسید متعلق به دوران باستان باشند.

«دز بالایی» نیز تنها با کمک نردبان و طناب از دز پایینی قابل دسترسی بود. این بخش شامل زمین مرتفع و وسیعی بود که بیشتر آن با خاک قابل کشت پوشیده شده بود؛ خاکی که توان تولید گندم و تعلیف گله کوچکی از گوسفندان و بزها را داشت. در میان این دام‌ها، چند گوسفند وحشی و بز کوهی نیز دیده می‌شدند که به روی صخره آورده شده و همان‌جا ماندگار شده بودند؛ در حالی که به گفته جعفرقلی‌خان، پازن‌ها [بزهای وحشی تند و تیز] همیشه راهی برای فرار پیدا می‌کردند. از آنجا که این بخش برخلاف دز پایینی چشمه نداشت، تنها آب باران جمع‌آوری شده در آب‌انبارهای مصنوعی در آن یافت می‌شد. بقایای اندکی از ساختمان‌ها، احتمالاً متعلق به دوره ساسانی، در آنجا وجود داشت.

لرها می‌گفتند زمانی دستگاهی برای آرد کردن غلات در آنجا وجود داشته که با نیروی باد کار می‌کرده، اما راز ساخت آن از میان رفته است. من بیهوده تلاش کردم ساختار یک آسیاب بادی را برای خان توضیح دهم. بسیار محتمل است که این دژ طبیعی از زمان‌های بسیار دور مکانی برای دفاع و پناهگاه بوده باشد.

جعفرقلی‌خان به هیچ‌کس جز همسران، فرزندان، خدمتکاران زن و شش یا هفت پیروان مورد اعتمادش اجازه سکونت در قله را نمی‌داد. این مردان برای دفاع از «دز» در زمان غیبت خان کافی دانسته می‌شدند و به آن‌ها دستور داده شده بود که در صورت بروز خطر، نردبان‌ها را برداشته و تمام ارتباط با دره پایین را قطع کنند. خان حتی به برادران خودش نیز اجازه صعود به قله را نمی‌داد؛ او که خود در قتل بستگانش گناهکار بود، احتمالاً بیم داشت که به همان سرنوشت دچار شود.

این دژ طبیعی شگفت‌انگیز ممکن است در برابر ایلات و طوایف کوه‌نشین و سربازان بی‌انضباط شاه تسخیرناپذیر باشد، اما در برابر یک نیروی اروپایی چنین نیست. بی‌شک می‌توان سکوهای واقع در قله را زیر آتش توپخانه گرفت؛ اما غارها و پناهگاه‌هایی بر روی آن وجود دارد که مدافعان و خانواده‌هایشان در آن‌ها کاملاً ایمن خواهند بود. تا زمانی که ذخایر آذوقه (که همواره مقدار فراوانی از آن نگهداری می‌شد) و آب آن‌ها دوام داشته باشد، می‌توانند مقاومت کنند.

پس از آنکه با شیخ فریدون از تمام بخش‌های «دز» بازدید کردم، به «دیوان‌خانه» بازگشتم. جعفرقلی‌خان منتظر من بود تا پیش از صرف صبحانه، دور دیگری از نوشیدن شراب ترش شیرازش راه بیندازد. او بسیار خوش‌خلق بود و درباره لشکرکشی معتمد و پیامدهای آن برای طوایف بختیاری صحبت می‌کرد. او گفت اگر محمدتقی‌خان و برادرانش به او پناه آورده بودند، با وجود آنکه دشمنش بودند، آن‌ها را به معتمد تحویل نمی‌داد و در برابر هرگونه تلاش ایرانی‌ها برای تصاحب آن‌ها با زور، حتی به قیمت جان خود و فرزندانش، مقاومت می‌کرد.

وقتی از شنیدن این سخنان ابراز شگفتی کردم (چرا که شنیده بودم بین خانواده او و خانواده محمدتقی‌خان، دشمنی خونی وجود دارد) با حرارت و گرمی بسیار پاسخ داد: «حقیقت را به تو می‌گویم صاحب‌خان؛ ما بختیاری‌ها همگی نادانیم. تا زمانی که قدرتمند و نیرومندیم و از ایرانی‌ها هراسی نداریم، ناچاریم با یکدیگر دشمنی کنیم و کمر به قتل هم ببندیم؛ اما به محض اینکه یکی از ما در برابر دشمن مشترک فرو افتاد، دیگران حامی او می‌شوند. ما نمی‌توانیم تحمل کنیم که این سگ‌های ترک (همان‌طور که مشهور است، شاه و طبقه حاکم در ایران تبار ترک دارند و در نتیجه کسانی مانند بختیاری‌ها که از تبار خالص ایرانی‌اند، به دیده تحقیر به آنها می‌نگرند) میان ما مداخله کنند. اگر متحد بودیم، پای آن‌ها هرگز به این کوه‌ها نمی‌رسید، چرا که آن‌ها زن هستند نه مرد. تو دوست محمدتقی‌خان بودی و وقتی او به سوی کعب گریخت، تو «کش‌کمر» (کمربندی که کیسه‌های باروت و امثال آن به آن متصل می‌شود) بستی و به دنبالش رفتی، در حالی که ما بختیاری‌ها علیه او برخاستیم و دشمنانش را یاری دادیم. کسانی که می‌بایست به او کمک می‌کردند، تنهایش گذاشتند. من می‌خواهم دوست کسی باشم که بدین‌گونه خود را مردی بهتر از ما مسلمانان نشان داده است. قدمت بر دز من است و همیشه چنین خواهد بود. این نشانه اعتماد من به توست؛ چرا که برادران خودم اجازه صعود به اینجا را ندارند ــ و اما آن ترک‌ها، آنها هرگز نباید حتی آن را از دور ببینند».

توضیح: از نگاه این پایگاه سطور بالا نکات مهمی را از تنگناها، مشکلات، خصلت‌ها و جهانبینی جامعه لر در دو سطح کلان و خرد به شرح زیر نشان می‌دهد:

  • یک) در سطح کلان: نبود یک سازمان سیاسی فراگیر پس از انقراض سلسله اتابکان (شاهان) لر بزرگ که بر  بختیاری، کهگیلویه و ممسنی فرمانروایی می‌کردند، به چه میزان می‌توانست آسیب زننده باشد؛ به عبارتی با زوال حکومت شاهان لر و از بین رفتن مرکز سیاسی فراگیر، قدرت میان والیان و خان‌های ایلات و طوایف پراکنده شد، در نتیجه افزایش رقابت‌های داخلی، امکان مداخله حکومت‌ها و جذب این رهبران و قدرت‌های منطقه‌ای را برای بهره‌گیری از آنان برعلیه دیگر بخش‌های جامعه لر فراهم می‌کرد (این مشکل در میان رهبران لر تا زمان رضاشاه و محمدرضاشاه پهلوی نیز ادامه داشت).
  • دو) در سطح خرد: بایستی به یاد آورد که با وجود اینکه هویت مشترک بختیاری وجود داشته، نبود سازمان سیاسی فراگیر در بختیاری مشکلاتی به ایجاد کرده بود. چرا بر نقش والای سازمان سیاسی تأکید می‌شود؟! زیرا چنانکه مکرر گفته شد سازمان سیاسی اصلی‌ترین و مهم‌ترین مجری حفاظت از ارکان هویت جوامع بوده، می‌باشد و خواهد بود؛ ایل، طایفه، قوم و ملتی که سازمان سیاسی خویش را از دست بدهد و نتواند برای آن جایگزینی متناسب با شرایط و مقتضیات زمانه بیابد، متصور است که در معرض انواع گرفتاری‌ها، مشکلات قرار گیرد که یکی از نمودهای آن را می‌توان در همین مطالبی دید که لایارد به نقل خان بختیاری مطرح کرده است (این معضل در زمان به قدرت رسیدن حسینقلی خان ایلخانی رفع گردید).

دیپلمات بریتانیایی همچنین نوشته است: در سومین روز اقامتم در «دز»، جعفرقلی‌خان پیغامی از معتمد دریافت کرد که بلافاصله با پانصد سوار از طایفه‌اش به او بپیوندد. او بر همین اساس تمهیدات لازم را چید و دژ خود را به دست شیخ فریدون سپرد. او از من خواست تا هر زمان که مایل بودم آنجا بمانم و به تعدادی از تفنگچی‌ها دستور داد تا آماده همراهی با من به هر نقطه‌ای از کوه‌هایش که قصد بازدید دارم، باشند.

تنها شش تفنگچی برای دفاع از قله «دز» باقی مانده بودند. خان هنگام عزیمت به من گفت: «من در دنیا دوستی ندارم که بتوانم به او اعتماد کنم، حتی برادر خودم. اگر کسی به “دز” آمد، در پای آن به او نانی بدهید و سپس بگویید به راهش ادامه دهد. اینجا جای مهمان نیست. اگر معتمد خائنانه مرا زندانی کرد، همان‌طور که با محمدتقی‌خان کرد، و تو از ماندن در اینجا خسته شدی، از تو خواهش می‌کنم همسران و فرزندانم را تیرباران کنی، به جای آنکه اجازه دهی به دست معتمد بیفتند و سربازان به آنان بی‌حرمتی کنند».

من هیچ تمایلی نداشتم که مسئولیت دژ جعفرقلی‌خان را بر عهده بگیرم و نه اینکه خود را در موقعیتی بیابم که ناچار به اجرای دستورات او در مورد همسران و فرزندانش باشم. بنابراین، از او خواهش کردم اجازه دهد تا فوراً گردشی در کوهستان داشته باشم؛ جایی که به من خبر داده بودند مجسمه‌ها و کتیبه‌هایی در دل صخره‌ها تراشیده شده است، و قول دادم ظرف چند روز به «دز» بازگردم. او موافقت کرد و هنگامی که برای جمع‌آوری ملازمانش به راه افتاد، من سوار بر اسبم شدم و در جهتی دیگر حرکت کردم، در حالی که مردانی که او دستور همراهی‌شان را داده بود، به دنبال من بودند.

هدف اصلی من از این سفر، رسیدن به دشت شیمبار بود؛ جایی که به من گفته شده بود آثار باستانی در آن وجود دارد. از ایلیاتی‌هایی که در راه دیدم و در حال کوچ به چراگاه‌های زمستانی خود بودند، شنیدم که هنوز در آنجا چادرهایی برپاست، هرچند که معمولاً در این فصل از سال، بختیاری‌ها آنجا را ترک می‌کنند. همچنین شنیدم که در تمام طول مسیر با ایلیاتی‌هایی برخورد خواهم کرد که در دسته‌های بزرگ از ییلاق‌های خود به سمت سرزمین‌های پست (قشلاق) سرازیر می‌شدند. بنابراین خطر خاصی تهدیدمان نمی‌کرد و من محافظان تفنگچی خود را در چادرهای شخصی به نام «بارون» (Baraud) که شب را آنجا سپری کردم، گذاشتم. برادر او، «عیدی»، داوطلب شد تا به عنوان راهنما و محافظ همراه من بیاید. از آنجا که او آدم قابل اعتمادی به نظر می‌رسید، اسب دومم را برای سواری به او دادم و صالح را نیز همان‌جا گذاشتم. او همراهی باهوش و سرگرم‌کننده از آب درآمد و به دانش و افسانه‌های طوایف کاملاً مسلط بود.

ما از محل دفن یک پیر مقدس یا قدیس لر به نام «احمد بدل» (Ahmed Bedal) گذشتیم و با عبور از چند تپه، به دشت کوچک «اندیکا» سرازیر شدیم. فراتر از این دشت، در میان تپه‌ها، به تعدادی از ایلیات طایفه «دورکی» برخوردیم که با سوءاستفاده از آشفتگی و هرج‌ومرج حاکم بر کوهستان، از به رسمیت شناختن قدرت جعفرقلی‌خان یا رقیبش، کلبعلی‌خان، سر باز زده بودند. «عیدی» از ترس اینکه مبادا آن‌ها راهمان را سد کنند، داستانی سر هم کرد (که من هم ناچار به پذیرفتنش شدم) مبنی بر اینکه من یکی از افسران ارتش هستم که از سوی معتمد برای انجام مأموریتی نزد کلبعلی‌خان فرستاده شده‌ام. برای حفظ این نقش و اینکه تا حد ممکن شبیه به یک «سرباز» به نظر برسم، کلاه نمدی‌ام را پنهان کردم و «کلاه» پوست بره‌ای را که در خورجین اسبم داشتم، بر سر گذاشتم. هنگامی که از میان اردوگاه می‌گذشتم، کسی مرا شناسایی نکرد و مرا با یک ایرانی اشتباه گرفتند.

سپس وارد تنگه بسیار باریکی شدیم که با صخره‌های بلند و پرشیب شکل گرفته و با سنگ‌های عظیمی مسدود شده بود؛ ما در کشیدن اسب‌هایمان از روی این سنگ‌ها با دشواری بسیاری روبرو شدیم. این مکان «تنگ شیلار» (Tangi-Shilor) نامیده می‌شد. در میان تنگه و در پای کوه بلندی به نام «دالان» (که برای رسیدن به شیمبار ناچار به عبور از آن بودیم) اردوگاهی از طایفه «قندلی» (از طوایف بختیاری) برپا بود. آن‌ها از ما دعوت کردند که شب را در چادرهایشان بمانیم، زیرا به گفته آن‌ها نمی‌توانستیم پیش از تاریکی هوا حتی به قله گردنه برسیم؛ گردنه‌ای که یکی از دشوارترین مسیرها در این رشته‌کوه بود و احتمالاً ناچار می‌شدیم شب را بدون سرپناه یا خوراک برای خود و اسب‌هایمان سپری کنیم. با این حال، من به توصیه آن‌ها گوش ندادم و صعود را آغاز کردم، در حالی که مردان طایفه تا مسافتی ما را دنبال کرده و همچنان اصرار داشتند که تا صبح روز بعد بمانیم.

هشدارهای آن‌ها کاملاً به‌جا بود. در تمام کوه‌های بختیاری که از آن‌ها عبور کرده بودم، با گردنه‌ای دشوارتر از آنچه واردش شده بودیم، برخورد نکرده بودم. ما ناچار بودیم از شیب‌های تند سنگی بالا بخزیم، در حالی که اسب‌ها را به دنبال خود می‌کشیدیم و با دست و زانو خود را نگه می‌داشتیم. برای آنکه بر مشکلاتمان افزوده شود، یکی از اسب‌ها نعلش را انداخت (که قادر به جایگزینی آن نبودیم) و لنگ شد. خورشید به سرعت در حال غروب بود و ما به قله نزدیک می‌شدیم که به صخره‌ای صاف رسیدیم که عبور از روی آن کاملاً ضروری بود. پس از تلاش‌های فراوان، موفق شدیم یکی از اسب‌ها را به سلامت عبور دهیم، اما اسب دیگر مطلقاً حاضر نبود به سطح لغزنده صخره اعتماد کند. پس از بیش از یک ساعت تلاش بیهوده برای کشیدن حیوان، و با فرا رسیدن تاریکی، به این نتیجه رسیدیم که ناچاریم شب را در وضعیتی بسیار ناخوشایند، اگر نگوییم خطرناک، سپری کنیم. ما اسب‌ها را تا حد امکان با افسار و دهنه بستیم تا از حرکت و غلتیدن آن‌ها به ته پرتگاه جلوگیری کنیم، و من با پیچیدن شنلم به دور خود، آماده شدم تا شب را همان‌جا که بودیم بمانم.

آتش‌های اردوگاهی که بعدازظهر ترک کرده بودیم، به‌سختی در پایین دست ما دیده می‌شد. عیدی که تشنه و گرسنه بود، مصمم شد تا برای به دست آوردن غذا و کمک تلاشی کند. بر این اساس، او یکی از آن فریادهای بلندی را سر داد که بختیاری‌ها عادت دارند برای ارتباط با یکدیگر در فواصل دور کوهستان به کار ببرند. این فریاد شامل یک نهیب بلند است که در مجموعه‌ای از آهنگ‌های موزون فروکش می‌کند. گمان نمی‌کردم صدای او در چنین مسافت زیادی شنیده شود، اما پس از آنکه دو یا سه بار فریادش را تکرار کرد، پاسخی ضعیف به ما رسید. او اعلام کرد که پیامش درک شده و به زودی برای ما غذا و آب خواهند آورد. با این حال، یک ساعت منتظر ماندیم و کسی نیامد. ماه طلوع کرد و در این منطقه مرتفع هوا بسیار سرد شد. تصمیم گرفتم تلاش دیگری برای عبور دادن اسب از روی صخره انجام دهم، اما حیوان همچنان مقاومت می‌کرد. سپس پیشنهاد دادم که سنگ‌های زمخت را پشت سر اسب جمع کنیم تا از عقب‌گرد و سقوطش به پرتگاه جلوگیری شود و سپس با تمام قدرت او را به بالا بکشیم. شروع به جمع‌آوری سنگ‌ها کردیم و خیلی زود دیوار کوتاهی ساختیم. عیدی، عهد کرد که اگر موفق شویم، گوسفندی نذر احمد بدل کند. سپس هر دو افسار را گرفتیم و با تمام توان کشیدیم، در حالی که همراه متدین من فریاد می‌زد «یا احمد!»و «یا علی!» حیوان که توسط این شخصیت‌های قدرتمند یاری می‌شد، با تقلا به سلامت بالا رفت.

ما سفر خود را در پرتو نور ماه از سر گرفتیم و به‌زودی به قله گردنه رسیدیم. مسیر فرود دست‌کمی از صعود نداشت و تقریباً به همان اندازه پرشیب بود. حوالی میانه راه بازگشت، به تعدادی از ایلیاتی‌ها برخوردیم که در حال کوچ به سمت اندیکا بودند. آن‌ها برای شب اتراق کرده و زیر چند درخت بلوط آتش افروخته بودند، زیرا به دلیل ناهمواری زمین نتوانسته بودند چادرهایشان را برپا کنند. ما به شدت گرسنه بودیم، اما تنها چیزی که توانستیم از آن‌ها بگیریم، مقداری پیاز و نان بسیار سیاه [کلگ؟] بود. آن‌ها مدت‌ها پیش از سپیده‌دم استراحتگاه خود را ترک کردند و ما نیز ناچار به حرکت شدیم.

اوایل صبح، پس از عبور از جنگلی از درختان بلوط، به دشت کوچک شیمبار رسیدیم. در اردوگاه طایفه «مُنجزی»، که طایفه‌ای بسیار وحشی [!!!] از بختیاری‌ها هستند، توقف کردیم. من برای جلوگیری از آزار و اذیت، و نیز برای فرونشاندن کنجکاوی و رفع سوءظن آن‌ها، ناچار بودم نقش خود را به عنوان فرستاده معتمد حفظ کنم؛ راهنمایم به آنان گفته بود که معتمد مرا فرستاده است تا درباره برخی تندیس‌ها و بناهای باستانی که گفته می‌شد در آن حوالی وجود دارند، گزارش تهیه کنم.

مردان و زنانی که گرد من جمع شده بودند و از آن‌ها درباره محل تندیس‌ها پرس‌وجو کردم، گفتند که بارها درباره‌شان شنیده‌اند، اما تنها یک پیرمرد ریش‌سفید میان آن‌ها بود که خودش آن‌ها را دیده بود و او هم در آنجا حضور نداشت. با این حال، آن‌ها می‌دانستند که در کوه‌های پشت اردوگاهشان، دره‌ای وجود دارد که به «تنگ بُتون» (تنگه بت‌ها) معروف است (لایارد در پاورقی نوشته است که که «بتون» صورت جمع لری واژه «بُت» است).

پس از آنکه برای رفع گرسنگی اندکی نان خوردم، پیاده به راه افتادم تا تنگه را پیدا کنم و چندین مرد از اردوگاه نیز به دنبال من آمدند. ما در میان جنگل انبوه درختان و بوته‌زارهایی که دره را پر کرده بود، بیهوده به جستجو پرداختیم. پس از آنکه تا سرحد خستگی از روی صخره‌ها و تخته‌سنگ‌های عظیم بالا رفتم، به چادرها بازگشتم. یک بختیاری که در غیاب من رسیده بود، ادعا کرد که جای بت‌ها را می‌شناسد و پیشنهاد داد اگر سکه نقره کوچکی به او بدهم (پس از آنکه از برخی ویرانه‌های آن حوالی بازدید کردم) مرا به سوی آن‌ها هدایت کند؛ من نیز پذیرفتم.

همراه با «عیدی» در دشت شیمبار که پهنای آن به سختی به چهار مایل می‌رسد و از هر سو با کوه‌های بلند و پرشیب محصور شده است، راندم. خاک آبرفتی و غنی آن نشان می‌دهد که اینجا زمانی بستر دریاچه‌ای بوده که در دورانی بسیار دور، توسط تونلی که در دل صخره تراشیده شده، تخلیه شده است. این همان ویرانه‌ای بود که مرا برای دیدنش بردند و وصفش را از لرها بسیار شنیده بودم؛ آن‌ها ساخت آن را به شخصی به نام «فرامرز» نسبت می‌دادند. این بنا به «پل نگین» معروف است. من هیچ تندیس یا کتیبه‌ای که بتواند سرنخی درباره سازندگان این اثر بسیار قابل‌توجه به من بدهد، نیافتم. راهنمایانم بیتی به گویش بختیاری برایم تکرار کردند با این مضمون که اینجا توسط «فلومرز کوچک‌سر»، سردار کافران، ساخته شده است که یکصد هزار ملازم مسلح به خنجرهای دسته‌طلایی داشت [فلومرز تلفظ لری فرامرز است].

من تا جایی که مقدور بود، این گذرگاه زیرزمینی را که در دل صخره‌‌ای سخت تراشیده شده بود کاوش کردم، اما مسیر با سنگ و آوار مسدود شده بود. ارتفاع آن حدود بیست فوت [شش متر] به نظر می‌رسید. نتوانستم اطلاعات قانع‌کننده‌ای درباره خروجی آن به دست آورم، جز آنکه به من اطمینان دادند که از میان کوه عبور داده شده است.

در طول سواری به سمت پل نگین، هنگامی که راه خود را از میان بوته‌زارها باز می‌کردیم، گرازهای وحشی بسیاری را رم دادیم. آن‌ها در دشت فراوان بودند، همان‌طور که خرس‌ها نیز بودند؛ خرس‌هایی که گفته می‌شد به اندازه بسیار بزرگی می‌رسند. ما در بسیاری از جاها فضولات تازه آن‌ها را دیدیم، اما خود حیوانات را خیر. آن‌ها جذب درختان میوه و تاک‌های انگوری شده بودند که اکنون به صورت وحشی می‌رویند، اما گفته می‌شود زمانی در باغی بزرگ که تمام دشت شیمبار را فرا گرفته بود، کشت می‌شده‌اند. لرها داستان‌های متعددی درباره خرس‌ها دارند؛ آن‌ها معتقدند این حیوان از هوشی بسیار فراتر از دیگر جانوران برخوردار است و عادات و احساساتی تقریباً انسانی دارد. به همین سبب، احترام زیادی برای این حیوان قائل‌اند.

در حین سواری، «عیدی» و دیگر همراهان با نقل داستان‌هایی درباره خرس‌ها مرا سرگرم کردند. آن‌ها درباره منشأ پیدایش خرس روایت می‌کردند که روزی حضرت علی، داماد پیامبر، در حال سفر بصورت ناشناس، خسته به چادری نزدیک شدند. صاحب چادر که مردی پست‌فطرت بود، برای فرار از وظیفه مهمان‌نوازی، خود را زیر توده‌ای از پشم پنهان کرد زیرا فصل پشم‌چینی گوسفندان بود. سپس از همسرش خواست به مسافر بگوید که شوهرش به کوهستان رفته و او نیز چون زنی تنهاست، نمی‌تواند وی را به مهمانی بپذیرد. زن همان‌گونه که به او گفته شده بود عمل کرد، اما «ولی خدا» از ماجرا آگاه بود و خطاب به او گفت: «ای خرس، برخیز و از این پس در جنگل‌ها ساکن شو!» پشم‌ها به بدن آن لر نامهمان‌نواز چسبید، قدرت تکلمش را از دست داد و به کوهستان گریخت و بدین ترتیب اولین خرس پدید آمد.

آن‌ها همچنین روایت می‌کردند که خرس‌ها گاهی انسانی را می‌کشند تا سلاحش را به دست آورند و آن را پنهان می‌کنند تا به کسی که به آن‌ها خدمتی کرده ببخشند؛ یک شکارچی که در ارتفاعات کوهستان مشغول شکار «پازن» (بز کوهی) بود، ناگهان با شماری خرس روبه‌رو شد که به شکل دایره نشسته و ناله‌ها و شیون‌هایی بسیار اندوهناک سر می‌دادند. شکارچی سخت ترسید و کوشید بگریزد، اما خرسی عظیم‌الجثه او را تعقیب کرد و به‌زودی به چنگش آورد. خرس، بی‌آنکه قصد آزارش را داشته باشد، او را به‌آرامی از بازو گرفت و به جایی برد که دیگر خرس‌ها گرد آمده بودند.

شکارچی دریافت که ناله‌ها و شیون‌هایی که شنیده بود، در سوگ یک خرس ماده بود که در میان آنان مرده افتاده بود. خرس‌ها با اشاره به او فهماندند که برای آن خرس ماده قبری بکند. هنگامی که قبر را کند، به او فهماندند که جسد را در آن بگذارد و رویش خاک بریزد.

پس از آنکه کار خود را به پایان رساند، یکی از سوگواران ناپدید شد، اما اندکی بعد با یک تفنگ، ساخته‌ی حاج مصطفی نامدار، یک جفت تپانچه، یک شمشیر و یک دست کامل «کش‌کمر» بازگشت. سپس این سلاح‌ها را به‌عنوان پاداش به شکارچی حیرت‌زده تقدیم کردند و به او اجازه دادند در صلح و سلامت از آنجا دور شود.

وقتی به چادرها بازگشتم، شخصی که قول داده بود مجسمه‌های «تنگ بتان» را پیدا کند، آماده بود. این آثار در ارتفاعات کوه، در جایی صعب‌العبور و در میان درختان و بوته‌ها پنهان شده بودند. بر روی صخره‌ای تراشیده شده، دوازده پیکره با نقش برجسته بلند وجود داشت که به دلیل گذشت زمان و آسیب‌های عمدی (به‌ویژه تخریب صورت‌ها) بسیار آسیب دیده بودند. چند خط کتیبه به خط پهلوی کافی بود تا نشان دهد این آثار متعلق به دوره ساسانی هستند؛ دورانی که احتمالاً تونل «پل نگین» نیز به آن تعلق دارد. موضوع نقوش ظاهراً یک مراسم یا راهپیمایی مذهبی بود.

بسیار خسته به اردوگاه برگشتم، در حالی که از دیدن مجسمه‌ها کمی ناامید شده بودم، زیرا بسیار کم‌اهمیت‌تر از آن چیزی بودند که شنیده بودم. بختیاری‌هایی که با مهربانی از ما پذیرایی کردند، چنان فقیر بودند که تنها توانستند نان بلوط به ما بدهند که به نظرم بسیار بدمزه بود، اما غذای معمول آن‌ها به شمار می‌رفت. با این حال، موفق شدم گوسفندی به قیمت حدود یک شیلینگ بخرم و ضیافتی راه بیندازم که همه مردان اردوگاه در آن سهیم شدند.

روز بعد، در میان باران و برف از گردنه دالان بازگشتیم که صخره‌ها را لغزنده‌تر و مسیر را خطرناک‌تر کرده بود. ما و اسب‌ها مدام زمین می‌خوردیم، اما سرانجام بدون حادثه‌ای جدی عبور کردیم. از فراز قله منظره‌ای باشکوه نمایان شد؛ ابرهایی که ما را احاطه کرده بودند ناگهان همچون پرده‌ای کنار رفتند و رشته‌کوه‌های عظیم زردکوه و کینو را که اکنون پوشیده از برف بودند، آشکار کردند. در پایین گردنه، به همان اردوگاهی رسیدیم که شب صعود، به فریاد عیدی برای آب و نان پاسخ داده بودند.

این اردوگاه متعلق به ریش‌سفید سالخورده‌ای به نام شیخ درویش بود که آنچه نیاز داشتیم برایمان فرستاده بود. خدمتکار او ما را تا بالای گردنه دنبال کرده بود، اما وقتی دیده بود ما به سفرمان فراتر از آن نقطه ادامه داده‌ایم، بازگشته بود.

روز بعد، پس از آنکه عیدی را در چادرهایش ترک کردم و صالح دوباره به من پیوست، به «دز» بازگشتم. جعفرقلی‌خان هنوز برنگشته بود. همسران او (که نه نفر بودند) با مهربانی بسیار از من استقبال کردند. آن‌ها همگی زیر یک چادر زندگی می‌کردند و ظاهراً با هم صمیمی بودند. در میان آن‌ها چند زن جوان بسیار زیبا حضور داشتند. همسر ارشد او، ستاره خانم، دختر رقیبش، کلبعلی‌خان بود. او وظیفه میزبانی را بر عهده گرفت، شامی عالی برایم فرستاد و یک مُهر باستانی ایرانی به من داد که بر روی آن نقش پادشاهی در حال نبرد با دو اسب بالدار زیر نماد اهورامزدا حک شده بود. او گفت این مُهر در اندیکا از زیر خاک پیدا شده و او به آن به چشم یک «حرز» یا نظرقربانی می‌نگرد که می‌تواند محافظ من باشد. مادر و پسر ارشد خان در اصفهان بودند و توسط معتمد به عنوان گروگان‌هایی برای تضمین رفتار نیک خان نگهداری می‌شدند.

پس از گذراندن روزی دلپذیر با این بانوان (که با ابراز این مطلب که «چون برادرشان [فرد مورد اعتماد] هستم نیازی نیست چهره‌مان را از تو بپوشانیم»، به من افتخار دادند)، سفر بازگشتم به سمت شوشتر را آغاز کردم. رودخانه‌ها بر اثر بارندگی بسیار طغیان کرده بودند. هنگام عبور از «آب‌شور»، که شاخه‌ای از کارون است، من و اسبم گرفتار جریان آب شدیم و به سختی از غرق شدن نجات یافتم. ناچار شدم در کنار چند چادر توقف کنم تا لباس‌هایم را خشک کنم. در آنجا دو سوار را یافتم که در راه پیوستن به جعفرقلی‌خان بودند و با آن‌ها تا روستای گتوند همراه شدم؛ یک ساعت پس از تاریکی به آنجا رسیدم، در حالی که بسیار خسته بودم و یکی از اسب‌هایم لنگ می‌زد.

صبح روز بعد، با یک کلک کوچک از کارون عبور کرده و وارد دشت «عقیلی» شدیم و اوایل روز به روستای «استکی» (Istaghi) رسیدیم. باقی‌مانده روز را در یک نارنجستان متعلق به ملا کریم، کدخدای محل، سپری کردم. این دشت زیبا سرشار از نخل و دیگر درختان میوه است و بسیار حاصلخیز است. اگر از یک سو باج‌خواهی مقامات ایرانی و از سوی دیگر غارتگری‌های مداوم بختیاری‌ها نبود، این منطقه می‌توانست ناحیه‌ای ثروتمند و آباد باشد، چرا که ساکنان آن کشاورزانی سخت‌کوش و ماهر هستند.

هر دو اسبم اکنون به دلیل مسیرهای سنگی کوهستان چنان لنگ شده بودند که به‌سختی می‌توانستم خود را به پایان سفر برسانم.

پیش از بازگشت به شوشتر، مشتاق بودم برخی از ویرانه‌های حومه شهر را که بختیاری‌ها به نام «مسجد سلیمان بزرگ» می‌شناختند، بررسی کنم. برای بازدید از این مکان که در میان تپه‌ها و در فاصله‌ای دورتر قرار داشت، ناچار شدم مادیانی کرایه کنم و صالح را پشت سر بگذارم. ملای فقیری پیشنهاد داد که اگر به او پولی برای خرید یک جفت کفش بدهم، مرا همراهی کند. پذیرفتم و با هم چادرها را به مقصد «بتوند» [گتوند؟] (Baitawand) ترک کردیم؛ روستایی که شب را در آن گذراندیم. روستاهای سر راه ما به دلیل باج‌خواهی‌های معتمد که «کدخداهایشان» را توقیف کرده و هر روز آن‌ها را مورد شکنجه‌های جدید قرار می‌داد، توسط ساکنان فقرزده‌شان رها شده بودند.

آن ملا به روایات و افسانه‌های منطقه، و از جمله افسانه‌های مربوط به مسجد سلیمان، کاملاً مسلط بود. او به من گفت که سلیمان در آنجا دربار خود را برپا می‌کرد؛ زمانی که برای نبرد با رستم، علی و دیگر قهرمانان باستان بیرون می‌رفت (که البته همه این نام‌ها در ذهن آن مردِ نیک، با هم درآمیخته شده بود) و در آنجا این پادشاه مقتدر و خردمندترین مردان، بر تختی می‌نشست که توسط هفتاد و دو «دیو» برایش ساخته شده بود؛ دیوهایی که هر یک قلعه‌ای برای خود داشتند، اما «دیو لنگ» را به عنوان رئیس خود می‌شناختند؛ کسی که همان‌طور که از نامش پیداست، لنگ بود. آن‌ها هنوز از گنجینه‌هایی که سلیمان در قصرش پنهان کرده بود و ملا متقاعد شده بود که من به دنبال آن‌ها هستم، نگهبانی می‌کردند. از همین رو، او با ترس و تردیدی نه چندان اندک مرا به آن مکان جن‌زده همراهی کرد. با این حال، او به عنوان یک مسلمان معتقد، باور داشت که سلیمان و حضرت علی او را در برابر ارواح خبیث محافظت خواهند کرد، فارغ از اینکه چه سرنوشتی در انتظار من باشد.

ویرانه‌هایی که به دنبالشان بودم، بر فراز تپه‌ای کم‌ارتفاع و مشرف به دشت قرار داشتند. باز هم ناامید شدم. من تنها یک سکوی مصنوعی یافتم که با پلکانی عریض، ساخته‌شده از قطعات بزرگ و زمخت سنگِ تراش‌خورده، به آن راه می‌یافت. بر روی سکو، پی‌ یک ساختمان قابل تشخیص بود؛ اما نتوانستم هیچ ستون یا تزیینات معماری دیگر و یا کتیبه‌ای بر روی سنگ مرمر یا آجر بیابم. شاید زمانی آتشکده‌ای در اینجا برپا بوده اما نتوانستم چیزی پیدا کنم که گویای چنین مطلبی باشد. لایارد در پاورقی درباره کلمه «دیو» نوشته است که: موجودات ماوراءالطبیعی. واژه انگلیسی  (Devil) احتمالاً از واژه «دیو»(div)  مشتق شده است.

ملا در حالی که من مشغول بررسی ویرانه‌ها بودم، با اضطراب حرکاتم را زیر نظر داشت و بسیار شگفت‌زده شد که نتوانستم گنج را پیدا کنم. او چندان هم بدش نیامد که من از جستجو دست کشیدم تا بتواند آنجا را بدون آنکه مورد آزار «دیوها»، «جن‌ها» و دیگر ساکنان ماوراءالطبیعی آن قرار بگیرد، ترک کند. او به‌سختی می‌توانست خودش یا روستاییانی را که هنگام بازگشت، با دقت درباره اقدامات من از او بازجویی می‌کردند، متقاعد کند که من پس از پیمودن این همه راه از فرنگستان (اروپا) برای دیدن بقایای معبد سلیمان، با دستان خالی بازگشته‌ام. تنها شگفتی‌ای که او توانست برای جمعیت کنجکاو شنوندگان تعریف کند این بود که من تکه چوب خشکی را برداشته بودم که برایم به عنوان قلم عمل می‌کرد و جوهر با یک معجزه از آن روان می‌شد؛ این‌گونه او مداد مرا توصیف کرد. او می‌گفت این راز تنها در اختیار کسانی است که می‌توانند «تورات و انجیل» یعنی عهد عتیق و عهد جدید را بخوانند.

یکی از بختیاری‌ها که شب‌هنگام با ما دور آتش نشسته بود، داستان زیر را نقل کرد: مسجد سلیمان «پایتخت» (پای تخت) آن پادشاه بزرگ و دانا بود. در آنجا تمام پادشاهان روی زمین به «سلام» یا شرفیابی او می‌آمدند، به جز رستم که به دلیل حسادت به شهرت آن پادشاه – پیامبر، تصمیم گرفت قدرت خود را در نبردی تن‌به‌تن با او بسنجد. بر این اساس، او بر اسب مشهور خود، رخش، نشست و راه پایتخت سلیمان را در پیش گرفت. همین که به شهر نزدیک شد، با جوان زیبایی برخورد کرد که بر مرکبی شیرگون (سفید همچون شیر) سوار بود. این شخص حضرت علی امیرالمؤمنین، بود؛ اما او با لباسی مبدل بود و رستم او را نشناخت و با خطاب قرار دادن او، راه شهر را پرسید. علی (ع) پاسخ داد: «من ساقی ملک سلیمان هستم و از پای تخت او می‌آیم». قهرمان فریاد زد: «و من رستم هستم و سرور تو را به مبارزه می‌طلبم و امروز او را از پادشاهی‌اش محروم خواهم کرد». داماد محمد پاسخ داد: «ابتدا با من پیکار کن و اگر من مغلوب شدم، آنچه در نظر داری به انجام برسان!»

رستم در این هنگام کمربند جوان را گرفت و به این امید بود که بر چنین نوجوانی به آسانی پیروز شود. اما او تا شب بیهوده کوشید تا او را به زمین بزند؛ چنان‌که از شدت فشار و تلاش، خون از چشمان، بینی و دهانش روان شد. با نزدیک شدن شب، رستم از کشتی گرفتن بازایستاد و در این هنگام علی او را از زمین بلند کرد و چنان به آسمان پرتاب کرد که به آسمان چهارم رسید و سپس با شدت تمام به زمین بازگشت. رستم وقتی از آثار سقوط به خود آمد، فریاد زد: «اگر خدمتکاران سلیمان چنین‌اند، نیروی خود سلیمان باید چگونه باشد؟» او به قلمرو خویش بازگشت و از آن پس همواره به آن پادشاه بزرگ خراج می‌پرداخت.

توضیح: آیا این روایت لایارد، نشان از نوع نگاه لرهای بختیاری به موضوع حضرت سلیمان نبی، امام علی و رستم افسانه‌ای دارد؟ آیا واقعیاتی تاریخی را درون خود مستتر دارد؟ از نگاه این پایگاه چنین است؛ شاید در فرصتی مناسب بدان پرداخته شود.

لایارد سپس در روایت خود بیان کرده است: در سراسر خوزستان مکانی وجود ندارد که به اندازه «مسجد سلیمان» افسانه‌های متعدد به آن پیوند خورده باشد و لرها آنجا را مکانی با قداست ویژه می‌دانند. از آنجا که من هیچ طلا یا نقره‌ای از آنجا با خود نیاورده بودم، میزبانانم نمی‌توانستند هدف مرا از بازدید آن ویرانه‌ها درک کنند. آن‌ها تنها می‌توانستند حدس بزنند که من لابد به فرقه «داوودی‌ها» یا پرستندگان یا پیروان داوود پیامبر، تعلق دارم و از راه دور برای زیارت کاخ پسر نامدار او [داوود] آمده‌ام.

تنها یک روز راه کوتاه تا شوشتر فاصله داشتم و من در اول دسامبر، به همراه اسب‌های لنگم و صالح به آنجا رسیدم. در طول مدتی که در شهر ماندم، مهمان سید ابوالحسن بودم.

از او آموختم که از زمان ترک خوزستان در تابستان تاکنون چه وقایعی رخ داده است. معتمد که موفق شده بود با خیانت یکی از خوانین بختیاری، همسران و خانواده محمدتقی‌خان را به اسارت بگیرد، علیرضاخان را به ریاست چهارلنگ منصوب کرده و تسلیم بخش بزرگی از طوایف بختیاری را به دست آورده بود. او در طول تابستان و بخشی از پاییز، مشغول جمع‌آوری مالیات و تحصیل مال از این ایالت بود. با همین هدف، بسیاری از بزرگان و اهالی سرشناس شوشتر را که گمان می‌رفت دارایی داشته باشند، زندانی کرده، فلک کرده و تحت شکنجه‌های دیگر قرار داده بود و آن‌ها را به فقر و تهیدستی شدید کشانده بود. خانه‌ها و بازارها توسط سربازان ایرانی غارت شده بود و آن‌ها در انجام این کار آزاد گذاشته شده بودند، چرا که برای دریافت حقوقشان که ماه‌ها به تعویق افتاده بود، فریاد اعتراض سر داده بودند.

افسران به همراه دسته‌هایی از سواران غیرمنظم برای جمع‌آوری مالیات به روستاها فرستاده شده بودند و این کار را با بدرفتاری بی‌رحمانه با ساکنان و ویران کردن منطقه انجام می‌دادند. نتیجه آن شده بود که بخش بزرگی از جمعیت به میان اعراب پناه برده یا به کوهستان گریخته بودند و منطقه‌ای که به طور طبیعی از غنا و حاصلخیزی فراوانی برخوردار بود، تقریباً به بیابان تبدیل شده بود. این‌گونه بود که ایران اداره می‌شد.

معتمد تصمیم گرفته بود شیخ ثامر را به دلیل حمایتی که از محمدتقی‌خان کرده بود و مقاومتی که در برابر پیشروی نیروهای ایرانی به سمت فلاحیه نشان داده بود، مجازات کند. به محض فروکش کردن گرمای تابستان، او رئیس قبیله کعب را شورشی علیه شاه اعلام کرد و علیه‌اش لشکر کشید. شیخ که توان ایستادگی در برابر سپاه بزرگی را که معتمد اکنون می‌توانست به میدان بیاورد نداشت، همراه با خانواده‌اش به خاک عثمانی در غرب شط‌العرب پناه برد.

توضیح: به اعتقادی هرچند متن بالا در واقع گزارش لایارد می‌باشد و متکوباتش نیز نگاه یک مأمور و جهانگرد بریتانیایی قرن نوزدهم است؛ اما جزئیاتی ارائه می‌کند که قابل توجه‌اند به ویژه درباره سیاست حاکمان و رفتار نظامیان ایرانی؛ به هر حال نکات زیر مورد توجه است:

  • یک: گویا هدف حکومت بیش از آنکه اداره و آبادانی جامعه و منطقه باشد، استخراج هرچه بیشتر پول و درآمد از مردم بوده است؛ این تصویر حکومتی نیست که ابتدا امنیت، نظم، آبادانی و تولید ایجاد کند و سپس از جامعه مالیات بگیرد؛ بلکه حکومت، جامعه را منبعی برای اخذ پول می‌بیند.
  • دو: ظاهراً صرف این تصور که شخصی ثروت دارد، برای هدف قرار گرفتنش از سوی حکومت، کافی بوده است؛ یعنی نوعی شیوه حکمرانی مبتنی بر اجبار و گرفتن مال از طریق فشار و خشونت.
  • سه: شکنجه و خشونت فقط وسیله حفظ نظم نبوده بلکه خود به ابزار وصول درآمد تبدیل شده بود. گفته می‌شود این مسئله از نظر سیاسی مهم است زیرا وقتی مأمور حکومت بتواند از طریق شکنجه پول استخراج کند، مرز میان حکومت، مالیات‌گیری و غارت عملاً از بین می‌رود.
  • چهار: مشکل، «بی‌انضباطی چند سرباز» نبود. بنابه گفته لایارد، سربازان اجازه داشتند با مصونیت غارت کنند؛ علت نیز قابل توجه است؛ دولت حقوق آنان را ماه‌ها پرداخت نکرده بود. در واقع دولت به جای پرداخت حقوق سربازان، آن را عملاً بر دوش مردم انداخته بود.
  • پنج: اساساً حکومت برای حفظ امنیت، سرباز به کار می‌گیرد؛ اما در این روایت، همان نیروهایی که باید امنیت مردم را تأمین کنند، خانه‌های مردم و بازارها را غارت، با مردم بی‌رحمانه رفتار کرده و منطقه را ویران می‌کنند. این وضعیت به جهتی از غارت‌های ایلات و طوایف تفاوتی اساسی داشت زیرا غارتگر در اینجا عوامل قدرت رسمی کشور و دارای پشتوانه حکومتی است.
  • شش: نتیجه این اتفاقات روشن است؛ ویرانی و فرار جمعیت. وقتی مردم ترجیح می‌دادند از قلمرو حاکم خارج شوند، این را می‌توان بزرگ‌ترین نشانه شکست دولتش دانست زیرا حکومت قرار است زندگی در قلمرو خود را امن‌تر و قابل پیش‌بینی‌تر کند؛ اما اگر مردم برای امنیت به کوه‌ها یا سرزمین‌های دیگر پناه ببرند، معنایش این است که بود حکومت برای جامعه از نبودش خطرناک‌تر شده و حاکم در حکم یک عامل غارتگر جلوه پیدا کرده است.
  • هفت: از خوانش سطور فوق به نظر می‌رسد پناه بردن شیخ ثامر به قلمرو عثمانی را نمی‌توان با مفهوم امروزی «ترک وطن» یا «خیانت ملی» سنجید. زیرا در ایرانِ میانه قرن نوزدهم هنوز تعلق سیاسی نه بر پایه مفهوم جدید دولت – ملت، بلکه بر مبنای روابط شخصی رهبران سیاسی منطقه‌ای با شاه تعریف می‌شد. بنابراین، برای شیخ عربی که تحت تعقیب حکومت قاجار قرار گرفته بود، پناه بردن به قلمرو عثمانی می‌توانست راهی برای «حفظ جان خود و خانواده» و «ادامه حیات سیاسی» باشد. همان‌گونه که در تاریخ، بسیاری از شاهزادگان، خان‌ها و مدعیان قدرت، در هنگام شکست به قلمرو دولت رقیب پناه می‌بردند.

لایارد در ادامه چنین آورده است: ارتش ایران شوشتر را به مقصد خرمشهر و سرزمین کعب ترک کرده بود؛ و شهری که در بازدید قبلی من انباشته از سربازان و همراهان سپاه بود، اکنون خلوت به نظر می‌رسید. ساکنان هنوز از وحشت معتمد رها نشده بودند. بازارها همچنان تا حدودی بسته بودند و روستاییان از آوردن محصولات مزارع خود به بازار بیم داشتند.

از اینجا تا پایان بخش یازدهم، دیپلمات بریتانیایی مطالبی را ذکر می‌کند که از نگاه این پایگاه برای نسل امروز لر درس‌های فراوان  و مهمی داشته، سزاوار است با دقت بیشتر مطالعه شود؛ لایارد می‌گوید:

محمدتقی‌خان در اتاق کوچک و تاریکی در قلعه، تحت نظر میرزا سلطان محمدخان که سید و از بزرگان شهر بود، زندانی بود. به کمک میرزا سلطان علی‌خان، که به دلیل جایگاه مذهبی‌اش به عنوان سرپرست سادات شوشتر نفوذ زیادی داشت و همیشه نسبت به من بسیار دوستانه رفتار می‌کرد، موفق شدم بلافاصله پس از ورودم با رئیس بختیاری دیدار کنم. او در غل و زنجیر بود؛ پابندها و دست‌بندهای آهنین که او را بسته بودند، به طوق آهنی سنگینی متصل بود که به دور گردنش بسته شده بود. از دیدنش در این وضعیت فلاکت‌بار عمیقاً متأثر شدم. با این حال، در سلامت کامل بود و از تبی که در مرداب‌های فلاحیه به آن دچار شده بود، رهایی یافته بود. او با همان لبخند دلپذیر همیشگی‌اش از من استقبال کرد و در پاسخ به ابراز دلسوزی و همدردی من، همان روحیه صبر و تسلیمی را نشان داد که ویژگی یک مسلمان نیک است. او گفت: «ای صاحب! خدا بزرگ است و ما بندگانش باید با فروتنی در برابر تقدیر او سر فرود آوریم. دیروز قدرتمند بودم و امروز برافتاده‌ام. این خواست او بود و من باید تسلیم سرنوشت خود باشم».

توضیح: به اعتقادی، واکنش خان بختیاری در این وضعیت ارزشمند است. او نه شکایت می‌کند، نه خود را می‌بازد و نه در برابر لایارد به التماس یا درماندگی می‌افتد؛ این منشِ رفتاری می‌تواند جلوه‌گر بخشی از جهان‌بینی مردم لر یعنی خویشتنداری، وقار، واقع‌بینی و تکیه بر اعتقاد الهی – معنوی برای مقاومت در برابر مشکلات باشد؛ اینگونه است که انسان لر اجازه نمی‌دهد شکست، «شخصیت» او را نیز درهم بشکند.

لایارد در ادامه شرح می‌دهد: سپس پرسید که آیا همسرش، خاتون‌جان، و پسرش، حسین‌قلی، را دیده‌ام یا نه. به او گفتم چون تازه به شوشتر رسیده‌ام، هنوز آن‌ها را ندیده‌ام. او از من خواست پیدایشان کنم، چرا که در شهر بودند و پیام‌هایی برایشان به من سپرد. سپس با صدای آهسته به من گفت می‌داند که من در بدو ورودم به قلعه‌تل، مقداری پول برای نگهداری به همسرش سپرده بودم و به دلیل فرار آن‌ها و وقایع پس از آن، این پول به من بازگردانده نشده است. او گفت که توسط معتمد به فقر کشیده شده، چرا که تمام اموالش غارت و زمین‌هایش مصادره شده است؛ اما پیش‌تر برخی اشیاء باارزش را نزد سیدی امین و درستکار در شوشتر به امانت گذاشته بود که او با وفاداری از آن‌ها محافظت کرده است. از آنجا که خاتون‌جان نمی‌توانست پولی را که نزدش بود پس بدهد، او از من خواست تا به جای آن، یک شال ترمه بپذیرم که آن سید با ارائه دستور کتبی که به من داد، آن را تحویل می‌داد.

من از سخنانش بسیار متأثر شدم. آن کاغذ را پاره کردم و از او خواهش کردم دیگر به این موضوع فکر نکند. او سپس به من گفت که برای دیدن حسین‌قلی مشکلی نخواهم داشت، زیرا آقا محمدزمان که معتمد مراقبت از پسر را به او سپرده بود، مرد نیکی است که با پسرک مهربانی کرده و حتی به وی اجازه داده است با پدر و مادرش دیدار کند. قول دادم که فوراً حسین‌قلی را پیدا کنم.

خان تمام وقایعی را که از زمان اسارت خائنانه‌اش به دست معتمد رخ داده بود، برایم تعریف کرد. او گفت زمانی که آن حمله شبانه بختیاری‌ها و اعراب کعب به اردوگاه ایرانیان (که پیش‌تر وصف کردم) رخ داد، چیزی نمانده بود که او هم مانند برادرش، آکریم، نجات یابد. آن‌ها تقریباً به چادری که وی در آن محبوس بود نفوذ کرده بودند که او را به چادر معتمد منتقل کردند؛ معتمد تهدید کرده بود که اگر حمله در شرف موفقیت باشد، محمدتقی‌خان را خواهد کشت.

توضیح: در کنار هم قرار گرفتن لرهای بختیاری و عرب‌های کعب بر علیه نیروی نظامی حکومت، نشان می‌دهد که در سیاست آن زمان، مرزهای قومی مانع مطلق همکاری سیاسی نبودند بلکه منافع، دشمن مشترک، روابط شخصی و موازنه قدرت می‌توانست مثلاً بختیاری و کعب را در یک جبهه قرار دهد. این یک رابطه تاریخی با تمام فراز و فرودهایش به نظر می‌رسد که در یک برهه، منافع سیاسی، رهبران اقوام را به همکاری رسانده و در دوره‌های دیگر ممکن است رقابت، جنگ یا تعارض منافع وجود داشته باشد. این برای حال و آینده جامعه لر آموزنده است؛ زیرا وحدت سیاسی لزوماً به معنای یکسان‌سازی اجتماعی نیست و همکاری میان جوامع منطقه‌ای و قومی (مثلاً لر و عرب) الزاماً مستلزم یکسان بودن هویت آنها نبوده و اتفاقاً اقوام و ملت‌ها می‌توانند هویت خود را حفظ کرده و در عین حال در مسائل مشترک، هم‌پیمان شوند.

لایارد در پایان اشاره می‌کند که: آنچه بیش از هر چیز موجب پریشانی و اندوه محمدتقی‌خان می‌شد، وضعیت رقت‌باری بود که طوایف او و ساکنان خوزستان بر اثر تهاجم معتمد و ستم‌هایی که بر آن‌ها می‌رفت، به آن دچار شده بودند. او می‌گفت تمام تلاش‌هایش برای آبادانی منطقه، بهره‌برداری از منابع آن، اسکان طوایف و برقراری حکومتی شایسته، بدین ترتیب نقش بر آب شده است. اما در مورد خودش، بزرگ‌ترین ترسش این بود که از نعمت بینایی محرومش کنند؛ سرنوشتی که آن را بدتر از مرگ می‌دانست. او باور نداشت که پس از انتقال به تهران، هرگز اجازه بازگشت به کوهستان‌های زادگاهش را بیابد؛ زیرا شاه به نفوذ و اعتباری که او میان طوایف بختیاری کسب کرده بود حسادت می‌ورزید و دیگر هرگز اجازه نمی‌داد بر آن‌ها حکم براند. با این حال، می‌گفت اگر به او اجازه داده شود در کنار خانواده و پسرش حسین‌قلی زندگی کند و اگر چشمانش را از او نگیرند، با اسارتی بی‌فرجام کنار خواهد آمد. از دست دادن بینایی چیزی بود که بیش از هر چیز از آن واهمه داشت؛ چرا که به خوبی می‌دانست این مجازات بی‌رحمانه و وحشیانه در آن زمان به طور معمول برای رؤسایی که شورشی خوانده شده و به دست شاه می‌افتادند، اجرا می‌شد.

من در پیدا کردن خاتون‌جان خانم و باقی خانواده‌ی خان مشکلی نداشتم. آن‌ها در نهایت فلاکت، در گوشه‌ای از خانه‌ای بزرگ زندگی می‌کردند که زمانی متعلق به یکی از خانواده‌های تراز اول شوشتر بود، اما اکنون متروکه و مخروبه شده بود. آن‌ها همه چیز خود را از دست داده بودند و جامه‌هایی که بر تن داشتند چیزی بیش از کهنه پاره نبود. تا آنجا که در توانشان بود، در سوگ آکریم که به آن شکل بی‌رحمانه به قتل رسیده بود، و برادرش آخان‌بابا سیاه می‌پوشیدند؛ خان‌بابا که متوجه شدم پس از خروج از فلاحیه، به دلیل محرومیت‌هایی که با آن دست‌به‌گریبان بودند، مغلوب بیماری مهلک خود شده بود. آن‌ها همچنان بخش بزرگی از روز را به زاری و مویه بر مرگ این دو رئیس جوان سپری می‌کردند.

زنان و کودکان برای گرم شدن (چرا که اکنون در میانه زمستان بودیم و آن‌ها آتشی نداشتند) در یک «ایوان» یا تالار بزرگ که یک طرف آن کاملاً رو به هوای آزاد باز بود، به هم چپیده بودند. چندین نفر از آن‌ها به تب و اسهال خونی مبتلا بودند. همگی چنان رنگ‌پریده و رنجور بودند که من به‌سختی آن‌ها را بازشناختم. خاتون‌جان خانم مغلوب اندوه بود و از شدت هق‌هق گریه به‌سختی می‌توانست با من سخن بگوید، اما از دیدن دوباره من ابراز شادمانی کرد؛ چرا که شنیده بود من در تلاش برای فرار پس از دستگیری آکریم، جان باخته‌ام. از زیبایی خواهرش، خانم، که او را در قلعه‌تُل چنان زیبارو دیده بودم، چیزی باقی نمانده بود. فاطمه‌سلطان، همسر زیبای چرکسیِ علی‌نقی‌خان، کمتر از همراهانش آسیب دیده بود. متوجه غیبت چند تن از بانوان شدم، از جمله مادرِ خاتون‌جان که از او مراقبت و مهربانی بسیار دیده بودم. وقتی جویای احوالشان شدم، با ناله‌ای آرام که با فریادهای مکرر «وای! وای!» قطع می‌شد، پاسخ گرفتم؛ که نشان می‌داد آن‌ها دیگر در قید حیات نیستند.

پس از آنکه اندکی آرامش به این جمع از زنان تیره‌بخت و دردمند بازگشت، توانستم پیام محمدتقی‌خان را به همسرش برسانم و گفتگویی با او داشته باشم. او برایم تعریف کرد که از روزی که من او را برای همراهی با آکریم در مأموریتش نزد ایلخانی ترک کرده بودم، چه وقایعی رخ داده است. فراریان در تلاش برای رسیدن به کوهستان، مورد حمله سواران ایل «کهگلو» قرار گرفته بودند که البته آن‌ها را عقب رانده بودند، اما نه بدون تلفات؛ شفیع‌خان، دوست و همراه من از اصفهان، در میان کشته‌شدگان بود. علی‌نقی‌خان سپس همراه با چند ملازم، آن‌ها را به قصد التماس به خلیل‌خان برای پذیرش و حمایت از زنان ترک کرده بود. او پیش از رسیدن به قلعه‌ی این خان، از خیانتی که او در تحویل دادن آکریم به دستان دشمن برای اعدام مرتکب شده بود، باخبر شد؛ پس برای پیوستن دوباره به زنان بازگشت. آن‌ها در این میان، تلاش کرده بودند خود را به دژی کوهستانی متعلق به یکی از وابستگان سابق محمدتقی‌خان برسانند، اما در راه مورد حمله طایفه‌ای متخاصم قرار گرفتند که زیورآلات و حتی بخش بزرگی از لباس‌هایشان را ربودند، اسب‌هایشان را گرفتند و آن‌ها را مجبور کردند پیاده به سمت نواحی پست بازگردند.

مدت کوتاهی بعد، علی‌نقی‌خان به آن‌ها پیوست؛ او که چون آن‌ها به «دِز» (دژی) که انتظار داشت در آنجا بیابدشان نرسیده بودند، بیم آن داشت که مصیبتی بر سرشان آمده باشد و به جستجوی‌شان رفته بود. او آنان را در حالی یافت که از شدت گرسنگی و سرگردانی در کوهستان، تقریباً به‌کلی از پا افتاده بودند. او سپس به سمت چادرهای عبدالله‌خان، رئیس طایفه «بویراحمدی» رفت؛ طایفه‌ای که از محمدتقی‌خان نیکی‌های بسیار دیده بود، و از او خواست که خانواده رئیس سابق خود را بپذیرد. این مرد موافقت کرد، اما با زیر پا گذاشتن قوانین مهمان‌نوازی و با ناسپاسی‌ای که حتی در میان وحشی‌ترین طوایف نیز نادر است، به جای محافظت از این زنان بی‌دفاع که با اعتماد، خود را به اختیار او سپرده بودند، آن‌ها را زندانی کرد و به معتمد اطلاع داد که آماده است آن‌ها را به وی تحویل دهد.

معتمد، شخصی به نام جعفرعلی‌خان را با نیروی کوچکی از سربازان منظم فرستاد تا آن‌ها را به شوشتر بیاورند. پس از تحمل محرومیت‌های بسیار در راه و برخورد با توهین‌های فراوان، آن‌ها سرانجام به شهر رسیدند؛ در حالی که مردان و بیشتر زنان مجبور شده بودند تمام مسیر را پیاده طی کنند. چندین تن از زنان در میان راه جان باختند که مادر خاتون‌جان نیز در زمره آنان بود. پس از ورود به شوشتر، آن‌ها را در خانه‌ای که من یافتم‌شان مستقر کردند و مدتی تحت نظر نگهبان بودند؛ اما اکنون نگهبانان برداشته شده و آن‌ها به حال خود رها شده بودند. آن‌ها برای خوراک خود، وابسته به کمک و خیرات برخی از شوشتری‌هایی بودند که در دوران اوج و شکوه محمدتقی‌خان، از بخشش و کرم او بهره‌مند شده بودند.

گزارش شده بود که علی‌نقی‌خان به همراه چند نفر از پیروانش، پس از فرار از چنگ عبدالله‌خان، متعاقباً در شب به این رئیسی که چنین به همسران و فرزندان‌شان خیانت کرده بود، حمله برده و او و چندین تن از بستگانش را کشته است. این انتقام به حق، مایه تسلای خاطری برای خاتون‌جان و دیگر بانوان شد. انتقام در میان تمامی ایلات و طوایف نیمه‌وحشی، هم یک لذت است و هم یک وظیفه؛ و «خون در برابر خون» اصلی است که از نخستین سال‌های کودکی به فرزندان آموخته می‌شود.

پس از آنکه مدتی را با خاتون‌جان خانم و دیگر بانوان بختیاری گذراندم، به جستجوی حسین‌قلی رفتم؛ او با وجود آنکه در حبس و مراقبت شدید بود، اما توسط یکی از بزرگان شوشتری که مسئولیت نگهبانی‌اش را بر عهده داشت، با مهربانی پذیرایی می‌شد. آن پسر شجاع از دیدن من بسیار شادمان شد و مشتاق بود بداند از زمان جدایی‌مان چه بر سر من آمده است.

من هر روز ساعاتی را با خاتون‌جان خانم و همراهانش در تیره‌روزی سپری می‌کردم و آن‌ها با من چنان رفتار می‌کردند که گویی یکی از اعضای خانواده محمدتقی‌خان هستم. من از آن‌ها مطالب بسیاری درباره زندگی و رسوم زنان در میان مسلمانان شیعه آموختم. قدردانی آمیخته با محبت و عاطفه آن‌ها نسبت به من در ازای همدردی‌ام (که تنها چیزی بود که می‌توانستم به آن‌ها ببخشم) بسیار اثرگذار بود. من در این رنج‌دیدگان بی‌نوا، خصلت‌ها و احساساتی یافتم که می‌توانست مایه شرافت و سربلندی زنان مسیحی در یک کشور متمدن باشد.

هنگامی که زمان بازگشت من به بغداد فرا رسید، با قلبی سنگین از محمدتقی‌خان و خاتون‌جان خانم، که نسبت به هر دوی آن‌ها محبتی واقعی در دل داشتم، خداحافظی کردم. من در دوران شکوه و قدرت‌شان از آن‌ها مهربانی و مهمان‌نوازی‌ای دیده بودم که به عنوان یک اروپایی و مسیحی، هرگز انتظارش را از ایل و طایفه‌ای که به متعصب‌ترین، وحشی‌ترین و بی‌رحم‌ترین طوایف آسیا شهرت داشت، نداشتم. من در خطرات و محرومیت‌هایشان با آن‌ها شریک بودم و نمی‌توانستم فراموش کنم که حتی در لحظات بزرگ‌ترین خطرات و سخت‌ترین رنج‌ها، تقریباً نخستین دغدغه‌شان، حتی پیش از هر چیز، امنیت منِ غریبه بود. گمان می‌کردم که دیگر هرگز یکدیگر را نخواهیم دید. این اندیشه، همراه با نامعلوم بودن سرنوشتی که از سوی کسانی در انتظارشان بود که از بی‌رحمی لذت می‌بردند و در آن زمان در ابداع شکنجه‌های جدید از بیشتر شرقیان دیگر نیز مبتکرتر بودند، بر من سنگینی می‌کرد. هنگامی که اقامتگاه نکبت‌بار زنان و کودکان را ترک می‌کردم، آن‌ها مویه حزن‌انگیز خود را سر دادند و در حالی که بر سینه می‌کوفتند، فریاد می‌زدند: «آه صاحب! دیگر هرگز تو را نخواهیم دید. وای! وای!»

توضیح: همانگونه که پیشتر در انتهای بخش هشتم از سلسله گفتارهای لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد نیز گفته شد؛ به اعتقادی، سرنوشت بزرگان و رهبران با درایت و شایسته‌ای چون محمدتقی‌خان به وضوح نشان می‌دهد که چگونه تفرقه داخلی و عدم یکپارچگی، راه را برای نفوذ دشمن خارجی و شکست نهایی هموار می‌کند؛ به هر تقدیر نکات زیر را می‌توان از گفته‌های لایارد به دست داد:

  • یک: مکتوبه لایارد درباره‌ی مشکلات غم‌انگیز رهبر دلسوز و دوراندیشی چون محمدتقی‌خان و خانواده‌اش، شاهدی دیگر بر آسیب‌پذیری و سرنوشت دردناک ناشی از فقدان سازمان سیاسی فراگیر چون اتابکان (شاهان) لر بزرگ و همچنین رهبری واحد و مقتدر (اقتدار و احترام) همچون شاهان لر بزرگ است. البته ناگفته نماند این آسیب‌پذیری با ظهور حسینقلی‌خان زراسوند دورکی در مسیر برپا کردن ایلخانی‌گری متحد بختیاری بسیار کمتر شد به نحوی که بختیاری توانست به عنوان شاخص عملکردی، رویدادی برجسته و افتخارآمیز چون فتح طهران (تهران) و نجات مشروطیت را رقم بزند.
  • دو: همین سرنوشت غمبار است که امروز ضرورت بازآفرینی سازماندهی آگاهانه و مستقل سازمان سیاسی متناسب با شرایط و مقتضیات زمانه (با استفاده از خردجمعی و سلاح اندیشه و دانش) را دوچندان می‌کند تا از تکرار این چرخه و هزینه دادن جان و پتانسیل افراد شایسته جلوگیری شود. تاریخ برای درس‌آموزی بوده، سزاوار است ما نسل امروز لر از تاریخ بیاموزیم، بنابراین شایسته است به یاد داشت که هزینه‌ی تفرقه‌ها، نه تنها شکست سیاسی، بلکه از دست دادن والاترین سرمایه اجتماعی یعنی ارزشمندترین و شایسته‌ترین افراد جامعه بوده و البته در حال و آینده هم می‌تواند باشد؛ چراکه روح و جوهره تاریخ در قالب درس‌هایش همواره تکرار می‌شود.

ادامه دارد…

در پایان ضمن گرامیداشت یاد و خاطره درگذشتگان تبار کهن لر، از رهبران تا به سلحشوران و همه و همه، کسانی که دل در گرو سربلندی و سعادت آن داشتند و بر همان سیرت چهره در نقاب خاک کشیدند، ازنو یادآور می‌شود مدنظر خواهد بود تا در گفتارهای بعدی به ادامه مکتوبات سفرنامه لایارد علی الخصوص درباره لرها و به ویژه شعبه بختیاری پرداخته شود.

۴ thoughts on “لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد؛ بخش یازده

  1. سلام و شب بخیر ممنون بابت مطالب برادر بنده گفتار های شما را مطالعه و به دفعات زیاد یاد آور شدم لطفا در گفتار های مربوط به پراکندگی و جغرافیای ایل بهمئی به بهمئی های ساکن در شهرستان گناوه که از تیره علا طایفه محمدی هستند یاد کنید ولی جنابعالی واکنش در خور نداده اید امیدوارم در گفتار های بعدی برادر عزیزم یاد کند با تشکر

    • سلام
      ضمن تشکر از ابراز محبت، دغدغه و پیگیری آن برادر محترم، موارد زیر جهت تشریح بیشتر موضوع ارائه می‌گردد:

      ۱- چنانکه پیشتر در پاسخ به کامنت جنابعالی در گفتار شناخت لرهای استان بوشهر گفته شد مجدداً به اطلاع می‌رساند که نگارنده شخصاً موضوع را با جناب آقای ماندنی رگبارمقدم از تلاشگران، نویسندگان و آگاهان علاءالدینی در میان گذاشته است؛ نتیجه اینکه:

      • ایشان اظهار داشتند که تا به حال مطلبی درباره این روایت نشنیده‌اند.
      • ایشان اعلام داشتند که ادمین سایت، شماره تلفن شما را برایشان ارسال کند تا پیگیری لازم صورت گیرد. بنابراین آن مخاطب محترم می‌تواند شماره تلفن همراه خود را به آدرس ایمیل سایت ارسال نماید برای پیگیری‌های تکمیلی نزد جناب آقای رگبارمقدم.

      ۲- به عنوان نمونه و مثال، پیگیری و بررسی این روایت نزد آگاهان علاءالدینی چون جناب آقای رگبارمقدم از این جهت اهمیت دارد که هرچند تاکنون مخاطبین گرامی همچون جنابعالی با ارسال دیدگاه، اطلاعات ارزشمند و متنوعی را درباره اصالت و هویت مردم لر به اشتراک گذاشته‌اند اما بایستی عنایت داشت این اطلاعات هرچند ارزشمندند (زیرا بصورت بالقوه یک سرنخ جدید ایجاد می‌کنند) اما درخور بودن یک سرنخ لزوماً و حتماً به معنای داشتن قابلیت «استناد» و یا «اثبات» نبوده و باید بررسی تکمیلی صورت گیرد.

      به بیان ساده‌تر هر اطلاعاتی که از مخاطبان ارجمند دریافت می‌شود، برای پژوهش ارزشمند است؛ اما ارزش اطلاعاتی با ارزش استنادی یا اثباتی، یکسان نیست. در همین ارتباط از نگاه این پایگاه، سه مرحله متفاوت از اعتبار یک داده قابل تفکیک است شامل:

      • ارزش اطلاعاتی
      • ارزش استنادی
      • ارزش اثباتی

      در ادامه به طور گذرا به سه مرحله فوق اشاراتی می‌شود:

      • ارزش اطلاعاتی: یعنی آیا این گفته، برای پژوهش، اطلاعات یا سرنخ جدیدی در اختیار ما قرار می‌دهد؟ در بسیاری از موارد پاسخ قطعاً بله است زیرا دیدگاه‌های مخاطبین، اطلاعاتی درباره بخشی از جامعه لر ارائه کرده که قبلاً در داده‌های این پایگاه نبوده ولی بازهم تأکید می‌شود که «ارزش اطلاعاتی»، لزوماً و حتماً به معنای درست بودن نبوده و نیاز به بررسی و تأیید تکمیلی دارد.
      • ارزش استنادی: یعنی آیا می‌توان این اطلاعات را به‌عنوان یک منبع قابل استناد در یک نوشته پژوهشی (کتاب، مقاله، سایت و…) به کار برد؟ برای رسیدن به این مرحله، معمولاً لازم است اطلاعات مطرح‌شده با منابع مکتوب (مانند کتاب، مقاله، سند و…) یا با گفته پیران، بزرگان و آگاهان محلی که از موضوع شناخت مستقیم دارند، بررسی و تأیید شود. مشاهده می‌شود که در اینجا معیار بالاتر می‌رود. البته ارزش استنادی لزوماً و حتماً مساوی با اثبات تاریخی نیست.
      • ارزش اثباتی: این مرحله، بالاترین سطح می‌باشد؛ یعنی آیا مجموعه شواهد موجود به اندازه‌ای قوی است که بتوان بر اساس آن، اطلاعات را به‌عنوان یک نتیجه تاریخی پذیرفت؟ در اینجا ممکن است یک منبع کافی نباشد و مجموعه‌ای از شواهد مورد نیاز باشد تا بتوان ارزش اثباتی موضوع را به شکل قابل‌توجهی افزایش داد. البته ناگفته نماند بازهم به راحتی نمی‌توان اثبات صددرصدی و قطعی را در همه موارد به دست داد اما کسب اطمینان قابل‌توجه (مثلاً ۶۰ یا ۷۰ درصدی) نیز ارزشمند است.

      در همین راستا، راهبرد این پایگاه چنین است که هیچ داده‌ای را صرفاً به دلیل ناشناس بودن مخاطب، نادیده نگرفته و به همه اطلاعاتی که مخاطبین ارجمند مطرح می‌کنند توجه کند ولی در عین حال هیچ توصیفی را هم بدون بررسی تکمیلی و کسب ارزش استنادی وارد مطالب سایت نکند.

      به هر حال برای درج اطلاعات مخاطبین گرامی در مطالب این پایگاه، مرحله دوم یعنی کسب ارزش استنادی، لازم بوده و کفایت می‌کند هرچند اگر ارزش اثباتی در دسترس باشد بسیار بهتر است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *