لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد؛ بخش پنج

در ادامه گفتارهای پیشین، پست حاضر، بخش پنجم از مکتوبات لایارد و مشخصاً سفرنامه‌اش می‌باشد که بخش عمده‌ای از آن مربوط به حکومت محمدتقی خان چهارلنگ بختیاری است؛ به هر روی چنانکه قبلاً گفته شد با توجه بدینکه لایارد در مقطعی از زمان به رهبری بختیاری نزدیک شده بود بنابراین می‌توانست آگاهی درخوری را از اصالت و هویت جامعه لر، مخصوصاً بختیاری فراهم کند، مراجعه به داده‌های او می‌تواند در راستای شناخت از هویت و اصالت، یاری‌رسان باشد.

به هر عنوان ضمن یادآوری این نکته که تاریخ و سیاست دو عنصر از عناصر مهّم هویتی جوامع بشری از جمله مردم لر می‌باشند، ابتدا مطالعه پست‌های چهارگانه قبلی از سلسله گفتارهای لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد توصیه می‌شود تا مخاطبین گرامی در جریان روند سفر لایارد و اتفاقات صورت گرفته قرار گیرند؛ همچنین زیبنده است پیش از ورود به اصل مبحث به نکات زیر عنایت داشت:

  • الف) تاریخ، جغرافیا و سرگذشت سیاسی اجتماعی مناطق لرنشین از جمله بختیاری را بایستی در گذر زمان و فراز و فرودهایی که داشته‌اند نگریست؛ بر همین اساس بررسی جامع و مانع، نیازمند بررسی آثار و مکتوبات نویسندگان مختلف می‌باشد؛ به واقع باب پژوهش همواره باز است.
  • ب) بر مبنای بند (الف) بایستی به دو نکته اشاره کرد: نخست اینکه در این سلسله گفتارها، به قسمتی مشخص از تاریخ و سیاست بختیاری یعنی حکومت محمدتقی خان چهارلنگ بختیاری در زمان قاجاریه پرداخته می‌شود و بررسی سایر دوره‌ها نیازمند پست‌های جداگانه است؛ دوم اینکه تمرکز اطلاعات ارائه شده در این گفتار مربوط به همان بازه زمانی حضور لایارد در کشور می‌باشد و شناخت سایر دوره‌های زمانی نیازمند گفتارهای مجزا است.
  • ج) سزاوار است فارغ از هرگونه تعصب قومی – ملی عنایت داشت سیاست یک علم است که در دانشگاه‌های دنیا تدریس می‌شود؛ اساس سیاست را «کسب قدرت» و «منافع ملی» گفته‌اند، بنابراین می‌بایست اقدامات گذشته تا به حال قدرت‌های بزرگ همچون روسیه و بریتانیا را در همین راستا نگریست. در واقع برازنده است برای ساختن آینده‌ای روشن، بیش از آنکه به نقد اقدامات دیگر کشورها (که در جهت تأمین منافع ملی شان بوده) بیافکنیم، نگاهی نقادانه به خویشتن داشته باشیم.
  • د) بارها گفته شد در گذر قرن‌ها نظام سیاسی و در رأس آن رهبران لر از ستون‌های مهّم هویت جامعه لر بوده‌اند. دقیقاً به همین خاطر است که پس از سلسله شاهان لر (اتابکان)، مردم لر همبستگی، اتحاد و آسایش پیش از آن را بازنیافتند هرچند که سیستم رهبری مردم لر چون امیران، والیان و خوانین لر با همراهی دلاوران و سلحشوران (شمشیرزنان و تفنگچیان) تا حدودی توانستند انسجام و هویت جمعی لرها را در گذر حوادث زمانه حفظ کنند امّا در هر صورت جامعه لر دچار تفرقه و چنددستگی گشته بود تا آنکه سرانجام فقر در زمان حکومت قاجارها گریبانگیر آنان شد؛ مضاف بر این با سرکار آمدن حکومت رضاشاه پهلوی، برخورد خشن با ایلات و طوایف لر، کشته شدن رهبران، دلاوران و سلحشوران به وقوع پیوست. امری که سرانجام با تحولات صورت گرفته در دهه چهل خورشیدی باعث شد مردم لر سازمان سیاسی خویش را به کل از دست دهند تا بیش از پیش به ورطه‌ای از مشکلات عجیب و غریب خانمانسوز از فقر، تحقیر، تبعیض، محرومیت فزاینده گرفته تا انکار بدیهی‌ترین اصالت‌ها همچون مسئله تعیین اینکه کدام دهه (اولاد/هوز)، تیره و یا طایفه جزو کدام ایل، طایفه و یا تیره بوده است، گرفتار آیند.
  • هـ) بایستی عنایت داشت عموم سران و رؤسای ایلات و طوایف لر از جمله بختیاری علی‌رغم فراز و فرودها، کمی و کاستی‌ها، اختلاف‌نظرها، سلایق متفاوت و حتّی چنددستگی‌هایی که داشته‌اند، جملگی توان خویش را مصروف در راه حفظ موجودیت، ثبات و گسترش تبار خویش می‌کرده‌اند؛ عملکرد محمدتقی خان و رقبایش همچون علیرضاخان را هم در همین راستا می‌توان مورد توجه قرار داد. به هر تقدیر تاریخ بستری برای سرمشق قرار دادن نقاط قوت و عبرت از گوشه‌های منفی آن برای نسل امروز است.
  • و) اگرچه مطالب مطرح شده، توسط لایارد مأمور کارکشته انگلیسی و طی چند سال بازدید میدانی از منطقه تهیه گشته، اهمیت بالایی را به دست می‌دهد امّا بازهم بر خواننده است تا ضمن پرهیز از پیش‌داوری، با دقت نقاط قوت و حتی کمی و کاستی‌های احتمالی را دریابد؛ چنین منطق و روشی می‌تواند رواج دهنده فرهنگ تحقیق، گفتگو و تبادل‌نظر در جهت شناخت از هویت و اصالت‌ها و همچنین آگاهی‌بخشی از گذشته در راستای ساختن آینده‌ای بهتر باشد.
  • ز) همانگونه که قبلاً گفته شد خان چهارلنگ بخش قابل‌توجهی از بختیاری و دیگر ایلات و عشایر منطقه را با خود همراه کرده و توانسته بود جایگاه شاخصی در سطح مملکت به دست آورده، طبعاً نگاه مقامات حکومت قاجار و حتّی قدرت‌های جهانی چون امپراطوری بریتانیا را به خود جلب نماید؛ بر همین مبنا است که می‌توان نزدیک شدن لایارد مأمور انگلیسی به خان بختیاری را درک نمود.
  • ح) در راستای بند (ز) و به عنوان نکته پایانی و مهّم‌ترین آنها، ۲ درس مهّم از حکومت محمدتقی خان می‌توان گرفت که شایسته است جامعه لر بدان عنایت لازم را داشته باشد: نخست اهمیّت «کسب قدرت سیاسی» و دوم «لزوم اتحاد و همبستگی در جهت افزایش قدرت سیاسی».
  • ط) اساس گفتار حاضر بر نسخه ترجمه شده توسط شادروان مهراب امیری استوار گشته که البته تلاش گشت تا حتی الامکان با نسخه انگلیسی کتاب نیز مطابقت داده شود. این نکته از آن جهت خاطرنشان گردیده که استناد به منبع زبان اصلی، دارای اولویت دست اول در استنادات است.
  • ی) به عنوان نکته‌ی پایانی این بخش که در خلال متن گفتار نیز بدان اشاراتی خواهد شد می‌بایست عنایت داشت که لایارد اصولاً دیدگاه انتقادی رک و صریحی نسبت به عموم ایرانیان از جمله لرها دارد؛ در این بین تقریباً چهارلنگ‌های بختیاری (سه سال مهمان آنها بود)، تا حدودی از تیغ انتقاد تند و تیز او به دور بوده‌اند.

به هر تقدیر، چنانکه گفته شد، در ادامه‌ی گفتار پیشین که شامل بخش چهارم از سفرنامه سر اوستن هنری لایارد، دیپلمات خبره امپراطوری بریتانیا بود، در مجال حاضر و سلسله گفتارهای بعدی سعی می‌شود به سایر قسمت‌های سفرنامه او به ویژه مدتی که در جوار محمدتقی خان بود نگریسته شود؛ در پنجمین بخش از سفرنامه لایارد چنین آمده است:

بخش پنجم

در پنجمین بخش از کتاب، لایارد مطالب گوناگونی از جمله در خصوص مطالبات خراج و مالیات حکومت قاجار از محمدتقی خان، اعلام شورش محمدتقی خان، تهدید به اشغال کوهستان‌هایش از سوی حکومت، درخواست محمدتقی خان از لایارد برای رفتن به خارک و کسب نظر مقامات بریتانیا، بازگشتش از آنجا به قلعه تل و ذکریاتی درباره مسیر من جمله بهمئی‌ها و میرزا قوما حاکم بهبهان بیان می‌کند؛ لایارد می‌نویسد:

در پایان ماه نوامبر، محمدتقی خان نامه‌هایی از تهران و جاهای دیگر دریافت کرد که بسیار او را مضطرب ساخت. معتمد که حکومت ایل بختیاری را زیر نظر داشت دائماً مطالبات معوقه خراج [مالیات] را از وی درخواست می‌کرد. چند نفر که «برات» یا دستور دولتی برای دریافت پول از او داشتند، به قلعه رسیده بودند. شاطرباشی معتمد، که از اصفهان همراه شفیع خان آمده بود، برای جمع‌آوری ده هزار تومان (حدود ۵۰۰۰ پوند) فرستاده شده بود. از این مبلغ، سه هزار تومان سهم درآمدی محسوب می‌شد که باید به شاه پرداخت می‌شد، سه هزار تومان برای خود معتمد و بقیه برای پرداخت مطالبات مختلف افراد خصوصی از خزانه سلطنتی در نظر گرفته شده بود.

روش معمول پرداخت چنین مطالباتی این بود که به طلبکاران حواله‌هایی بر روستاها، رؤسای ایلات و طوایف یا افراد ثروتمند بانفوذ داده می‌شد و آن‌ها خود باید به هر نحوی که می‌توانستند نقدش می‌کردند. دارندگان این اسناد (که اغلب با تخفیف بسیار زیادی توسط صاحبان اصلی فروخته می‌شد) معمولاً در خانه کسانی که حواله به نامشان صادر شده بود، اقامت می‌کردند و ماه‌ها حتی سال‌ها می‌ماندند تا مبلغ حواله پرداخت شود. برخی از دارندگان این برات‌ها (که «برات‌دار» خوانده می‌شدند) در قلعه تل با چنین وضعیتی روبرو بودند. حضور آن‌ها، همانطور که می‌توان تصور کرد، برای خان چندان خوشایند نبود، اما مرخص کردنشان پیش از پرداخت بخشی، اگر نه تمام مطالباتشان، عاقلانه به نظر نمی‌رسید. آن‌ها در قلعه اسکان داده شده و به عنوان مهمان پذیرایی می‌شدند.

به روایت لایارد، محمدتقی خان تا آن زمان، از پرداخت مبلغ مورد مطالبه معتمد طفره رفته بود. او این مقدار پول نقد را در اختیار نداشت و تلاش برای جمع‌آوری آن از ایلات و طوایف نیمه‌مستقل تحت حاکمیتش، نفوذ و اقتدار او را در کوه‌ها به شدت تضعیف می‌کرد. بختیاری‌ها پول نقد بسیار کمی داشتند و همان مقدار اندک را نیز تمایل چندانی به از دست دادنش نداشتند. در تمام مدتی که با آن‌ها بودم، به ندرت سکه طلا یا نقره دیدم، مگر آن‌هایی که زنان به عنوان زینت استفاده می‌کردند. آن‌ها تجارت اندکی با بقیه ایران داشتند یا اصلاً نداشتند. در میان خودشان فروش نان، شرم‌آور تلقی می‌شد و از آنجایی که قوانین مهمان‌نوازی به طور عام به عنوان وظیفه مسلمانان شناخته می‌شود، هیچ‌کس ملزم به پرداخت هزینه غذایی که در چادر بختیاری مصرف می‌کرد، نبود. آن‌ها به اندازه نیاز فوری خود گندم و برنج کشت می‌کردند؛ لباس‌ها و چادرهای خود را از پشم و موی تولید شده توسط گله‌ها و رمه‌های‌شان می‌بافتند و معدود کالاهای اروپایی مورد نیازشان معمولاً از طریق بازرگانان دوره‌گرد، که در ازای آن‌ها محصولات محلی دریافت می‌کردند، تهیه می‌شد.

لایارد بیان می‌کند: برای جمع‌آوری مبلغ مورد مطالبه معتمد، اقدامات شدیدی لازم بود، مانند شکنجه که بدون آن ایرانیان در هر طبقه‌ای به ندرت پول خود را می‌دادند، یا استفاده از زور در مورد یک ایل یا طایفه سرکش. محمدتقی خان به هیچ یک از این اقدامات متوسل نمی‌شد. بنابراین به دنبال هرگونه بهانه و هر وسیله‌ای برای تأخیر در پرداخت خراج و سایر مطالبات بود.

فشار مداومی از طریق مکاتبات رسمی بر محمدتقی خان وارد می‌شد، اما بی‌نتیجه بود. سرانجام نامه‌ای از برادرش، علی نقی خان، که به عنوان گروگان وفاداری و حسن رفتارش در تهران نگهداری می‌شد، دریافت کرد. در این نامه به وی اطلاع داده شده بود معتمد به شاه شکایت کرده که او در مکاتبات مخفیانه با شاهزادگان تبعیدی ایران در بغداد بوده، از پرداخت خراج تعیین شده خود امتناع، حواله‌های دولتی را بی‌اعتبار نموده و بنابراین «یاغی» یا شورشی است. اعلیحضرت در نتیجه به حاکم اصفهان دستور داده بودند تا اقدامات لازم برای اجرای اقتدار سلطنتی را که ضروری می‌داند، انجام دهد و قرار بود یک لشکرکشی نظامی در بهار، به محض باز شدن گذرگاه‌های کوهستانی، برای حمله و اشغال سرزمین بختیاری اعزام شود.

دولت ایران مدت‌ها بود به قدرت محمدتقی خان حسادت می‌ورزید، کسی که موفق شده بخش بزرگی از طوایف بختیاری را تحت سلطه خود درآورد و به او گمان داشت قصد دارد به کلی از اطاعت سر باز زند. گزارش‌های بسیار اغراق‌آمیزی از ثروتی که گمان می‌رفت رئیس بختیاری جمع‌آوری کرده، به شاه رسیده بود. شاه نیز به رسم پادشاهان ایران، عقیده داشت که اگر نگوییم تمام آن، بخش اعظم‌اش باید به خزانه سلطنتی منتقل شود. محمدتقی خان، برای جلوگیری از جنگ، با نگه داشتن برادرش علی نقی در پایتخت به عنوان گروگان موافقت کرده اما زیر بار فشارهای مداوم رنج می‌برد، از ظلم و سوءمدیریت که باعث ناراحتی و بی‌نظمی گسترده شده و پادشاهی را به سوی نابودی می‌کشاند، ابراز تأسف می‌کرد و مقامات ترسو و فاسد ایرانی را تحقیر می‌کرد. او علاوه بر این، تحقیر زیادی برای ارتش دولتی ایران قائل بود که در آن زمان تجهیزات نامناسبی داشت و بی‌نظم بود. اما با این وجود، هنوز تردید داشت علناً اعلام شورش کند، همانطور که معمولاً در مورد چنین رؤسای ایلات و طوایف نیمه‌مستقلی اتفاق می‌افتد. تلاش می‌کرد تا وقت بخرد و در صورت امکان، از حمله به کوه‌هایش و نبردی جلوگیری کند که در آن برخی از طوایفی که تحت فرمان خود درآورده، ممکن بود با دسیسه‌هایی که ایرانیان در آن استاد هستند، به مهاجمان علیه‌اش بپیوندند.

نگرانی محمدتقی خان افزایش یافت با گزارش‌هایی که از اصفهان به او رسید مبنی بر اینکه معتمد در حال حاضر با جمع‌آوری نیرویی از سربازان دولتی و توپخانه، برای حمله به کوه‌های بختیاری به محض مساعد شدن هوا، آماده می‌شود. شفیع خان با عجله به قلعه تل احضار شد تا در مورد مسیری که باید دنبال شود، مشورت دهد. سرانجام، بنا به توصیه او، تصمیم گرفته شد تمام تلاش‌ها برای توافق با معتمد به منظور جلوگیری از جنگ صورت گیرد و خودش به دیدار ایلات و طوایف مختلف تحت سلطه محمدتقی خان برود تا آنجا که ممکن است پول جمع‌آوری کند، اما نباید اقدامات دفاعی انجام شود که ممکن است به دولت ایران بهانه‌ای برای اعلام شورش محمدتقی خان علیه شاه بدهد.

اگرچه خان، آماده عمل به توصیه شفیع خان بود، اما متقاعد شده بود معتمد تصمیم گرفته به کوه‌های بختیاری حمله و او را زندانی کند، هر چقدر هم مدارکی دال بر تسلیم و وفاداری‌اش ارائه دهد. یک لشکرکشی علیه‌اش، در صورت موفقیت، باعث ثروتمند شدن بانی آن می‌شد. ساکنان سرزمین مورد حمله، توسط مقامات و سربازان ایرانی غارت و چپاول می‌شدند، تا جایی که به سختی پیراهنی بر تنشان باقی می‌ماند. محمدتقی خان متهم به «یاغی» بودن می‌شد، اموالش مصادره و اگر به دست معتمد می‌افتاد، احتمالاً به قتل می‌رسید، یا حداقل به همراه همسران و خانواده‌اش به عنوان زندانی به تهران فرستاده می‌شد، بینایی‌اش را از دست می‌داد و تا آخر عمر در زنجیر نگهداری می‌شد. بنابراین لازم دانست تا برای جلوگیری از عواقب احتمالی تدابیری اتخاذ نماید. وی می‌دانست اختلاف بین دولت‌های ایران و انگلیس منجر به احضار نماینده بریتانیا از تهران و قطع روابط سیاسی بین دو کشور گردیده است. شایعه‌هایی به گوشش رسیده بود که گویا آنها در آستانه جنگ قرار دارند این شایعات با خبر ورود قوای بریتانیا به خارک واقع در خلیج فارس (Persian Gulf) قوت گرفت گزارشات حاکی از این بود یک ارتش انگلیسی با توپ‌های بیشمار جزیره خارک را به تصرف درآورده و بزودی به منظور پیشروی به سوی شوشتر و شیراز عازم خاک ایران خواهند شد این خبر در سرتاسر لرستان و در میان قبایل عرب ساکن در دشت‌های بین کوهها و رود فرات انتشار یافته بود.

لایارد نوشته است: فکر نمی‌کنم محمدتقی خان به طور کامل از این سوءظن که یک مأمور سیاسی بریتانیا هستم و مأموریت مخفیانه‌ای به او سپرده شده، رهایی یافته باشد. احتمالاً امیدوار بود چنانچه بین ایران و انگلیس جنگی درگیرد از این فرصت استفاده نموده و استقلال خود را اعلام نماید. هزاران سوار دلیر و ماهرترین تفنگچیان ایران را تحت فرمان داشت و معتقد بود در صورت ایجاد یک قیام عمومی علیه شاه که با پول، سرنیزه‌ها و توپخانه انگلیس حمایت شود، نیروی تحت امرش می‌تواند به میزان قابل توجهی افزایش یابد. بنابراین مایل بود با مقامات بریتانیایی در خارک تماس گرفته و دریابد آیا در صورت وقوع جنگ، آنان حاضر به پذیرش کمک او و انعقاد قراردادی به منظور حمایت از وی در مقابل انتقام شاه و به رسمیت شناختنش به عنوان رئیس اعلای خوزستان پس از برقراری صلح خواهند بود یا خیر. لذا از من خواهش نمود تا به منظور اطلاع از نیات دولت بریتانیا و تسلیم پیشنهاداتش به فرمانده قوای بریتانیایی مستقر در آنجا عازم جزیره خارک گردم.

دلایل دیگری نیز مرا بر آن داشت تا درخواست محمدتقی خان مبنی بر عزیمت به خارک را بپذیرم. مشتاق بودم دریابم آیا می‌توانم کاری برای نجات یا طولانی کردن عمر برادرش، آکلب علی، انجام دهم که به نظر می‌رسید بیماری‌اش به سرعت پیشرفت می‌کند. شاید بتوانم از پزشکانی که در نیروی بریتانیایی مستقر در آنجا هستند، مشاوره و دارو دریافت کنم تا حداقل بتوانم دردش را تسکین دهم. محمدتقی خان، که محبت زیادی به برادرش داشت، و همسر رئیس جوان، که با مهربان‌ترین مراقبت از وی پرستاری می‌کرد، صمیمانه از من خواهش کردند این کار را انجام دهم و خان به سفرم به خارک از این نظر به همان اندازه اهمیت می‌داد که به هدف سیاسی آن.

توضیح: به اعتقادی رفتار محمدتقی خان در آن زمان نشان‌دهنده چند خصیصه کلیدی و درس‌های ارزشمند است که به هرکدام جداگانه اشاراتی کوتاه خواهد شد:

الف – ویژگی‌های کلیدی:

  • روحیه آزادگی: محمدتقی خان بنابه سنت تاریخی و همانند سایر رهبران ایلی عشایری، خود را مستقل از شاه ایران می‌دانست و در عمل نیز نیمه مستقل بود؛ به جرأت می‌توان گفت این یک خصیصه بارز در میان لرها بوده و جامعه تاریخی لر به پیروی از رهبری سیاسی‌اش و بنا بر روحیه آزادگی، خود را مستقل از شاه ایران می‌دانسته و سر را برای فرمان او خم نمی‌کرده است.
  • تمایل به کسب قدرت بیشتر: شاید بتوان متصور بود خان بختیاری به دنبال فرصتی برای خودمختاری بیشتر یا ربودن حکومت از قاجارها و حتی اعلام استقلال از حکومت مرکزی ایران بود. او جنگ احتمالی بین ایران و انگلیس را به عنوان یک شانس برای رسیدن به این هدف می‌دیده است. واقعیت اینست که سیاست عرصه کسب قدرت و منافع می‌باشد؛ خان بختیاری، قدرتی بسزا به هم زده و طبعاً توجه قدرت‌های بزرگ را به خود جلب کرده بود… امروزه نیز اگر ما هرچه بیشتر متحد و قدرتمند باشیم خواهیم توانست توجه سایرین را بیش از پیش به خود جلب نموده، منافع خویش را بهتر تأمین نماییم.
  • واقع‌بینی و دوراندیشی: محمدتقی خان می‌دانست که در آن برهه قیام بدون حمایت خارجی احتمالاً با شکست مواجه خواهد شد، به همین دلیل به دنبال جلب حمایت امپراطوری بریتانیا بود. او خطرات مقابله با ارتش شاه را درک می‌کرد.
  • اقتدارگرایی و اعتماد به نفس: خان بختیاری به قدرت و توانایی‌های رزمی‌اش آگاه و معتقد بود می‌توانست در صورت حمایت خارجی، یک قیام عمومی موفقیت‌آمیز را رهبری کند.
  • محاسبه‌گری و فرصت‌طلبی: او منتظر زمان مناسب برای اقدام بود و می‌خواست از شرایط بحرانی (جنگ احتمالی) به نفع خود و مردمش استفاده کند.
  • بی‌اعتمادی به حکومت مرکزی: محمدتقی خان به حکومت شاه بی‌اعتماد و نگران واکنش آن‌ها به قدرت و نفوذش در منطقه بود. به همین دلیل به دنبال یک حامی خارجی می‌گشت.

در مجموع، رفتار محمدتقی خان نشان‌دهنده یک رهبر محلی قدرتمند، واقع‌بین و فرصت‌طلب که در تلاش برای حفظ و افزایش قدرت خود در یک منطقه پرتنش و در مواجهه با حکومت مرکزی ضعیف و نفوذ قدرت‌های خارجی بود، می‌باشد. خان بختیاری آمادگی داشت تا از هر فرصتی برای رسیدن به اهداف خود، از جمله کسب خودمختاری بیشتر و یا حتی اعلام استقلال، بهره ببرد.

ب – درس سیاسی: عملکرد محمدتقی خان در قامت رهبری که از ظلم و سوءمدیریت حکومت، ناراضی و معتقد بود این شیوه حکومتگری باعث ناراحتی و بی‌نظمی گسترده شده و پادشاهی را به سوی نابودی می‌کشاند، درس بزرگی برای آینده قوم لر و حتی ایران دارد که همانا لزوم «وجود عدالت اجتماعی» و در عین حال «پذیرش تنوع و تکثر» است. جامعه لر و همچنین مردم ایران در این زمینه دو سرمایه ارزشمند شامل الگوی تاریخی و الگوی مدرن را در دسترس دارند:

  • الگوی تاریخی عدالت اجتماعی: الگوی تاریخی جامعه لر همانا حکومت اتابکان (شاهان) لر بزرگ و کوچک است که منابع مکتوب تاریخی چون کتاب تاریخ گزیده صراحتاً از عدالت قابل توجه شاهانی از لر چون اتابک هزار اسف در لر بزرگ و شجاع الدین خورشید در لر کوچک یاد کرده‌اند. مردم ایران نیز می‌توانند عدالت اجتماعی را در داشته تاریخی چون لوحه حقوق بشر اولیه بنگرند که حوزه‌هایی چون آزادی و احترام به قوانین و سنت‌های محلی را در حکومت کوروش بزرگ به ویژه در مقایسه با استانداردهای زمانه‌اش جلوه‌گر است. به واقع هرچند گفته می‌شود امپراتوری‌های بزرگ غالباً بر پایه سرکوب، غارت، و تحقیر مردمان شکست‌خورده بنا می‌شدند، رویکرد شاه هخامنشی نمونه‌ای از یک عدالت نسبی را نمایان می‌کند.
  • الگوی تاریخی پذیرش تنوع و تکثر: علی‌رغم اینکه در صد سال اخیر، به ویژه از دوران شاهان پهلوی به این سو، تلاش زیادی برای استقرار یک حکومت مرکزی قدرتمند و متمرکز صورت گرفته که هدفش کنترل «صفر تا صد امور» بوده است، اما نگاهی به تاریخ طولانی کشور نشان می‌دهد همواره سطوح قابل توجهی از استقلال عمل در مناطق و ولایات مختلف وجود داشته است. این استقلال عمل را می‌توان در قالب‌های مختلفی به شرح زیر مشاهده کرد:

ساتراپ‌ها در دوران باستان: گفته می‌شود استقلال عمل قابل توجه در سازمان سیاسی ساتراپ‌ها به زمان کوروش کبیر هخامنشی و دیدگاههای باز سیاسی آن شاهنشاه بزرگ برمی‌گردد؛ رویکرد کوروش بزرگ در قبال گروهها و اقوام گوناگون و اعطای اختیارات به ساتراپ‌ها، از درجه بالایی از تساهل، تسامح و رواداری، پراکندگی قدرت، و هوشمندی سیاسی حکایت می‌کند که می‌توان آن را «رویه باز سیاسی» تلقی کرد. ساتراپ‌ها در دوره هخامنشی اختیارات وسیعی داشتند و حتی در دوره‌های ضعف حکومت مرکزی، عملاً به صورت نیمه‌مستقل عمل می‌کردند. این الگو در دوران اشکانیان (با وجود پادشاهی‌های کوچک و خاندان‌های قدرتمند محلی) نیز گزارش شده است.

حکومت‌های محلی و خاندان‌های مقتدر: در طول تاریخ این کهن بوم، به کرات مشاهده می‌شود که در دوره‌های ضعف حکومت مرکزی (مثلاً پس از سقوط خلافت عباسی و در دوره سلجوقیان یا مغولان)، خاندان‌های محلی و امیران منطقه‌ای (مانند صفاریان، سامانیان، آل بویه، زیاریان، اتابکان لر بزرگ و لر کوچک و…) که شاهان محلی باستانی را به یاد می‌آورند قدرت گرفته و برای قرن‌ها به صورت مستقل یا نیمه‌مستقل در مناطق خود حکومت می‌کردند. حتی در دوران اوج قدرت حکومت‌های مرکزی، مانند صفویه یا قاجاریه، والیان و حاکمان قدرتمند محلی مانند والی لرستان در مناطق دوردست، اختیارات گسترده‌ای داشتند.

با عنایت به مطالب عنوان شده می‌توان به جرأت گفت که «ایده حکومت مرکزی متمرکز صفر تا صدی» یک پدیده نسبتاً جدید در تاریخ ایران است که در دوران مدرن و با الهام از مدل‌های دولت-ملت اروپایی سعی در پیاده‌سازی آن شده است. اما واقعیت تاریخی کشور، حتی با وجود پادشاهان قدرتمند، همواره نشان‌دهنده سطوح مختلفی از خودگردانی محلی و عدم تمرکز مطلق قدرت بوده است.

  • الگوی مدرن: جامعه آمریکا با تأکید بر تکثرگرایی و ایده زیبا و باارزش «کاسه سالاد» که بر حفظ هویت‌های جداگانه در عین همزیستی تأکید دارد نمونه‌ای از یک جامعه چندگانه می‌باشد که سعی کرده هویت‌های مختلف را در چارچوب یک نظام سیاسی واحد به رسمیت بشناسد و از ظرفیت‌های این تنوع برای پیشرفت و شکوفایی استفاده کند.

کاسه سالاد: استعاره‌ای زیبا درباره جامعه آمریکا است که آن را شبیه به یک «کاسه سالاد» فرض می‌کند؛ یک سالاد خوشمزه شامل انواع سبزیجات، گوجه‌فرنگی، خیار، هویج، کشمش، کلم و… است. هر کدام از این مواد، طعم و بافت خاص خودش را دارد، اما وقتی همه با هم در یک کاسه قرار می‌گیرند و با هم ترکیب می‌شوند، یک سالاد عالی، کامل و دلچسب را می‌سازند. جامعه آمریکا هم همینطور است؛ از جوامع و اقوام گوناگون با عناصر هویتی متنوع اعم از نژاد و نسب، تاریخ، دین و آیین، فرهنگ‌ها و زبان‌های مختلفی تشکیل شده که هر کدام هویت خود را حفظ می‌کنند، اما در کنار هم یک جامعه بزرگ و قوی را می‌سازند. در واقع ایده کاسه سالاد می‌گوید که یک کشور می‌تواند از جوامع و اقوام بسیار متنوعی تشکیل شود که هر یک هویت و رنگ خاص خود را دارند. اما به جای اینکه همه یکسان شوند، در کنار هم و با احترام به تفاوت‌های یکدیگر زندگی می‌کنند، فعالیت می‌کنند و کشور را پیش می‌برند. این مدل، در حقیقت برابری و احترام به تمامی اجزا را در یک کلیت واحد نشان می‌دهد.

لایارد در ادامه می‌گوید: باز هم، ماه‌ها بود از انگلستان خبری نداشتم. علاوه بر این، برای مدت کوتاهی از همنشینی با هموطنانم لذت خواهم برد، که مدت‌ها از آن محروم بودم. محمدتقی خان با وجود نداشتن تحصیلات مشابه و اگرچه فقط رئیس ایلات و طوایف وحشی کوه‌نشین بود، مردی با دیدگاه‌های وسیع و روشنفکر بود. عصرها، هنگام نشستن با هم در اندرون، اغلب از تمایلش برای پایان دادن به عادات بی‌قانونی بختیاری‌ها، برقراری نظم و صلح در کشورش و توسعه منابع آن با من صحبت می‌کرد. به او نشان دادم چگونه این کار به بهترین نحو انجام می‌شود، با تشویق تجارت و برقراری ارتباط با ملت‌های متمدن. به او نشان دادم استان خوزستان چیزهای زیادی مانند پنبه و نیل تولید می‌کند که در اروپا بسیار ارزشمند هستند و فرش‌ها و سایر صنایع دستی آن بسیار مورد احترام هستند و می‌توان بازرگانان بریتانیایی و دیگران را تشویق کرد تا تجارتی در آن‌ها ایجاد کنند، که این امر باعث می‌شود مردمش به دنبال فعالیت‌های صلح‌آمیز بپردازند و در عوض بتوانند از انگلستان و جاهای دیگر بسیاری از مایحتاج و تجملاتی را که به آن‌ها نیاز دارند و به رفاه آن‌ها کمک زیادی می‌کند، به دست آورند. او به من اطلاع داد چند سال قبل، با آرزوی گشایش چنین تجارتی بین کوه‌هایش و کشور هند، یک مسیحی را با محموله‌ای از محصولات کشور [تحت فرمان محمدتقی خان]، که در یک کشتی محلی در محمّره [خرمشهر]، در دهانه کارون بارگیری شده بود، مأمور کرده بود. کشتی با محموله‌اش در راه بمبئی در خلیج فارس گم [و یا غرق] شد.

او به راحتی با دیدگاه‌هایم موافقت کرد و به من اجازه داد تا به مقامات بریتانیایی در خارک اطلاع دهم آماده است تا در آن قسمت از کشور که تحت اقتدار و کنترل اوست و در آن زمان تا دشت‌های مسکونی قبایل عرب تقریباً تا شط‌العرب (Shat-el-Arab) یا فرات و قسمت بالای خلیج فارس امتداد داشت، جاده بسازد. او از من خواهش کرد تلاش کنم بازرگانان بریتانیایی را به تجارت با مردمش ترغیب کنم و به آن‌ها امنیت کامل برای خود، نمایندگان و اموال‌شان را وعده داد.

توضیح: به باوری، از مطالب عنوان شده توسط لایارد درباره شخصیت محمدتقی خان، برداشتی به شرح زیر می‌توان ارائه داد:

  • رهبری فراتر از کلیشه‌ها: لایارد، با وجود تعصبات رایج غربی نسبت به «ایلات وحشی»، محمدتقی خان را به عنوان «مردی با دیدگاه‌های وسیع و روشنفکر» توصیف می‌کند. این توصیف می‌تواند نشان دهد که خان بختیاری تنها یک جنگجو یا رهبر سنتی نبود، بلکه به فکر توسعه، نظم و صلح در قلمرو خود بود. چنین شاهدی با کلیشه‌های رایج آن زمان که ایلات لر را «صرفاً» به آشوب و بی‌قانونی متهم می‌کردند، در تضاد است و لایارد خود متوجه این تفاوت شده است. علاوه بر این به یاد میآورد که سرزمین‌های لرنشین به گواه منابع تاریخی چون کتاب تاریخ گزیده، در زمان اتابکان (شاهان) لر دارای آبادانی بسیار و «رشک بهشت» بوده‌اند.
  • دغدغه توسعه اقتصادی و رفاه مردم: به گفته لایارد تمایل محمدتقی خان به «پایان دادن به عادات بی‌قانونی بختیاری‌ها، برقراری نظم و صلح در کشورش و توسعه منابع آن» بسیار قابل توجه و می‌تواند نشانی از این واقعیت باشد که او تنها به دنبال حفظ قدرت شخصی نبود، بلکه به فکر رفاه و بهبود وضعیت معیشت مردمش بود. پیشنهاد خان بختیاری برای تشویق تجارت با «ملت‌های متمدن» و تولید محصولاتی مانند پنبه، نیل و صنایع دستی برای صادرات، از ذهنی عمل‌گرا و توسعه‌گرا حکایت دارد.
  • واقع‌بینی و تجربه شکست: اشاره لایارد به تلاش نافرجام قبلی محمدتقی خان برای تجارت با هندوستان و گم یا غرق شدن کشتی‌اش، نشان می‌دهد که خان بختیاری فقط ایده‌پرداز نبود، بلکه دست به عمل هم می‌زد. این تجربه شکست، وی را از دنبال کردن اهدافش بازنداشته، بلکه مشاهده می‌شود به انتخاب مسیرهای دیگر (مانند همکاری با بریتانیا) اقدام کرده است.
  • دید بلندمدت و استراتژیک: درخواست محمدتقی خان برای ساخت جاده و تضمین امنیت بازرگانان بریتانیایی، نشان‌دهنده درک عمیقش از الزامات توسعه اقتصادی و برقراری ارتباطات بین‌المللی است. این اقدامات، نیازمند دیدی بلندمدت و فراتر از منافع کوتاه‌مدت ایلیاتی است. یحتمل می‌دانست که امنیت و زیرساخت از شروط اصلی شکوفایی تجارت است.
  • اعتماد نسبی به قدرت‌های خارجی (با درک منافع): لایارد اشاره می‌کند که محمدتقی خان به «راحتی» با دیدگاه‌های او موافقت کرد. این ناشی از درک خان از منافع مشترک در همکاری با بریتانیا بود. او با اخباری که درباره درگیری قریب‌الوقوع بریتانیا و قاجاریه شنیده بود، تلاش می‌کرد از آن در جهت منافع خود و قلمرو بختیاری و سایر ایلات تحت سیطره‌اش بهره ببرد. می‌توان گفت این همان محاسبه‌گری و فرصت‌طلبی است که پیشتر به آن اشاره شد.
  • توانایی رهبری و نفوذ در قلمرو گسترده: لایارد به قلمرو نفوذ محمدتقی خان اشاره می‌کند که «تا دشت‌های مسکونی قبایل عرب تقریباً تا شط‌العرب یا فرات و قسمت بالای خلیج فارس امتداد داشت». این نشان‌دهنده اقتدار گسترده و توانایی او در کنترل یک منطقه وسیع و متنوع است که خود می‌تواند گواهی بر مهارت‌های رهبری خان باشد.

لایارد همچنین می‌نویسد: محمدتقی خان مصمم بود محمدعلی بیگ یعنی همان شخصی را که با شیر روبرو شده بود در یک مأموریت سیاسی به نزد میرزا قوما، رئیس بهبهان، شهری در منطقه پست بین رشته کوه بزرگ [زاگرس!؟] و خلیج فارس بفرستد. قرار بود با نامه‌ای برای میرزا، از او بخواهم در صورت لزوم مرا با یک راهنما یا محافظ به بندر دیلم (یک بندر کوچک در خلیج فارس) بفرستد، جایی که بتوانم یک قایق بادبانی عربی برای بردنم به خارک پیدا کنم.

در ۸ دسامبر، که آن روز فرخنده اعلام شده بود، از محمدتقی خان و همسر و فرزندانش خداحافظی کردم و نزدیک غروب، همراه با محمدعلی بیگ، سوار شدم و قول دادم هرچه زودتر برگردم. از آنجایی که دیر وقت از قلعه خارج شده بودیم، نتوانستیم از دشت باغ ملک فراتر برویم و شب را در یک اردوگاه توقف کردیم. صبح روز بعد قبل از طلوع آفتاب حرکت کردیم زیرا سفر طولانی در پیش داشتیم. از ویرانه‌های منجنیک [منجنیق!؟]، که پیشتر از آن بازدید کرده بودم، عبور کردیم و با عبور از یک رشته تپه شیب‌دار و ناهموار از یک مسیر بسیار سنگی، از قله، منظره‌ای زیبا از دشت حاصلخیز منجنو [منجوک!؟] دیدیم که با کوه بلند منگشت، که اکنون پوشیده از برف بود، محدود می‌شد.

تپه‌های بلند در جنوب این دشت، مرز کشور بختیاری محسوب می‌شدند. آن‌ها محل سکونت بهمئی، شاخه‌ای از ایلات و طوایف بزرگ کهگلو [کهگیلویه]، یکی از وحشی‌ترین و قانون‌شکن‌ترین ایلات لرستان هستند. رئیس آن‌ها در قلعه‌اش، قلعه علاء، در فاصله‌ای از جاده ما، قرار داشت. دشتی که از آن عبور کردیم، اخیراً چنان در معرض غارت‌های آن‌ها قرار گرفته بود که بسیاری از روستاهای آن توسط ساکنانشان متروکه و رها شده بودند.

مأمور بریتانیایی می‌آورد: اگرچه محمدتقی خان موفق شده بود بهمئی را تحت سلطه خود درآورد و بیش از یک بار آن‌ها را به خاطر اعمال بدشان مجازات کرده بود، اما اگر با یکی از «چپو» یا سوارکاران آن‌ها که در حال غارت بودند روبرو می‌گشتیم، با خطر مواجه می‌شدیم. بنابراین، در طول سفرمان در سرزمین وحشی و متروکی که از آن عبور می‌کردیم، باید مراقب می‌بودیم.

توضیح: در اینجا درباره منظور لایارد از لرستان و همچنین مبحث غارت، نکاتی چند ارائه می‌گردد:

  • لرستان: لرستان تاریخی، نه صرفاً استان لرستان فعلی (که در زمان حکومت محمدرضاشاه پهلوی ایجاد شد) بلکه پهنه بسیار گسترده‌تری، از استان‌های همدان و مرکزی تا سواحل خلیج فارس را در بر می‌گیرد که سکونتگاه شاخه‌های گوناگون درخت تناور لر می‌باشد؛ در واقع استان لرستان کنونی، بخشی از لرستان تاریخی است و نه همه‌ی آن.
  • غارت: موضوعی چون غارت، پدیده پیچیده‌ی اجتماعی می‌باشد که به آسانی نمی‌توان درباره ریشه‌های آن اظهارنظر نمود و به قوم، ایل و یا طایفه‌ای مثلاً اَنگ وحشی‌گری، سفاکی و اینگونه عناوین را چسباند؛ چنانکه به اعتقادی لایارد به عنوان یک ناظر غربی در قرن نوزدهم، جامعه لر را با معیارهای فرهنگی و سیاسی زمان خود می‌سنجد. او به سادگی، برخی ایلات را وحشی‌ترین و قانون‌شکن‌ترین می‌نامد و غارت را صرفاً یک عمل مجرمانه می‌بیند. این نگاه می‌تواند از نوعی سوگیری فرهنگی و عدم درک شرایط اجتماعی و تاریخی این جوامع سرچشمه می‌گیرد؛ بسیاری از سفرنامه‌نویسان غربی آن دوره، فرهنگ‌های غیرغربی را با معیارهای تمدن خود مقایسه کرده و برچسب‌هایی مانند وحشی یا عقب‌مانده می‌زدند.

از دیگر سو کسانی بوده‌اند که از نزدیک همنشین لرها بوده‌، صراحتاً از صفات پسندیده آنان از جمله محبت، صفا و صمیمیت گفته‌اند پنداری به عنوان نمونه بارون دوبد، سیاح روسی که همزمان با لایارد در سرزمین‌های لرنشین حضور داشت در این خصوص مطالبی جالبی را در سفرنامه‌اش به رشته‌ی تحریر درآورده است که بیان آن خالی از لطف نمی باشد؛ دوبد می‌نویسد:

تا آنجا که به من مربوط است منصفانه باید بگویم هیچ دلیلی برای شکایت از لرها ندارم. در واقع با وجودی که به عنوان دزد و راهزن مشهورند امّا من همیشه از مهمان نوازی آنها قدرشناسی می کنم زیرا مرا در کنار اجاق خود با مهربانی و شفقت پذیرفتند. خصلتی که چهره آن در اروپا به دلیل زرق و برق زندگی و فخر تمدن بسیار محو شده است.

در واقع می توان گفت شیوع غارت و راهزنی تا حدود زیادی ناشی از ضعف عملکرد حکومت‌ها بوده چراکه در زمان‌های گذشته، حکومت‌های مرکزی دارای یک ساختار منظم و دقیق نبوده‌اند. بر همین اساس شاهد ظلم و ستم حکومت‌های مرکزی نسبت به ایلات و عشایر، به ویژه در شیوه جمع‌آوری مالیات از آنها بوده‌ایم. در واقع دولت‌هایی همچون قاجار از خوانین و حاکمان محلی، وصول بدون دردسر مالیات را طلب می‌کردند و دیگر کاری به چگونگی تحصیل آن نداشت. منطق، منطق زور بود و هر که زور نداشت و یا تزویر بلد نبود به کناره رانده می شد و یا در زیر دست و پای له می‌گردید.

در همین راستا گفته می‌شود در زمان‌هایی که حکومت مرکزی (مانند قاجار) اقتدار لازم برای برقراری امنیت را نداشت، غارت و راهزنی به یک «مکانیسم بقا و مقاومت» تبدیل می‌شد. گروه‌هایی برای دفاع از منابع خود و مقابله با ظلم و ستم حاکمان محلی و جمع‌آوری مالیات‌های ناعادلانه، به این اعمال روی می‌آوردند. چنین اقداماتی، نه صرفاً ناشی از یک خصلت وحشی‌گری، بلکه علاوه بر اینکه واکنشی به بی‌قانونی و بی‌عدالتی بودند، کارکردی نظامی اجتماعی و نوعی مبارزه آشکار و نمایش قدرت بود:

آمادگی رزمی: در جامعه‌ای که امنیت فردی و ایلی طایفه‌ای در درجه اول به توانایی رزمی افراد بستگی داشت، غارت به مثابه یک مانور نظامی دائمی عمل می‌کرد. مردان جوان با شرکت در این عملیات‌ها، مهارت‌های خود در سوارکاری، تیراندازی، کار با شمشیر و تاکتیک‌های گروهی را تقویت می‌کردند. این یک آموزش عملی و مستمر برای دفاع از ایل و حمله به دشمنان بود. فرهنگ رزمی گروه‌های عشایری و کوچ‌رو، از جمله لرها و مشخصاً بهمئی‌ها، جزء اصلی هویت آن‌ها بود و این فرهنگ از طریق اقدامات مختلفی حفظ می‌شد. غارت تنها بخشی از یک پازل بزرگ‌تر بود.

نمایش قدرت و کسب اعتبار: غارت‌های موفق، به ویژه اگر از ایلات و طوایف رقیب یا نیروهای حکومتی صورت می‌گرفت، برای ایل غارت‌کننده پرستیژ و اعتبار به همراه داشت. رهبران و جنگجویان بااستعداد، با شرکت در این عملیات‌ها، جایگاه خود را در ساختار ایلی طایفه‌ای محکم کرده و به عنوان افراد شجاع و قابل اتکا شناخته می‌شدند. این امر به نوعی یک سیستم ارتقای اجتماعی بر اساس شجاعت و توانایی رزمی بود.

ارضای حس سلحشوری: فرهنگ ایلیاتی با حس سلحشوری و افتخار به مبارزه، گره خورده بود. غارت‌های گروهی فرصتی برای بروز این حس و تجربه هیجان مبارزه فراهم می‌کرد، که در نهایت به بخشی از هویت و فرهنگ ایلات و عشایر تبدیل شده بود.

به هر روی این منش سلحشوری، منحصر به لرها نبود بلکه بسیاری از جوامع عشایری و دامپرور در سراسر جهان، از سکاها و وایکینگ‌ها گرفته تا هون‌ها و مغول‌ها، به دلیل سبک زندگی‌شان که نیاز به خودکفایی و آمادگی برای ستیز داشت، شهرت مشابهی کسب کردند. این تاریخ مشترک از یک سبک زندگی پویا، خودکفا و دارای توانایی نظامی، اغلب به ارزش‌های فرهنگی و ساختارهای اجتماعی مشابهی منجر می‌شد.

به هر عنوان مشاهده می‌شود که این رویکرد به غارت، دیدگاه سفرنامه‌نویسانی مانند لایارد را بیشتر به چالش می‌کشد که آن‌ها این اعمال را فقط با معیارهای تمدن و قانون‌مندی خود می‌سنجیدند و ظاهراً از درک کارکردهای چندوجهی و پیچیده چنین پدیده‌ای در بستر اجتماعی و تاریخی‌اش ناتوان بودند. شاید غارت برای ‌لایارد تنها یک عمل قانون‌شکنانه بود، در حالی که در واقعیت، شاید می‌توانست یک عمل کاملاً «درون‌ ایلی قانونی»، یعنی بخشی از قواعد بازی در دنیای بی‌قانون آن زمان باشد.

مضاف بر این، موارد گفته شده در حالیست که به گفته‌ پژوهشگران و مورخین، سرزمین‌های لُرنشین کهگیلویه، مَمَسنی، بختیاری و فیلی در زمان حکومت اتابکان لُر، یکی از آبادترین و پررونق‌ترین مناطق ایران بوده‌اند. پس در ۵۰۰ سال اخیر چه بر آنها گذشته که روز به روز محروم‌تر گشته‌اند!؟ آیا چیزی جز از دست دادن رهبری واحد و در ادامه، تفرقه و چنددستگی‌های خانمانسوز بوده است!؟ به هر تقدیر، در پایان توجهات را به بیان دانشمند فرهیخته مرحوم دکتر نادر افشار نادری جلب می‌نماید؛ آنجا که پس از ماه‌ها همنشینی صمیمانه با طوایف بهمئی در توصیف آنها می نویسد:

عشایر [بهمئی] با ما باصفا بودند و ما هم با آنها بی‌ریا بودیم. در واقع هنگام برگشت، نه ما از آنها دل می‌کندیم و نه آنها از ما. از صفا و صمیمیت عشایر [بهمئی] داستان ها در دل ما باقی است.

به هر تقدیر لایارد در دنباله مطالب ذکر می‌کند: در روزگار کهن، جاده‌ای از میان تپه‌ها می‌گذشت و ما به بازمانده‌های یک طاق رسیدیم که زمانی بر آن جاده برپا بود و Getchi-Dervoisa یا دروازه آهکی خوانده می‌شد. بختیاری‌ها آن را «تیمچه یا کاروانسرای رستم» می‌نامند [امیری آن را راهدارخانه رستم ترجمه کرده است]. همسفرم در همان نزدیکی، حفره‌ای را در دل صخره نشانم داد و با اطمینان خاطر جدی گفت آنجا آخور [رخش] اسب نامدار آن قهرمان داستان‌های عاشقانه ایرانی بوده است؛ همچنین درختی در حدود پنجاه قدمی‌اش نشان داد که پاهای عقب حیوان به آن بسته می‌شده است.

از این تپه‌های بایر به دشت غنی و حاصلخیز میداوود، که در آن زمان پوشیده از کشتزارهای سرسبز بود، فرود آمدیم. این دشت محل سکونت طایفه‌ای از بختیاری به نام مومبنی/ممبنی [ممبینی] Mombeni بود که رئیس آن‌ها، ملا فیضی به عنوان «کلانتر» شناخته می‌شد. ما از دور، قلعه‌اش را در کنار رودخانه علاء دیدیم، اما برای دیدن آن از مسیر خود خارج نشدیم. تپه‌های اطراف این دشت پر از گچ سفید است که بختیاری‌ها آن را «گچی اویینه» (گچ آینه‌ای) می‌نامند. رشته کوه‌های کم‌ارتفاع دیگری ما را از دشت رامهرمز، که لرها آن را به «رومز» تغییر داده‌اند، جدا می‌کرد.

هنگام غروب از فراز تپه‌ای، منظره‌ای باشکوه بر دشت‌های وسیع آبرفتی که تا شط‌العرب یعنی آب‌های به هم پیوسته فرات و دجله امتداد داشت و زیستگاه اعراب کوچ‌نشین قبیله چعب بود را دیدم. روستاهایی که زیر پایمان دیده می‌شدند، در میان نخل‌های زیبایی قرار داشتند یعنی درختی که از زمان ترک حوالی بغداد ندیده بودم. پیش از آنکه به روستای رامهرمز در کنار رودخانه علاء برسیم (در این نقطه یک جریان آب قابل توجه وجود دارد) هوا تاریک شده بود. شب را با چند مسافر دیگر در ایوان ورودی قلعه سپری کردیم.

رامهرمز شهر مشهور ساسانی بود که مانی، بنیانگذار فرقه مانوی، در آنجا به دستور بهرام پادشاه کشته شد و پوستش کنده و به عنوان هشداری برای پیروانش آویخته شد. محل این شهر با تپه‌های متعددی مشخص شده که روستای کنونی را احاطه کرده‌اند. ما از میان این تپه‌ها عبور کردیم، اما هیچ اثری از بناهای برآمده از زمین ندیدم. دشت بسیار حاصلخیز است، اما به خوبی کشت نشده بود. رئیس قبیله ساکن آنجا، عبدالله خان، در قلعه کوچک ده اُوره Deh Ure زندگی می‌کرد. ما در آنجا توقف نکردیم، بلکه شب را در روستای جمعه Juma استراحت کردیم. در حدود دو مایلی آنجا، یک امامزاده کوچک با گنبد سفید قرار داشت که با نخل‌ها و درختان نارنج احاطه شده بود و آرامگاه یک قدیس بسیار مورد احترام را در خود جای داده بود.

لایارد می‌آورد: ما در امتداد رود علاء از میان یک جنگل انبوه گذشتیم و در آنجا گرازهای وحشی بسیاری را رماندیم و همچنین موجوداتی که به نظر من شغال‌های بزرگ می‌آمدند، اما همراهم آن‌ها را «سگ گرگ» می‌نامید و به گفته او حیوانی کاملاً متفاوت بودند. در طول روز از سرزمینی عبور کردیم که به دلیل غارت‌های ایل بهمئی تقریباً به بیابان بدل شده بود. مردم گریخته و روستاهایشان را رها کرده بودند تا ویران شود. ساکنان جویزو [جایزان!؟]، جایی که شب را گذراندیم، از همان ایل بودند و گروهی از اراذل و اوباش بسیار بدقیافه به نظر می‌رسیدند. در خانه رئیس، یک صندلی و چند تکه لباس دیدم که آشکارا زمانی متعلق به یک اروپایی بوده است. رئیس ادعا کرد آن‌ها دارایی یک «فرنگی» بوده که سال‌ها پیش از این روستا دیدن کرده و در آنجا مرده است. به احتمال زیاد آن‌ها متعلق به یک مسافر بدبخت بوده‌اند که قربانی این دزدان و آدم‌کش‌های بدنام شده است.

روز بعد به بهبهان رسیدیم، شهری واقع در دشتی وسیع که با تپه‌های آهکی و گچی از دشت رامهرمز جدا می‌شود. نهرهایی که از این تپه‌ها سرازیر می‌شوند، شور و غیرقابل نوشیدن هستند. دور شهر حدود سه و نیم مایل [تقریباً ۵۵۰۰ متر] می‌باشد و با یک دیوار گلی که برج‌ها و سنگرهای مدور به فاصله‌های یکسان در آن قرار دارند، احاطه شده است. قلعه آن، معروف به «قلعه نارنج»، دیوارهای گلی بلندی دارد و با خندقی عمیق محافظت می‌شود. این مکان زمانی جمعیت قابل‌توجهی داشت، اما جنگ‌های طایفه‌ای مداومی که ساکنان آن مدت‌ها درگیرش بودند، همراه با طاعون و حکومت بد، آن را به تلی از ویرانه‌ها بدل کرده بود.

میرزا قوما در بهبهان حضور نداشت و به دیلم رفته بود. من از یک روز استراحت استفاده کردم تا در بهبهان به حمام بروم؛ همراهم، محمدعلی بیگ، به سختی مست کرد. از بهبهان به بعد، سرزمین به صورت تپه‌های کم‌ارتفاع درآمده و به تدریج در یک سری فلات به سوی خلیج فارس امتداد می‌یابد این تپه‌ها نیز از جنس سنگ آهک و گچ هستند و بیشتر آبی که در آن‌ها یافت می‌شود، شور می‌باشد. بین بهبهان و دریا، دشت دیگری به نام زیتون [زیدون] قرار دارد که روستای اصلی آن قله چم است. ما شب را در آنجا با میرزا آقا، حاکم و عموی میرزا قوما، گذراندیم. او یک سید بود و اصرار داشت وارد یک بحث مذهبی با من شود، که البته آن را منصفانه، خوش‌رو و بدون هیچگونه تعصب نشان داد. روز بعد، ما یک سواری شش فرسخی تا بندر دیلم داشتیم، از تپه‌های کم‌ارتفاع اما ناهموار عبور کردیم و رودخانه زکره Zokereh [زهره!؟] را دنبال کرده و از آن گذشتیم. بوته‌های کنار رودخانه مملو از دراج (کبک سیاه یا دراج) بود.

میرزا قوما در یک قلعه گلی کوچک مستقر و شهر پر از سواران و تفنگچیانش بود. او مردی خوش‌رفتار و خوش‌خو و اگرچه سید و در نتیجه از نژاد عرب بود اما مانند بیشتر نوادگان پیامبر در ایران، فردی متعصب نبود؛ عنوان میرزا تحریفی از «میرزاده» (زاده امیر یا شاهزاده) است و معمولاً توسط سادات برجسته در خوزستان به کار می‌رود. حکومتش را برای من ملایم و عادلانه توصیف کردند. او تلاش می‌کرد تا عادات غارتگری ایلات و طوایف تحت حکومتش را مهار کند و آن‌ها را تشویق کند تا در روستاها ساکن شوند و به کشاورزی بپردازند.

توضیح: هرچند یحتمل نیت میرزا قوما خیرخواهانه بوده اما چنانکه در گفتار «تاریخ کوچندگی در ایران» هم اشاره شد دکتر حشمت‌الله طبیبی نکته‌ای را بدین شرح ذکر می‌کنند که در دوره تسلط صد ساله یونان [سلوکی‌ها جانشینان اسکندر] بر مرز و بوم ایران بود، یونانیان کوشش بسیار کردند تا نظام ایلیاتی و عشایری را که بر اقتصاد شبانی استوار بود و بزرگترین نیروی رزمی کارآمد کشور را نیز فراهم می‌کرد، از شیوه دامپروری که لازمه‌اش کوچ و تحرک جسمانی بود که خود سازنده مردان کارزار و جنگجویان بود، به زراعت مبدل سازند. از این رو به امر کشاورزی و درخت کاری توجه بیشتری می‌نمودند تا از این راه در لفافه آبادانی مملکت هم این نیروی عظیم را تضعیف کنند و هم مالیات و خراج بیشتری نصیب خود کنند که با ظهور پارتیان (اشکانیان) این سیاست متوقف ماند.

به هر روی لایارد می‌نویسد: من، نامه محمدتقی خان را به او تحویل دادم. مرا صمیمانه پذیرفت و دستور داد فوراً یک کشتی بادبانی کوچک برای بردن من به خارک آماده شود. میرزا قوما در آن زمان درگیر لشکرکشی علیه بوشهر بود، با هدف تصرف آنجا و بازگرداندن شیخ حسین، رئیس سابق آن، که توسط ساکنان اخراج شده و به بهبهان پناهنده شده بود (امیدوار بود بدین ترتیب این شهر را به سایر مناطق تحت حکومت خود اضافه کند). با این هدف، او مایل به دست آوردن چند توپ قدیمی بود که هنگام تصرف جزیره توسط انگلیسی‌ها در خارک بودند. ادعا می‌کرد آن‌ها متعلق به شیخ حسین هستند و از من خواست حامل نامه‌ای به مقامات بریتانیایی در آنجا باشم که در آن درخواست کند به او اجازه داده شود آن‌ها را ببرد.

هنگام غروب به ساحل رفتم و یک قایق بسیار ابتدایی و ناپایدار را دیدم که چهار عرب نیمه‌برهنه آن را می‌راندند و آماده پذیرایی از من بودند. «ناخدا» گفت روز بعد به خارک خواهیم رسید، بنابراین هیچ آذوقه دیگری جز مقداری نان و چند انار با خود نبردم. باد سبک و مساعد بود و ما یک بادبان بزرگ را با امید به یک سفر سریع برافراشتیم. اما در شب باد از جنوب شروع به وزیدن کرد و به زودی دریای مواج برخاست. به نظر می‌رسید «ناخدا» دست و پایش را گم کرده است و به دلیل وضعیت نشتی و پوسیده کشتی، در خطر غرق شدن بودیم. تمام روز بعد را در دریا سرگردان بودیم و پیشرفت کمی داشتیم. با باد جنوب، باران شدیدی بارید. نوعی انبار وجود داشت که در آن برنج، میوه و سایر محصولات برای فروش در بازاری که توسط نیروهای انگلیسی در خارک ایجاد شده بود، نگهداری می‌شد. من در آنجا تا حدی از طوفان در امان بودم، اما اقامتم چندان راحت نبود. «ناخدا» که متوجه شد جز انار و نان هیچ آذوقه‌ای ندارم، پیشنهاد کرد برایم مقداری برنج با گوشت خشک و رنده شده کوسه بپزد که از نظر طعم و ظاهر بسیار شبیه خاک اره بود. غذایی که برایم درست کرد خوشمزه نبود، اما به نظر می‌رسید غذای معمول ملوانان عرب باشد. گرسنه بودم و آن را رد نکردم. آبی که برای نوشیدن از یک تشت به من داده شد کاملاً منزجرکننده بود.

خوشبختانه با غروب آفتاب باد فرو نشست. نسیم تند شمالی وزیدن گرفت و صبح روز بعد در نزدیکی خارک لنگر انداختیم. بلافاصله در محل کوچک تخلیه کالا که برای استفاده قایق‌های بومی حمل آذوقه ساخته شده بود، پیاده شدم و با عبور از نگهبانان سرباز، به طرف خانه‌ای که پرچم بریتانیا بر فراز آن در اهتزاز بود، رفتم. همانطور که حدس زده بودم، آن خانه متعلق به مقام ارشد جزیره، سرهنگ هنل، نماینده کمپانی هند شرقی در بوشهر بود که پس از خروج هیئت بریتانیایی از تهران، آن بندر را ترک کرده و مسئولیت اردوگاه خارک را بر عهده داشت.

دکتر مکنزی، جراح ارتش که در بغداد با او آشنا شده بودم، تختی در کلبه موقت خود به من پیشنهاد کرد. اولین فکرم حمام بود زیرا قایق عربی که ساعت‌های زیادی را در آن گذرانده بودم، پر از حشرات موذی بود. یک ایستگاه در خارک برای سربازان هندی ما ایجاد شده بود که تا رفع خطر جنگ با ایران (Persia) در آنجا نگهداری می‌شدند. افسران انگلیسی در خانه‌های کوچکی که به سبک هندی با ایوان و سقف‌های کاهگلی ساخته شده بودند، زندگی می‌کردند؛ اما مردان (سربازان) در کلبه‌هایی ساکن بودند که با نی و خشت‌های گلی خشک‌شده در آفتاب ساخته شده بود. یک روستا در جزیره وجود داشت که از چند آلونک محقر که ماهیگیران فقیر در آن سکونت داشتند، تشکیل شده بود. از زمان اشغال انگلیس، یک بازار بومی گسترده باز شده بود و به خوبی با آذوقه، مانند گوشت، مرغ، تخم مرغ، سبزیجات و میوه، از سواحل مقابل ایران و عربستان تأمین می‌شد که بومیان آنجا با دریافت پول نقد، مشتاق بودند تا مایحتاج را به بازار ما بیاورند.

در زمان بازدیدم، آب و هوا دلپذیر بود؛ اما در تابستان، همانطور که به من گفتند، گرما تقریباً غیرقابل تحمل بود. تب و سایر بیماری‌ها در آن زمان شایع بود و سربازان بسیار رنج می‌بردند. جزیره یک صخره بایر است و آب مورد نیاز آن فقط از آب بارانی که در مخازن مصنوعی جمع‌آوری می‌شود، تأمین می‌گشت. حدود دو هفته در خارک، تحت مراقبت دکتر مکنزی (که مرا از تب نوبه یا تب متناوب [مالاریا] که مدت‌ها به شدت از آن رنج می‌بردم، درمان کرد) ماندم. او همچنین ذخیره اندک داروهای مرا تجدید کرد و مقداری مایع واکسن در اختیارم گذاشت که امیدوار بودم با آن کودکان محمدتقی خان را واکسینه کنم و منفعت مهمی به دوستان کوه‌نشینم برسانم. در مورد هدف اصلی سفرم به جزیره، سرهنگ هنل به من اطلاع داد اگرچه دولت هیچ ارتباطی با دیدگاه‌های سیاسی رئیس بختیاری نخواهد داشت، اما مخالفتی با طرح‌های تجاریش ندارد. او همچنین معتقد بود از جنگ بین انگلیس و ایران جلوگیری خواهد شد.

پس از خاتمه تمام کارهایم، در ۷ ژانویه با یک قایق عربی خارک را به مقصد بندر دیلم ترک کردم. صبح روز بعد، وقتی به مقصد نزدیک می‌شدیم، باد به کلی فرو نشست و ما به مدت بیست و چهار ساعت در یک سکون کامل بی‌حرکت ماندیم. دوباره مجبور شدم به پلوی کوسه [shark pillau] «ناخدا»یم متوسل شوم. نسیمی که ظهر روز بعد وزید، ما را قادر ساخت حدود غروب به بندر دیلم برسیم. حاجی آقا، برادر حاجی حسن («لَلَه» یا معلم فرزندان محمدتقی خان) مرا با مهمان‌نوازی پذیرفت و شب را در کلبه محقر او گذراندم. میزبانم به من اطلاع داد محمدعلی بیگ، که از انتظارم خسته شده بود و احتمالاً تصور می‌کرد پس از پیوستن دوباره به هموطنانم تمایلی به ترک آن‌ها نخواهم داشت، بندر دیلم را به مقصد قلعه تل ترک کرده و اسب مرا نیز برده است. علاوه بر این، گزارشی به وی رسیده بود مبنی بر اینکه معتمد با یک ارتش بزرگ برای لشکرکشی علیه محمدتقی خان حرکت کرده است. از آنجا که او یکی از ملازمان اصلی و مورد اعتماد خان بختیاری بود و انتظار می‌رفت در زمان‌های دشواری و جنگ در کنارش باشد، وظیفه خود دانست بدون اتلاف وقت به سوی رئیسش بازگردد. اگرچه رفتن او برای من دردسر بزرگی ایجاد کرده بود، اما نباید از آن تعجب می‌کردم. میرزا قوما با اطلاع از اینکه ساکنان بوشهر با بازگشت شیخ حسین موافق نیستند و نمی‌تواند به همکاری آن‌ها اعتماد کند، از قصد حمله به شهر منصرف شده و در راه بازگشت به بهبهان بود. تصمیم گرفتم او را دنبال کنم، زیرا بدون کمک و حمایتش، به ویژه با توجه به شایعات جنگ، رسیدن به قلعه تل برایم بسیار دشوار بود زیرا سرزمینی که باید از آن عبور می‌کردم در حال حاضر در وضعیت بسیار ناآرامی قرار داشت. امیدوار بودم بتوانم ظرف چند ساعت به او بپیوندم، زیرا به آرامی با چادرها، سواران غیرمنظم [که معمولاً شامل نیروهای ایلات، طوایف و عشایر، یا گروه‌های مسلح محلی می‌شوند] و تعداد زیادی از همراهان اردو حرکت می‌کرد. اما نتوانستم اسبی کرایه کنم و تنها با کمی دشواری توانستم یک الاغ برای حمل خودم و خورجین‌هایم تهیه کنم. در نتیجه پیشرفتم کند بود و فقط توانستم از نوار شنی حاشیه دریا به روستای کوچک عرب‌نشین لیلتین عبور کنم و شب را در آنجا بگذرانم.

روز بعد، پس از یک سواری طولانی و خسته‌کننده با الاغ وامانده‌ام، توانستم در روستای کوچک حصار [واژه Hussor که امیری آن را به شکل هوسور ترجمه کرده است] اسبی تهیه کنم. هنگام غروب به چادرهای میرزا قوما رسیدم. او مرا بسیار صمیمانه پذیرفت، از من دعوت کرد تا به عنوان مهمان وی را به بهبهان همراهی کنم و قول داد در بازگشت به قلعه تل به من کمک کند. روستای گناوه [Ghenowa]، جایی که او اردو زده بود، پر از سواران و تفنگچیانش بود. از آنجا که هوا به طرز لذت‌بخشی گرم بود، شب را روی قالیچه کوچکم در فضای باز گذراندم.

۲۵ ژانویه بود که به بهبهان رسیدیم، زیرا چندین روز به دلیل باران‌های شدید معطل شدیم. حیوانات بارکش برای عبور از سیلاب‌های خروشان با مشکلات زیادی مواجه بودند. بخشی از دشت به یک باتلاق تبدیل شده بود. یک بار با اسبم در باتلاقی فرو رفتم و ملازمان میرزا قوما، آن هم نه بی‌دردسر، ما را بیرون کشیدند؛ اتفاقی که میرزا قوما از آن صحنه بسیار خنده‌اش گرفت. زمین از قبل پوشیده از گل بود و سنبل و نرگس (ایرانیان آن را «نرگس» می‌نامند) هوا را از عطر دلپذیری پر کرده بود. دشت‌ها و دره‌های بهبهان به‌حق شایسته‌ی لقب «بهشت» ایران هستند. سواران میرزا قوما دائماً پیاده می‌شدند و دسته‌های نرگس را جمع می‌کردند و خود و اسب‌هایشان را با آن تزئین می‌کردند. شخص رئیس هر از چندگاهی دستور می‌داد قالیچه‌اش را روی یک تپه گلدار در کنار یک نهر پهن کنند و مرا به کشیدن قلیان و نوشیدن شربت، دعوت می‌کرد. اگرچه ماه ژانویه بود، هوا گرم و مطبوع بود. میرزا، که از نوادگان پیامبر و یک خانواده برجسته سید بود، در هنگام حرکتش یک پرچم بزرگ از ابریشم سبز، با آیات قرآن به طلا گلدوزی شده بود، پیشاپیش او حمل می‌شد. پرچمدار را نوازندگانی سوار بر اسب، با طبل زدن و نواختن نوعی ابوا همراهی می‌کردند. خود میرزا با حدود پانصد سوار محافظت می‌شد. او و بسیاری از ملازمانش سوار بر مادیان‌های اصیل عربی زیبا بودند. برخی از رؤسا، بازها و سگ‌های شکاری‌شان را به همراه داشتند (شکار و جنگ با هم) و دشت‌ها را در تعقیب شکار، که در آن فراوان بود، زیر پا می‌گذاشتند. ورزش اصلی شامل گرفتن هُوبره یا هوبره متوسط بود. این پرنده توسط یک شاهین بزرگ به نام «چالک» که برای این منظور آموزش داده شده، گرفته می‌شود. هنگامی که با نزدیک شدن سواران می‌ترسد، سعی می‌کند با دویدن یا پنهان کردن خود در علف‌های بلند فرار کند. شاهین (که از سرپوش خود رها شده و بر مچ شکارچی بالا برده شده است) به زودی شکارش را تشخیص می‌دهد و با سرعت در امتداد زمین پرواز می‌کند، هنگام نزدیک شدن به آن اوج می‌گیرد و بدون اینکه بالای آن بال بزند، فوراً ضربه می‌زند. هوبره به ندرت سعی می‌کند با پرواز از دشمنش فرار کند، اما معمولاً مقاومت شجاعانه‌ای می‌کند و گاهی در آن پیروز می‌شود. سواران، برای جلوگیری از آسیب دیدن بازهای‌شان، فوراً سوار می‌شوند، مبارزان را جدا می‌کنند، هوبره را می‌کشند و مغز قربانی را به عنوان پاداش به شاهین می‌دهند.

هنگام نزدیک شدن به روستاها، اهالی به استقبال میرزا بیرون آمدند. زنان با ایجاد صدای بلند و مرتعش که اعراب آن را «تحلل» می‌نامند، با ضربه زدن سریع کف دست‌هایشان به دهان در حالی که فریاد زیر و بمی سر می‌دادند، به استقبال پرداختند. ساکنان اصلی بهبهان روز قبل از ورود حاکم‌شان شهر را ترک کرده بودند تا به استقبالش بروند. او در نزدیکی چشمه‌ای به نام «چاه والی» در فاصله‌ای کوتاه از پایتختش اردو زده بود و فال‌ها روز بعد را برای بازگشت به آنجا، فرخنده تعیین کرده بودند. جمعیتی از مردان (سوار و پیاده) در بیرون از دیوارها برای استقبال از او جمع شده بودند. سواران در دشت یورتمه می‌رفتند و به نبرد ساختگی می‌پرداختند. هر کس تفنگی داشت آن را شلیک کرد و ما در میان فریادهای مردم و شلیک توپخانه از دروازه عبور کردیم. خانه‌ها با پرچم‌ها و پارچه‌های رنگارنگ آراسته شده بودند و بام‌های مسطح آن‌ها پوشیده از زنان بود.

میرزا در ورودی مسجد اصلی توقف کرد و دعای کوتاهی خواند، در حالی که درویشی تقریباً برهنه با صدایی بلند برایش طلب برکت می‌کرد. سپس به قلعه رفتیم. رئیس بلافاصله پس از ورود به اندرون خود رفت و در یک اتاق کوچک که به من اختصاص داده شده بود، تنها گذاشته شدم. (لایارد در خصوص چاه والی، در پاورقی نوشته است که والی عنوانی بود که قبلاً به رئیس موروثی منطقه بهبهان داده می‌شد)

باعث تسکین خاطر فراوان من شد که دریافتم محمدتقی خان، با این باور که من به قول خود مبنی بر بازگشت به «قلعه تل» وفا خواهم کرد، به محض رسیدن محمدعلی بیگ با اسبم به آنجا، مردی را با یک اسب به استقبال من فرستاده بود. در طول سفرم به سوی قلعه تل، متوجه شدم وضعیت کشور از زمانی که مدت کوتاهی قبل از آن عبور کرده بودم، به طور قابل توجهی تغییر کرده است. محمدتقی خان، با پیش‌بینی حمله ایرانیان (Persians) به کوه‌هایش، تمام سواران و تفنگچیان ایلات و طوایف را فراخوانده بود. بهمئی‌ها با استفاده از غیبت آن‌ها، روستاها را غارت و گوسفندان و گاوها را می‌راندند. در نتیجه، جاده بسیار ناامن بود؛ به همراه ده مرد مسلح، که راهنمایم آن‌ها را برای محافظت از من ضروری می‌دانست، بهبهان را ترک کردم.

این منطقه مرزی بین ایلات و طوایف کوه‌نشین و قانون‌شکن کهگلو (Kuhghelu) [کهگیلویه]، اعراب چعب و بختیاری، همیشه در معرض غارت‌های آن‌ها قرار دارد؛ به همین دلیل این منطقه بسیار حاصلخیز تقریباً غیرمسکونی و بایر باقی مانده است. از آنجا که روستاییان از ترک خانه‌های خود می‌ترسیدند، راهنمایم نتوانست اسکورتی فراتر از روستای سلطان‌آباد تهیه کند. او که می‌ترسید به دست دشمنان طایفه‌اش بیفتد و فکر می‌کرد بدون همراهی‌ام شانس بیشتری برای عبور سالم از منطقه خطرناک خواهد داشت، نیمه‌شب فرار کرد و مرا به حال خود گذاشت.

اهالی سلطان‌آباد به من اطلاع دادند روز قبل گروهی از سواران عرب، به فرماندهی پسر شیخ مسلط (یک دزد بدنام) به دشت رامهرمز حمله کرده و گاو و گوسفند را رانده‌اند. من در صورت تنهایی رفتن، به شدت از خطر افتادن به دست این غارتگران و دزدیده شدن (اگر نه کشته شدن) برحذر داشته شدم. اما نمی‌توانستم برای مدت نامعلومی در روستا بمانم و با امید به بهترین‌ها به راه خود ادامه دادم. پس از مدتی سواری بدون ملاقات با کسی، از دور گروهی از سواران را دیدم. به این نتیجه رسیدم که آ‌نها همان اعرابی هستند که منطقه را غارت کرده‌اند. از آنجا که آن‌ها باید مرا به محض دیدنشان دیده باشند و تلاش برای فرار با اسب خسته‌ام کاملاً بی‌فایده بود، تصمیم گرفتم به استقبال آن‌ها بروم و خود را معرفی کنم. خوشبختانه، آن‌ها اعرابی تحت فرماندهی یک شیخ چعب به نام احمد بودند که در غیاب عبدالله خان، رئیس رامهرمز، برای کمک به مردمش در دفاع از خود و اموالشان آمده بود.

در شبیخونی که روز قبل رخ داده بود، چندین روستایی کشته و زخمی شده بودند. در میان دام‌های به غنیمت گرفته شده، چند گاو متعلق به یک سید بود. او اعراب را دنبال کرد و به شیخ آن‌ها التماس کرد و شیخ نیز از روی احترام به شخصیت مقدسش به عنوان نواده پیامبر، آن‌ها را به او بازگرداند. پیرمرد که از التهاب چشم رنج می‌برد، برای دارو به من مراجعه کرد. به نظر می‌رسید از لوسیونی که به او دادم کمی بهبود یافت، زیرا صبح روز بعد برای ابراز قدردانی آمد و اصرار کرد سوار اسبش شوم و او را تا روستایش همراهی کنم. پس از آنکه یک پلوی عالی برای صبحانه‌ام سرو کرد، یکی از پسرانش را همراه من فرستاد تا درختان نارنج در باغ‌های انوشیروان را ببینم. در یکی از این باغ‌ها یک تپه مصنوعی وجود داشت که طبق یک سنت، بقایای یک کاخ از آن پادشاه مشهور سلسله ساسانی را در خود جای داده است و در نزدیکی آنجا قبر او و پسرش به من نشان داده شد.

در روستای رامهرمز، مردی را یافتم که محمدتقی خان برای هدایتم به قلعه تل فرستاده بود. او را به خاطر ترسو بودنش در ترک من سرزنش کردم. عذر آورد که اگر به دست اعراب می‌افتاد (که انتظار می‌رفت در همان روز در دشت شبیخون بزنند) گلویش را می‌بریدند، زیرا آن‌ها با طایفه‌اش خصومت خونی داشتند، در حالی که اگر مرا می‌گرفتند، آسیبی به من نمی‌رساندند، بلکه فقط مرا لخت می‌کردند. ما با هم به سوی قلعه تل حرکت کردیم. با رسیدن به قلعه، متوجه شدم که محمدتقی خان قبلاً آنجا را با رؤسایی که به پرچم او پیوسته بودند، ملازمانش، سواران و تفنگچیانی که از ایلات و طوایف جمع شده بودند، ترک کرده است. خاتون جان خانم و سایر ساکنان اندرون از دیدنم خوشحال شدند.

از او تمام آنچه در غیبت من اتفاق افتاده بود را فهمیدم. معتمد، با دریافت اینکه قادر به دریافت پولی که به عنوان خراج طوایف بختیاری از محمدتقی خان مطالبه کرده بود نیست و او را به شورش علیه شاه متهم می‌کرد، تصمیم گرفته بود لشکرکشی علیه محمدتقی خان انجام دهد. مالیات‌های معوقه زیادی نیز از شهرهای شوشتر و دزفول و از جمعیت عرب خوزستان طلب داشت و قصد کرده بود همزمان پرداخت آن‌ها را نیز اجبار کند. او قبلاً حرکت خود را آغاز کرده و از طریق زنده‌رود و زردکوه وارد کوه‌ها شده بود. شاه به علی نقی خان، برادر محمدتقی خان، دستور داده بود تا به عنوان گروگان و راهنمایش به قلعه تل، حاکم اصفهان را همراهی کند.

محمدتقی خان که در مورد مسیری که باید دنبال کند (تسلیم شود یا مقاومت کند) مردد بود، به مال امیر رفته و با پیروان خود در آنجا اردو زده بود. معتمد باید از کوه‌های بلند به آن دشت سرازیر می‌شد و رئیس بختیاری می‌توانست تصمیم بگیرد چگونه عمل کند. همسران و خانواده او و بستگان و پیروانش از چشم‌انداز جنگ و احتمال اشغال کشورشان توسط نیروهای ایرانی (که می‌دانستند هرگونه زیاده‌روی و ظلمی در حق آن‌ها روا خواهند داشت) بسیار نگران بودند. آن‌ها از قبل در حال آماده شدن برای ترک قلعه تل و جستجوی امنیت با فرزندان و اموال خود در کوه‌های تقریباً غیرقابل دسترس بودند که ایل در آنجا «سردسیرها» یا مراتع تابستانی خود را داشت.

خاتون جان خانم، که مسئولیت قلعه به وی سپرده شده بود، می‌ترسید که ایل بهمئی و اعراب تحت فرمان پسر شیخ مسلط، با استفاده از غیبت محمدتقی خان از قلعه تل، ساکنان مناطق همجوار آن را غارت کنند، همانطور که قبلاً ساکنان دشت رامهرمز را غارت کرده بودند. شایعه شده بود یک گروه غارتگر در فاصله‌ای نه چندان دور از روستا دیده شده و ترس زیادی وجود داشت به آن حمله شود، زیرا وسایل دفاعی کافی نداشت. بنابراین، خانم تصمیم گرفت تا آنجا که ممکن است سوارکاران و تفنگچیان را تحت فرماندهی آعزیز، یکی از بستگانش، برای شناسایی و مهار دشمن اعزام کند. من نیز این رئیس جوان را همراهی کردم.

ما در طول روز خود را در تپه‌های کم ارتفاع آن سوی منجنیک پنهان کردیم و پس از غروب به راه خود ادامه دادیم. هنوز سپیده نزده بود که از دور دسته‌ای سوارکار را دیدیم. در ابتدا نتوانستیم تشخیص دهیم آن‌ها غارتگر هستند یا بازرگانان صلح‌جویی که به سوی شوشتر می‌روند. همراهان من که خود را در یک دره پنهان کرده بودند، برای حمله به آن‌ها آماده شدند. من که پشت صخره‌ای پنهان شده بودم، گروه را هنگام نزدیک شدن تماشا می‌کردم و فکر کردم در میان آن‌ها یک اروپایی را دیدم که کلاهی با نوار طلایی به سر داشت. از دوستان بختیاری‌ام خواهش کردم تا زمانی که هویت این اروپایی را تشخیص دهم، پنهان بمانند. به تنهایی به او نزدیک شدم و به زبان فرانسه صدایش زدم. از اینکه یک بختیاری با آن زبان با او صحبت می‌کند، بسیار شگفت‌زده شد، زیرا در ابتدا به خاطر لباسم مرا با یک بختیاری اشتباه گرفته بود. او را بارون دوبد، دبیر سفارت روسیه، یافتم که در اردوگاه شاه در همدان با وی آشنا شده بودم.

او را یک گروه محافظ سواره‌ی نامنظم همراهی می‌کرد که توسط مقامات ایرانی در اختیارش قرار داده شده بود و یک کاروان از خدمتکاران و قاطرهای بارکش داشت. به من اطلاع داد در راه پیوستن به معتمد است و من توانستم اطلاعاتی در مورد حرکاتش به او بدهم. به نزد همراهانم بازگشتم و آن‌ها را از خطر حمله و غارت یک عضو سفارت روسیه برحذر داشتم. گفتم اگر در این درگیری کشته شود، دولت روسیه قطعاً خواستار جبران خسارت خواهد شد و عواقب آن ممکن است برای محمدتقی خان و ایلش بسیار جدی باشد. آن‌ها به توصیه من عمل کردند و اجازه دادند بارون بدون مزاحمت عبور کند. با این حال، همچنان در دره پنهان ماندند. تنها چند سال بعد، وقتی او را در یک مهمانی در لندن ملاقات کردم، از خطری که از سر گذرانده بود مطلعش کردم؛ زیرا اگر من آعزیز و پیروانش را مهار نکرده بودم، احتمالاً آن‌ها یک رگبار به سوی گروه او شلیک می‌کردند که نتایج مرگباری در پی داشت.

از آنجا که دشمنی ندیدیم و در نتیجه دلیلی برای باور به بی‌اساس بودن نگرانی اهالی قلعه تل داشتیم، در طول روز به قلعه بازگشتیم. به زودی در دشت مال امیر به اردوی محمدتقی خان پیوستم و دو پسر بزرگ او را که مادرشان به من سپرده بود، همراه خود بردم. او به من اطلاع داد تصمیم گرفته با عبور معتمد از کوه‌ها مخالفت نکند، بلکه از وی به عنوان مهمان استقبال کند و با اعلام وفاداری و اطاعت خود از شاه، تلاش کند از درگیری اجتناب ورزد. امیدوار بود با هدایا و پرداخت بخشی از خراج مطالبه شده از او که بتواند از طوایفی که اقتدار او را به رسمیت می‌شناسند جمع‌آوری کند، حاکم اصفهان را راضی کند. در نتیجه، برادرش، علی نقی خان، نه تنها به عنوان راهنمای ارتش ایران در کوه‌ها عمل می‌کرد، بلکه بختیاری‌های سر راه نیز دستور داشتند در حمل و نقل توپ‌ها کمک کنند، که توپچیان ایرانی بدون کمک آن‌ها نمی‌توانستند آن‌ها را از گذرگاه‌های شیب‌دار و صخره‌ای رشته کوه بزرگی که مرکز ایران را از استان خوزستان جدا می‌کند، عبور دهند.

اردوی محمدتقی خان منطقه وسیعی را اشغال کرده بود. از چادرهای سیاه معمولی و کلبه‌های ساخته شده از نی و شاخه‌های درختان تشکیل شده بود. او نیرویی متشکل از هشت هزار نفر، از جمله سواران و تفنگچیان پیاده، جمع‌آوری کرده بود. بیشتر ایلات و طوایفی که اقتدارش را به رسمیت می‌شناختند، از جمله اعراب دشت‌های اطراف شوشتر، نیروهای خود را فراهم کرده بودند. جمع کردن گروهی ناهمگون‌تر، وحشی‌تر و بی‌رحم‌تر از این مردان دشوار بود. آن‌ها در تظاهرات خود بسیار جنگ‌طلب بودند، دائماً تفنگ‌های پر خود را شلیک می‌کردند، که برای کسانی که نزدیک بودند خطرناک بود، رقص جنگ خود را می‌رقصیدند و آهنگ‌های جنگی خود را فریاد می‌زدند. آن‌ها فقط منتظر یک کلمه از محمدتقی خان بودند تا بر معتمد و سربازان منظم او بتازند. این نیروها که در گذرگاه‌های دشوار کوهستانی و تنگه‌های باریک، به دلیل همراه داشتن توپخانه، بار و بنه و همراهان معمول یک ارتش ایرانی، حرکتشان کند شده بود، به راحتی می‌توانستند تکه تکه شوند.

من اغلب در اردوی محمدتقی خان شاهد تأثیر شگرف شعر بر مردانی بودم که هیچ رحم و شفقتی نداشتند و آماده بودند تا با کوچک‌ترین تحریک یا برای کمترین طمع، جان انسان‌ها را بگیرند. شاید تصور شود چنین مردانی نسبت به تمام احساسات و عواطف بی‌تفاوت بودند مگر آن‌هایی که از نفرت به دشمنانشان، حرص و آز یا انتقام نشأت می‌گرفتند. با این حال، آن‌ها تا پاسی از شب در دایره‌ای گرد محمدتقی خان می‌ایستادند، در حالی که او روی قالیچه‌اش در مقابل آتشی شعله‌ور نشسته بود که نوری وحشتناک بر چهره‌های خشن آن‌ها (که بیشتر شبیه دیوها بود تا انسان‌ها) می‌تاباند و با نهایت اشتیاق به شفیع خان گوش می‌دادند، که در کنار رئیس نشسته بود و با صدایی بلند و به نوعی آواز، قسمت‌هایی از «شاهنامه» را می‌خواند، که در آن اعمال رستم (قهرمان افسانه‌ای ایران) یا عشق خسرو و شیرین را توصیف می‌کرد. یا گاهی یکی از آن شاعران یا نوازندگانی که از اردوگاهی به اردوگاه دیگر در میان طوایف سرگردان بودند، با صدایی لرزان، قصیده‌های حافظ یا سعدی را می‌خواندند، یا اشعاری در ستایش رئیس بزرگ بداهه می‌گفتند و شرح می‌دادند چگونه او در جنگ و نبرد رو در رو و تن به تن بر دشمنانش غلبه کرده و با شجاعت، خرد، عدالت و نیکوکاری‌اش نسبت به فقرا، به ریاست بختیاری رسیده است. هیجان این جنگجویان بی‌رحم حد و مرزی نداشت. وقتی از رشادت‌های شگفت‌انگیز رستم سخن به میان می‌آمد (اینکه چگونه با یک ضربه شمشیرش اسب و سوار را دو نیم می‌کرد، یا به تنهایی لشکرهای دشمن را شکست می‌داد) چهره‌های وحشی آن‌ها وحشیانه‌تر می‌شد. آن‌ها فریاد می‌زدند و نعره می‌کشیدند، شمشیرهایشان را می‌کشیدند و دشمنان خیالی را به مبارزه می‌طلبیدند. وقتی موضوع شاعر، مرگ قهرمان محبوب بود، آن‌ها گریه می‌کردند، بر سینه‌هایشان می‌زدند و ناله‌ای جانسوز سر می‌دادند و بر سر کسی که باعث آن شده بود، لعنت می‌فرستادند. اما وقتی به داستان پرشور عشق خسرو و معشوقه‌اش گوش می‌دادند، عمیق‌ترین آه‌ها را می‌کشیدند (اشک‌ها بر گونه‌هایشان جاری می‌شد) و ابیات را با همراهی مداوم «وای! وای!» دنبال می‌کردند. احتمالاً تأثیر تصنیف‌های هومری نیز هنگام خوانده شدن یا سروده شدن در اردوگاه‌های یونانیان باستان، یا هنگام راهپیمایی به سوی نبرد، چنین بوده است. چنین صحنه‌ای که من توصیف کردم باید دیده شود تا تأثیر شعر بر یک نژاد جنگجو و احساساتی به طور کامل درک شود.

خود محمدتقی خان نیز به اندازه پیروان وحشی‌اش تحت تأثیر آن قرار می‌گرفت. من او را دیده‌ام که وقتی شبی در اندرون قلعه تل با هم نشسته بودیم، هنگام خواندن یا گوش دادن به برخی از اشعار مورد علاقه‌اش، مانند یک کودک هق‌هق گریه می‌کرد. وقتی تعجب خود را به وی ابراز کردم از اینکه او (که این همه جنگ و خونریزی دیده بود و خود بسیاری از دشمنان را کشته بود) چگونه با شعر چنین به گریه می‌افتد، پاسخ داد: «یا صاحب! نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم. آن‌ها قلبم را می‌سوزانند!». صدای زیر نوعی ابوا (نه چندان متفاوت از نی‌انبان اسکاتلندی) و ضرب یکنواخت طبل، شب و روز در چادرهای بختیاری شنیده می‌شد. به نظر می‌رسید این صداها به اندازه شعر محبوب‌شان، برای این کوهنوردان وحشی لذت و هیجان ایجاد می‌کرد.

ادامه دارد…

در پایان ازنو یادآور می‌شود مدنظر خواهد بود تا در گفتارهای بعدی به ادامه مکتوبات سفرنامه لایارد علی الخصوص درباره لرها و به ویژه شعبه بختیاری پرداخته شود.

 

12 thoughts on “لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد؛ بخش پنج

    • سلام
      مخاطب گرامی
      جناب آقای محمد
      آیا منظور آن برادر محترم، جناب آقای علی دایی بازیکن و کاپیتان سابق تیم ملی فوتبال می‌باشد؟

    • سلام
      ضمن سپاس از ابراز محبت آن برادر محترم، ماندنی رگبار مقدم در کتاب خود درباره کاظمی‌ها (دهه قاظم) از دهه محمد علاءالدینی چنین آورده است:

      دهه قاظم از طایفه بویری بختیاری ساکن در منطقه سوسن از توابع شهرستان ایده هستند. چگونگی پیوستن آنان به طایفه علاءالدینی را افراد محلی چنین نقل می‌کنند که وقتی محمید فرزند محمد به منطقه مالمیر (ایذه) سفر می‌کرد، در حوالی سوسن در کنار آتشی که مربوط به یک خانوار عشایری بوده و تازه آنجا را ترک کرده بودند، پسر بچه‌ای را یافت که گریه می‌کند. محمید از پسر می‌پرسد کیستی و چرا گریه می‌کنی؟ پسر در جواب گفت: اسم من قاظم و یتیم هستم. تاکنون با یک خانواده ترک زبان زندگی می‌کردم ولی هم اکنون آنها مرا رها کرده و بر جای گذاشتند. نمی‌دانم چکار کنم و به کجا بروم!؟ محمید او را همراه خود به محل آورده و بزرگش کرد، برایش زن گرفت و از او نسل‌ها پدید آمد. قاظم دارای سه فرزند به نام‌های علی‌خون، علی‌جون و سبزعلی می‌باشد که بر اثر جنگ دره‌تو، آنان نیز همانند دیگر خانوارها از هم جدا گشته و به یکی از طرف‌های متخاصم پیوسته‌اند. بطوریکه دهه علی خون و علی جون همراه تیره محمدی و دهه سبزعلی به طرف تیره قنبری رفته و تاکنون همراه این تیره‌ها باقی مانده‌اند.

      رگبارمقدم همچنین به نقل از علی‌باز محمدی‌خواه، نسب‌نامه‌ای مختصر و مفید از دهه کاظم به شرح زیر ارائه داده است:

      • پسران علی‌خون: ولیخون، باواخون و آغاخون
      • پسران علی‌جون: شهندر، زینل و امیرخون
      • پسران سبزعلی: سبزی و مشهدی

      ضمناً از نگاه ادمین سایت نکته ارزشمند در سرگذشت دهه کاظم (قاظم)، همانا اهمیت سازمان سیاسی اجتماعی ایلات و طوایف، اقوام و ملت‌ها است که بارها و مکرر به آن پرداخته شد مبنی بر اینکه علاوه بر جایگاه مهم روابط خونی و نَسَبی مبتنی بر نسب‌نامه‌های نسل به نسل پدر فرزندی، سازمان سیاسی اجتماعی که در بر گیرنده اتحادها (خین و چو/برد و خین)، جابجایی‌ها، قبض و بسط‌های تاریخی و سیر تحولات در گذر زمان می‌باشد هم، نقشی رفیع در سامان دادن به جوامع بشری دارد.

      در پایان همانگونه که در گفتار تاریخ طایفه علاءالدینی هم اشاره شد، اگر در زمینه اصالت و هویت طایفه علاءالدینی به کتاب مذکور استناد می‌شود از این بابت است که رگبارمقدم توانست با سفر به مناطق مختلف بهمئی علی‌الخصوص علاءالدینی، با بیش از صد نفر از پیران و بزرگان بهمئی به ویژه علاءالدینی، مصاحبه و روایات آنان را جمع‌آوری، در قالب کتاب منتشر کند و این خود داده‌ای قابل توجه است.

      • سلام آقای خلیلی.طبق کمی سرچ در مورد فامیل جاوری متوجه شدم تعدادی از این فامیل در ایل بهمئی یافت میشود میخواستم اگر اطلاعاتی یا شجره نامه ای چیزی در مورد این فامیل دارید با من در میان بگذارید البته این فامیل لر زبان نیست ولی لحجه دارد که حدس میزنم شاید به همان ایل بهمئی ربط داشته باشد و کلا شهری که در ان زندگی میکنیم دور از چهارمحال و بختیاری است ولی حدس میزنم احتمال کوچ در قدیم الایام هست البته لازم به ذکره که پدربزرگ پدری من قبل از سال ۱۳۰۰ در همین شهر خودمون فوت کردند و مادربزرگ پدری هم حول و حوش ۱۲۸۰ فوت کردند و در همین شهر خودمون هم متولد شده بودند یعنی شهرضا اگر احتمال کوچ یا هرچیزی هم باشد به قبل از سال ۱۲۰۰ بر میگردد.ممنونم

        • سلام
          مخاطب گرامی
          جناب آقای جاوری
          ضمن تشکر از توجه جنابعالی و نیز طلب رحمت و مغفرت درگاه حضرت حق برای رفتگان و درگذشتگان آن برادر محترم، موارد زیر ارائه می‌گردد:

          ۱- بله! نام خانوادگی «جاور» در منطقه بهمئی احمدی گرمسیر (لیکک و کَت بابااحمد) یافت می‌شود اما تاجاییکه دانسته‌ها یاری می‌کند:

          • الف: رواج نام خانوادگی در منطقه بهمئی مربوط به دوره رضاشاه پهلوی بوده و پیش از آن استفاده نمی‌شده زیرا از سال ۱۳۱۴ خورشیدی با اجباری شدن سجلد (شناسنامه) فراگیر گردید.
          • ب: خاندان جاور از اولاد ملامحمدعلی از دهه ملالطفعلی زیرمجموعه دهه سبزعلی از دهه شه‌مسیر با نسب‌نامه چندین پشته نیاکانی هستند که در قالب یکی از دهه‌های طایفه باولی جلالی بهمئی سربرآورده و نسل اندر نسل خود را از ریشه‌داران در بهمئی دانسته‌اند. ضمناً از شخصیت‌های معروف خاندان جاور می‌توان به شادروان ملامحمدحسین جاور اشاره کرد که در خط ۳۲ از توضیحات تصویر ساختار سیاسی ایل بهمئی در دهه چهل (منتشر شده در گفتار ساختار سیاسی ایل بهمئی) از ایشان در جایگاه کدخدای طوایف جلالی که در مقطعی از تاریخ، عهده‌دار امورات جلالی‌های بهمئی بوده‌اند یاد شده است؛ همچنین ناگفته نماند در همان سطر از شادروان ملاعبدمحمد جاودان هم نام برده شده که البته هر دو روانشاد دارای رابطه عموزادگی نیز هستند. ضمناً زنده‌یاد ملاعبدمحمد جاودان، پدربزرگ مادری مادر نگارنده است. غفران و رحمت پروردگار را برای درگذشتگان خوانندگان این سطور از درگاه حضرت حق تعالی خواستار است.

          ۲- حال که آن مخاطب محترم نیز دیدگاهی درباره امکان ارتباطات تاریخی میان دو محل از کشور ارسال نموده و همچنین مطالب مطرح شده در گفتار بالا درخصوص تکثر جوامع بشری و ایده کاسه سالاد، ذکر نکات زیر بی‌مناسبت نخواهد بود:

          • الف: نکته ارزشمند در باب امکان نقل مکان‌های تاریخی، همانا اهمیت سازمان سیاسی اجتماعی ایلات و طوایف، اقوام و ملت‌ها است که پیشتر در همین مجال بدان پرداخته شد مبنی بر اینکه علاوه بر جایگاه مهم روابط خونی و نَسَبی، سازمان سیاسی اجتماعی که در بر گیرنده اتحادها (خین و چو/برد و خین)، جابجایی‌ها، قبض و بسط‌های تاریخی و سیر تحولات در گذر زمان می‌باشد هم، نقشی رفیع در سامان دادن به جوامع بشری دارد.
          • ب: در راستای بند الف ازنو مطالب مطرح شده در گفتار فوق درباره پلورالیسم (به معنای تکثرگرایی و به رسمیت شناختن وجود کثرت و تنوع) در جوامع انسانی، به‌ویژه تاریخ کهن کشور در زمان کوروش کبیر و نیز «ایده مدرن کاسه سالاد» را به یاد می‌آورد مبنی بر اینکه «کاسه سالاد» یادآور این است که هویت‌های گوناگون اعم از لر، کرد، ترک، بلوچ، عرب، فارس و غیره، نه برای تفرقه، بلکه برای ساختن یک کل قدرتمندتر و زیباتر در کنار هم می‌باشند؛ ناگفته پیداست این تنوع، در واقع، نقطه‌ی قوت و سرمایه‌ای برای ساختن آینده‌ای بهتر است. گویی امروزه پیشرفته‌ترین و قدرتمندترین کشور دنیا یعنی ایالات متحده آمریکا، مثالی بارز از یک کاسه سالاد بزرگ و متنوع از ملیت‌های سابق و هویت‌های گوناگون است که در کنار هم جامعه‌شان را ساخته‌اند.
        • سلام
          ضمن تشکر از ابراز محبت جنابعالی، تندرستی و سعادت را برای آن برادر محترم خواهان است.
          پایدار باشید

    • سلام
      مخاطب گرامی
      جناب آقای محمد
      ضمن سپاس از ابراز محبت جنابعالی، به اطلاع می‌رساند اگر زمان و فرصت مناسب به دست آید، به جنگ دره‌تو پرداخته خواهد شد، همچنین به طور کلی نکات زیر درباره پدیده جنگ خاطرنشان می‌گردد:

      • الف: جنگ علی‌رغم جنبه ناراحت کننده و دردناکش به هر تقدیر، بخش جدایی ناپذیر از سرگذشت انسان از گذشته تا به حال بوده و می‌باشد.
      • ب: به اعتقادی، کمتر پیش می‌آید که جنگ‌ها تک عاملی باشند، در واقع ریشه‌های عمیق و پیچیده‌ای در سرشت انسان، ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی دارند. بنابراین به راحتی نمی‌توان درخصوص جنگ‌ها قضاوت نمود.
    • سلام
      مخاطب گرامی
      جناب آقای محمد
      ضمن تشکر از ابراز محبت آن برادر محترم، همانطور که پیشتر نیز اشاره شد، تاجاییکه دانسته‌ها یاری می‌کند، از شهرویی‌ها در چارچوب سیاسی اجتماعی ایلات کهگیلویه و بختیاری یاد شده است؛ در همین راستا با توجه به منابع مکتوب می‌توان گفت شهرویی‌ها اصالتاً از لرهای کهگیلویه بوده‌اند که در گذر زمان به سایر مناطق نیز رفته‌اند چنانکه هم اکنون متشکل‌ترین گروههای شهرویی نیز در منطقه بهبهان حضور دارند (گو اینکه بهبهان از منظر پیوستگی تاریخی، جزوی از کهگیلویه و بلکه در مقاطعی مرکزیت سیاسی آن را داشته است). به هر روی درباره شهرویی‌ها چند مکتوبه مطرح و نظریاتی به گوش می‌رسد، مثلاً کتاب فارسنامه ناصری درباره شیرعلی [شیرعالی/شیرالی] از ایلات لیراوی کوه (ایل جاکی) کهگیلویه می‌نویسد:

      در زمان قدیم از ۱۰۰۰ خانوار بیشتر بودند و شهرویی تیره‌ای از شیرعلی است. بعد از وفات میرزا منصورخان والی بهبهان در حدود سال ۱۲۵۶ تمام طایفه شیرعلی و شهرویی از نواحی بهبهان به جانب رامهرمز ، عربستان و شوشتر فرار نمودند.

      به هر روی آنچه از متن فارسنامه برداشت می‌شود این است که بخش‌هایی از شیرعالی‌ها و شهرویی‌ها به دلیل درگیری با حکومت منطقه، از سرزمین اولیه (بهبهان) به مناطق رامهرمز، عربستان (غرب خوزستان!؟) رفته‌اند.
      حال این پرسش مطرح است آیا شهرویی‌هایی که گفته می‌شود در سایر مناطق لر بزرگ من جمله بختیاری حضور داشته‌اند، بازماندگان همان شهرویی‌های بهبهان هستند که فارسنامه گزارش داده پراکنده شده‌اند؟ به هر روی تلاش خواهد شد تا در فرصت مناسب به شیرعالی‌ها پرداخته شود بنابراین در آن مجال شهرویی‌ها نیز مدنظر خواهند بود.

      در ضمن دکتر نادر افشار نادری در دهه چهل خورشیدی از حضور سه دهه شهرویی به نام‌های برزو، آخوند و ملامحمد در سازمان سیاسی اجتماعی طایفه یوسفی از تیره احمدی ایل بهمئی یاد کرده‌اند.

      در پایان ازنو به یاد می آورد که سازمان سیاسی اجتماعی ایلات، طوایف، اقوام و ملت‌ها علاوه بر اینکه روابط خونی – نسبی را شامل می‌شود، در بر گیرنده اتحادها (خین و چو/برد و خین)، جابجایی‌ها، قبض و بسط‌های تاریخی و سیر تحولات در گذر زمان هم می‌باشد که خود رابطه تنگاتنگی با سیستم رهبری مردم لر (شاهان، امیران، والیان و خوانین) داشته است؛ حضور چند دهه شهرویی در میان یوسفی‌ها را از همین منظر می‌توان درک نمود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *