در ادامه گفتارهای پیشین، پست حاضر، بخش هشتم از مکتوبات لایارد و مشخصاً سفرنامهاش میباشد که بخش عمدهای از آن مربوط به حکومت محمدتقی خان چهارلنگ بختیاری است؛ به هر روی چنانکه قبلاً گفته شد با توجه بدینکه لایارد در مقطعی از زمان به رهبری بختیاری نزدیک شده بود بنابراین میتوانست آگاهی درخوری را از اصالت و هویت جامعه لر، مخصوصاً بختیاری فراهم کند، مراجعه به دادههای او میتواند در راستای شناخت از هویت و اصالت، یاریرسان باشد.
به هر عنوان ضمن یادآوری این نکته که تاریخ و سیاست دو عنصر از عناصر مهّم هویتی جوامع بشری از جمله مردم لر میباشند، ابتدا مطالعه پستهای ششگانه قبلی از سلسله گفتارهای لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد توصیه میشود تا مخاطبین گرامی در جریان روند سفر لایارد و اتفاقات صورت گرفته قرار گیرند؛ همچنین زیبنده است پیش از ورود به اصل مبحث به نکات زیر عنایت داشت:
- الف) تاریخ، جغرافیا و سرگذشت سیاسی اجتماعی مناطق لرنشین از جمله بختیاری را بایستی در گذر زمان و فراز و فرودهایی که داشتهاند نگریست؛ بر همین اساس بررسی جامع و مانع، نیازمند بررسی آثار و مکتوبات نویسندگان مختلف میباشد؛ به واقع باب پژوهش همواره باز است.
- ب) بر مبنای بند (الف) بایستی به دو نکته اشاره کرد: نخست اینکه در این سلسله گفتارها، به قسمتی مشخص از تاریخ و سیاست بختیاری یعنی حکومت محمدتقی خان چهارلنگ بختیاری در زمان قاجاریه پرداخته میشود و بررسی سایر دورهها نیازمند پستهای جداگانه است؛ دوم اینکه تمرکز اطلاعات ارائه شده در این گفتار مربوط به همان بازه زمانی حضور لایارد در کشور میباشد و شناخت سایر دورههای زمانی نیازمند گفتارهای مجزا است.
- ج) سزاوار است فارغ از هرگونه تعصب قومی – ملی عنایت داشت سیاست یک علم است که در دانشگاههای دنیا تدریس میشود؛ اساس سیاست را «کسب قدرت» و «منافع ملی» گفتهاند، بنابراین میبایست اقدامات گذشته تا به حال قدرتهای بزرگ همچون روسیه و بریتانیا را در همین راستا نگریست. در واقع برازنده است برای ساختن آیندهای روشن، بیش از آنکه به نقد اقدامات دیگر کشورها (که در جهت تأمین منافع ملی شان بوده) بیافکنیم، نگاهی نقادانه به خویشتن داشته باشیم.
- د) بارها گفته شد در گذر قرنها نظام سیاسی و در رأس آن رهبران لر از ستونهای مهّم هویت جامعه لر بودهاند. دقیقاً به همین خاطر است که پس از سلسله شاهان لر (اتابکان)، مردم لر همبستگی، اتحاد و آسایش پیش از آن را بازنیافتند هرچند که سیستم رهبری مردم لر چون امیران، والیان و خوانین لر با همراهی دلاوران و سلحشوران (شمشیرزنان و تفنگچیان) تا حدودی توانستند انسجام و هویت جمعی لرها را در گذر حوادث زمانه حفظ کنند امّا در هر صورت جامعه لر دچار تفرقه و چنددستگی گشته بود تا آنکه سرانجام فقر در زمان حکومت قاجارها گریبانگیر آنان شد؛ مضاف بر این با سرکار آمدن حکومت رضاشاه پهلوی، برخورد خشن با ایلات و طوایف لر، کشته شدن رهبران، دلاوران و سلحشوران به وقوع پیوست. امری که سرانجام با تحولات صورت گرفته در دهه چهل خورشیدی باعث شد مردم لر سازمان سیاسی خویش را به کل از دست دهند تا بیش از پیش به ورطهای از مشکلات عجیب و غریب خانمانسوز از فقر، تحقیر، تبعیض، محرومیت فزاینده گرفته تا انکار بدیهیترین اصالتها همچون مسئله تعیین اینکه کدام دهه (اولاد/هوز)، تیره و یا طایفه جزو کدام ایل، طایفه و یا تیره بوده است، گرفتار آیند.
- هـ) بایستی عنایت داشت عموم سران و رؤسای ایلات و طوایف لر از جمله بختیاری علیرغم فراز و فرودها، کمی و کاستیها، اختلافنظرها، سلایق متفاوت و حتّی چنددستگیهایی که داشتهاند، جملگی توان خویش را مصروف در راه حفظ موجودیت، ثبات و گسترش تبار خویش میکردهاند؛ عملکرد محمدتقی خان و رقبایش همچون علیرضاخان را هم در همین راستا میتوان مورد توجه قرار داد. به هر تقدیر تاریخ بستری برای سرمشق قرار دادن نقاط قوت و عبرت از گوشههای منفی آن برای نسل امروز است.
- و) اگرچه مطالب مطرح شده، توسط لایارد مأمور کارکشته انگلیسی و طی چند سال بازدید میدانی از منطقه تهیه گشته، اهمیت بالایی را به دست میدهد امّا بازهم بر خواننده است تا ضمن پرهیز از پیشداوری، با دقت نقاط قوت و حتی کمی و کاستیهای احتمالی را دریابد؛ چنین منطق و روشی میتواند رواج دهنده فرهنگ تحقیق، گفتگو و تبادلنظر در جهت شناخت از هویت و اصالتها و همچنین آگاهیبخشی از گذشته در راستای ساختن آیندهای بهتر باشد.
- ز) همانگونه که قبلاً گفته شد خان چهارلنگ بخش قابلتوجهی از بختیاری و دیگر ایلات و عشایر منطقه را با خود همراه کرده و توانسته بود جایگاه شاخصی در سطح مملکت به دست آورده، طبعاً نگاه مقامات حکومت قاجار و حتّی قدرتهای جهانی چون امپراطوری بریتانیا را به خود جلب نماید؛ بر همین مبنا است که میتوان نزدیک شدن لایارد مأمور انگلیسی به خان بختیاری را درک نمود.
- ح) در راستای بند (ز) و به عنوان نکته پایانی و مهّمترین آنها، ۲ درس مهّم از حکومت محمدتقی خان میتوان گرفت که شایسته است جامعه لر بدان عنایت لازم را داشته باشد: نخست اهمیّت «کسب قدرت سیاسی» و دوم «لزوم اتحاد و همبستگی در جهت افزایش قدرت سیاسی».
- ط) اساس گفتار حاضر بر نسخه ترجمه شده توسط شادروان مهراب امیری استوار گشته که البته تلاش گشت تا حتی الامکان با نسخه انگلیسی کتاب نیز مطابقت داده شود. این نکته از آن جهت خاطرنشان گردیده که استناد به منبع زبان اصلی، دارای اولویت دست اول در استنادات است.
- ی) به عنوان نکتهی پایانی این بخش که در خلال متن گفتار نیز بدان اشاراتی خواهد شد میبایست عنایت داشت که لایارد اصولاً دیدگاه انتقادی رک و صریحی نسبت به عموم ایرانیان از جمله لرها دارد؛ در این بین تقریباً چهارلنگهای بختیاری (سه سال مهمان آنها بود)، تا حدودی از تیغ انتقاد تند و تیز او به دور بودهاند.
به هر تقدیر، چنانکه گفته شد، در ادامهی گفتار پیشین که شامل بخش هفتم از سفرنامه سر اوستن هنری لایارد، دیپلمات خبره امپراطوری بریتانیا بود، در مجال حاضر و سلسله گفتارهای بعدی سعی میشود به سایر قسمتهای سفرنامه او به ویژه مدتی که در جوار محمدتقی خان بود نگریسته شود؛ در مین هشتمین بخش از سفرنامه لایارد چنین آمده است:
بخش هشتم
در هشتمین بخش از کتاب، لایارد مطالب گوناگونی از جمله در خصوص پیوستن به محمدتقیخان در فلاحیه (شادگان)، ارتباطات با شیخ ثامر چعب، ملاقات با میرمهنا از بزرگان چعب، تلاش معتمد برای تسلیم کردن محمدتقیخان، خیانت به خان بختیاری توسط معتمد، حمله شبانه به اردوگاه معتمد برای نجات محمدتقیخان، سختیهای خانواده محمدتقیخان، مأموریت آکریم نزد ایلخانی قشقایی، ملاقات با خلیل خان بهمئی، رفتن به شوشتر و ذکری درباره قتل آکریم بیان میکند؛ لایارد مینویسد:
تا طلوع آفتاب خوابیدم، زمانی که هماتاقیهایم در «مُضیف» که برای ادای نماز صبح برخاسته بودند، مرا بیدار کردند. پس از نوشیدن قهوه که طبق رسم میان مهمانان دست به دست شد، برای قدم زدن به بازار رفتم؛ یک کوچه دراز که از غرفههای روباز نی و حصیر تشکیل شده بود و در آن محصولات منطقه مانند انواع میوهها، خرما، برنج و گندم، به همراه نان تازه پخته شده و «کبابهای داغ»، مقدار مناسبی از پارچههای نخی چاپی انگلیسی، کارد و چنگال و ابزارآلات آهنی برای فروش عرضه میشد. بازار شلوغ از اعرابی بود که بر سر خریدهای صبحگاهی خود چانه میزدند و زنانی که کره، ماست ترش و سرشیر غلیظ تهیهشده از شیر گاومیش را از راه دور آورده بودند.
هنگامی که مشغول پرسه زدن و تماشای این صحنه پر جنب و جوش بودم، مردی با لباس عربی به گویش بختیاری با من صحبت کرد. با وجود لباس مبدلش، بلافاصله آعزیز، یکی از خویشاوندان محمدتقیخان را شناختم. از او پرسیدم رئیس را کجا میتوانم پیدا کنم. او تمایلی به گفتن چیزی در این مورد نداشت، اما پیشنهاد کرد که جمعیت را ترک کنیم و به نقطهای خلوت برویم تا بتواند بدون شنیده شدن یا دیده شدن با من صحبت کند. او را به یکی از نخلستانهای بیرون فلاحیه [شادگان] دنبال کردم. وقتی مطمئن شد تنها هستیم، به من گفت که محمدتقیخان او را برای خرید به بازار فرستاده است و رئیس و خانوادهاش دور نیستند، اما رسیدن به جایی که او پنهان شده دشوار است، زیرا در میانه یک تالاب قرار دارد منطقهای که با تخریب سدها و خاکریزها زیر آب رفته است. مدتی طول کشید تا او رضایت داد راه را به من نشان دهد. ابتدا اظهار داشت که آب همه جا آنقدر عمیق است که نمیتوانم از آن عبور کنم، و وقتی من اصرار کردم جایی که او عبور کرده من هم میتوانم بگذرم، گفت که سختترین دستورات داده شده است که مخفیگاه محمدتقیخان به کسی گفته نشود یا اجازه داده نشود کسی به آنجا برود، به او دستور داده شده بود که قبل از بازدید از فلاحیه، لباس عربی بپوشد تا معلوم یا مشکوک نشوند که بختیاری در این حوالی وجود دارد. سرانجام، وقتی دید مصمم هستم که اگر او مرا نبرد، خودم رئیس را پیدا کنم، قول داد پس از اتمام کارش در بازار، نزد من بازگردد و راه را نشان دهد.
مدتی منتظرش ماندم، در حالی که تقریباً انتظار نداشتم برگردد؛ اما او به قول خود عمل کرد. همانطور که وعده داده بود بازگشت و با هم به راه افتادیم. پس از عبور از نخلستانهایی که فلاحیه را احاطه کرده بود، به دشت رسیدیم و طولی نکشید که خود را در لبه یک تالاب یافتیم. مجبور بودیم مسافت قابلتوجهی را از میان آن با زحمت عبور کنیم پیوسته در گِل و لای عمیق فرو میرفتیم و مکرراً مجبور بودیم از آبراهها شنا کنیم یا از آنها عبور کنیم در حالی که آب تا زیر بغلمان میرسید. من که به دلیل تب ضعیف شده بودم، در زیر آفتاب سوزان تقریباً از تلاشهایی که میبایست انجام دهم، خسته شده بودم، که ناگهان یک چادر سفید را در دوردست دیدم. آن، چادر محمدتقیخان بود. چادر بر روی زمین خشکی در کنار یک کانال کوچک برپا شده بود و تنها راه دسترسی به آن از میان تالابهای اطراف بود.
وقتی به اردوگاه رسیدم، کاملاً خیس و پوشیده از گِل بودم. اردوگاه متشکل از تعدادی چادر سیاه عربی و کلبههایی از حصیر و نی بود. بلافاصله توسط برخی از دوستان بختیاریام شناخته شدم، که فریاد زدند «صاحب اُوِید» (صاحب آمد!) و مردان و زنان برای استقبال از من بیرون دویدند. دیدم محمدتقیخان به دلیل گرما، در یکی از غرفههای ساخته شده از حصیر و نوعی علف خشک زندگی میکند، که برای خنک کردن هوای داخل آن، مرتباً روی آن آب میپاشیدند. او مشغول رنگ کردن مو و ریش خود بود که با حنا آغشته شده بودند. ظاهر غیرمنتظره من، او و همسرش خاتون جان را بسیار خوشحال کرد. آنها مرا با سؤالاتی در مورد حسین قلی کوچک، پسرشان، که او را با پسرعمویش در حبس در شوشتر رها کرده بودم، و در مورد آکریم، برادر رئیس، که با وجود اینکه برای مأموریت صلح و با تکیه بر اماننامهای از معتمد رفته بود، زندانی شده بود، غافلگیر کردند. مجبور شدم تمام ماجراهای خود را از زمان جداییمان تعریف کنم و هر دو اظهار داشتند که با وجود اعتمادی که به دوستی من داشتند، مطمئن بودند که دیگر مرا نخواهند دید، زیرا باور نمیکردند که من برای خاطر آنها از چنین سختیهای زیادی عبور کنم.
سپس محمدتقیخان آنچه را که در مورد خودش گذشته بود، به اطلاع من رساند. او گفت، با وجود اینکه نمیخواسته کشورش را، که در سالهای اخیر تحت حکومت او به نوعی رفاه رسیده بود، وارد جنگ کند و در مقابل شاه شورش آشکار نماید، نمیتوانسته خود را بدون یک تضمین معتبر به دست معتمد بسپارد زیرا اطمینان نداشت که او را با غُل و زنجیر به تهران نفرستند و در آنجا جانش یا بیناییاش را (که از مرگ هم بدتر بود) نابود نکنند. چنین سرنوشتی در انتظار همهی کسانی بوده که به قول آن اخته و امثال او اعتماد کردهاند.
لایارد در ادامه از قول محمدتقیخان مینویسد: او دربار و مقامات ایرانی را به طور کلی به عنوان طبقه بدعهد و بدنام محکوم کرد که ایران را به ورطه نابودی میکشانند و به هر کسی که مانند او سعی در حکومت عادلانه دارد، حسادت میورزند و سوءظن دارند. آنها از نفوذ و اقتدارش بر ایلات و طوایف میترسیدند و مصمم به نابودی وی بودند. او عمیقاً اظهار پشیمانی کرد که تسلیم توصیههای برادرش شده و جلوی عبور ارتش ایران از کوهها را، زمانی که میتوانست با اطمینان از موفقیت این کار را انجام دهد، نگرفته است. وقتی معتمد به دشت سرازیر شد و به شوشتر رسید، برای توسل به اسلحه دیگر دیر شده بود، زیرا آن خواجه حیلهگر موفق شده بود برخی از نیرومندترین هوادارانش را از وفاداری به او بازدارد و تخم نفاق را در میان طوایف بپراکند، چنانکه دیگر حاضر نبودند در برابر دشمن مشترک با وی متحد شوند.
از آنجا که وضعیت چنین بود، تصمیم گرفته بود تنها راه باقیمانده را در پیش بگیرد: پناه بردن به دوست و متحدش، شیخ ثامر. اما مایل بود کسانی که به او وفادار مانده بودند، به دژ منگشت عقبنشینی کنند، جایی که بعید بود ایرانیها آنها را دنبال کنند. با این حال، آنها اصرار داشتند که با او بمانند و بین چهار تا پنج هزار خانوار، با گلهها و رمههایشان، چادرهای خود را رها کرده و آماده مهاجرت به سرزمین چعب بودند.
فصل، برخلاف معمول، دیر رسیده بود و باران زیادی باریده بود [اشاره به وضعیت آب و هوایی نامناسب]، به طوری که رودخانهها و سیلابها تقریباً غیرقابل عبور بودند. برخی از پیروان او از رودخانه کردستان عبور کرده بودند که در نتیجه طوفان، آب ناگهان بالا آمد و بقیه نتوانستند به همراهان خود بپیوندند. محمدتقیخان و خانوادهاش در میان آنهایی بودند که جا مانده بودند.
معتمد و سربازانش در حال تعقیب آوارگان بودند و سوارهنظام نامنظم او که به آنها حمله میکرد، تا فروکش کردن آب، با زحمت زیاد مهار شد. آنها بهسختی از رودخانه عبور کرده بودند که آب دوباره بالا آمد و راه را بر تعقیبکنندگان بست. با این حال، مجبور شدند بسیاری از اسبها و قاطرهای خود و بخش زیادی از اموالی را که در هنگام فرار همراه داشتند، رها کنند. از آنجا که در همان زمان، بخش عمدهای از آذوقه خود را نیز از دست داده بودند، محمدتقیخان سرانجام موفق شد پیروانش را متقاعد کند که او را ترک کرده و به کوهها بازگردند.
همسران و خانواده او، خانواده برادرانش و ملازمان و نگهبانان نزدیکش، با سه تن از رؤسای اصلی و چند سوارکار، نزد وی مانده بودند. در مسیر فلاحیه، اعراب شریفات به آنها حمله کرده و موفق شده بودند بیشتر همان اندک دارایی باقیماندهشان را نیز به غارت ببرند.
محمدتقیخان، مانند یک مسلمان نیکو، تسلیم سرنوشت خود بود؛ اما نمیتوانست خود را با گرما و یکنواختی دشتها وفق دهد و آه حسرت برای کوههایش میکشید. او در حالی که به قلههای پوشیده از برف منگشت که به سختی در افق دیده میشدند اشاره میکرد، گفت: «انشاءالله، پیش از پایان تابستان، آن بالا با هم برف خواهیم نوشید.» با این حال، هنگامی که در مورد رفتار خائنانه با آکریم صحبت میکرد، نتوانست خشم و عصبانیت خود را مهار کند.
علینقیخان بهاندازه برادرش خونسرد نبود. او معتمد و حماقت خودش را که به آن خواجه مکار و بیشرم اجازه داده بود او را فریب دهد، لعن کرد. او در مورد پسرش با اشاره به محمدتقیخان فریاد زد: «من تنها فرزندم را فدای او کردم و اگر هزار پسر دیگر داشتم، همه باید اکنون مال او میبودند. آن پسر جان او بود! آه، صاحب! حق با کسانی بود که در مال امیر گفتند به ما توسط آن قرمساق ایرانی خیانت میشود و باید به او و سربازانش حمله کنیم. تقصیر من بود که او بخشیده شد؛ اما شاید در آینده وقت انتقام من برسد!
خاتون جان خانُم مرا به چادر خود فرا خواند و چند وسیله که در قلعهتل جا گذاشته بودم و او حتی در فرارش با دقت برایم نگه داشته بود، به من داد. او با تلخی گریست و تمام رنجهایی را که او و فرزندانش از آخرین باری که او را دیدم متحمل شده بودند، برایم بازگو کرد. برای از دست دادن پسرش آرام نداشت. گفت: «آه، صاحب! خان اکنون پشیمان است که به نصیحت من گوش نداد و از دادن حسینقلی خودداری نکرد، زیرا او این پسر را بیشتر از جانش دوست داشت و اکنون که او را از دست داده، دیگر هرگز خوشحال نخواهد شد.»
من بیشتر شب را صرف دیدار با دوستانم کردم و مکرراً داستان سختیها و خطراتی را که در هنگام عقبنشینی با آن مواجه شده بودند، از زبان آنها شنیدم. همسران رؤسا و زنان جوانتر (که در حد امکان با تجملات یک چادر عشایری بزرگ شده بودند) بیش از همه از گرسنگی و محرومیتهایی که تحمل کرده بودند، رنج میبردند. همه در غم فرو رفته بودند، زیرا به سختی کسی در میان آنها بود که عزیزی را از دست نداده باشد. در گروههایی روی زمین لخت نشسته بودند و به ندرت از آن ناله مالیخولیایی «وای، وای» که زنان بختیاری هنگام بروز یک بلای بزرگ به آن عادت دارند، دست میکشیدند.
صبح روز بعد (در حالی که همچون گذشته از میان مرداب میگذشتم) به فلاحیه بازگشتم و نامهای از محمدتقیخان برای شیخ ثامر داشتم که از او میخواست به من اعتماد کند و وضعیت امور را به من اطلاع دهد. شیخ اندکی شرمسار بود که پیشتر خدا را گواه گرفته و انکار کرده بود که رئیس بختیاری به سرزمین چعب پناه برده است. او با این استدلال از خود دفاع کرد که برای نجات کشورش از یک تهاجم فاجعهبار توسط ایرانیها، تلاش کرده بود حتی از مردم خودش هم پنهان کند که محمدتقیخان به او پناه آورده و عملاً در نزدیکی فلاحیه است. او افزود که اگر ایرانیها برای دستگیری محمدتقیخان یا به قصد وادار کردن او به تسلیم مهمانش، تلاش کنند وارد قلمرو او شوند، تا آخرین نفس دفاع خواهد کرد و به وفاداری و جاننثاری قبیلهاش تکیه میکند. او برای غیرقابل دسترس ساختن فلاحیه برای نیروها و توپخانه ایرانی، تمام دشت اطراف را زیر آب برده بود.
لایارد روایت میکند: من دائماً بین «مُضیف» شیخ ثامر و اردوگاه محمدتقیخان در حال رفت و آمد بودم، اما بیشتر وقتم را در دومی میگذراندم. بدین ترتیب فرصت پیدا کردم زیاد با محمدتقیخان باشم و بیش از گذشته شخصیت نجیب و ویژگیهای برجستهاش را قدر بدانم. اگر او توسط یک دولت عاقل و دوراندیش تشویق و حمایت میشد، کارهای زیادی در جهت متمدن ساختن طوایف وحشیای که تحت سلطه خود آورده بود، متوقف کردن عادات خلاف قانون و غارتگرانه آنها و ترویج تجارت و کشاورزی در میانشان انجام میداد. اما با تلاش برای چنین کارهایی، تنها شک و بیلطفی دولت ایران را برانگیخته بود، دولتی که مصمم به نابودی او بود.
یک روز پس از اولین بازدید من از محمدتقیخان، یک شیخ چعب به نام میرمهنا که او را در قلعهتل میشناختم (که به دلیل اختلاف قبیلهای پناه گرفته بود) به فلاحیه رسید. او از من دعوت کرد که در «مُضیف» او ساکن شوم. از آنجا که مُضیف شیخ ثامر همیشه پر از مهمان بود (که دائم چه شب و چه روز میرسیدند) و استراحت کمی میتوانستم در آنجا داشته باشم، با کمال میل دعوتش را پذیرفتم.
میرمهنا مشهورترین جنگجوی قبیله چعب بود و دلاوریهایش موضوع ثابت گفتگوهای اعراب خوزستان بود. او با بیرون رفتن روزانه با گروهی از سواران و درگیر شدن در زد و خورد با قبایل متخاصم و سوارهنظام ایرانی، شهرت خود را حفظ میکرد و معمولاً اسب، مادیان و غنایم دیگر به ارمغان میآورد.
اعراب از قبایل همسایه با تعداد زیادی به فلاحیه میآمدند، که همراه با موسیقی وحشیانهای [پرشور] از طبل و سُرنا بود و پرچمهای خود را به اهتزاز درمیآوردند و سرودهای جنگیشان را میخواندند. هنگامی که به شهر میرسیدند، به صورت دایرهوار به دور شیخها و پرچمدار خود میرقصیدند، فریادهای جنگی خود را میکشیدند و به صورت دستهجمعی، اشعار بداههای در تحدی به دشمن یا در ستایش شیخ ثامر میخواندند؛ مانند: «کسی دختر خود را به بُوی (یک قبیله عرب دشمن چعب) ندهد»، «ثامر آتشی سوزان است»، «ثامر شیر جنگ است» که این کلمات را با حرکات خشمگینانه، چرخاندن شمشیرها و نیزههایشان و شلیک از تفنگهای فتیلهای همراه میکردند. این رقصیدن، فریاد کشیدن و شلیک کردن، شب و روز متوقف نمیشد. چهرهها و اندام این اعراب از قرار گرفتن مداوم در معرض آفتاب تقریباً سیاه شده بود. آنها تقریباً لخت بودند و موهایشان در گیسوان بلندی بافته شده بود که از چربی برق میزد.
جعفرعلیخان، یک اشرافزاده ایرانی که مورد اعتماد متعمد بود و مردی لافزن، فرستاده شد تا تلاش کند شیخ ثامر را بترساند. من در «مجلس» بودم وقتی برای اعراب جمع شده سخنرانی کرد. او شیخ را به خاطر انکار پناه دادن به محمدتقیخان سرزنش کرد. پرسید: «پس چه کسی رئیس بختیاری را قادر ساخته است که در قلمرو چعب پناه بگیرد؟» او قبیله را به انتقام معتمد تهدید کرد که اگر فوراً تسلیم اقتدار او نشوند و یک تبعه شورشی شاه را تحویل ندهند، آنها را کاملاً نابود خواهد کرد.
میرمهنا در پاسخ به ایرانی مغرور و لافزن، با یک سخنرانی شیوا و پرشور، از تسلیم رئیس بختیاری سر باز زد. سخنان او با تشویق شدید حاضران و انبوه مردان مسلحی که دور مُضیف جمع شده بودند، مواجه شد. آنها فریاد کشیدند و شمشیرهای خود را چرخاندند و به ایرانیها تحدی کردند. جعفرعلیخان که مانند اکثر ایرانیها ترسو و لافزن بود، با تهدیدهای اعراب مرعوب شد، با عجله عقبنشینی کرد و به اردوگاه متعمد بازگشت.
متعمد که در تلاشهایش برای وادار کردن شیخ ثامر به تسلیم محمدتقیخان ناکام مانده بود، با نیروهایش تا حدود دوازده مایلی فلاحیه پیشروی کرد. او با والی حویزه و گروه قابلتوجهی از سوارکاران، و همچنین شیخ بُوی (قبیله بزرگ عرب ساکن کرانههای شط العرب) متحد شده بود. معتمد به هر دوی آنها وعده داده بود در صورت به دست آوردن شیخ ثامر، ریاست قبیله چعب را به آنها خواهد داد. با وجود این کمک، او نتوانست پیشروی کند، زیرا به دلیل تخریب خاکریزها و سدها، منطقه زیر آب بود.
متعمد که دید نمیتواند جلوتر برود و نیروهایش به شدت از بیماری مالاریا در تالابها رنج میبردند و این مشقت با گرمای شدید فعلی تشدید شده بود، مذاکرات را از سر گرفت و کوشید آنچه را که با زور به دست نیاورده بود، با فریب عملی کند. او شفیعخان را با نامهای برای محمدتقیخان به فلاحیه فرستاد. در ابتدا، شیخ ثامر اجازه نداد شفیعخان رئیس بختیاری را ببیند اما سرانجام رضایت داد، به این امید که از تهاجم بیشتر به کشورش جلوگیری شود. متعمد در نامه خود به محمدتقیخان یادآوری کرد که سه نفر از خانوادهاش پسر، برادر و برادرزادهاش هنوز به عنوان گروگان در بازداشت هستند و تهدید کرد در صورتی که او بر سرپیچی از دستورات شاه اصرار ورزد و خود را به اردوگاه ایرانیان معرفی نکند، آنها به قتل خواهند رسید. با این حال، اگر تسلیم شود، همه چیز فراموش و بخشیده میشود؛ او دوباره مورد لطف شاه قرار میگیرد و ریاست طوایف بختیاری تأیید و علاوه بر آن، حاکم کل ایالت خوزستان نیز خواهد شد. اگر به تهران برود، با تضمین کامل برای امنیتش، از او استقبال خوبی خواهد شد و شخص شاه به او «خِلعت» یا ردای افتخار خواهد داد و علینقیخان (برادرش) در غیاب او به عنوان نمایندهاش منصوب میشود تا کارهایش را انجام دهد. متعمد نامهاش را با این جمله پایان داد که از آنجایی که او از دین مسیحیت تغییر کیش داده و ممکن است برخی شک داشته باشند که آیا به اندازه کافی به قداست سوگند مسلمانان متعهد میباشد، آماده است سلیمانخان، برادرزادهاش که ارمنی و ژنرال ارتشش است، به همراه یک «مجتهد» یا روحانی عالیرتبه اسلام، به فلاحیه بفرستد تا هر یک طبق آیین مذهبی خود سوگند یاد کنند که اگر محمدتقیخان تسلیم شود، همان رفتاری را که وعده داده شده، دریافت خواهد کرد.
شفیعخان مطمئن بود که معتمد در این مورد صادق است و موفق شد محمدتقیخان را متقاعد کند که سلیمانخان و «مجتهد» را بپذیرد و به سوگندهایی که بارها شکسته شده بودند، اعتماد کند. بنابراین، آن دو نفر روز بعد رسیدند. شیخ ثامر تدارکات زیادی برای پذیرایی از آنها دید. سوارهنظام عرب و تفنگچیان فتیلهای او در صفهای طولانی به خط شدند و توپهای زنگزدهاش در ورودی شهر قرار داده شدند. او امیدوار بود که این نمایش جنگی تأثیر لازم را بر ژنرال ایرانی بگذارد. «مجتهد» اول رسید؛ سلیمانخان مایل نبود تا زمانی که اماننامه مناسبی دریافت کند، خود را به قدرت شیخ بسپارد، که این اماننامه از طریق «مجتهد» به او داده شد، چرا که مجتهد به دلیل مقام مقدسی که داشت نیازی به آن نداشت. دو روز صرف مذاکرات شد. ژنرال، خوش برخورد و مصالحهجو بود و شیخ را با ستایش از تدارکات دفاعیاش و مبالغه در اهمیت او خشنود ساخت. سرانجام، محمدتقیخان که به فلاحیه آمده بود، متقاعد شد که تسلیم شود و پذیرفت که سلیمانخان و «مجتهد» را تا اردوگاه ایرانیان همراهی کند، در صورتی که آنها سوگندهای پیشنهادی و تعهد اضافهای ادا کنند مبنی بر اینکه معتمد تا سه روز دیگر قلمرو شیخ چعب را ترک خواهد کرد.
پس از پایان مذاکرات، محمدتقیخان به اردوگاه خود که نزدیکتر آورده شده بود (به دلیل نزدیک شدن نیروهای ایرانی به شهر) بازگشت. من، او و برادرانش را برای حمام کردن در یک کانال مجاور همراهی کردم. از آب بیرون آمده و در نخلستانی نشسته بودیم که تعدادی زن و مرد بختیاری را دیدیم که به سوی ما میآمدند؛ در رأس آنها خاتون جان خانُم با روی پوشیده قرار داشت. آنها دور ما جمع شدند و با اشک و التماس از رئیس خواستند که فلاحیه را ترک نکند و خود را به دست معتمد نسپارد. برادرانش نیز به التماسهای آنها پیوستند و اعلام کردند که جلوی این کار را خواهند گرفت. شفیعخان، که در چنین موقعیتهایی خطیب بود، بر مزیت حتمی تصمیمی که محمدتقیخان در آستانه انجام آن بود و تمایل مساعد معتمد نسبت به او تأکید کرد. او خود در آن زمان کاملاً به این موضوع متقاعد بود.
سپس زنان به او هجوم بردند و او را متهم کردند که عامل اصلی بدبختیهای آنها بوده است. مردان نیز او را متهم کردند که محمدتقیخان را به ترک کردنشان ترغیب کرده است.
خاتون جان خطاب به شوهرش فریاد زد: «تو پسرم را از من گرفتهای و اکنون میخواهی من و دیگر فرزندانت را بیپناه رها کنی. به این خانوادهها نگاه کن؛ آنها تو را در لحظه خطر ترک نکردند، آیا اکنون تو میخواهی آنها را ترک کنی؟ چگونه میتوانی به کسی اعتماد کنی که قبلاً بارها و بارها سوگندش را شکسته است؟ همینجا بمان و مانند یک مرد شجاع بجنگ و وَاالله، وَاالله! حتی یک زنی هم در اینجا نیست که در کنار تو نباشد.»
لایارد بیان میکند: رئیس [محمدتقیخان] بسیار متأثر شد و در مورد مسیری که باید در پیش میگرفت، مردد ماند. سوار اسب شد و به فلاحیه بازگشت. شیخ ثامر مایل نبود که محمدتقیخان خود را به دست معتمد بسپارد. از طرف دیگر، رئیس بختیاری از درگیر کردن میزبانش در جنگ اکراه داشت و معتقد بود که در این مورد میتوان به معتمد اعتماد کرد. در نهایت، توضیحات شفیعخان، سلیمانخان و «مجتهد» غالب شد و محمدتقیخان موافقت کرد که صبح روز بعد آنها را تا اردوگاه ایرانیان همراهی کند.
روز بعد، سلیمانخان در اردوگاه بختیاریها صبحانه خورد و قایقهایی آماده شد تا او و رئیس را به چادرهای معتمد ببرند. بعد از صبحانه، خاتون جان خانُم با خانمها و زنانی که محجبه بودند، نزد او آمد و از وی تمنا کرد به حرمت نمکی که خورده، احترام بگذارد. او تلاش کرد آنها را آرام کند و مجدداً بر صداقت معتمد تأکید ورزید. سرانجام محمدتقیخان سوار قایقی شد که برایش آماده بود. من او را همراهی کردم. همسرش و زنان همراهش در امتداد کرانهها، با صدای بلند گریهکنان ما را دنبال کردند. آنها برای مدتی ادامه دادند و به التماسهای جدی محمدتقیخان برای بازگشت به چادرهایشان گوش نمیدادند. سرانجام آنها قانع شدند رئیس را ترک کنند، هرچند از سرنوشت شومی که در انتظارش بود بیمناک بودند.
تعدادی از پیروان وفادارش که نتوانستند متقاعد شوند او را ترک کنند، ما را تا اردوگاه ایرانیان دنبال کردند. اردوگاه در کرانه راست یک کانال پهن و عمیق قرار داشت. در میان چادرها، سَرای باشکوه معتمد با تزیینات طلایی خود زیر نور خورشید میدرخشید. ما پیاده شدیم و همراه با سلیمانخان و «مجتهد» وارد آن شدیم. به محض اینکه در حضور خواجه قرار گرفتیم، با لحنی بلند و آمرانه خطاب به محمدتقیخان، او را به شورش علیه شاه متهم کرد و دستور داد زنجیر شود. سپس بدون اینکه اجازه صحبت به او داده شود، توسط «فَرّاشان» کشانکشان برده شد و به چادری در نزدیکی توپخانه منتقل گردید، جایی که برادرش، آکریم، نیز قبلاً به عنوان زندانی در آن محبوس بود.
با اینکه متقاعد شده بودم رئیس بختیاری به دام معتمد افتاده و او به سوگندش احترام نخواهد گذاشت (همانطور که در موارد دیگر نیز این کار را نکرده بود) از این نقض شرمآور و جسورانه سوگند، مبهوت شدم. چون ظاهراً توسط او دیده نشده بودم، چادر را ترک کردم و به دنبال سلیمانخان رفتم، که از من دعوت کرده بود مهمانش باشم. او افسرده بود و به نظر میرسید از نقش پست و حقیرانهای که وادار به ایفای آن در این ماجرای رسواکننده شده بود، کاملاً شرمنده است. او یک مسیحی گرجی و از نزدیکان معتمد بود. در تهران زندگی کرده بود و در آنجا با انگلیسیهای شاغل در خدمت ایران آشنا شده بود. در ارتشی که توسط سرگرد هارت و دیگر افسران بریتانیایی منضبط شده بود، به درجه «سرتیپ» یا ژنرال رسیده بود. بنابراین، نمیتوانست از انزجار و خشم طبیعی من نسبت به پیمانشکنی ننگینی که توسط معتمد صورت گرفته بود، بیاطلاع باشد. او سعی کرد مرا متقاعد کند که خودش نیز فریب خورده و در این ماجرا قربانی بیگناهی است.
من تمایلی به ماندن در اردوگاه ایرانیان نداشتم و تصمیم گرفتم بیدرنگ به فلاحیه بازگردم. بدون اینکه قصد خود را به کسی بگویم، هنگام غروب، چادر سلیمانخان را ترک کردم و بدون هیچ مزاحمتی با یک کَلَک کوچک متعلق به یک عرب، از کانال عبور کردم. سپس مسیر فلاحیه را در پیش گرفتم. تا اواخر صبح به «مُضیف» شیخ ثامر نرسیدم، زیرا چون راه را نمیدانستم، نتوانستم در طول شب در تالابها زیاد پیشروی کنم و مجبور شدم چند ساعت در نخستین نقطه خشکی که پیدا کردم، توقف کنم.
خبر خیانت به محمدتقیخان و به زنجیر کشیدن او، قبلاً به شیخ رسیده بود و او را دیدم که در شورا با تعدادی از رؤسای عرب و بزرگان قبیلهاش نشسته است. آنها با هیجان زیاد در مورد رفتار معتمد در نقض سوگندش بحث میکردند و با صدای بلند او را به عنوان یک «کافر»، یک «سگ» و یک «ایرانی» لعنت مینمودند. در حالی که داشتند در مورد اقدامی که باید در پاسخ به این اهانت به خود و دینشان انجام دهند، مشورت میکردند، پیکی از معتمد رسید که نامهای در دست داشت و در آن خواستار پرداخت فوری ۱۲۰۰۰ تومان (حدود ۶۰۰۰ پوند) به عنوان شرط عقبنشینی ارتشش بود. ارتش او با رسیدن سه هنگ دیگر از سربازان منظم، با توپخانه، و گروه بزرگی از سوارهنظام نامنظم لر و عرب، به طور قابل توجهی تقویت شده بود.
شیخ ثامر و مجلس تصمیم گرفتند از پرداخت پول خودداری کنند و با جدیت به تدارکات دفاعی خود ادامه دهند. معتمد، که به خوبی از دشواری حمله به قلمرو شیخ به دلیل ماهیت جغرافیایی منطقه آگاه بود، صلاح دید مذاکره کند. او که میدانست ثامر یک مسلمان متدین است، سیدی را که در میان اعراب به قداست شهرت زیادی داشت، برای مذاکره با او فرستاد. این شخصیت مقدس موفق شد شیخ را متقاعد کند که اگر او فوراً ۵۰۰۰ تومان پرداخت کند، معتمد روز بعد عقبنشینی خواهد کرد و به طور رسمی علینقیخان را به عنوان حاکم سرزمین بختیاری منصوب خواهد کرد.
گرچه شیخ ثامر و مشاورانش معتقد بودند که فلاحیه به دلیل موقعیت مستحکم خود، میتواند با موفقیت در برابر هرگونه تلاش ایرانیها برای تصرف آن مقاومت کند، اما چون چعبها پیشاپیش از نابودی محصولات و نخلستانها و متروکه شدن روستاهایشان بهشدت رنج میبردند، عاقلانهتر و به نفعشان دانستند که از ادامه خصومتها اجتناب کنند. بنابراین، شرایط معتمد را پذیرفتند و پول را به سید تحویل دادند.
معتمد به محض آنکه پول را به دست آورد، از عقبنشینی خودداری کرد تا اینکه تمامی اعضای خانواده محمدتقیخان و همه پیروان او که نزد شیخ ثامر پناه گرفته بودند، به وی تسلیم شوند. چعبها رضایت ندادند که اولین وظیفه مذهبی خود را با تحویل دادن یک مهمان نقض کنند. حتی فقیرترین قبایل عرب نیز شناخته شدهاند که به هر قیمتی در برابر تلاش برای وادار کردنشان به تسلیم کسانی که تحت حمایت آنها قرار گرفته و از نان و نمک آنها خوردهاند، مقاومت کردهاند. شیخ با خشم از تمکین به این خواسته خودداری کرد اردوگاه ایرانیان بهسوی فلاحیه منتقل شد و در کنار کانال بزرگی به نام «اُمّ السُکّر» برپا گردید.
شورایی با حضور بزرگان چعب تشکیل شد که رؤسای بختیاری باقیمانده در فلاحیه، از جمله برادران محمدتقیخان، یعنی علینقی، کَلبعلی و خانبابا در آن حضور داشتند تا در مورد اقدامات لازم در این شرایط بحث کنند. به اتفاق آراء تصمیم گرفته شد که برای نجات محمدتقیخان و برادرش آکریم، یک حمله شبانه به اردوگاه ایرانیان انجام شود. این تصمیم به محض اتخاذ، مقدمات اجرای آن فراهم شد. یک جاسوس فرستاده شد تا محل چادرهایی را که دو رئیس در آن محبوس بودند مشخص کند.
علینقیخان فرماندهی اصلی را بر عهده گرفت. شیخ ثامر قرار بود در فلاحیه بماند، زیرا نمیخواست بیش از حد خود را با معتمد درگیر کند و در مقابل دولت ایران شورش آشکار نماید. به سوارهنظام و تفنگچیان فتیلهای دستور داده شد تا آنجا که میتوانند بدون جلب توجه دشمن پیشروی کنند. من خانبابا را تا یک امامزاده مخروبه که کمی بالاتر از سطح تالاب ساخته شده بود، همراهی کردم. کلبعلی چنان بیمار بود که نتوانست در این لشکرکشی شرکت کند. بیماری او تحت محرومیتهایی که تحمل کرده بود پیشرفت وحشتناکی کرده بود و به پایان زندگی خود نزدیک بود.
تمام تمهیدات لازم برای حمله آماده بود. دستور داده شد که به محض علامت از پیش تعیین شده، سوارهنظام و تفنگچیان فتیلهای به گونهای حرکت کنند که حدود یک ساعت پس از نیمهشب به اردوگاه ایرانیان برسند. همه ما همانطور که برنامهریزی شده بود پیش رفتیم و بدون اینکه دیده شویم، از کانال امالسُکَّر عبور کرده و منتظر لحظه حمله ماندیم.
اردوگاه یک ارتش شرقی به ندرت پاسگاههای نگهبانی درستی دارد و تقریباً به وسط چادرهای ایرانیان رسیده بودیم که متوجه نزدیک شدن ما شدند. صحنهای از هیاهو و آشفتگی وصفناپذیر به دنبال آن رخ داد. تفنگچیان فتیلهای در تاریکی به طور مداوم اما بیهدف شلیک میکردند. اعرابی که مسلح به تفنگ نبودند، هرکسی را که میدیدند، با شمشیر از پا در میآوردند. سوارکاران بختیاری و عرب با فریادهای جنگی خود به اردوگاه هجوم بردند. اسبهای ایرانیان، که از شلیک و فریادها وحشت کرده بودند، از بند پاره کرده و وحشیانه به اطراف میتاختند و به آشفتگی عمومی میافزودند. من نزدیک آخانبابا ماندم، کسی که راه خود را به سمت توپخانه باز کرد، جایی که فهمیده بود چادرهای حبس برادرانش در آن نزدیکی است. چنان نزدیک توپها بودم که میتوانستم سلیمانخان را ببینم و بشنوم که فرمان میدهد. تقریباً روبروی آنها بودم که به توپچیها دستور داده شد تا آتش خوشهای (ساچمهای) به سمت یک جمعیت در حال جوشش که به نظر میرسید به سمت سَرای معتمد پیش میروند، شلیک کنند. این جمعیت عمدتاً از یک هنگ ایرانی تشکیل شده بود که نتوانسته بود صفآرایی کند و با بینظمی در حال عقبنشینی بود. بعدها مشخص شد که این رگبار، تلفات زیادی را به آن هنگ وارد کرده است.
قبل از اینکه بختیاریها و اعراب بتوانند به محمدتقیخان برسند، او را از چادری که در آن محبوس بود، خارج کرده بودند. ایرانیها، با ظن اینکه هدف اصلی حمله به اردوگاهشان آزاد کردن رئیس بختیاری است، به محض اعلام اولین هشدار، وی را منتقل کرده بودند. بعدها متوجه شدم که او را نزد معتمد برده بودند؛ کسی که تهدید کرده بود اگر تلاش برای نجاتش موفقیتآمیز باشد، وی را اعدام خواهد کرد. او همچنان به شدت در زنجیر بود. معتمد توسط فَرّاشان و سایر ملازمانش احاطه شده بود که چندین نفر از آنها در کنارش کشته شدند.
از آنجا که حمله اول موفقیتآمیز نبود و سربازان اکنون مسلح شده بودند و تحت فرماندهی افسران خود آرایش نظامی گرفته بودند، ادامه حمله بیفایده بود. چعبها قبلاً تعداد زیادی از مردان خود و در میان آنها یکی از شیخهای اصلیشان را از دست داده بودند. آنها شروع به تزلزل و عقبنشینی کردند. آتش جنگ به تدریج فروکش کرد و طولی نکشید که متوقف شد. بختیاریها تحت فرماندهی علینقیخان تا آخرین لحظه ماندند. خوشبختانه، تاریکی به آنها اجازه داد تا با تلفات کم عقبنشینی کنند. من راه خود را به سمت محلی که از کانال عبور کرده بودیم باز کردم؛ آنجا پر از اعرابی بود که در حال عقبنشینی بودند. سوارهنظام لر و سایر سوارانی که در خدمت ایرانیها بودند، ما را تعقیب نکردند و اجازه دادند بدون مزاحمت عبور کنیم. بینظمی و آشفتگی به قدری زیاد بود که اگر ما تعقیب و مورد حمله قرار میگرفتیم، تعداد کمی میتوانستند فرار کنند.
من هنوز با آخانبابا بودم. به محض رسیدن به لبه تالاب، گروهی از تفنگچیان فتیلهای عرب را دیدیم که به جای عقبنشینی سریع مانند بقیه، توقف کرده بودند. با اسب به سمت آنها رفتیم تا دلیل را بپرسیم. متوجه شدیم که آکریم با آنها است. اعراب موفق شده بودند به چادری که او در آن نگهداری میشد، قبل از اینکه نگهبانانش بتوانند او را خارج کنند، نفوذ کنند. از آنجا که او از مچ دست و پا به زنجیر کشیده شده بود، او را از اردوگاه بیرون کشیده و موفق شده بودند تا لبه تالاب برسانند؛ اما او دیگر نمیتوانست جلوتر برود، زیرا لازم بود مسافت قابل توجهی را در آب عمیق پیاده طی کنند. نجاتدهندگان او تلاش میکردند او را از غل و زنجیرش آزاد کنند، اما موفق نشده بودند. از آنجا که ما نتوانستیم کمکی به آنها کنیم (چون ابزاری برای باز کردن میخهای آهنی نداشتیم و وقت تلف کردن جایز نبود)، او را بر روی اسب یکی از پیروان آخانبابا سوار کردیم و پس از تنظیم زنجیرهای سنگینش به گونهای که کمترین درد و ناراحتی را داشته باشد، عقبنشینی خود را از سر گرفتیم. ما از تالاب وسیع و منطقه سیلزده بدون حادثه عبور کردیم و اوایل صبح به فلاحیه رسیدیم. فوراً آهنگری را احضار کردند و زنجیرهای آکریم برداشته شد.
گرچه حمله به اردوگاه ایرانیان نتیجه مورد امید را نداشت، زیرا محمدتقیخان همچنان زندانی معتمد باقی مانده بود، اما برادر او که یکی از شجاعترین و محبوبترین رهبران بختیاری بود، آزاد شد. شفیعخان موفق به فرار شد، برادر علیرضاخان، که معتمد اخیراً او را به حکمرانی طوایف بختیاری منصوب کرده بود، کشته شد و ایرانیان که تعداد زیادی از مردان خود را از دست داده بودند، به شدت دلسرد شدند.
معتمد تلاش کرد پلی روی یکی از کانالهایی که ارتش او را از فلاحیه جدا میکرد، بسازد، اما با چنان مقاومت شدیدی از سوی اعراب روبرو شد که ناگزیر از پیگیری آن تلاش منصرف گردید. پس از سه روز، وقتی دید که سربازانش بیش از حد ناامید هستند (حتی اگر موفق به ساختن پل روی کانال میشد) که بتوانند راه را از میان مردابها و مناطق سیلزده بین خود و پایتخت اعراب چعب باز کنند، اردوگاه را برچید و به شوشتر بازگشت.
در طول حوادثی که شرح دادم، خانواده نگونبخت محمدتقیخان و خانواده برادرانش و آن دسته از پیروانش که او را در عقبنشینی از کوهها همراهی کرده بودند، در نزدیکی فلاحیه باقی مانده بودند. خاتون جان خانُم از سرنوشتی که گریبانگیر شوهرش شده بود (سرنوشتی که خود پیشبینی کرده بود، هنگامی که او به وعدهها و سوگندهای رسمی معتمد اعتماد کرد و رضایت داد خود را به قدرت خواجه بسپارد)، غرق در ناامیدی بود. من دائماً در اردوگاه بختیاریها بودم و نمیتوانستم از غم و رنج ساکنان تیرهبخت آن عمیقاً متأثر نشوم. آنها از موقعیت رفاه و ثروت نسبی به فقر مطلق تنزل یافته بودند و برای غذای روزانه خود وابسته به مهماننوازی شیخ چعب بودند که تحت حمایت او زندگی میکردند. همسران و خویشاوندان کسانی که توسط ایرانیان اسیر شده بودند، روزها را با شیون و زاری سپری میکردند. آنها شکی نداشتند که سرنوشت اسیران، اگر مرگ نباشد، چیزی بدتر از مرگ خواهد بود؛ شکنجههای طاقتفرسا، نابینا شدن و حبس ابد. آنها به خوبی از طبع ستمگر و کینهتوز معتمد و مهارت و لذت او در ابداع رنجهای جدید و وحشتناک برای کسانی که به دست او میافتادند و متهم به شورش علیه اقتدارش بودند، آگاه بودند.
سایر زنانی که همسران یا پسران خود را به دلیل تفرقه و درگیریهایی که توطئهها و خیانت معتمد در میان طوایف به وجود آورده بود، از دست داده بودند، با صدای بلند و از ته دل، او و دشمنانشان را نفرین میکردند. بیوه یکی از رؤسا برایم تعریف کرد که چگونه تنها پسرش برای فرار از دست جعفرقلیخان، رقیبش، در برجی پناه گرفته و پس از دفاع از خود تا زمانی که از مقاومت بیشتر ناامید گشت، آن را منفجر کرده و با پیروانش کشته شده بود.
او در حالی که دستهای لاغرش را به سوی آسمان بلند میکرد، فریاد زد: ای الله، مقرر کن که جعفرقلیخان روزی اسیر من شود! من بدنش را پاره میکنم، قلبش را بیرون میکشم، از آن کباب درست میکنم و میخورم!» و من شک ندارم که او به قول خود عمل میکرد. من هرگز حرکت و حالت چهره او را در نور ماه، هنگامی که به بالا نگاه میکرد و فراموش نخواهم کرد این تهدید وحشتناک را که با لحنی بسیار جدی بر زبان میآورد؛ شیوه بیانی که در آن یأس مادر و یک انتقام ددمنشانه در هم آمیخته بود.
توضیح: از مطالعه و دقت در سطور فوق میتوان نکاتی چند را به دست داد که در ادامه اشاراتی بدانها خواهد شد:
- بقای ساختار: نکته بسیار مهم اینکه اگرچه حکومت موفق به حذف فیزیکی یا کنار گذاشتن یک شخصیت کلیدی بختیاری (محمدتقیخان) شد، اما سازمان سیاسی ایلی (شامل تشکیلات، ساختار سازمانی، سمتها و جایگاهها، نوع ارتباط سمتها با هم و عملکرد و کارویژه هر سمت) به عنوان یک نهاد ریشهدار کهن تاریخی، از بین نرفت.
- جایگزینی رهبری: به دنبال بقای سازمان سیاسی، سیستم رهبری بختیاری توانست به سرعت خود را ترمیم کند و راهبری را به فرد دیگری از درون ساختار سیاسی ایلی یعنی علیرضاخان و بعداً حسینقلیخان ایلخانی منتقل سازد. این نشاندهندهی انعطافپذیری و ظرفیت بالای بقای سیستماتیک در مقابل ضربات فردی است.
به هر تقدیر هرچند صحنهی تکاندهندهی نفرین بیوهی آن رئیس و آرزوی خوردن قلب جعفرقلیخان، ممکن است نشاندهندهی عمق درگیریها، تفرقهها و رقابتهای مخرب باشد، اما نباید از نظر دور داشت که نهایتاً در یک چهارچوب بزرگتر با پایدار ماندن سازمان سیاسی شاهد حفظ موجودیت و ثبات اصالت و هویت ایلی میباشیم. به عبارت دیگر، چنانکه بارها گفته شد بایستی عنایت داشت عموم سران و رؤسای ایلات و طوایف لر از جمله بختیاری (محمدتقیخان، علیرضاخان، جعفرقلیخان و…) علیرغم فراز و فرودها، کمی و کاستیها، اختلافنظرها، سلایق متفاوت و حتّی چنددستگیهایی که داشتهاند، جملگی توان خویش را مصروف در راه حفظ موجودیت، ثبات و گسترش تبار خویش میکردهاند و این رویکرد، از فروپاشی مطلق جلوگیری میکرد؛ گو اینکه بختیاری در نهایت توانست با رهبری حسینقلیخان (فرزند جعفرقلیخان) در بنا نهادن ایلخانی، اتحاد و عملکرد قابلتوجهی را در مناسبات کشوری به دست دهد.
به هر روی لایارد در ادامه مینویسد: بُخارات مسموم تالابی که پناهندگان در آن اردو زده بودند و گرمای تابستان که حتی برای جمعیت بومی کشور چعب بسیار مضر است، باعث بیماریهای زیادی در میان بختیاریها شده بود. تقریباً هیچ یک از آنها نبود که کم و بیش از تب رنج نبرد. علاوه بر این، کودکان به التهاب چشم (ورم ملتحمه) مبتلا بودند. ذخیره کینین و سایر داروهای من تقریباً تمام شده بود. خود من نیز دائماً دچار حملات تب و لرز میشدم و گرما برایم تقریباً غیرقابل تحمل شده بود؛ دماسنج گاهی اوقات در طول روز حدود ۱۲۰ درجه فارنهایت (تقریباً ۴۹ درجه سانتیگراد معمول) و در چادرهای سیاه عربی حتی اگر از همه طرف برای جذب هوا باز بودند، در شب بالای ۱۰۰ درجه (نزدیک به ۳۸ درجه) را ثبت میکرد. با ماندن بیشتر در این فضای خفهکننده و ناسالم، برای بسیاری از فراریان مرگ حتمی بود.
از آنجا که معتمد اکنون عقبنشینی کرده بود و این باور وجود داشت که راه کوهها باز شده یا حداقل، گروهی قوی از مردان مسلح و از جان گذشته مانند ما میتوانند موفق به رسیدن به آنجا شوند، خاتون جان تصمیم گرفت قلمرو چعب را ترک کند و با فرزندانش به مراتع تابستانی یک رئیس دوست و خویشاوند نزدیک پناه ببرد؛ کسی که فکر میکرد میتواند به حمایت او تکیه کند. بنابراین، به محض بازگشت پیشاهنگانی که برای بررسی وضعیت منطقهای که آوارگان باید از آن عبور کنند، فرستاده شده بودند، مقدمات سفر آنها آماده شد.
من تصمیم گرفتم آنها را همراهی کنم. علینقیخان تدارکات لازم برای حرکت خانوادههای بختیاری به سمت کوهها را دیده بود و اواخر یک شب، پس از تأخیرهای بیشمار، ما حرکت خود را آغاز کردیم. زنان و کودکان سوار اسب و قاطر بودند و روی تلهایی از قالیچه، روانداز و وسایل آشپزی مینشستند. مردان، تنها بخشی از آنها سوار و بسیاری بدون اسب بودند. سه برادر محمدتقیخان و شفیعخان، همراه با سواران، قرار بود از جلو و عقب کاروان محافظت کنند و دیدهبانانی بفرستند تا در مورد نزدیک شدن دشمن یا یک گروه غارتگر هشدار دهند.
قرار بود فردی به نام میر متخور [مَذکور!؟] ما را تا رسیدن به کوهها همراهی کند. او از طرف شیخ ثامر با ما فرستاده شده بود، زیرا با رئیس شریفات، قبیله عربی که به بدنامی شهرت داشت و قرار بود در مسیرمان در چادرهایشان توقف کنیم، نسبت داشت و در نتیجه باور میرفت که میتواند از آوارگان در هنگام عبور از قلمرو قبیلهاش محافظت کند.
شریفات در فاصله یک روز راه از فلاحیه اردو زده بودند. ما پس از سفری بسیار طاقتفرسا در طول شب، و زمانی که آفتاب بالا آمده بود، به نزدیکترین چادرهای آنها رسیدیم زنان و کودکان از تشنگی بسیار رنج میبردند، زیرا هیچ آب آشامیدنی در مسیرمان پیدا نشده بود. چادرهایی که داشتیم برپا شد و اعراب برای ما نان و لَبَن (دوغ ترش/ماست) آوردند. استقبال آنها دوستانه به نظر میرسید و دلیلی نداشتیم که گمان کنیم شیخ قبیله هیچ قصد خصمانهای نسبت به ما دارد. خود او در فاصله دورتری زندگی میکرد و میر متخور برای دیدن او سوار بر اسب به راه افتاد.
او اواخر بعداز ظهر بازگشت. بسیار افسرده بود و به ما اطلاع داد که شیخ دستور داده اجازه ندهند ما حرکت کنیم و پیکی فرستاده تا به معتمد خبر دهد که خانواده محمدتقیخان در چادرهای او بازداشت هستند و آماده است آنها را تسلیم کند. علینقیخان و دیگر رؤسای بختیاری اعلام کردند که ترجیح میدهند به جای تسلیم شدن، راه خود را با شمشیر از میان اعراب [شریفات] باز کنند یا در این راه بمیرند. سپس دستور داد مقدمات حرکت فوری ما فراهم شود. زنان با نهایت شتاب روی چارپایان باربر قرار گرفتند و مردان سوار اسبهای خود شدند، در حالی که اعراب اردوگاهی که در آن استراحت کرده بودیم، تمایلی به دخالت در کار ما نشان نمیدادند. میر متخور، با این گمان که ممکن است بتواند شیخ شریفات را متقاعد کند از قصد خود برای تحویل دادن خانواده محمدتقیخان منصرف شود، به چادر آن رئیس بازگشت.
برای دو یا سه روز نان تهیه کردیم، مَشکهای آب پر شده بود، و به زنان گفته شده بود که زیورآلات طلا و نقره خود را در زیر لباسهایشان پنهان کنند. چادرها و بیشتر بار سنگین باید رها میشد، زیرا باید از میان قبایل متخاصم میگذشتیم و احتمالاً مجبور میشدیم با جنگ راهمان را باز کنیم. کمی قبل از غروب آفتاب حرکت کردیم. زنان و کودکان در جلو، و سواران در عقب، تا اگر اعراب [شریفات] حملهور شدند از پشت حمایت کنند. زیاد دور نشده بودیم که برخی از زنان اصرار کردند برای پیدا کردن تعدادی جواهرات که فراموش کرده بودند، برگردند. این اقدام، کار ما را برای مدتی به تأخیر انداخت. به محض اینکه حرکت را از سر گرفتیم، گروه بزرگی از اعراب، سواره و پیاده، دیده شدند که به سمت ما میآیند. مشخص بود که تلاشی برای متوقف کردن ما در شرف وقوع است. علینقیخان، در حالی که لباس خود را پاره کرد و سینه خود را نمایان ساخت (همانطور که رسم بختیاریها است وقتی میخواهند نشان دهند که مصمم به انجام یک کار متهورانه هستند)، بر سر پیروانش فریاد زد: «آنها آمدهاند زن و فرزندانتان را بگیرند. آنها تحویل سربازان داده خواهند شد تا مورد بیحرمتی قرار گیرند؛ مرد باشیم! مرد باشیم!»
به زنان دستور داده شد که با حداکثر سرعت ممکن پیش بروند؛ سواران و تفنگچیان فتیلهای، که حدود شصت نفر بودند، آماده شدند تا با دشمن روبرو شوند. گرچه برخی از تعقیبکنندگان ما تفنگ حمل میکردند، اما بیشتر آنها تنها مسلح به نیزه دراز عربی بودند. آنان با شمشیرهای برافراشته، نیزههای لرزان در دست و فریادهای جنگی به سمت ما پیش آمدند؛ اما بختیاریها با آتشی دقیق و حسابشده آنها را فوراً متوقف و عقب راندند، بهگونهای که چند نفرشان بر زمین افتادند.
سپس متفرق شدند و شروع کردند به تاختن در اطراف ما به شیوه بادیهنشینان، اما از نزدیک شدن میترسیدند و تنها گهگاه تیری به سمت ما شلیک میکردند. آنها برای مدتی این مانورها را ادامه دادند، در حالی که ما به آرامی پیش میرفتیم، ما را دنبال میکردند. بختیاریها تنها زمانی آتش را جواب میدادند که بیش از حد به ما نزدیک میشدند. سرانجام که دیدند ما مصمم و قادر به مقاومت در برابر تلاش برای متوقف کردنمان هستیم، به آرامی عقبنشینی کردند و ما را رها کردند.
آعزیز و یک سوار دیگر، یکی از همسران علینقیخان و دو نفر از زنان کمی زخمی شده بودند. اعراب کمبود شجاعت و تهور را که بختیاریها به آنها نسبت میدهند، نشان داده بودند. اگرچه تعداد آنها بسیار بیشتر از ما بود، اما سلاح گرم کمی داشتند، و یک عرب هرگز دوست ندارد مادیان خود را در معرض خطر کشته شدن یا زخمی شدن توسط گلوله تفنگ قرار دهد.
پس از کمی استراحت در یک دره که در آنجا خود را پنهان کردیم، سفر خود را از سر گرفتیم و شب به تپههای زیتون رسیدیم. گرما در طول روز شدید بود و رنج ناشی از کمبود آب بسیار زیاد. یکی از زنان و دو کودک در راه فوت کردند و با عجله به خاک سپرده شدند.
روز بعد از منطقهای گذشتیم که برای بختیاریها آشنا بود و در نتیجه توانستیم آب پیدا کنیم. با یک راهپیمایی اجباری به اردوگاهی در نزدیکی روستایی کوچک به نام کَیکاووس رسیدیم. ایل/طایفهای که چادرها متعلق به آنها بود، ایل طیبی، شاخهای از کهگیلویه، بودند. رئیس آنها مرد جوانی با ظاهری زیبا بود. او به گرمی از ما پذیرایی کرد و برایمان آذوقه فراهم نمود، اما از ما التماس کرد که نزد او نمانیم، زیرا میترسید که معتمد متوجه شود او خانواده و ملازمان محمدتقیخان را در خود جای داده است و او به اندازهای قوی نیست که بتواند از آنها محافظت کند، هرچند که تمایل زیادی به این کار داشت. او گفت که کهگیلویهایها طرفدار دولت شدهاند و فوراً آوارگان را دستگیر کرده و تحویل خواهند داد. بنابراین، او به ما توصیه کرد که تا حد امکان سریع به سمت کوهها برویم، جایی که در «ییلاقها» و مواضع مستحکم، پناهگاهی امن از دست نیروهای ایرانی خواهیم یافت.
هدف علینقیخان و خاتون جان خانُم از تلاش برای عبور از سرزمین کهگیلویه، به جای رفتن مستقیم به کوههای بختیاری، این بود که خود را تحت حمایت خلیل خان، رئیس بهمئی که شاخهای از آن ایل [کهگیلویه] بود، قرار دهند. اما میزبان ما هشدار داد که رسیدن به قلعه خلیل خان برای ما غیرممکن خواهد بود، زیرا کهگیلویهایها مسلح هستند و اگر چنین تلاشی کنیم، بدون شک مورد حمله قرار گرفته و اسیر خواهیم شد. آنها مانند اعراب، تنها به نیزه مسلح نبودند، بلکه جنگجویانی شجاع و جسور بودند.
رؤسای بختیاری شورایی تشکیل دادند که خاتون جان خانُم نیز در آن شرکت کرد. پس از بحث و گفتگوهای فراوان، تصمیم گرفته شد که از تلاش برای رسیدن به ییلاقهای بختیاری صرفنظر کنیم؛ زیرا طوایف اکنون در اوج بینظمی بودند، از وفاداری به محمدتقیخان جدا شده، با یکدیگر در حال جنگ بودند و اعتقاد بر این بود که کوهستانهایشان پناهگاه امنی برای ما فراهم نخواهد کرد. بنابراین، تصمیم گرفته شد که پیکی نزد ایلخانی، رئیس قشقایی، یک ایل قدرتمند با ریشه ترکی که در مناطق کوهستانی نزدیک شیراز ساکن بودند و در نتیجه خارج از حوزه قضایی معتمد قرار داشتند، بفرستند تا از او درخواست حمایت کنند. اگر این حمایت پذیرفته میشد، آوارگان میتوانستند به چادرهای او بروند، یا حداقل، بانوان و زنان میتوانستند به آنجا فرستاده شوند. تصور میشد که رئیس، مهماننوازی و حمایت از خانواده رئیس یک ایل بزرگ دیگر که دچار بدبختی شده است را رد نخواهد کرد، به ویژه که ایلیات (Iliyats) طوایف قشقایی و بختیاری در طول فصل گرم در مراتع تابستانی در نزدیکی یکدیگر اردو میزنند و همیشه روابط دوستانهای را حفظ کرده بودند. او همچنین به شجاعت و سخاوتمندی شهرت داشت. آکریم برای انجام این مأموریت نزد ایلخانی انتخاب شد. من پیشنهاد کردم او را همراهی کنم.
توضیح: در متن اصلی سفرنامه لایارد برای توصیف سازمان سیاسی اجتماعی ایلات و طوایف چون طیبی، بهمئی، بختیاری، قشقایی و غیره، اغلب از واژه tribe استفاده شده که این کلمه خود معانی مختلفی دارد شامل: ایل، طایفه، عشیره، تبار، خیل، قبایل و…
لایارد سپس بیان میکند: آکریم، که با منطقهای که باید از آن عبور میکردیم به خوبی آشنا بود، فوراً به سمت کوهها حرکت کرد تا از کهگیلویه و اعرابی که برای غارت در دشتها پراکنده بودند، دوری کنیم. از میزبان خود متوجه شدیم که به احتمال زیاد چادرهای بهمئی را کجا میتوانیم پیدا کنیم؛ آکریم فکر میکرد که به دلیل ارتباط خانوادگی بین رئیس ایل آنها و خودش، مایل به پذیرایی دوستانه از ما خواهند بود. برای اینکه تا حد امکان دیده نشویم، تصمیم گرفتیم شبها سفر کنیم و روزها خود را مخفی نماییم.
از آنجا که طوایف مناطق پست را ترک کرده و گلهها و رمههای خود را به مراتع تابستانی برده بودند، ما در کوهها ماندیم و از مسیرهای دشوار و خطرناک استفاده میکردیم. از اردوگاههای متعدد ایلیات گذشتیم و در همه جا با مهماننوازی پذیرفته شدیم.
بهمئیها، که به دلیل درگیری اخیرشان با محمدتقیخان تا حدی از آنها ترس داشتیم، هیچ خصومتی نسبت به ما نشان ندادند. ما در چادرهای آنها توقف کردیم و آنها هر کمکی که نیاز داشتیم به ما کردند و راهنمایانی برای عبور از سرزمین ناهموار و صعبالعبور خود، که در بسیاری از بخشها پوشیده از جنگل بود، در اختیار ما قرار دادند.
روز سوم عصر هنگام به قلعهای کوچک رسیدیم که بر روی یک یال و زبانهای فرعی از کوه مشرف به دشتهای بین بهبهان و شیراز قرار داشت. این قلعه متعلق به خلیل خان (برادر یکی از همسران محمدتقیخان) و یکی از رؤسای اصلی ایل بهمئی بود؛ کسی که اولین قصد خاتون جان خانُم این بود که از او پناه بخواهد. آکریم تصمیم گرفته بود در آنجا توقف کند، زیرا معتقد بود صاحب قلعه، به دلیل ارتباط خانوادگیاش با محمدتقیخان، با نفوذ خود به ما کمک خواهد کرد تا از میان مَمَسَنیها (یک ایل قانونشکن که در سرزمینی ساکن بودند که ما را از قلمرو وابستگان ایلخانی جدا میکرد) عبور کنیم.
رئیس خانه نبود، اما انتظار میرفت قبل از غروب آفتاب بازگردد. ما در «لامردون» یا اتاق مهمان او نشستیم و همسرش خوراکیهایی را که معمولاً در هنگام ورود مهمانان در مقابلشان قرار میگیرد (میوه، پنیر، ماست و نان نازک فطیر) برای ما فرستاد. طولی نکشید که خودش نیز آمد تا با آکریم در مورد هدف بازدیدش صحبت کند و با توجه به اینکه بختیاری بود، با خاتون جان خانُم، خویشاوندش، ابراز همدردی زیادی کرد.
مأمور بریتانیایی ذکر میکند: اواخر عصر، خود رئیس وارد شد؛ مردی قد بلند و نسبتاً خوشقیافه، اما با حالتی وحشی و پلید، مسلح و با لباسی ژنده متشکل از کلاه لری و کت نمدی. چند سوار که به اندازه خودش دارای ظاهری خشن و شرور بودند، او را دنبال میکردند. وقتی او وارد «لامردون» شد، ما پیشتر شاممان را خورده بودیم. پس از سلام و احوالپرسی بسیار سرد با ما، به اندرون رفت. آکریم از این پذیرایی برداشت بدی کرد و به من هشدار داد که نباید توقعِ چندانی از باب خوشرفتاری از میزبانمان داشته باشیم و گفت که او یک قرمساق و یک راهزن بدنام است.
اندکی بعد، خلیل خان در آستانه در دوباره ظاهر شد و به آکریم اشاره کرد که او را دنبال کند. آنها با هم بیرون رفتند و من به زودی صدای تند و بلند مجادلهشان را در اتاق مجاور شنیدم. بحث مدتی ادامه یافت و سرانجام به نزاعی شدید کشید که چند نفر دیگر هم وارد آن شدند. سپس به نظر رسید کشمکشی در جریان است و اندکی بعد آکریم توسط دو مرد مسلح به داخل هدایت شد و خود رئیس او را دنبال میکرد.
او [آکریم] به محض رسیدن به قلعه، سلاحهای خود را در «لامردون» آویزان کرده بود. من نیز همین کار را کرده بودم، اما حتی اگر آنها را نگه میداشتیم، هرگونه تلاش برای مقاومت بیفایده بود. ما در یک تله افتاده و توسط ملازمان خلیل خان محاصره شده بودیم، اگر میخواستیم از خود دفاع کنیم و خونی ریخته میشد، همانجا تکهتکه میشدیم. بنابراین، کاری جز تسلیم شدن نمیتوانستیم انجام دهیم.
آکریم با صدای بلند و با تمام نیرو به رفتاری که با او میشد و این نقض آشکار مهماننوازی شدیداً اعتراض میکرد. رئیس بهمئی نیز به همان اندازه با شور و حرارت، زندانی خود را به انواع سوءرفتارها متهم میکرد تا کار خود را توجیه کند. آکریم به اتاقی داخلی بین «لامردون» و «اندرون» برده شد. سپس خلیل خان با لحنی آمرانه به من دستور داد که همراهم را دنبال کنم. صلاح ندانستم که اعتراض کنم یا هویت خود به عنوان یک انگلیسی را اعلام کنم. من در دست مردانی قانونشکن بودم که به آن احترام نمیگذاشتند، بلکه برعکس، احتمالاً وظیفه خود میدانستند یک اروپایی و کافر را به قتل برسانند، زیرا آنها به همان اندازه که نادان بودند، متعصب نیز بودند.
بنابراین فکر کردم بهتر است از مقابله با میزبان خائن خود، خشم او را بیشتر نکنم و خورجین خود را که حاوی چند چیز ارزشمند برای من بود (داروهایم، قطبنما و دفترچههای یادداشتم) برداشتم و آکریم را دنبال کردم. به محض اینکه وارد اتاق شدیم، در را پشت سرمان بستند و از بیرون چفت کردند. یک ظرف پر از پیه، با فتیله پنبهای روشن در آن، در طاقچهای در دیوار قرار داشت. تنها اثاثیه یک قالیچه نمدی کهنه و پارهپاره بود که روی آن نشستیم و با حالتی غمگین به یکدیگر نگاه میکردیم.
سپس آکریم، با قویترین عباراتی که در واژگانش بود، خلیلخان را محکوم کرد، اما با صدایی آهسته تا شنیده نشود، زیرا توهینهایی وجود دارد که در میان لُرها تنها با خون پاک میشود. او برایم تعریف کرد که سالها پیش بین خانواده او و خانواده رئیس بهمئی، دشمنی خونی وجود داشته، اما این موضوع با ازدواج خواهرش با محمدتقیخان حل و فصل شده است. در نتیجه، دیگر خون بین آنها وجود نداشت، و اگرچه میزبان ما به هر نوع شرارتی شهره بود، اما به سختی میتوان باور کرد که قصد دیگری جز گرفتن اسبها و دارایی اندکمان و رها کردن ما به حال خود در کوههای نامهربانش داشته باشد. او جرأت نمیکند که به ما آسیبی جسمی برساند، چرا که خطر به دنبال داشتن انتقام طوایف بختیاری را برای خود ایجاد میکند. بنابراین، آکریم پنداشت که احتمالاً تا صبح، پس از آنکه اثرات عیاشی و مستیای را که معمولاً در آن فرومیرود پشت سر بگذارد، خواهد گذاشت راهمان را (هرچند پس از غارتمان) ادامه دهیم.
من با دانستن شخصیت خونخوار و وحشی بهمئیها، به اندازه همراهم در مورد سرنوشتمان اطمینان نداشتم. تحت تأثیر اضطراب زیاد و حجم انبوهی از افکار بودم و نمیتوانستم بخوابم. اینکه توسط یک بربر، با خونسردی به قتل برسی، دور از هرگونه کمک یا همدردی، در حالی که مکان و علت مرگت احتمالاً برای همیشه ناشناخته بماند، و عامل آن با مصونیت بگریزد، سرنوشتی بود که نمیشد با بیتفاوتی به آن نگریست.
ما میتوانستیم صدای رئیس و همراهانش را از اتاق مجاور و نوای موسیقی وحشی لُری را بشنویم. مشخص بود که مشغول عیش و نوش بودند. خلیلخان شهرت داشت که به عرق و شراب اعتیاد دارد که این یک رذیلت نادر در میان ایلات و طوایف کوهستانی بود. سرانجام، همه جا ساکت شد و ظاهراً بادهگساران برای استراحت رفته بودند.
مدتی پس از نیمهشب بود که با کشیده شدن چفت در، آرامش ما به هم خورد. آکریم به پا خاست و من نیز از او پیروی کردم، در حالی که نمیدانستیم چه کسی میخواهد وارد شود و با چه نیتی. همسر رئیس، که بعداز ظهر پس از ورودمان وی را دیده بودیم، مخفیانه وارد اتاق شد. او با نجوا شوهرش را نزد آکریم به عنوان فردی شرور که برای پیوندهای خانوادگی یا وظایف مهماننوازی احترامی قائل نیست، محکوم کرد. او گفت، نمیخواهد خون یک خویشاوند بر گردنش باشد و آمده است تا مهمانی را که شوهرش خیانتکارانه دستگیر کرده، آزاد کند.
دروازه قلعه باز است. خلیلخان پس از بادهگساری، سخت به خواب رفته و آکریم میتواند اسب خود را بردارد و برود، و خداوند پشت و پناه او باشد! سپس، خطاب به من گفت: «ما با تو، یک غریبه، چه کار داریم و تو چه کردهای که باید به تو آسیب برسانیم؟ با او برو و نگذار خون تو نیز بر گردن ما باشد».
سلاحهای ما هنوز در لامردون آویزان بود. آنها را برداشتیم و با کمترین سر و صدا به حیاط پایین رفتیم، جایی که اسبهایمان، با زینهایشان، برای شب مهار شده بودند. همسر رئیس ما را تا دروازهای که بسته نشده بود همراهی و بار دیگر برای ما آرزوی موفقیت کرد؛ و هنگامی که از آن عبور کردیم، ما را ترک نمود. خوشبختانه، به جز یکی دو نفر از خدمه که در حیاط خوابیده بودند و با دیدن همسر اربابشان تلاشی برای مداخله نکردند، به نظر میرسید که هیچ کس دیگری جز خلیلخان در این قلعهی گلی کوچک و نیمه ویران نبود.
ملازمان رئیس در کلبههای نیای یا چادرهای سیاه [بهون] در پای تپهای که قلعه بر آن قرار داشت، زندگی میکردند. کسانی که در بادهگساری میزبانمان شریک بودند، به خانههایشان در پایین بازگشته بودند و بدون شک در خواب مستی بودند. تنها ترس ما این بود که پارس سگهای روستا ممکن است باعث ایجاد هشدار شود.
به محض اینکه از دروازه خارج شدیم، اسبهایمان را از سراشیبی تُند به سمت مقابل روستا هدایت کردیم. با نهایت احتیاط و سکوت ممکن پیش رفتیم و هنگامی که در فاصله کمی از پای تپه قرار گرفتیم، تا جایی که توان داشتیم با سرعت از دامنه کوه روی سنگها، قلوهسنگها و بوتهها به پایین آمدیم.
آکریم، با این باور که پس از توهین و بیاحترامیای که از خلیل خان دیده بود، دیگر نمیتواند به بهمئیها اعتماد کند و بدون حمایتی که انتظار داشت از آن رئیس به دست آورد، نمیتواند به میان مَمَسَنیها برود، تصمیم گرفت فوراً به سمت دشتهای پست در دامنه کوهها حرکت کند. سپس میتوانستیم مسیر کاروانرو به سمت شیراز را دنبال کنیم، مسیری که در آن روستاهای بسیاری خواهیم یافت، با این امید که به طور اتفاقی به جایی برسیم که حداقل بتوانیم با ایلخانی ارتباط برقرار کنیم و یاری او را برای رسیدن به چادرهایش به دست آوریم.
با زحمت زیاد توانستیم اسبهایمان را به پای رشته کوه بلند بکشانیم. یک منطقه سنگی و تپهای که در این زمان از سال غیرمسکونی بود (زیرا طوایف با گلهها و رمههای خود در مراتع تابستانی بودند) هنوز ما را از دشت بهبهان جدا میکرد. در فاصله کمی از قلعه بودیم که حدود ظهر متوجه شدیم گروهی سوارکار ما را تعقیب میکنند. آکریم که سوار بر یک مادیان عرب اصیل بود، او را به سرعت تمام دواند. خاتون جان خانُم یکی از اسبهای محمدتقیخان را به من قرض داده بود که قوی و سریع بود و من توانستم پا به پای همراهم بروم. هر دو حیوان ما خسته بودند، و شدت گرما روی این تپههای برهنه و صخرهای که پرتوهای سوزان خورشید را منعکس میکردند، بسیار بالا بود.
ما در امتداد یک دره دراز و باریک حرکت میکردیم که از میان آن نهری کوچک به نام طاب (یکی از ریزابههای رودخانه جراحی) میگذشت. این نهر در زمینهای آبرفتی مسطح که بر اثر تغییرات مسیرش ایجاد شده بود، پیچ و خم میخورد. بنابراین میتوانستیم اسبهایمان را چهارنعل بتازانیم و داشتیم از تعقیبکنندگانمان پیشی میگرفتیم که مادیان آکریم لغزید و افتاد و سوار خود را به روی سر به زمین پرتاب کرد. من کمی پشت سرش بودم و وقتی به او رسیدم، روی زمین بود، آشکارا درد زیادی داشت و قادر به برخاستن نبود. مادیانش فرار کرده بود. میخواستم پیاده شوم تا کمکش کنم، اما التماس کرد او را رها کنم و با نهایت سرعتی که اسبم میتواند مرا ببرد، بگریزم، زیرا نمیتوانستم کمکی به او برسانم و او نیز قادر به محافظت از من نبود. وی توصیه کرد که به محض توانستن، به سمت تپهها بزنم و بقیه روز را در یک تنگه یا دره پنهان شوم. گفت که اگر نجات یابد و قادر باشد و اجازه داشته باشد مرا دنبال کند، از طریق رد سُم اسبم، مسیری را که رفتهام پیدا خواهد کرد و به من ملحق میشود.
دیدم که نمیتوانم کمکی به او برسانم و ماندن با وی به خطر انداختن جانم به شکلی غیرضروری بود. سوارانی که در تعقیب بودند و به سرعت به ما نزدیک میشدند، بسیار پرتعداد بودند و مجالی برای مقاومت باقی نمیگذاشت. مطلقاً هیچ کاری جز پیروی از دستوراتش نمیتوانست انجام شود. با دلی اندوهگین و یک پیشآگاهی غمانگیز از سرنوشتی که در انتظار او بود، اسبم را به جلو راندم، و با پیروی از توصیهاش، از مسیری که از میان یک تنگه باریک میگذشت، به سمت تپهها پیچیدم.
پس از مدتی، با دیدن اینکه دنبال نمیشوم، تلاش کردم نقطهای امن در تپهها پیدا کنم که در آن آب و علف برای اسبم و سایهای برای خودم بیابم، زیرا گرمای ظهر و پرتوهای سوزان خورشید تقریباً غیرقابل تحمل بود. حدوداً سی و شش ساعت بود که نخوابیده و از شب قبل چیزی نخورده بودم. از تشنگی طاقتفرسا رنج میبردم و میترسیدم که مبادا حمله تب متناوب [مالاریا]، که هرگز مرا ترک نکرده بود، فرا برسد و دچار هذیان و بیحالی شوم.
اسبم، که از کمبود غذا و آب بسیار آشفته بود، دیگر به سختی میتوانست مرا حمل کند. در حالی که ناامید بودم و نمیدانستم چه کنم یا به کدام سو بروم، خوشبختانه به مکانی خلوت رسیدم که در آن یک چشمه پرآب وجود داشت که در سایه چند درخت کُنار کوتاه قرار گرفته بود. خاک اطراف نیز علف کافی تولید میکرد. این کشف خوشایند را مدیون اسبم بودم، که ناگهان شروع به شیهه کشیدن و بو کشیدن هوا کرد (نشانهای که آب در نزدیکی است). افسار را رها کردم و بلافاصله به سمت آن نقطه رفت، که چنان خوب پنهان شده بود که احتمالاً بدون غریزه حیوان آن را پیدا نمیکردم.
بینهایت سپاسگزار بودم هنگامی که خود را در این واحه [محل دارای سبزه و آب] یافتم و توانستم کمی استراحت کنم. خوشبختانه هنوز مقداری نان نازک فطیر و چند انجیر خشک داشتم که خاتون جان خانُم آنها را در خورجینم جا داده بود. از آنجایی که آذوقه اندک من برای مدت طولانی کافی نبود و نمیتوانستم پیشبینی کنم چه زمانی ممکن است به چادرهایی برسم که بتوانم با خیال راحت به آنها اعتماد کنم، با احتیاط غذا خوردم. اسبم به سمت چشمه هجوم برده بود. بعد از اینکه به اندازه کافی آب نوشید، او را در میان علفها بستم و خودم در سایه درختی دراز کشیدم و بلافاصله خوابم برد.
خورشید داشت غروب میکرد که از خواب بیدار شدم. اسبم هنوز در علفهای بلند چرا میکرد. هیچکس آرامشگاه مرا بر هم نزده بود. در مورد موقعیت خود و مسیری که عاقلانهترین کار برای من بود که دنبال کنم، تأمل کردم. جستجو برای یافتن آکریم که حتماً به دست تعقیبکنندگان ما افتاده، بیهوده بود. ادامه سفری که با هم آغاز کرده بودیم نیز برای من بیفایده بود. حتی اگر میتوانستم به چادر ایلخانی برسم (که بسیار جای تردید داشت) به عنوان کسی که ناشناس بودم، نمیتوانستم کاری برای دوستان بختیاریام انجام دهم. نمیدانستم خانواده محمدتقیخان به کجا رفتهاند و تلاش برای پیوستن دوباره به آنها از طریق منطقهای که در میان ما قرار داشت و محل سکونت بختیاریهایی بود که علیه رئیس سابق خود شورش کرده بودند، بسیار پرخطر بود. پس از بررسی و ارزیابی دقیق گزینههای جایگزین، به این نتیجه رسیدم که بهترین اقدام این است که تلاش کنم خود را به شوشتر برسانم و در آنجا نزد معتمد حاضر شوم؛ او جرأت نمیکند کاری بیش از اخراج من از کشور انجام دهد. به این ترتیب میتوانستم از سرنوشت رؤسای بختیاری و خانوادههایشان مطلع شوم و برای برنامههای آیندهام تصمیم بگیرم.
در گریز، آکریم درهای را در جهت بهبهان دنبال کرده بود. اسب من، اگرچه هنوز بسیار خسته اما با غذا و استراحت تجدید قوا کرده بود. شب بود که سفرم را از سر گرفتم. گرما فروکش کرده و نسیمی ملایم از کوهها (که فاصله زیادی با آنها نداشتم) هوا را خنک میکرد. توانستم مسیرم را با کمک قطبنمایم، که خوشبختانه آن را حفظ کرده و در کیفی که به کمربندم وصل بود حمل میکردم، تعیین کنم. تپههایی که در میان آنها سرگردان بودم، اگرچه کمارتفاع بودند، اما به قدری پرشیب و سنگی بودند و دائماً با درههای عمیق قطع میشدند که برای عبور از آنها به سختی زیادی افتادم.
پس از چهار یا پنج ساعت سواری و پیادهروی متناوب، بدون برخورد با هیچ انسان یا جانور وحشی (که کمی از آنها میترسیدم، زیرا شیرها اغلب در این تپهها یافت میشوند) و تنها با مزاحمت گاهبهگاه کفتاری که از مسیرم میگذشت، یا شغالهایی که اغلب زوزههای دلگیرشان را تقریباً از زیر پای اسبم سر میدادند [احتمالاً منظور لایارد اینست که شغالها فوقالعاده به اسبش نزدیک بودند]، به دشت بهبهان رسیدم. پارس سگها از دور به من گفت که نزدیک چادر یا روستایی هستم. با احتیاط پیش رفتم و توانستم در سپیدهدم چند کلبه کم ارتفاع را تشخیص دهم. مردی را که روی زمین خوابیده بود، آشفته کردم؛ او با نیزهاش از جا پرید و مشخص بود که مرا دزد فرض کرده است. من با او به شیوه معمول مسلمانان سلام و احوالپرسی کردم (که او پاسخ داد، اگرچه هنوز محتاط بود) و سپس توضیح دادم که یک مسافر بیآزار هستم که راه خود را گم کرده و به دنبال مهماننوازی میگردم.
او به من اطلاع داد که روستا متعلق به یکی از آن طوایف نیمه لُر، نیمه عرب است که گلههای گاومیشهای خود را در دشتها و تالابهای نزدیک رودخانههای خوزستان میچراند. او مرا به کلبه شیخ هدایت کرد. شیخ از من خواست که وارد شوم و به من و اسبم مقداری غذا داد که هر دو به شدت به آن نیاز داشتیم.
بعد از اینکه اجازه یافتم کمی استراحت کنم، مجبور شدم به سوالات متعددی که او در مورد هدفم از تنها سفر کردن در آن مناطق، اینکه از کجا آمدهام و به کجا میروم، پاسخ دهم. به او گفتم که دوست میرزا قوما در بهبهان هستم و به دنبال رسیدن به آنجا میباشم، زیرا به دلیل بینظمیهایی که از زمانی که محمدتقیخان از ریاست بختیاری خلع شده، در کوهها رخ داده، مجبور به ترک آنجا شدهام. او با توضیحات من قانع شد و از آنجایی که طایفه کوچکش متعلق به میرزا قوما بود، پیشنهاد کرد که اگر مایل باشم، یک راهنما با من بفرستد.
روز را در کلبه شیخ مهماننواز سپری کردم و هنگام غروب دوباره سفرم را از سر گرفتم. او به من هشدار داد که گروههای آوارهای از کهگیلویه و اعراب در دشت هستند و توصیه کرد در میان تپهها بمانم. مردی را به عنوان راهنما با من فرستاد که اظهار میکرد از شیرها وحشت مرگباری دارد و اعلام کرد که آنها در این فصل از سال در درهها فراوانند و اغلب شبها به مسافران تنها حمله میکنند. با این حال، ما نه شیری دیدیم و نه صدایی از آنها شنیدیم، و در اوایل صبح توانستم باغها و نخلهای بهبهان را در فاصله نه چندان دوری ببینم.
فکر کردم مصلحت نیست وارد شهر شوم و خودم را به جانشین میرزا قوما معرفی کنم، زیرا اوضاع از زمان بازدید من در زمستان تغییر کرده بود. از آنجا که مشخص بود من با محمدتقیخان بودهام، کسی که به شورش علیه شاه متهم شده بود و اکنون در زنجیر است، ممکن بود وظیفه خود بداند که مرا دستگیر کرده و به عنوان زندانی نزد معتمد بفرستد. در هر صورت، فکر کردم بهتر است ریسک نکنم. بنابراین، در باغهای حومه شهر ماندم و روز را در کلبه یک باغبان گذراندم.
عصر دوباره سوار بر اسب بودم، و با عبور از اطراف شهر در دشت باز، به مسیر اصلی کاروانرو از شوشتر به بهبهان و شیراز پیوستم؛ مسیری که دو بار آن را طی کرده بودم و در نتیجه با آن آشنا بودم. جهت را با دقت تمام زیر نظر گرفتم، [و] در فاصلهٔ کمی از آن حرکت میکردم.
صبح در روستایی کوچک نزدیک سلطانآباد و باغهای به اصطلاح انوشیروان توقف کردم. در آنجا دوست قدیمیام، سید را یافتم که چشمانش تقریباً با لوسیونی که در بازدید قبلی به او داده بودم، درمان شده بود. او از دیدن دوباره من متعجب شد و مجبور شدم توضیح دهم که چگونه با محمدتقیخان تا فلاحیه بودهام و همسر و خانواده او را تا کوهها همراهی کردهام و اکنون از آنجا بازمیگردم. او نسبت به رئیس بختیاری ابراز علاقه زیادی کرد، صدقات سخاوتمندانه او به سادات و دیگر مردان مقدس را به شدت ستود و برای سرنوشت غمانگیز او تأسف خورد. او گفت از آنجا که منطقه بین رامهرمز و شوشتر کاملاً توسط جمعیتش تخلیه شده و پر از گروههای غارتگر از هر نوع است، برای من غیرممکن خواهد بود که با امنیت از آن عبور کنم. بنابراین، به من اصرار کرد که به عنوان مهمان او بمانم تا فرصتی پیدا کنم که به کاروانی با محافظت خوب که به آن شهر میرود، بپیوندم.
من از پذیرفتن پیشنهاد مهماننوازیش برای دو روز، برای استراحت خودم و اسب خستهام، ناراضی نبودم. این روزها را با این مرد پیر خوب، بیشتر اوقات در سایه درختان پرتقالش دراز کشیده و در حال گوش دادن به داستانهای او در مورد طوایف کوهستانی، به خوشی گذراندم. او بسیار بیمیل بود که اجازه دهد بروم، زیرا متقاعد شده بود که با رفتنم در معرض خطر تقریباً حتمی غارت و قتل قرار خواهم گرفت. با این حال، چون در وضعیت آشفته آن زمان منطقه و در گرمای تابستان، بسیار بعید بود که کاروانی به سمت شوشتر برود و ممکن بود مجبور شوم برای شنیدن خبری از کاروان، مدت نامحدودی صبر کنم، تصمیم گرفتم علیرغم اعتراضات دوستانهاش، سفرم را تنهایی ادامه دهم. او که دید من مصمم به رفتن هستم، اصرار کرد که خورجینم را با نان و میوه خشک پر کنم و اعلام کرد که در مسیرم چادر و روستایی پیدا نخواهم کرد و در نتیجه چیزی برای خوردن نخواهم داشت. در واقع به من توصیه کرد تا حد امکان از آنها دوری کنم.
از مهربانی او با قدردانی تشکر کردم و از وی خداحافظی نمودم. او پسرش را فرستاد تا مرا در مسیری قرار دهد که از میان تپهها به سمت جنوب دشت رامهرمز میرفت و آن را بسیار امنتر از مسیر دشت میدانست. همچنین محلی را که در آن زمان از سال اهمیت زیادی داشت، یعنی جایی که آب پیدا خواهم کرد، برایم توصیف کرد. اما توصیه کرد که پس از غروب آفتاب کنار گودالهای آب نمانم، زیرا آن زمان بود که شیرها و دیگر درندگان، که تمام روز در کمینگاههای خود خوابیده بودند، شب هنگام برای نوشیدن میآمدند. این جوان حدود دو ساعت با من همراهی کرد، سپس با نشان دادن مسیری که پدرش تعیین کرده بود، بازگشت.
اکنون دوباره تنها بودم و به منابع خودم متکی. با پیروی از توصیه سید، تا حد امکان از دشت دوری کردم و در زمینهای ناهموار و در تپههای جنوبی آن ماندم. شبها سفر میکردم و روزها خود را در درهها و گودالها پنهان مینمودم. خوشبختانه به لطف راهنماییهایش توانستم آب پیدا کنم؛ جایی که میتوانستم توقف کنم و در آن آب بود، علف برای اسبم نیز موجود بود. همچنین درختانی (معمولاً کُنار) وجود داشت که در سایه آنها میتوانستم خود را از آفتاب سوزان محافظت کنم. میوه این درخت و نوعی سیر وحشی، همراه با نان و انجیر خشکی که سید پیر و خوب برایم فراهم کرده، برای فرونشاندن گرسنگیام کافی بود.
به جز کفتار و شغالهای گاه و بیگاه، هیچ موجود زندهای ندیدم تا اینکه در صبح روز سوم، در دوردست گلههایی را مشاهده کردم که حدس زدم باید متعلق به گندوزلو باشند. یک چوپان به من اطلاع داد که فاصله زیادی تا چادرهای لطفیآقا ندارم. به سمت آنها سوار بر اسب رفتم و از او استقبال گرمی دریافت کردم. او به من خبر داد که معتمد به شوشتر بازگشته است، محمدتقیخان توسط او در زنجیر نگه داشته میشود، و علینقیخان اسیر و به تهران فرستاده شده است. او گفت، گرما فعلاً تمامی عملیات نظامی را متوقف کرده است. بزرگترین هرج و مرج و بیقانونی بر بختیاریها و اعراب حاکم بود، زیرا بدون یک رئیس مورد احترام که بتواند اقتداری بر آنها داشته باشد، با یکدیگر میجنگیدند و ساکنان صلحجوی استان را غارت و آزار میدادند.
توضیح: مکتوبات لایارد نشان میدهد که نبود حتّی موقت رهبری مقتدر سیاسی (محمدتقیخان) و عین حال عدم استحکام پایههای رهبری جدید (علیرضاخان) در رأس ایل بختیاری و بلکه هر جامعهای، چه پیامدهای آسیبزایی میتواند در پی داشته باشد. در همین ارتباط میتوان گفت «احترام و اقتدار» دو رکن اساسی برای حفظ نظم اجتماعی بودند که هر دو از طریق «سازمان و رهبری سیاسی» تأمین میشدند. وقتی این دو رکن حذف گردند، جامعه در معرض خطر قرار میگیرد. ضمناً ناگفته نماند امروز و در قرن ۲۱ نیز از منظر علوم سیاسی، «اقتدار» یکی از پایههای مهم استواری حکومتها میباشد.
به هر صورت لایارد در ادامه روایت میکند: تنها حدود هشت مایل با شوشتر فاصله داشتم. تعدادی سوارکار گندوزلو در شب اردوگاه را به مقصد شهر ترک میکردند. آنها را همراهی کردم و با عبور از پلی که بر روی آب گرگر بود، در هنگام طلوع خورشید از دروازه شرقی وارد شدم و از اینکه سفرم را به سلامت به انجام رسانده بودم، بسیار سپاسگزار بودم. وقتی ماجراهایم را برای دوستان بختیاری و شوشتریام تعریف کردم، آنها اعلام کردند که من باید تحت حمایت ویژه حضرت علی بوده باشم، زیرا بدون آن هیچ سوار تنهایی نمیتوانست از منطقهای که من عبور کرده بودم، بدون اینکه توسط راهزنان به قتل برسد یا توسط شیرها بلعیده شود، بگذرد.
مدتها بعد بود که از سرنوشت دوست نگونبختم، آکریم، باخبر شدم. او توسط خلیل خان و سوارانش، که تعقیبکنندگان ما بودند، دستگیر شده بود. رئیس بهمئی، از ترس اینکه اگر خویشاوندش را به قتل برساند، دشمنی خونی دائمی بین او و بختیاریها به وجود آید، زندانی خود را به علیرضاخان (رقیب محمدتقیخان) سپرد؛ کسی که معتمد او را به جای محمدتقیخان به ریاست طوایف منصوب کرده بود. بین این دو رئیس و خانوادههایشان «دشمنی خونی» وجود داشت. علیرضاخان، آکریم را به باغملک برد و به او گفت که آماده مرگ باشد. آن جوان بختبرگشته صورتش را با دستانش پوشاند و فوراً هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد.
توضیح: چنانکه قبلاً در گفتار بهمئیها در سفرنامه لایارد نیز گفته شد علاوه بر اقدامات رهبران ایلات و طوایف در راستای منافع ایلی – طایفهای، خلیلخان بهمئی با هر دو خان بختیاری (محمدتقیخان و علیرضاخان) نیز دارای روابط سببی بود بدین صورت که از یک سو خواهر خلیلخان، همسر محمدتقیخان و از سوی دیگر همسر خلیل خان، خواهر علیرضاخان بود؛ همین امر میتوانست بر پیچیدگی «روابط سیاسی» میان خان بهمئی و خوانین بختیاری بیافزاید.
لایارد در خاتمه این بخش از سفرنامهاش مینویسد: اگر من به دست خلیل خان میافتادم، شاید سرنوشت مشابهی پیدا میکردم. مرگ آکریم باعث اندوه عمیق و صادقانه من شد. او از میان تمام برادران محمدتقیخان، کسی بود که شایستهترین صفات را داشت و من نسبت به او بیشترین دلبستگی و دوستی را حس میکردم.
توضیح: چنانکه بارها گفته شد، هرچند پس از ورافتادن اتابکان (شاهان) لر، سازمان سیاسی مردم لر به رهبری و فرماندهی امیران، والیان و خوانین با همراهی دلاوران و سلحشوران (شمشیرزنان و تفنگچیان) توانست انسجام جامعه لر را تا حدودی حفظ کرده و عملکرد قابلقبولی را به ویژه از زاویه دید «حفظ هویت» ارائه دهد اما به هر تقدیر هیچگاه اتحاد شایسته و لازم را بازنیافته و گرفتار سلایق متفاوت، اختلافنظرها و حتی چنددستگیها شده بودند.
به اعتقادی، سرنوشت آکریم به وضوح نشان میدهد که چگونه تفرقه داخلی و عدم یکپارچگی، راه را برای نفوذ دشمن خارجی و شکست نهایی هموار میکند؛ به هر حال نکات زیر را میتوان از گفتههای لایارد به دست داد:
- مکتوبه لایارد دربارهی مرگ غمانگیز آکریم، شاهدی دیگر بر آسیبپذیری و سرنوشت دردناک ناشی از فقدان سازمان سیاسی فراگیر چون اتابکان (شاهان) لر بزرگ و همچنین رهبری واحد و مقتدر (اقتدار و احترام) همچون شاهان لر بزرگ است. البته ناگفته نماند این آسیبپذیری پس از به قدرت رسیدن حسینقلیخان زراسوند دورکی به ایلخانیگری متحد بختیاری بسیار کمتر شد به نحوی که بختیاری توانست به عنوان شاخص عملکردی، نقشی برجسته و محوری در فتح طهران (تهران) و نجات مشروطیت ایفا کند.
- همین سرنوشت اندوهناک است که امروز ضرورت بازآفرینی سازماندهی آگاهانه و مستقل سازمان سیاسی متناسب با شرایط و مقتضیات زمانه (با استفاده از خردجمعی و سلاح اندیشه و دانش) را دوچندان میکند تا از تکرار این چرخه و هزینه دادن جان و پتانسیل افراد شایسته جلوگیری شود. تاریخ برای درسآموزی بوده، سزاوار است ما نسل امروز لر از تاریخ بیاموزیم، بنابراین شایسته است به یاد داشت که هزینهی تفرقهها، نه تنها شکست سیاسی، بلکه از دست دادن والاترین سرمایه اجتماعی یعنی ارزشمندترین و شایستهترین افراد جامعه بوده و البته در حال و آینده هم میتواند باشد؛ چراکه روح و جوهره تاریخ در قالب درسهایش همواره تکرار میشود.
ادامه دارد…
در پایان ضمن گرامیداشت یاد و خاطره درگذشتگان تبار کهن لر، از رهبران تا به سلحشوران و همه و همه، کسانی که دل در گرو سربلندی و سعادت آن داشتند و بر همان سیرت چهره در نقاب خاک کشیدند، ازنو یادآور میشود مدنظر خواهد بود تا در گفتارهای بعدی به ادامه مکتوبات سفرنامه لایارد علی الخصوص درباره لرها و به ویژه شعبه بختیاری پرداخته شود.
سلام و درود خدمت آقای آرمان خلیلی محترم، یک آقایی هست به نام فریدون آبتین که چندین ساله برای شما کامنت میگذارد و گویا با شما تبادل اطلاعات داشته است و اطلاعات تاریخی خوبی دارد. میخواستم ببینم آیا شماره تلفنی و ایمیلی و نشونی چیزی از ایشون دارید؟ ممنون میشم ما را راهنمایی فرمایید
سلام
ضمن تشکر از ابراز محبت جنابعالی، بله! جناب آقای آبتین از حدود ۸ – ۹ سال پیش بدین سو مشارکت قابلتوجهی در قالب ارسال چندین دیدگاه داشتهاند. آدرس ایمیل ایشان در دسترس میباشد اما اعلام آن به شما نیاز به وجود اجازه از طرف مخاطب نامبرده از طریق همان ایمیل دارد.
سلام و درود خدمت جناب آرمان خلیلی مدیر سایت بهمئی دات کام ، یه آقایی هست به نام فریدون آبتین که چندین ساله برای شما کامنت میزاره و گویا با شما تبادل اطلاعات داشته و اطلاعات تاریخی خوبی دارد ، میخواستم ببینم شماره تلفنی ، ایمیلی ، پیجی و نشونه ای از ایشون دارید برای ما بفرستید ؟؟؟؟
سلام
ضمن تشکر از ابراز محبت آن مخاطب محترم، بله! جناب آقای آبتین از حدود ۸ – ۹ سال پیش بدین سو مشارکت قابلتوجهی در چارچوب ارسال چندین دیدگاه داشتهاند. آدرس ایمیل ایشان موجود میباشد اما اعلام آن به شما نیاز به وجود اجازه از طرف مخاطب نامبرده از طریق همان ایمیل دارد.
البته ناگفته نماند با جستجوی صورت گرفته، یک پیج (کانال) با نام فریدون آبتین کیانرسی در سایت یوتیوب وجود دارد اما برای ادمین سایت مشخص نیست که متعلق به ایشان است یا خیر!