بهمئي ها در سفرنامه دوبد

در قرن نوزدهم شاهد ورود افراد اروپايي به سرزمين ايران (همچون دوران صفويه) و به ويژه نواحي جنوب و جنوب غربي كشور مي باشيم. رشته كوههاي زاگرس در اين حدود يادآور سلسله هاي بزرگ عيلامي، هخامنشي و ساساني است. اين سرزمين پهناور در قرن 19 همچنان داراي جاذبه هاي تاريخي و ملاحظات سياسي- اقتصادي براي مجذوب نمودن سياحان، تاريخدانان و مأمورين سياسي كشورهاي اروپايي بوده است.

بر اين مبنا بايد گفت از ميان ايران شناسان غربي كه به بررسي ميداني اوضاع و احوال كشور در قرن نوزدهم پرداخته اند بارون دوبد روسي داراي مقام بلند مرتبه اي است. دوبد به ويژه اطلاعات مفيدي درباره شرايط سياسي مناطق لرنشين به دست داده است. وي تا حدود زيادي اين موفقيت را مرهون شيوه سفر خود بوده است. در واقع هرچند كه سفر دوبد با انگيزه شخصي انجام گرفته است امّا روش مسافرت او بيشتر شبيه به سفر مأمورين سياسي بوده است. به اين معنا كه با گرفتن فرمان هاي رسمي از وزير داخله خطاب به واليان، حاكمان محلي و خوانين مبني بر اينكه موظف به حفظ جان و تهيه سورت و سات سفر وي شده بودند، سفر خويش را آغاز كرد.

امّا بارون دوبد كه بود؟ نام كامل او بارون كلمنت اوگوستوس دوبد و شغل وي در جايگاه نائب اوّل سفارت روسيه در ايران بوده است. دوبد به دليل آنكه داراي تحصيلات عاليه در زمينه تاريخ جوامع مشرق زمين بود طبيعتاً علاقمند به تاريخ و تمدن شرق بوده است.

دوبد همواره در زمان مأموريت كاري اش در ايران به صراحت ابراز مي كرد كه آرزو دارم آثار باستاني تخت جمشيد را از نزديك بازديد نمايم و سرانجام نيز توانست در سال 1840 (در حدود 170 سال پيش) مقدمات سفر به منطقه فارس و همچنين ناحيه تمدن باستاني عيلام را تهيه نموده و به آرزوي خويش جامه عمل بپوشاند. مسير سفر وي از تهران به سمت قم، كاشان، اصفهان، شيراز، كازرون، بهبهان، باغملك، مالمير، شوشتر، دزفول، خرم آباد و در پايان بروجرد بوده است. همانگونه كه مي بينيم بارون دوبد تقريباً تمام مناطق لرنشين شامل سرزمين هاي لر بزرگ و لر كوچك را سياحت كرده است. دوبد در سفرنامه اش مي نويسد:

با ترك منطقه مَمَسَني به اراضي كُهگيلويه وارد شديم؛ اينان نيز همانند همسايگان خاوري و ايل بختياري كه اراضي كوهستاني باختر كهگيلويه را در اختيار دارند، مردمي سركش و ياغي هستند.

كهگيلويه ايها همراه ايل هاي فوق (ممسني و بختياري) به خانواده بزرگ لر تعلق دارند و به گويش مخصوصي از زبان فارسي و يا به احتمال بيشتر به گويش قديميِ تحريف شدهِ فارس- فارسيِ قديم-  سخن مي گويند.

ميرزا قوما حاكم بهبهان بر كهگيلويه ايها حكم مي راند؛ با اينحال اينان زيرنظر مستقيم كلانتران خود هستند. بتازگي چندين خاندان از اين ايل (كهگيلويه) خود را كاملاً از زير بار حكومت ميرزا قوما كنار كشيده و زير حمايت رؤساي قدرتمند همسايه رفته اند. بارون دوبد شاخه هاي ايل كهگيلويه را در آن زمان شامل: بهمئي ها، طيبي ها، بويراحمدي ها، نويي ها و باوي ها مي داند. همچنين در كنار اين پنج شاخه از طوايف يوسفي، چرام و جامه بزرگي نام مي برد ولي ظاهراً او در سفرنامه خويش، دِشْمِن زياري ها را كه يكي از طوايف ساكن كهگيلويه بوده و مي باشند، از قلم انداخته است. به هرحال بايد توجه داشت كه بارون دوبد اطلاعات خود را بيشتر از حاكمان محلي و سياسيون اخذ مي كرده است و بنابراين طبيعي است به دليل رقابت ها و دشمني هاي موجود در ميان حاكمان آن زمان، اين آگاهيها عمداً يا سهواً به گونه ايي كم و يا زياد از حد واقعيت به وي منتقل شده باشند.

بارون دوبد همچنين درباره نژاد مردمان كهگيلويه مي نويسد: كهگيلويه ايها نژاد بسيار خوش بنيه اي هستند و بي ترديد بخش عمده اي از نيرومندي و اندام پرعضله شان به كارهاي پرفعاليت و غذاي ساده و استنشاق هوا در سرزمنين هاي كوهستانيشان مديون است. به هر حال دوبد درباره بهمئي ها مي نويسد:

بهمئي ها با وجود آنكه بيش از 2000 خانوار نيستند، معهذا آنها را ياغيترين و بيابانيترين طايفه كوه نشينان فارس مي دانند؛ گمان مي رود شمارشان بيش از اين تعداد باشد. بهمئي ها قبلاً حاكميت ميرزا قوما را تنها به اسم به رسميت مي شناختند زيرا او مجبور بود براي جمع آوري خراج ساليانه از آنها، اردوي مسلحانه گسيل كند. اكنون به طور كلّي او را قبول ندارند و به محمدتقي خان رئيس قدرتمند بختياري پيوسته اند.

زماني كه از منطقه بهمئي مي گذشتم دشمني خونيني ميان آنها به وجود آمده بود. خليل خان بهمئي از كلانترانِ خاندان مُحْمَدي برادرزاده خود، فرزند زكي خان از كلانتران خاندان احمدي را كشته بود و هر دو گروه دست به اسلحه برده بودند. مدتي بعد خليل خان بهمئي را در محل چادر خان بختياري ملاقات كردم و ظاهر شومش كاملاً  از خويِ خونينِ او حكايت مي كرد.

بايد توجه داشت در زمانهاي گذشته، حكومت هاي مركزي داراي يك ساختار منظم و دقيق نبوده اند و در بيشتر موارد نظام حاكم بر كشور به صورت ملوك الطوايفي اداره مي شده است. بر همين اساس شاهد ظلم و ستم حكومت هاي مركزي نسبت به ايلات و عشاير، به ويژه در شيوه جمع آوري ماليات از آنها بوده ايم. در همين ميان، ايلات و طوايفي كه داراي افراد دلير و باهوش بوده اند مي توانستند خود را از خطرات احتماليِ اين گونه از حكومتداريِ سلسله هاي حاكم در امان نگهدارند. به پيروي از ساختار ملوك الطوايفي كشور، نظام حاكم بر ايلات و طوايف نيز شامل نظام حاكميت خوانين و به دنبال آن زد و خورد براي تصاحب رياست و سرپرستي عشاير بوده است. مي توان گفت در اين ميان ايلات و طوايفي خوشبخت بوده اند كه افراد قويتر و زيرك تر موفق به سرپرستي آنها مي شده اند. بر همين اساس است كه مي بينيم در ساختار ايلياتي آنروزها در رأس هر ايل و طايفه قدرتمند، يك رئيس قوي و زيرك نيز حاكم بوده است.

به هر حال، ­­­طوايف ايل بهمئي نيز جدا از اين تحولات نبوده اند و خليل خان بهمئي كه سوداي متحد نمودن و سرپرستي تمام بهمئي ها را در سر داشت به گفته دوبد با رقيبي همچون برادرزاده خود مواجه بوده است. اين مناسبات در ساختار ايلياتي عشاير يادآور همان جمله معروف لُري است كه مي گويد: “خان سي كشتنه”. البته بايد اشاره نمود در نهايت با توجه به تمام موارد گفته شده، بهمئي ها نسبت به ديگر ايلات و طوايف لر كمترين خونريزي ها را در ميان كلانتران خود داشته اند؛ چنانچه دكتر نادر افشار نادري نيز در پژوهشهاي خود به اين امر اشاره كرده است.

بارون دوبد در ادامه مي نويسد؛ بهمئي ها در كوههاي شمال باختري بهبهان در تنگ سولك- آنجا كه تعدادي نقوش برجسته و كتيبه هاي باستاني پيدا شده است و من بعداً درباره آنها سخن خواهم گفت- و تا مسافت دوري تا حد جلگه پِتِك مسكن دارند.

دوبد همچنين درباره منطقه امامزاده بابااحمد (از توابع بهمئي احمدي گرمسير كنوني) توضيحات مفيدي را ارائه ميدهد كه در نوع خود جالب است؛ پس از ساعتي سواري به بابااحمد وارد شديم. قبه مخروطي سفيد رنگ امامزاده با برجسته كاريهايش در ميان جمع درختان خرما سر خود را بيرون آورده و به اين زيارتگاه، ظاهري مانند درخت عظيم آناناس بخشيده است. بابااحمد تعدادي چشمه زلال دارد و محاط در نِي ها و علفهاي بلند است. لرها احترام زيادي براي اين مكان قايل هستند.

پس از مدتي دق الباب عاقبت درويش پيري دروازه را گشود و فهميديم هر شب از ترس شيري كه در آنجا پرسه مي زند و با غرشش خواب او را مي آشوبد، ناگزير در به روي خود مي بندد. چه بسا اين حكايت را ساخته بود تا مزاحمان ديگر را بترساند؛ حال كه تصور مي شد حقيقت مي گويد، راهنمايانم خرسند بودند كه شب پيش به امامزاده نرسيده اند. بندرت ديده شده در اين مناطق شير به انسان حمله ور شود زيرا معمولاً به رمه مي زند. با اين همه راهنمايانم چيزي را كه قبلاً شنيده بودم تأييد كردند و گفتند سالها پيش شيري كه در بيشه هاي نزديك دوگمبذان- بين باشت و بهبهان- كُنام داشت، در ميانه روز به كاروانها حمله مي بُرد و از آن روز كه گوشت انسان را چشيد ديگر به گوشت چهارپايان رغبتي نشان نداد.

زني 70 ساله مصاحب درويش پير وتسلاي ساعات ملال آور تنهايي او بود. پيرزن بيچاره با وجود كوري، راه ورود به زيارتگاه مقدس را به ما نشان داد؛ امّا بدان سبب كه من پيشاپيش جمع مي رفتم در گشودن در ترديد كرد، شايد وسواس داشت تا كافري را به حضور مقيم آن حجرة قدسي راه دهد. از اين رو خود مشكل را گشودم و پاي به زيارتگاه نهادم و بقيه پشت سرم داخل شدم.

در وسط حجرة گنبدي شكل تاريكي كه با نور ضعيف چند چراغ اندكي روشن مي شد، تابوت سنگي چهارگوش حجاري شده ومنقوشي در زير چيت گلدار وصله شده اي ديده مي شد. روي سرپوش تابوت چند چراغ حلبي به نشانه نياز گذاشته بودند. به نظر، وضع تمام بنا فرسوده مي رسيد.

بابااحمد تقريباً در باختر مدخل تنگ سولك و در فاصله يك فرسنگ و نيمي آن واقع است. تنگه هايي كه اين سلسله جبال عظيم را تقطيع ميكنند مُسبب تسميه هاي گوناگون آن مي شوند؛ تَنگ دربند نزديك تشان، تَنگ بجك محل اسكان طايفه يوسفي، تَنگ سولك محل سكناي بهمئي ها، تَنگ ماغر و عاقبت تَنگ بوالفريس.

بارون دوبد وقتي مي بيند سرزمينهاي لرنشينِ خوزستان و لرستان در عهد قاجاريه با وجود در اختيار داشتن استعدادهاي بالقوه طبيعي و جغرافيايي، به نحو تعجب آوري عقب مانده و ويران هستند مي گويد قرينه ها و شواهد نشان مي دهند كه اين مناطق در زماني آباد و پر رونق بوده اند. همانگونه كه تاريخدانان و پژوهشگراني چون حمدالله مستوفي، دكتر نادر افشار نادري و دكتر احمد اقتداري نيز به آباداني نواحي لرنشين در زمانهاي قديم اشاره كرده اند.

در همين راستا دوبد درباره وضعيت سياسي مناطق لرنشينِ آنروزها نكاتي را بيان مي نمايد كه نشانگر شرايط سخت و سهمگين حاكم بر ايلات و طوايف لر بوده است. در واقع دولت نالايق قاجار از خوانين و حاكمان محلي، وصول بدون دردسر ماليات را خواسته بود و ديگر كاري به چگونگي تحصيل آن نداشت. منطق، منطق زور بود و هر كه زور نداشت و يا تزوير بلد نبود به كناره رانده مي شد و يا در زير دست و پاي له مي گرديد.

بهمئي ها نيز با تكيه بر شجاعت و سلحشوري خود توانسته بودند خويشتن را از ميان شرايط سخت آن روزگار عبور دهند در غير اين صورت همچون برخي از ايلات و طوايف ديگر، در آن دوران دچار پراكندگي و يا اضمحلال مي شدند.

البته اين نويد را بايد داد؛ در كنار چهره خشن و بي رحم آن روزگاران كه تا حدود زيادي نتيجه بي لياقتي و سياست هاي تفرقه انگيز سلسله قاجار در قبال مناطق لرنشين بوده است، دوبد پرده از واقعيتي انكار نشدني در ميان عموم طوايف و ايلات لر بر مي دارد، آنجا كه مهمان يك ايلياتي لر مي شود و مي گويد: خانواده ميزبانم از مرد جواني و همسرش و مادر پيرش تشكيل مي شد. به ندرت در خاور زمين كسي را ديده ام كه در حد اين مادر پير نسبت به پسرش و اين بانوي جوان نسبت به شوهرش عشق خالصتري نثار انسان ديگري كرده باشد… بر ذمه دارم كه بگويم بعد از شنيدن آن همه سخن در باب جدال و غارت و كينه و قتل كه از هنگام تَرك شيراز مدام در گوشم زمزمه كرده بود از ديدن اين منظره شيرين خانوادگي حظ بسيار بردم. پنداري موسيقي مقدسي بود كه پس از ديدن صحنه پراضطراب “منفرد يا ركوسير” از چنگ پولاك بر مي خاست تا روان را آرامش بخشد. دوبد زماني كه فضاي آكنده از عشق و صفا را بهمراه مهمان نوازي در ميان اين خانواده لرتبار مي بيند، به فقدان آن در بين خانواده پيشرفته اروپايي غبطه مي خورد و بر همين اساس در سفرنامه اش مي نويسد: تا آنجا كه به من مربوط است منصفانه بايد بگويم هيچ دليلي براي شكايت از لرها ندارم. در واقع با وجودي كه به عنوان دزد و راهزن مشهورند امّا من هميشه از مهمان نوازي آنها قدرشناسي مي كنم زيرا مرا در كنار اجاق خود با مهرباني و شفقت پذيرفتند. خصلتي كه چهره آن در اروپا به دليل زرق و برق زندگي و فخر تمدن بسيار محو شده است.

1 thought on “بهمئي ها در سفرنامه دوبد

  1. امیدوارم روزی مردم بهمئی به جایگاه واقعی خود پی ببرند.
    و با سرعتی مضاعف پله های ترقی را پشت سر بگذارند.
    همانند گذشته های نه چندان دور…

پاسخ دادن به فرزند بهمئی لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.