در ادامه گفتارهای پیشین، پست حاضر، بخش هفتم از مکتوبات لایارد و مشخصاً سفرنامهاش میباشد که بخش عمدهای از آن مربوط به حکومت محمدتقی خان چهارلنگ بختیاری است؛ به هر روی چنانکه قبلاً گفته شد با توجه بدینکه لایارد در مقطعی از زمان به رهبری بختیاری نزدیک شده بود بنابراین میتوانست آگاهی درخوری را از اصالت و هویت جامعه لر، مخصوصاً بختیاری فراهم کند، مراجعه به دادههای او میتواند در راستای شناخت از هویت و اصالت، یاریرسان باشد.
به هر عنوان ضمن یادآوری این نکته که تاریخ و سیاست دو عنصر از عناصر مهّم هویتی جوامع بشری از جمله مردم لر میباشند، ابتدا مطالعه پستهای ششگانه قبلی از سلسله گفتارهای لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد توصیه میشود تا مخاطبین گرامی در جریان روند سفر لایارد و اتفاقات صورت گرفته قرار گیرند؛ همچنین زیبنده است پیش از ورود به اصل مبحث به نکات زیر عنایت داشت:
- الف) تاریخ، جغرافیا و سرگذشت سیاسی اجتماعی مناطق لرنشین از جمله بختیاری را بایستی در گذر زمان و فراز و فرودهایی که داشتهاند نگریست؛ بر همین اساس بررسی جامع و مانع، نیازمند بررسی آثار و مکتوبات نویسندگان مختلف میباشد؛ به واقع باب پژوهش همواره باز است.
- ب) بر مبنای بند (الف) بایستی به دو نکته اشاره کرد: نخست اینکه در این سلسله گفتارها، به قسمتی مشخص از تاریخ و سیاست بختیاری یعنی حکومت محمدتقی خان چهارلنگ بختیاری در زمان قاجاریه پرداخته میشود و بررسی سایر دورهها نیازمند پستهای جداگانه است؛ دوم اینکه تمرکز اطلاعات ارائه شده در این گفتار مربوط به همان بازه زمانی حضور لایارد در کشور میباشد و شناخت سایر دورههای زمانی نیازمند گفتارهای مجزا است.
- ج) سزاوار است فارغ از هرگونه تعصب قومی – ملی عنایت داشت سیاست یک علم است که در دانشگاههای دنیا تدریس میشود؛ اساس سیاست را «کسب قدرت» و «منافع ملی» گفتهاند، بنابراین میبایست اقدامات گذشته تا به حال قدرتهای بزرگ همچون روسیه و بریتانیا را در همین راستا نگریست. در واقع برازنده است برای ساختن آیندهای روشن، بیش از آنکه به نقد اقدامات دیگر کشورها (که در جهت تأمین منافع ملی شان بوده) بیافکنیم، نگاهی نقادانه به خویشتن داشته باشیم.
- د) بارها گفته شد در گذر قرنها نظام سیاسی و در رأس آن رهبران لر از ستونهای مهّم هویت جامعه لر بودهاند. دقیقاً به همین خاطر است که پس از سلسله شاهان لر (اتابکان)، مردم لر همبستگی، اتحاد و آسایش پیش از آن را بازنیافتند هرچند که سیستم رهبری مردم لر چون امیران، والیان و خوانین لر با همراهی دلاوران و سلحشوران (شمشیرزنان و تفنگچیان) تا حدودی توانستند انسجام و هویت جمعی لرها را در گذر حوادث زمانه حفظ کنند امّا در هر صورت جامعه لر دچار تفرقه و چنددستگی گشته بود تا آنکه سرانجام فقر در زمان حکومت قاجارها گریبانگیر آنان شد؛ مضاف بر این با سرکار آمدن حکومت رضاشاه پهلوی، برخورد خشن با ایلات و طوایف لر، کشته شدن رهبران، دلاوران و سلحشوران به وقوع پیوست. امری که سرانجام با تحولات صورت گرفته در دهه چهل خورشیدی باعث شد مردم لر سازمان سیاسی خویش را به کل از دست دهند تا بیش از پیش به ورطهای از مشکلات عجیب و غریب خانمانسوز از فقر، تحقیر، تبعیض، محرومیت فزاینده گرفته تا انکار بدیهیترین اصالتها همچون مسئله تعیین اینکه کدام دهه (اولاد/هوز)، تیره و یا طایفه جزو کدام ایل، طایفه و یا تیره بوده است، گرفتار آیند.
- هـ) بایستی عنایت داشت عموم سران و رؤسای ایلات و طوایف لر از جمله بختیاری علیرغم فراز و فرودها، کمی و کاستیها، اختلافنظرها، سلایق متفاوت و حتّی چنددستگیهایی که داشتهاند، جملگی توان خویش را مصروف در راه حفظ موجودیت، ثبات و گسترش تبار خویش میکردهاند؛ عملکرد محمدتقی خان و رقبایش همچون علیرضاخان را هم در همین راستا میتوان مورد توجه قرار داد. به هر تقدیر تاریخ بستری برای سرمشق قرار دادن نقاط قوت و عبرت از گوشههای منفی آن برای نسل امروز است.
- و) اگرچه مطالب مطرح شده، توسط لایارد مأمور کارکشته انگلیسی و طی چند سال بازدید میدانی از منطقه تهیه گشته، اهمیت بالایی را به دست میدهد امّا بازهم بر خواننده است تا ضمن پرهیز از پیشداوری، با دقت نقاط قوت و حتی کمی و کاستیهای احتمالی را دریابد؛ چنین منطق و روشی میتواند رواج دهنده فرهنگ تحقیق، گفتگو و تبادلنظر در جهت شناخت از هویت و اصالتها و همچنین آگاهیبخشی از گذشته در راستای ساختن آیندهای بهتر باشد.
- ز) همانگونه که قبلاً گفته شد خان چهارلنگ بخش قابلتوجهی از بختیاری و دیگر ایلات و عشایر منطقه را با خود همراه کرده و توانسته بود جایگاه شاخصی در سطح مملکت به دست آورده، طبعاً نگاه مقامات حکومت قاجار و حتّی قدرتهای جهانی چون امپراطوری بریتانیا را به خود جلب نماید؛ بر همین مبنا است که میتوان نزدیک شدن لایارد مأمور انگلیسی به خان بختیاری را درک نمود.
- ح) در راستای بند (ز) و به عنوان نکته پایانی و مهّمترین آنها، ۲ درس مهّم از حکومت محمدتقی خان میتوان گرفت که شایسته است جامعه لر بدان عنایت لازم را داشته باشد: نخست اهمیّت «کسب قدرت سیاسی» و دوم «لزوم اتحاد و همبستگی در جهت افزایش قدرت سیاسی».
- ط) اساس گفتار حاضر بر نسخه ترجمه شده توسط شادروان مهراب امیری استوار گشته که البته تلاش گشت تا حتی الامکان با نسخه انگلیسی کتاب نیز مطابقت داده شود. این نکته از آن جهت خاطرنشان گردیده که استناد به منبع زبان اصلی، دارای اولویت دست اول در استنادات است.
- ی) به عنوان نکتهی پایانی این بخش که در خلال متن گفتار نیز بدان اشاراتی خواهد شد میبایست عنایت داشت که لایارد اصولاً دیدگاه انتقادی رک و صریحی نسبت به عموم ایرانیان از جمله لرها دارد؛ در این بین تقریباً چهارلنگهای بختیاری (سه سال مهمان آنها بود)، تا حدودی از تیغ انتقاد تند و تیز او به دور بودهاند.
به هر تقدیر، چنانکه گفته شد، در ادامهی گفتار پیشین که شامل بخش ششم از سفرنامه سر اوستن هنری لایارد، دیپلمات خبره امپراطوری بریتانیا بود، در مجال حاضر و سلسله گفتارهای بعدی سعی میشود به سایر قسمتهای سفرنامه او به ویژه مدتی که در جوار محمدتقی خان بود نگریسته شود؛ در مین هفتمین بخش از سفرنامه لایارد چنین آمده است:
بخش هفتم
در هفتمین بخش از کتاب، لایارد مطالب گوناگونی از جمله در خصوص ترک کردن کوههای بختیاری، نقشه فراری دادن حسین قلی، ترک شوشتر و بازگشت دوباره به آن، حرکت به سمت اهواز و در نهایت فلاحیه [شادگان]، ورود به مضیف شیخ ثامر چعب و ذکریاتی درباره آواره شدن میرزاقوما از بهبهان به همراه محمدعلی خان نوئی بیان میکند؛ لایارد مینویسد:
محمدتقیخان با این وعده و قول که اگر شخصاً با معتمد ارتباط برقرار کند، هنوز میتوان از جنگ اجتناب کرد، ترغیب به ترک قلعهتل شده بود، با پیروانش به دشتی در حدود نه مایلی شرق شوشتر نقل مکان کرد. اما پیش از ورود به شهر یا نزدیک شدن به آن، تضمین کافی برای امنیتش در صورت اعزام به تهران جهت تسلیم شدن در برابر شاه میخواست، و اینکه با او مانند یک زندانی رفتار نشود، بلکه اجازه داده شود به کوهستان خود بازگردد.
با این حال، معتمد از دادن تعهدی که رئیس بختیاری را راضی کند، امتناع ورزید. سپس علی نقی خان توصیه کرد که برادرش باید «دِژ» یا قلعه کوهستانی منگشت را که بختیاریها آن را نفوذناپذیر میدانستند، اشغال کند، یا به تنگ چویل (Tangi-Chevel) برود؛ یک دژ کوهستانی که اعتقاد بر این بود توسط تعداد کمی از مردان، قابل دفاع موفقیتآمیز در برابر هر تعداد نیرویی است که معتمد میتوانست بیاورد. اما محمدتقیخان که همچنان میخواست طایفههای خود را از جنگی که صرفنظر از نتیجهاش، محصولاتی را که در آن زمان در حال رسیدن بودند از بین میبرد و کشورشان را ویران میکرد، دور نگه دارد، تصمیم گرفت به اعراب چعب (Cha’b Arabs) پناه ببرد؛ اعرابی که شیخشان با او متحد بود و عادت داشتند در قلمرو او اردو بزنند. او باور داشت در باتلاقهایی که آنها در نزدیکی شطالعرب در آن زندگی میکردند، از تعقیب در امان خواهد بود. با شنیدن اینکه او در رسیدن به توافق با معتمد شکست خورده و در حال بازگشت به سوی قلعهتل است، من تصمیم گرفتم به او بپیوندم.
پیش از ترک شوشتر، با چند بختیاری که در آنجا بودند، توافق کرده بودم تا برای نجات حسینقلی و بازگرداندنش نزد پدرش تلاشی کنیم. این کار دشواری نبود و تمام تمهیدات ما کامل شده بود که در لحظه آخر، «لَلَه» پسر، که در جریان این نقشه بود، از ترس امنیت خودش یا کودکی که مسئولیتش را برعهده داشت، اجازه نداد او خانه را ترک کند. قرار بود کودک با پوشیدن لباس دخترانه و با کمک یکی از خدمه آ محمد زمان، که معتمد، حسین قلی را در اختیار او گذاشته بود، از شهر خارج گردد.
چند سوار بختیاری در شوشتر بودند که آ کریم را همراهی کرده و مانند من، مشتاق پیوستن مجدد به رئیس بودند. قرار شد آنها صبح زود، یکی یکی شهر را ترک کنند تا بدون جلب توجه نگهبانان از دروازهها بگذرند و در روستایی کوچک و نه چندان دور، که متعلق به محمدتقیخان بود، گرد هم آیند. این نقشه با موفقیت اجرا شد و وقتی جمع شدیم، مسیر قلعهتل را در پیش گرفتیم. مسافت زیادی نرفته بودیم که متوجه شدیم گروهی از سواران در تعقیب ما هستند. چون آنها به ما نزدیک میشدند، اسبهایمان را به تاخت واداشتیم و با زدن به تپهها، موفق شدیم با پنهان شدن در یک دره، از دست تعقیبکنندگانمان فرار کنیم.
نزدیک ظهر به چشمههای نفت یا قیر رسیدیم (معتقدم که این چشمهها مومیا [در گویش و زبان بهمئی به میمِنایی معروف است] تولید میکردند، نوعی قیر معدنی که به دلیل خواص درمانی منتسب به آن، مورد توجه فراوان ایرانیان بود). در آنجا ساختمان کوچکی بود که در زمان صلح، برای نگهبانانی که محمدتقیخان (مالک چشمهها) گماشته بود، استفاده میشد. به دلیل وضعیت آشفته کشور، این مکان که در تپهها به خوبی پنهان شده بود، اغلب به محل ملاقات گروههایی تبدیل میشد که به دنبال غارت بودند. اسب من، که بد تغذیه شده و بسیار ضعیف بود، دیگر نمیتوانست ادامه دهد.
من نمیتوانستم همراهانم را که با اکراه مرا ترک کردند، نگه دارم، چون ماندن آنها در آنجا ریسک بزرگی داشت. تصمیم گرفتم چند ساعتی به اسبم استراحت دهم و سپس تلاش کنم چادرهای لطفی آقا، یکی از رؤسای گندزلو را که در کنار آب گرگر اردو زده بود، پیدا کنم. خوشبختانه در طول روز کسی به آنجا نزدیک نشد و من مزاحمتی نداشتم. اندکی پس از غروب آفتاب، وقتی چشمهها را ترک کردم، اسبم، با وجود اینکه با ولع زیادی از علفهایی که در نزدیکی چشمهها فراوان رشد کرده بود، خورده بود، هنوز آنقدر ضعیف بود که نتوانم سوارش شوم و مجبور شدم افسارش را گرفته و آن را با خود ببرم. من مسیر را میدانستم، اما پیشرفت بسیار کندی داشتم، زیرا مجبور بودم با احتیاط و مراقبت زیادی حرکت کنم؛ خطر افتادن به دست راهزنان زیاد بود. تقریباً نیمهشب بود که صدای پارس سگها و نور آتشها در دوردست به من نشان داد که باید نزدیک یک اردوگاه باشم. معلوم شد همان جایی است که دنبالش بودم و لطفی آقا، که او را از خواب بیدار کردم، با مهماننوازی همیشگی خود از من پذیرایی کرد.
امیدوار بودم که یک خوراک خوبِ جو و چند ساعت استراحت، اسبم را قادر سازد که صبح روز بعد به راه ادامه دهد و چون سه سوار عرب به سمت رامهرمز میرفتند، با آنها اردوگاه را ترک کردم. چند مایلی نرفته بودیم که اسبم زمین خورد و دیگر نتوانست مرا حمل کند. پیاده بازگشتم و در حالی که او را میکشاندم، به چادرها رسیدم.
با کمک لطفی آقا، موفق شدم اسب خستهام را با اضافه کردن سه تومان، با یک مادیان قوی معاوضه کنم. آقا، مردی را پیدا کرد که پیاده مرا تا رامهرمز همراهی کند. من عصر دوباره حرکت کردم. میزبانم مصرانه از من خواست شبانه سفر کنم تا از غارتگران لُر و عرب که منطقه را زیر پا میگذاشتند، دوری کنم. راهنمای من به همان اندازه که از راهزنان میترسید، از شیرها نیز وحشت داشت.
در گرگ و میش صبح، از دور تعدادی مرد را دیدیم که به سمت ما میآمدند. همراهم بلافاصله فرار کرد و به سمت تپهها رفت، جایی که میتوانست خود را پنهان کند. من فکر کردم بیفایده است که بخواهم با اسب در زمین شیبدار و سنگلاخی او را دنبال کنم. از آنجا که حتماً دیده شده بودم و به سختی میتوانستم امیدوار باشم در صورت تعقیب فرار کنم، به نظرم رسید محتاطانهترین اقدام این است که وضعیت را بپذیرم و بدون نشان دادن هیچ تردیدی، به راهم ادامه دهم.
همین که به گروه نزدیک شدم، دیدم متشکل از حدود پانزده مرد پیاده است. از آنجا که من مسلح بودم و سوار اسب، دلیلی برای ترس از روبهرو شدن با آنها نداشتم. بنابراین، به سمتشان رفتم و متوجه شدم آنها درویشانی هستند که از صدقه محمدتقیخان زندگی میکردند و در میان طوایف، سرگردان بودند. اکنون که کشور به دلیل ترک قلعهتل توسط رئیس بختیاری، متروکه و بسیار ناامن شده بود، آنها به شوشتر میرفتند. با آنها محمدرشید خان نیز بود؛ یک غلام که معتمد او را با نامههایی نزد میرزا قوما فرستاده بود. اسبها و اسلحههای او و خدمتکارش در دشت رامهرمز دزدیده و لباسهایشان غارت شده بود. آنها در حال راه رفتن با پیراهن و زیرشلواری بودند، از خستگی از پا افتاده و بسیار پریشان.
از درویشان شنیدم که محمدتقیخان به قلعهتل بازنگشته، بلکه از رامهرمز عبور کرده و به گمان آنها به سوی فلاحیه، اقامتگاه شیخ ثامر، رئیس اعراب چعب، میرود. آنها به من اطمینان دادند که کشور پر از سواران عرب است که بیشتر روستاها را غارت کردهاند و عبور ایمن من از میان آنها غیرممکن خواهد بود.
از آنجا که دیگر هدفی برای ادامه سفر به قلعهتل نداشتم – چون محمدتقیخان نه آنجا بود و نه در آن حوالی – تصمیم گرفتم به درویشان بپیوندم و با آنها به شوشتر بازگردم. آنها گروهی جالب و نامتوازن بودند. یکی دو نفر از آنها همانهایی بودند که ایرانیان آنها را «لوطی» مینامند؛ مردان جوانی با موهای مجعد خوشرنگ، لباسهای بلند و کلاههای نمدی مخروطی با گلدوزیهای چند رنگ؛ افراد فاسد و عیاش که در لباس فقر و تظاهر به پرهیز و تقوا، به هر نوع فسادی مشغول بودند. دیگران وحشیانی نیمهبرهنه بودند با موهای بلند آویخته بر پشت و پوست آهو بر شانههایشان؛ پا برهنه، کثیف و پوشیده از شپش. آنها گرزهای آهنی سنگین حمل میکردند و به نظر میرسید بیشتر تمایل به گرفتن چیزی به زور داشتند تا درخواست صدقه. در طول مسیر فریاد میزدند: «یا الله! یا محمد! یا علی!» یکی از این افراد یک سیاهپوست زشت با لبهای بزرگ و برجسته و ظاهری بسیار وحشی بود. او جز پوست شیر چیزی بر تن نداشت و یک تبر بزرگ در دستش حمل میکرد. همه آنها کاسه نارگیل تراشیدهشده را که برای درویش ضروری است و برای حمل غذا و نوشیدن استفاده میشود، از شانههایشان آویخته بودند. دور گردنشان نیز طلسم و تعویذ، با تسبیح و رشتهها و منگولههای رنگی آویزان بود.
من به این جمع عجیب و هراسانگیز پیوستم. آنها به سمت قلعهای مخروبه به نام دارابید (Darabeed) میرفتند، که قصد داشتند در طول روز خود را در آن مخفی کنند، زیرا میترسیدند با یکی از «چاپوها» یا دستههای غارتگر برخورد کنند. آن غلام که تمام شب را با پای برهنه راه رفته بود (زیرا کفش و جورابش به سرقت رفته بود)، چنان پایش زخمی بود که به سختی میتوانست بخزد. به نظر میرسید آنقدر درد میکشد که من اسبم را به او دادم تا سوار شود و خودم پیاده رفتم. به زودی به قلعه ویرانشده رسیدیم. درویشها کمی نان و چند پیاز داشتند که از غلام و من دعوت کردند در آن شریک شویم و از آنجا که درختان کُنار یا عناب میوه داشتند، توانستیم یک وعده غذایی کافی تهیه کنیم. سپس دراز کشیدیم تا بخوابیم. اسبم را ابتدا در علفهای پرپشتی که در حیاط ساختمان روییده بود، بستیم.
ما سفر خود را غروب به سمت چشمههای نفتی ادامه دادیم و پناهگاه متروک نگهبانان را تصرف کردیم. غذای ما فقط همان نان بیات و پیاز و میوه کُنار بود.
روز بعد، دوباره اسبم را به محمدرشید خان قرض دادم و با درویشها پیاده رفتم. همراهانم، با وجود بدبختیها و خستگیهایشان، گروهی شاد بودند. «لوطیها» میرقصیدند و با ایجاد صدایی از به هم زدن انگشتان سبابه هر دو دست، آواز میخواندند. بقیه افسانههایی از حضرت علی و امامان نقل میکردند و ماجراهایشان را تعریف مینمودند. آنها تمایلی به دوری از من نداشتند، اگرچه من به عنوان یک مسیحی در نظر آنها ناپاک بودم، اما حاضر بودند با من غذا بخورند و اعلام میکردند که «صوفی» یا آزاداندیش هستند و همه مردم با هر عقیدهای برادرند.
لایارد بیان میکند: بیشتر درویشهای ایرانی، اگرچه تظاهر زیادی به قداست دارند که با آن مردم طبقات بالا و پایین را فریب میدهند، اما هیچ مذهبی ندارند. با این حال، به آنها اعتبار داده میشود که میتوانند معجزه کنند و طلسمهای مؤثر بدهند. در نتیجه، همیشه در خانه یا چادر مورد استقبال قرار میگیرند. همواره زنی است که بچه میخواهد، یا دختری که شوهر، یا پیرمردی که مُهره محبت، یا جوانی که محافظت در برابر زخم شمشیر یا تفنگ، یا یک خانواده که چشمدرد دارند. همه نزد درویش میآیند که آماده است طلسمی به عنوان درمان هر دردی تجویز کند یا تعویذی بدهد که تضمین میکند صاحبش را از هر حادثهای حفظ کند. در عوض، از فقرا غذا و پذیرایی و از ثروتمندان پول و هدایای غیرنقدی دریافت میکند. این درویشها با اینکه شیادانی تمام عیار و عموماً اوباش هستند، نفوذ خود را بر ایرانیان ناآگاه و خرافاتی از هر طبقه حفظ میکنند. مردم از آنها بسیار میترسند و جرأت جسارت به آنها را ندارند. در نتیجه، هیچ کس جسارت نمیکند که از پذیرفتن آنها در خانههایشان، و حتی در اندرون یا بخش زنان، سر باز زند. گاهی اوقات از یک ثروتمند مبلغ مشخصی پول طلب میکنند و اگر او از پرداخت آن خودداری کند، خود را در سردر یا ایوان خانهاش، یا نزدیک آن، مستقر میکنند و با محصور کردن یک قطعه کوچک از زمین، گندم میکارند یا گل مینشانند و تا زمانی که خواسته آنها پرداخت شود، در آنجا میمانند. آنها شب و روز به طرز وحشتناکی زوزه میکشند، محمد، علی و امامان را صدا میزنند، یا با شاخ گاومیش مینوازند تا تمام محله را به هم بزنند. مالک و ساکنان خانه درماندهاند. جرأت ندارند با زور، آن مرد مقدس را بیرون کنند. اگر تلاش کنند، آشوبی برپا خواهد شد که میتواند عواقب مرگباری در میان جمعیت متعصبی داشته باشد که درویشان را تحت حمایت و الهام ویژه علی میدانند. در نتیجه، مجبورند مهمان ناخوانده خود را راضی کنند یا این مزاحمت را تا زمانی که او خود بخواهد بماند (که گاهی چندین ماه طول میکشد)، تحمل نمایند، در حالی که او به غلات در حال رشدش رسیدگی میکند، گلهایش را آبیاری میکند، شیپورش را مینوازد، بر سر صاحبخانه نفرین میفرستد و هر نوع بیماری و مصیبتی را برای او، همسران و فرزندانش پیشبینی میکند. این ترس از تحقق یافتن این پیشگوییهاست که معمولاً قربانی را وادار میکند تسلیم باجگیری شود.
قبل از تاریکی هوا، به چند خانواده از طایفه گندزلو برخوردیم که در حال کوچ به سمت تپهها بودند. آنها هر چه غذا داشتند به ما دادند؛ اما نتوانستند سرپناهی برای ما فراهم کنند، زیرا هنوز چادرهای خود را برپا نکرده بودند و ما مجبور شدیم زیر آسمان بخوابیم. چون در طول شب باران شدیدی بارید، به زودی تا مغز استخوان خیس شدیم.
روز بعد به شوشتر رسیدیم و من از همراهان درویش خود جدا شدم. گرچه آنها گروهی بیپروا و فاسد بودند، با من با مهربانی رفتار کردند، همان اندک غذایی را که داشتند با من تقسیم نمودند و با رفتارهایشان مرا سرگرم ساختند. من از آنها چیزهایی در مورد زندگی درویشی و در نتیجه آداب و رسوم شرقی آموختم که اروپاییان کمتر از آن اطلاع دارند.
وقتی به شهر رسیدند، جمع متفرق شد و جدا گشتند. برخی از آنها بدون دعوت، به شیوهای که توصیف کردم، در خانههای ساکنان ثروتمند جای گرفتند؛ برخی دیگر به کاروانسراها رفتند، یا در بازارها سرگردان شدند و برای امرار معاش چشم به صدقه دوختند.. من به خانه شخصی به نام سید ابوالحسن رفتم، که در قلعهتل با او ملاقات کرده بودم و محمدتقیخان بسیار به او احترام میگذاشت. این مرد نیک، که با مهماننوازی بسیار سخاوتمندانهای از من پذیرایی کرد، بعدها ثابت کرد دوستی بسیار واقعی و مفید برای من است.
لایارد نوشته است: شوشتر زمانی شهری آباد و ثروتمند بود، همانطور که از خانههای خوشساخت فراوانی که در آن وجود دارد، پیداست. با این حال، بیشتر آنها متروک و رو به ویرانی رفتهاند. طاعون، وبا و حکومت بد و سوءمدیریت، آن را به وضعیت بسیار فقیر و ویران تبدیل کرده بود. گفته میشود تنها طاعون که استان خوزستان را در سالهای ۱۸۳۱ و ۱۸۳۲ ویران کرده بود، نزدیک به ۲۰۰۰۰ نفر از ساکنان آن را به کام مرگ کشاند.
این شهر، که بر روی دو رودخانه قابل کشتیرانی (شاخه اصلی کارون و آب گرگر، کانالی باستانی که بخش بزرگی از آب آن را دریافت میکند) واقع شده و در پای کوههایی قرار دارد که شاهراه اصفهان و مرکز ایران از روی آنها میگذرد، به طور شگفتانگیزی برای توسعه یک تجارت مهم مناسب است.
خانهها عمدتاً از سنگ ساخته شدهاند و برخی بسیار جادار و زیبا هستند و به شیوه ایرانی با تزئینات غنی آراسته شدهاند. این خانهها دارای «سردابهای» وسیع (به معنای واقعی کلمه، آب سرد) یا اتاقهای زیرزمینی هستند که در خوزستان با نام «شادروان» شناخته میشوند. این سردابها تا عمق قابل توجهی در سنگ حفر شدهاند و توسط دودکشهای بلند، تهویه و خنک نگه داشته میشوند. شوشتریها در ماههای تابستان زمانی که گرمای شدید، اتاقها را تقریباً غیرقابل سکونت میکند روز را در این زیرزمینها میگذرانند.
آب و هوای شوشتر بسیار سالم و آب آن بهترین آب در ایران در نظر گرفته میشود. اما گرمای هوا در تابستان بسیار زیاد است و اغلب برای کسانی که در معرض آن قرار میگیرند، کشنده است.
ساکنان شهر و حومه، بیشتر از تبار عرب هستند و به زبان عربی و همچنین گویش لری ایرانی (the Lur dialect of the Persian) صحبت میکنند. لباس آنها نیز بیشتر شبیه لباس اعراب شهرنشین است تا ایرانیان.
توضیح: با عنایت به دو نکته زیر میتوان با اطمینان بسیار بالایی گفت لایارد کلمه Persian در عبارت مذکور را به مفهوم ایرانی به کار برده است، نه صرفاً زبان فارسی معیار؛ بنابراین مقصودش گویش لری رایج در قلمرو ایران بوده نه اینکه لری را شاخهای از زبان فارسی تلقی کرده باشد:
- یک: در سفرنامههای جهانگردان مانند لایارد، غالباً واژههای Persia و Persians برای معرفی ایران و ایرانیان به کار رفته است. گو اینکه تا پیش از زمان رضاشاه پهلوی که در سال ۱۳۱۴ (معادل با سال ۱۹۳۵ میلادی) نام ایران برای معرفی کشور در جامعه بینالملل انتخاب گردید، در بسیاری از زبانهای غربی و مجامع بینالمللی، ایران با نام Persia (پرشیا) شناخته میشد و مردم آن از اقوام گوناگون، Persians (پرشین) نامیده میشدند.
- دو: با توجه به نوشتههای قبلی لایارد در بخش سوم همین سلسله گفتارها که زبان لرهای بختیاری را تحریفی از زبان ایرانی اصیل قدیمی (pure old Persian) دانسته و آن را به فارسی قدیم (Farsi Kadim) و شاهنامه ربط داده است. درهمین راستا ناگفته پیداست که زبان فارسی قدیم که زبان پارسیان باستان بوده، متفاوت از زبان فارسی مدرن است.
لایارد در ادامه میگوید: در حالی که بختیاریها و دیگر ایلات و طوایف لُر در حومه شوشتر به غارت مشغول بودند، سربازان معتمد در داخل شهر، بازارها را غارت و داراییهای ساکنان را به یغما میبردند. متأسفانه اسبم روز بعد از بازگشتم به شهر به سرقت رفت. نتوانستم آن را پیدا کنم و پولی هم برای خرید اسب دیگری نداشتم. بنابراین، نتوانستم نقشهام را برای از سرگیری جستجوی محمدتقیخان عملی کنم.
از آنجا که گزارش شده بود رئیس بختیاری موفق شده به قلمرو اعراب چعب برسد، تصمیم گرفتم به فلاحیه بروم؛ اقامتگاه شیخ اصلی آنها بر رودخانه جراحی، که در مسیرم به بهبهان از نزدیکی سرچشمه آن عبور کرده بودم، قرار داشت. اما نمیتوانستم این کار را تنها و پیاده انجام دهم. در حالی که در مورد مسیری که باید در پیش میگرفتم مردد بودم، شنیدم که قایقی قرار است شوشتر را به مقصد اهواز (یک آبادی عربی در کنار کارون) در حدود چهل تا پنجاه مایلی پایینتر از شهر، ترک کند. تصمیم گرفتم با آن سفر کنم، به این امید که شانس، راهی برای رسیدن به فلاحیه از آنجا در اختیارم قرار دهد.
قایق، که بدون عرشه بود، نزدیک روستای حسینآباد، در حدود پنج مایلی پایینتر از شوشتر، لنگر انداخته بود.
این قایق متعلق به یک عرب اهل اهواز بود و عمدتاً برای حمل هیزم جهت فروش استفاده میشد؛ کوچک و کثیف بود. از قبل چندین نفر سوار آن شده بودند و من برای پهن کردن قالیچه خود به سختی فضای کافی پیدا کردم. همسفران من دو بختیاری، یکی دو نفر ایرانی و چند درویش بودند که در میان آنها برخی از همسفران قبلی خود را شناختم. همه آنها عازم زیارت کربلا بودند و قصد داشتند با قایق در کارون تا محل تلاقیاش با شطالعرب بروند و از آنجا از طریق بصره خود را به شهر مقدس برسانند.
ما سفر خود را هنگام غروب آفتاب آغاز کردیم و تمام شب ادامه دادیم. من جای خود را در قسمت جلویی قایق، که بالاتر از محل استقرار سایر مسافران بود، محکم کرده بودم. برای اندازهگیری عمق آب هنگام حرکت، یک تکه سرب که به نخی وصل بود، با خودم برده بودم. این کار را میتوانستم در تاریکی بدون اینکه دیده شوم انجام دهم، زیرا میخواستم مطمئن شوم که رودخانه برای کشتیرانی مناسب است یا خیر. ظهر به روستای عربی ویس رسیدیم و چند ساعتی آنجا ماندیم و عصر دوباره سفرمان را از سر گرفتیم. شب هنگام باد شدیدی مانع حرکت ما شد و ما بیشتر روز بعد را توقف کردیم، در حالی که خدمه، چوبهایی را که به وفور در ساحل راست رودخانه یافت میشد، بریدند و شناور را با آنها پر کردند، که البته باعث ناراحتی شدید مسافران شد.
دوباره بر روی رودخانه روان شدیم و در مسیر از کنار اردوگاههای قبیله عرب «عنافجه» گذشتیم که تحت فرماندهی شیخ زِندی بودند. چادر او در ساحل رود برپا شده بود و در همان نزدیکی، دو «کوت» کوچک (دژهای گِلی) ساخته بود تا از قایقها و کلکهایی که از آنجا میگذشتند باج بگیرد. پیش از سپیدهدم به اهواز رسیدیم.
هنگام پیاده شدن، کرایه معمول را که تنها چند پنس میشد، به ناخدا یا کاپیتان پیشنهاد دادم. او با خشم آن را رد کرد. چون من فرنگی و انگلیسی بودم و در نظر آنان مردی با ثروتی بیپایان به شمار میرفتم، انتظار داشتند دستکم به اندازهای بپردازم که گویی کل قایق را برای خودم اجاره کردهام. اما من از پرداخت بیش از سهم همسفرانم امتناع کردم. همانگونه که دقیقاً مانند آنها با من رفتار شده بود، مصمم بودم که همچون آنها بپردازم.
مشاجره با ناخدا و خدمهاش به بگو مگوهای تند کشیده شد.
دوستان آنها که برای استقبال از ورودشان به ساحل آمده بودند، به این مشاجره پیوستند. در مقطعی اوضاع آنقدر جدی شد که مجبور شدم برای دفاع از خود اسلحهام را بالا ببرم، زیرا آنها مرا با شمشیرها و چماقهای چوبی سنگین که اعراب معمولاً حمل میکنند، تهدید میکردند. خوشبختانه، قبل از آنکه مجبور شوم کاری فراتر از تهدید به شلیک به اولین کسی که تلاش کند دست روی من بگذارد، انجام دهم، یک سید دوست، که او را در شوشتر میشناختم، در صحنه ظاهر شد. او بین من و مهاجمانم قرار گرفت و صلح را برقرار کرد. با دخالت او، ناخدا پولی را که در ابتدا پیشنهاد داده بودم، پذیرفت، هرچند زین اسبم را که از پس دادنش امتناع میکرد، نگه داشت.
مأمور بریتانیایی میآورد: از آنجا که من کسی را در اهواز، که یک شهر کوچک یا بهتر بگوییم، روستای عربی متشکل از کلبههای گِلی و کپرها بود، نمیشناختم، با همسفرانم به «مُضیف» (مُضیف بخشی از خانه یا چادر است که توسط همه اعراب، به جز فقیرترینها، برای مهمانان در نظر گرفته میشود) صاحب قایق رفتم که فرد مهمی در آنجا بود. وقتی نوبت به تسویه حساب کرایه آنها رسید، زائران کربلا اعلام کردند که مطلقاً پولی ندارند، زیرا انتظار داشتند که با توجه به انجام وظیفه مقدسی که بر عهده همه «شیعیان» است (یعنی زیارت آرامگاههای مقدس علی و امامان حسین و حسن)، بتوانند در طول سفر خود به نیکوکاری و مهماننوازی مسلمانان درستکار تکیه کنند. صاحب قایق، اما، این موضوع را به این شکل نمیدید و بر پرداخت کامل کرایههایشان اصرار کرد.
زائران با دیدن اینکه نمیتوانند با توسل به ایمان او و صدا زدن حضرت علی تأثیری بر وی بگذارند، تلاش کردند تا با شروع به ناله و زاری و گریه با صدای بلند، قلب او را نرم کنند؛ ولی باز هم بینتیجه بود. این احتمالاً اولین باری نبود که این عرب زیرک با کربلاییها (زائران کربلا، همانطور که قبلاً اشاره کردم، در ایران به این نام خوانده میشوند.) سر و کار داشت. او بر آن بود با ثابت ماندن بر موضع خود و تهدید به مصادره اندک اموالی که همراه داشتند، در نهایت به حق خود خواهد رسید.
اما آنها با دلخراشترین حالت ممکن به گریه با صدای بلند ادامه دادند تا اینکه یکی از افراد گروه، که ظاهراً تحت تأثیر اندوه بهخوبی شبیهسازی شده آنها قرار گرفته بود، پیشنهاد داد نه تنها کرایه آنها تا اهواز، بلکه هزینههای سفرشان تا بصره را نیز بپردازد. از آنجا آنها میتوانستند پیاده به شهرهای مقدس بروند و به مهماننوازی اعرابی که در مسیر ملاقات میکردند، تکیه کنند. این نمونه سخاوت از جانب یک ایرانی باعث تعجب من شد و مرا به این سوءظن برد که حتماً دلیل غیرمعمولی پشت آن است.
به یاد دارایی خودم افتادم. تا آن زمان، چند سکه طلایی را که داشتم در یک کمربند چرمی نازک که زیر لباسم میبستم، پنهان کرده بودم. از آنجا که این کمربند باعث تحریک پوستی و آزارم شده بود، پیش از ترک شوشتر آن را برداشته بودم، زیرا فکر میکردم دیگر خطری از جانب راهزنان مرا تهدید نمیکند، و آن را در جیبم گذاشته بودم. اکنون دیدم که آن را از من دزدیدهاند و دیگر مطلقاً چیزی برایم نمانده، جز پنج «قران»، حدود پنج شیلینگ.
به هر روی لایارد مینویسد: کوچکترین شکی نداشتم که آن ایرانی سخاوتمند همان دزد است و در حالی که من در قایق خواب بودم، جیبم را زده است. او را به دزدی متهم کردم که البته با خشم آن را انکار کرد. کسی نبود که بتوانم برای اجرای عدالت به او متوسل شوم. شیخی که ما در «مُضیف» او اقامت داشتیم و با تناقضی عجیب (که در منش اعراب کم نیست) در حالی که برای چند پنی با ما مشاجره میکرد، ما را با پلوها و یک گوسفند کامل پخته به نحو شاهانهای پذیرایی کرده و زین اسبم را مصادره کرده بود. او یکی از مردان اصلی آن محل بود و نمیتوانستم انتظار داشته باشم که از او، یا از رئیس قبیلهای که شهر به او تعلق داشت و آشکارا با وی همدست بود، تقاضای جبران خسارت کنم.
راهی جز کرایه کردن یک قاطر و یک راهنما به سمت فلاحیه، که امیدوار بودم محمدتقیخان را آنجا ببینم، نمانده بود. اما تنها یک قاطر پیدا شد و برای کرایهاش مبلغ گزافی درخواست کردند که اگر هم میخواستم، قادر به پرداختش نبودم. غروب، در حالی که به وضعیت تقریباً ناامیدانه خود میاندیشیدم و در ذهنم مرور میکردم چگونه میتوانم بهتر از این مخمصه خارج شوم، متوجه شدم یک افسر ایرانی وارد شده و در «مُضیف» شیخ اصلی است. فوراً به دیدن او رفتم. دیدم او یکی از غلامان اصلی معتمد است که از مأموریتی نزد شیخ ثامر، رئیس اعراب چعب، بازمیگردد. او مرا در اردوگاه ایرانیان دیده بود و میدانست که اربابش با من به مهربانی و توجه رفتار کرده است. از دیدن من تنها و در مشکل، شگفتزده شد. برای رفع هرگونه سوءظنی که ممکن بود در مورد هدف من برای پیوستن به محمدتقیخان (که اکنون شورشی آشکار علیه شاه اعلام شده بود) داشته باشد، برایش توضیح دادم که برخی از وسایلم را نزد رئیس بختیاری گذاشتهام و میخواهم آنها را پس بگیرم. گفتم شنیدهام او در فلاحیه است و من در راه رفتن به آنجا نزد او هستم. غلام در ابتدا اعتراض کرد که محمدتقیخان به شیخ چعب پناه نبرده، بلکه با گروه بزرگی از سواران به کوهها رفته است. اما وقتی دید من مصمم به ادامه سفر هستم، اعلام کرد که عبور من از مسیر بین اهواز و فلاحیه غیرممکن خواهد بود، زیرا اعراب به دلیل شایعه پیشروی ارتش معتمد از آنجا گریختهاند.
اما چون دید نمیتواند مرا از قصدم بازگرداند، متعهد شد که قاطری برای بردن من به فلاحیه تهیه کند و صاحب قایق را مجبور کند که زین و قالیچه مرا، که آن را هم توقیف کرده بود، پس دهد. بر این اساس، او به دنبال شیخ شهر فرستاد و در هر دو مورد موفق شد؛ اما مبلغی که برای کرایه قاطر درخواست شد، گرچه به اندازه مبلغ اولیهی مطالبه شده گزاف نبود، اما همچنان بیش از حدی بود که میتوانستم بپردازم.
او که بر حال من دلسوزی میکرد، اظهار داشت آماده است زینم را بخرد و با سخاوت پیشنهاد داد حدود یکچهارم ارزش آن را به من بپردازد. نمیتوانستم با چنین مرد صاحبمقامی چانهزنی کنم و از آنجا که راه دیگری نداشتم، مجبور شدم پیشنهادش را بپذیرم. او ده قران بابت زینم به من پرداخت و صاحب قاطر، در ازای آن مبلغ، (که بیتردید نیمی از آن را مجبور شد به غلام بدهد) موافقت کرد که سحرگاه روز بعد آماده باشد.
اهواز زمانی شهری بسیار مهم بود؛ پایتخت ایالت خوزستان و اقامتگاه زمستانی پادشاهان اشکانی. این شهر به خاطر مزارع نیشکرش مشهور بود و تجارت گستردهای با کشور هند داشت. اما اکنون همه نشانههای شکوه دیرینهاش از میان رفته بود و جز مجموعهای از کلبههای عربی چیزی از آن باقی نمانده بود.
همانطور که غلام به من اطلاع داده بود، منطقه بین اهواز و فلاحیه از سکنه عرب خود خالی شده بود، و در سراسر مسیر طولانی سواریام حتی یک انسان هم ندیدم. خوشبختانه چنین وضعی برقرار بود، زیرا تنها افرادی که احتمال داشت ملاقات کنیم، راهزنان و سواران عرب بودند که از بینظمی عمومی برای غارت هر کسی که سر راهشان قرار میگرفت، سوءاستفاده میکردند. از آنجا که هم راهنما و هم من سلاح گرم حمل میکردیم، از دزدان تنها یا گروه کوچکی از اعراب که فقط با نیزه مسلح بودند، ترسی نداشتم. هوا به شدت گرم بود و در طول روز فقط یک بار آب شور و بدطعم برای رفع تشنگی خود پیدا کردیم.
دشتهای بین رودخانههای کارون و جراحی اکنون یک بیابان خشک و دلگیر بود که گهگاهی بقایایی از کشت و کار کهن و سکونتگاههای پیشین در آن به چشم میخورد که با تپههای کمارتفاع پوشیده از آجر و سفال شکسته مشخص شده بودند. گرما شدید بود و من مجبور بودم حدود سی مایل سواری کنم، در حالی که صاحب قاطر در کنارم پیاده میآمد. غروب بود که خود را در کریبه دیدیم؛ روستایی بزرگ با کلبههایی ساختهشده از نی و حصیر، در کرانه رودخانه جراحی. من در «مُضیف» شیخ که یک سید بود، پیاده شدم.
قبل از طلوع آفتاب روز بعد، پیکی از ثامر، رئیس قبیله چعب که اکنون وارد قلمرو او شده بودم، با دستوراتی برای شیخ رسید که فوراً روستا را ترک کند و با ساکنان و اموالشان به حوالی فلاحیه نقل مکان کنند. دستورات مشابهی به آبادیهای عربی بالاتر از رودخانه نیز فرستاده شد. گزارش شده بود که محمدتقیخان شب قبل، حدود سه مایل بالاتر از کریبه، از جراحی عبور کرده است و «معتمد» نیز شوشتر را با نیرویی بزرگ برای تعقیب او ترک کرده است. اما میزبانم، آن سید، تظاهر به بیاطلاعی کامل از موضوع میکرد و اصرار داشت که رئیس بختیاری نه تنها وارد سرزمین چعب نشده، بلکه به سمت کوهها بازگشته است.
روستا اکنون صحنه هرج و مرج و هیجان زیادی شده بود. مردان و زنان شروع به برچیدن کلبهها و بستن نیهایی که از آنها ساخته شده بودند، میکردند تا کَلَکهایی بسازند و با آنها به همراه خانواده و اموالشان به سوی فلاحیه شناور شوند. وسایل خانگی مانند دیگ، قابلمه و سینیهای آهنی برای پخت نان، به همراه لحاف، قالیچه، کیسههای گندم و برنج، مرغ و خروسهایی که در این حین توسط کودکان برهنه، گرفته شده بودند، روی آنها تلنبار میشد. چوپانان مشغول جمعآوری گاوها و گوسفندانشان بودند. همه با صدای بلند فریاد میزدند و گاهی مردان، دست از کار میکشیدند و دست در دست، به صورت دایرهوار میرقصیدند و سرود جنگی خود را میخواندند.
هماکنون، کلکهایی با بار مشابه شروع به عبور از برابر روستا کردند. دستورات شیخ چعب فوراً توسط اعراب در بخش بالایی رودخانه اطاعت شده بود. اهالی کریبه برای آمادهسازی خود فعالیت زیادی نشان دادند و تا اوایل بعدازظهر بیشترشان بر کلکها سوار و روانه شده، روستا تقریباً متروکه شده بود. آنهایی که باقی مانده بودند، در ترس و وحشت زیادی بسر میبردند و هر لحظه انتظار داشتند سوارهنظام نامنظم معتمد بر سر آنها بریزند.
ناحیهی بین کریبه و فلاحیه با تخریب سدها و خاکریزهای رودخانه و کانالها، زیر آب رفته بود، به گونهای که عبور سواره از آن غیرممکن بود و من نمیتوانستم جلوتر بروم. هر کس چنان مشغول کارهای خود بود که به مهمان و غریبهای توجه نمیکرد. «مُضیف» تخریب شده بود و صاحب آن به سختی توانست زنان خود را متقاعد کند که برای من کمی ارزن پخته و ماست ترش آماده کنند، غذایی که پس از مدت طولانی غذا نخوردن، بهسختی توانست گرسنگیام را فرو بنشاند.
کلکها، با بار مردان، زنان و کودکان و محمولههای مختلف مبلمان خانه، آذوقه و طیور، یکی پس از دیگری در حال حرکت بودند. راهنمای من اطلاع داد که گرچه متعهد شده بود مرا تا فلاحیه همراهی کند، اما به دلیل اینکه آب بالا آمده، نمیتواند به آن مکان برسد و از آنجا که نمیتوانست در روستای تقریباً خالی هم بماند، اعلام کرد که ناچار است فوراً با قاطر خود به اهواز بازگردد و سوار بر حیوان با گامهای تند و چابک از دشت گذشت.
هنگام غروب آفتاب، شیخ آماده رفتن بود. زنان، فرزندان و اموال او قبلاً در یک قایق حصیری بزرگ با کف صاف، که با قیر اندود شده بود (و تنها قایق متعلق به روستا بود)، قرار داده شده بودند. چون فضای زیادی در آن بود، انتظار داشتم او به من اجازه دهد همراهیاش کنم؛ اما وقتی درخواست جا کردم، با بیادبی از این کار امتناع ورزید و گفت اجازه نمیدهد یک مسیحی کافر با زنانش باشد و قایق او را آلوده کند. سپس با ترشرویی روی برگرداند، خودش سوار قایق شد و آن را به میان رودخانه راند. او آخرین نفری بود که روستا را ترک میکرد، روستایی که اکنون ساکنانش آن را به کلی رها کرده بودند، و من تنها در ساحل رودخانه باقی ماندم.
تنها راهی که برایم مانده بود، پیروی از الگوی اعراب و ساختن یک کَلَک برای خودم بود. از آنجا که تا طلوع ماه هنوز زمان زیادی باقی بود، قالیچه خود را روی تعدادی نی و حصیر که جمع کرده بودم، پهن کردم، به این امید که کمی بخوابم، چون بسیار خسته بودم. اما به زودی سگهای گرسنهای که جا مانده بودند و زوزههای رقتانگیزی میکشیدند، مرا احاطه کردند. با چوب بلندی که داشتم، به سختی توانستم آنها را دور نگه دارم. صدای ناهنجار صدها شغال که به دنبال لاشه در میان بقایای کلبهها میگشتند، بر این همسرایی وحشتناک افزوده بود. این احتمال وجود داشت شیرها، که در جنگل و بوتهزارهای کنار رودخانهها در این بخش از خوزستان یافت میشوند، و سایر درندگان، به این نقطه جلب شوند. اما چیزی که بیشتر از سگها و حیوانات وحشی از آن میترسیدم، دستههای سوارکار، و به ویژه اعراب بُوَی، بودند که در جستجوی غارت، تمام دشت را زیر پا میگذاشتند. اگر آنها مرا پیدا میکردند، دستکم مرا لخت میکردند به قضا و قدر میسپردند، اگر اتفاق بدتری برایم نمیافتاد.
وضعیت من به هیچ وجه خوشایند نبود. مدتی در تاریکی نشستم، سگها را دور میکردم و منتظر ماه بودم. وقتی ماه بالا آمد، تمام نیها و ساقههای خشکی را که میتوانستم پیدا کنم، جمع کردم. کمبودی در آنها نبود و به زودی به تعداد کافی جمعآوری کردم تا بتوانم با یکی دو تیرک چادر که جا مانده بود، کلکی به اندازه کافی بزرگ برای حمل خود بسازم. در بستن آنها به یکدیگر با شاخههای درخت بید و کاههای تابیدهشدهای که از سقف کلبهها برداشتم، مشکلی نداشتم، زیرا دیده بودم که اعراب چگونه این کار را میکنند.
سرانجام کَلَک من آماده شد. روی آن قرار گرفتم و با یک تیرک چادر برای هدایت آن، از ساحل هلش دادم و خود را به جریان کُند رود سپردم. سگها با پارس و زوزه به دنبال من آمدند، تا اینکه یک آبراه عمیق آنها را متوقف کرد. به آرامی در جهت جریان آب حرکت کردم و تا آنجا که میتوانستم در مرکز رودخانه ماندم.
کنارههای رودخانه صحنهای از شلوغی و هیجان فوقالعاده را نشان میداد. آنجا پرجمعیت بود و و به نظر میرسید که تعداد بیپایانی کلبههای نیای در امتدادشان ساخته شده باشد. صاحبان این کلبهها اکنون مشغول خراب کردن آنها برای ساخت کَلَک بودند. تمام مردم مشغول این کار بودند و گلههای گاومیش، شتر و رمههای گوسفند را از میان گِل و آب میراندند و آنها را از رودخانه و کانالهای آبیاری متعددی که از هر دو طرف از آن منشعب میشد، شناور میکردند. برخی روی مَشکهای باد شده، در حالی که کودکانشان را بر دوش و بستههایی را بر سر حمل میکردند، از رودخانه میگذشتند. حتی زنان و دختران نیز پیراهنهای بلند آبی خود (که تنها لباسشان بود) را درآورده و به انتقال اموال و اثاثیهشان به سمت دیگر رودخانه کمک میکردند. سمت دیگر رودخانه از حملات متخاصمانه سواران غارتگر، امنتر تلقی میشد. فراری عمومی در جریان بود. مأمورانی که شیخ چعب فرستاده بود، همهجا در حال تخریب سدها بودند تا منطقه را زیر آب ببرند. محصولات زراعی رسیده به آتش کشیده شده بودند و از همه طرف دود غلیظی به آسمان صاف برمیخاست. بدین ترتیب یک منطقه پرجمعیت و بسیار کشتشده، در عرض چند ساعت به طور کامل ویران شد.
من تقریباً بدون اینکه توسط کلکهای بیشمار یا اعراب کناره رودخانه مورد توجه قرار گیرم، عبور کردم. سرانجام به یک نخلستان وسیع رسیدم، جایی که رودخانه به نظر میرسید به دو شاخه اصلی تقسیم میشود. از چند مرد که آنها نیز مانند من در حال پایین رفتن از رودخانه بودند، پرسیدم برای رسیدن به فلاحیه باید کدام یک از این دو شاخه را دنبال کنم. آنها به شاخه سمت راست اشاره کردند. گفتند دیگری که آن را جُنگری مینامیدند، مرا به سمت دریا میبرد. هر دو شاخه به یک اندازه پر از کلک بودند و سواحلشان نیز پر از اعرابی بود که برای فرار آماده میشدند.
نخلستانی که از آن در حال گذر بودم حدود دو مایل طول داشت؛ سپس رودخانه به سه مجرای اصلی تقسیم شد که ورودیهای آنها تقریباً با کَلَکها مسدود شده بود. با کمی دشواری موفق شدم راه خود را به مجرای میانی باز کنم، که چون عریضتر بود، به نظر میرسید احتمالاً به فلاحیه میرسد. کرانههای آن به شدت پرجمعیت بود، اما به نظر میرسید ساکنان کلبههای نیای خود را از حمله مصون میدانستند، زیرا بر خلاف اهالی بالادست رودخانه، اموالشان را منتقل نمیکردند. آنها توسط تالابی عمیق احاطه شده بودند که دشمن نمیتوانست از آن عبور کند. اوایل بعد از ظهر، ناگهان خود را در میان یک محوطه وسیع دیدم که با حصارهایی از نی و حصیر احاطه شده بود. این محوطه تا حدی توسط حصیرهایی که روی تیرکها بالا برده شده بودند، از آفتاب محافظت میشد. جریان رود، که به دلیل کانالهای متعدد کشاورزی منشعب از آن بسیار کم شده بود، از وسط این حیاط عبور میکرد. در دو طرف، ردیفهایی از اعراب را دیدم که بر روی قالیچهها نشستهاند. خدمتکاران با «فنجان» یا فنجانهای کوچک قهوه، و «نارگیل» یا قلیانهایی که از پوسته نارگیل ساخته شده بودند (مانند آنچه اعراب معمولاً میکشند) با عجله به این طرف و آن طرف میرفتند.
من کلک خود را به ساحل راندم، پیاده شدم و مطلع شدم که در «مُضیف» شیخ ثامر، رئیس قبیله بزرگ عرب چعب، هستم. خود شیخ با برخی از مهمانانش در قسمت بالایی محوطه نشسته بود. وقتی خود را به او معرفی کردم، دعوتم کرد که بنشینم و در کنار خود برایم جا باز کرد. در پاسخ به پرسش وی که از کجا آمدهام و به کجا میروم، توضیح دادم که یک مسافر انگلیسی هستم که به دلیل وضعیت آشفته کشور از شوشتر میآیم. عاقلانه دیدم که در حضور غریبهها از هدف بازدیدم از فلاحیه چیزی نگویم.
او چندین افسر نیروی دریایی کمپانی هند شرقی را که متعلق به کشتیهای جنگی در محمره بودند، میشناخت و با نماینده سیاسی کمپانی در بصره در مکاتبه بود، کسی که در مواقع مختلف گرفتاری به وی محبت و کمک کرده بود. بنابراین، او متمایل بود با یک انگلیسی بسیار مؤدب باشد و به گرمی از من در «مُضیف» خود استقبال کرد. من ماجراهای خود را از زمان ترک شوشتر برایش تعریف کردم که به نظرش بسیار سرگرمکننده آمد اما او با تمام جان و دل نفرینی فرستاد بر آن ایرانی که از من دزدی کرده بود و «سگ، پسر سگ» غلامی که فریبم داده بود. با اطلاع از اینکه من در طول سی و شش ساعت گذشته جز مقدار کمی ارزن و ماست در روز قبل چیزی نخوردهام، به یکی از خدمه خود دستور داد تا مقداری غذا از حرم برایم بیاورد، و به سرعت با گوشت گوسفندی که تا حد رشته شدن پخته شده بود و نانی که به شیوه عربی در شیر ترش خیسانده شده بود، از من پذیرایی شد.
چهره شیخ ثامر جذاب نبود. او قامتی بلند و ظاهری تا حدی مقتدر داشت، اما ویژگیهای صورتش خشن و عامیانه بود بر خلاف بیشتر بادیهنشینان اصیل. پیشانیاش تقریباً به اندازه پیشانی یک سیاهپوست برجسته بود و احتمالاً مانند بسیاری از اعرابی که زندگی عشایری خود را ترک کرده و با بردگان ازدواج کرده بودند، خون سیاهپوست در رگهایش جریان داشت.
او یک «عبا» یا شنل با گلدوزیهای غنی از طلا، روی یک قبای حریر طرحدار پوشیده بود. در کمربندی که دور کمرش بسته بود، یک تپانچه بلند با تزیینات طلا و غلاف شمشیرش نیز با همین فلز گرانبها آراسته شده بود. پوشش سر او شامل یک «طربوش» یا کلاه سرخ بود که به دور آن یک «لُنگ» یا شال بلند ساخت هند پیچیده شده بود، که اجازه میداد یک سر آن تا پشتش آویزان بماند. این پوشش سر، که طبق سنت پوشش پیامبر بوده است، عموماً توسط اعراب خوزستان و همچنین بختیاریها استفاده میشود.
دستها و پاهای شیخ تقریباً با حنا سیاه شده بود. او مانند یک عرب اصیل، شلوار یا زیرشلواری نمیپوشید و پابرهنه بود. (ترکها عادت داشتند اعراب را «کافرانی» بدون دین، بدون زیرشلواری و بدون زین اسب معرفی کنند – که این کلمات با یک ریتم خاص قافیهپردازی میشدند.) او تشریفات و تجملات بیشتری را نسبت به آنچه در میان رؤسای عرب معمول است، حفظ میکرد. فضایی با بالشتکهای بزرگ روی یک قالیچه ظریف، برای او در نظر گرفته شده بود که به تنهایی روی آن مینشست؛ در حالی که جمع کثیری از شیخهای خُرد و ملازمان مسلح در فاصله محترمانهای قرار میگرفتند – برخی ایستاده و برخی دیگر روی «نمدها» یا زیراندازهای نمدی که در امتداد طرفین «مُضیف» پهن شده بود، مینشستند.
شیخ ثامر بدون شک، برای یک عرب، مردی قابل توجه بود. منطقهای که بر آن حکومت میکرد، بخش عمدهای از رونق آن زمان خود را مدیون تشویق او به کشاورزی و تجارت، و حمایتی بود که از غریبهها و بازرگانان در قلمرو خود به عمل میآورد. کانالها و آبراههای آبیاری، که حاصلخیزی خاک عمدتاً به آنها وابسته بود، به خوبی نگهداری میشدند و کارهای جدیدی از این نوع مکرراً انجام میگرفت. او همچنین محمره را یک بندر آزاد اعلام کرده بود و این شهر به یک مرکز مهم برای کالاها تبدیل شده بود؛ نه تنها برای تأمین استان خوزستان، بلکه برای قلمروهای مجاور تُرکی نیز. در نتیجه، به شدت در تجارت بصره اختلال ایجاد کرده بود و درآمدهای دولت ترکی از آن بندر به طور جدی کاهش یافته بود. به همین دلیل، باب عالی (دولت عثمانی) لشکری برای حمله به آن فرستاده و آن را بمباران کرده بود؛ اقدامی که تهدید میکرد به جنگی بین ترکیه و پرشیا (ایران) منجر شود، زیرا دومی ادعا میکرد جزیرهای که توسط کارون، حَفر و شط العرب تشکیل شده و شهر بر روی آن قرار دارد، قلمرو ایران است.
به روایت لایارد، شیخ به غیرقابل اعتماد بودن و خیانتکاری معروف بود و خون بیش از یک خویشاوند بر گردنش بود، که آنها را برای دستیابی به مقام ریاست به قتل رسانده بود. اما او نسبت به سادات و مُلّاها بسیار سخاوتمند بود؛ در نتیجه، آنها به فلاحیه سرازیر میشدند و اعمال بد او را نادیده میگرفتند.
پس از اینکه مدتی درباره حوادثی که در کوهستانهای بختیاری رخ داده بود صحبت کردیم و من به بسیاری از سؤالاتی که او در مورد تحرکات و نیروهای معتمد پرسید پاسخ دادم، برخاست تا برود. هنگام ترک «مُضیف» او را دنبال کردم و از وی خواستم مرا به صورت خصوصی ببیند. او مرا به سمت محل اقامت زنان برد؛ یک کلبه جادار که از بهترین حصیر و نی تهیه و با پردههایی از نی که با نخهای پیچیده و رنگارنگ به شکلهای مختلف بافته شده بود، به چند بخش تقسیم شده بود. کوزههای سفالی متخلخل و خوشفرم برای خنک کردن آب، بر روی پایهها قرار داشتند و به تیرکهایی که پوشش کلبه را نگه میداشتند، آویزان بودند. روی زمین، قالیچههای زیبایی پهن شده بود.
وقتی نشستیم، به شیخ اطلاع دادم که هدف من از آمدن به فلاحیه دیدن محمدتقیخان است؛ کسی که دلیل داشتم بدانم در قلمرو او پناه گرفته است. بنابراین، از او خواستم راهنمایی برای رساندن من به رئیس بختیاری فراهم کند. او به الله قسم خورد که محمدتقیخان در سرزمین چعب نیست و نمیداند رئیس را میتوان در کجا پیدا کرد. او گفت درست است که محمدتقیخان به فکر پناه گرفتن نزدش بوده، اما به سمت کوهها برگشته و احتمالاً به جای امنی در آنها رسیده است.
من متقاعد شدم که شیخ ثامر حقیقت را نمیگوید؛ اما دیدم که اصرار بیشتر فایدهای ندارد. به «مُضیف» بازگشتم و تصمیم گرفتم همانجا بمانم تا زمانی که بتوانم محل پنهان شدن محمدتقیخان را کشف کنم. قالیچه خود را در بخشی از مُضیف که برای مهمانان برجسته اختصاص داده شده بود، پهن کردم.
به هر شکل لایارد در دنباله مطالب ذکر میکند: غروب، از دیدن دوست قدیمیام، میرزا قوما، حاکم بهبهان، که همراه با محمدعلیخان، رئیس طایفه [ایل!؟] نویی (که او را هم میشناختم) وارد مُضیف شد، کمابیش شگفتزده نشدم. آنها همراه با حدود پنجاه سوارکار به فلاحیه رسیده بودند. کل گروه، که پوشیده از گِل بودند و نشانههای آشکاری از تحمل سختیهای زیاد و ظاهری بدبخت و مستأصل داشتند. اسبهایشان نیز به نظر میرسید نای نداشته و تقریباً از گرسنگی مردهاند و به سختی میتوانستند راه بروند. میرزا از دیدن من خوشحال شد و پس از شام، آنچه را که از زمان جدایی ما در بهبهان رخ داده بود برایم تعریف کرد: چگونه او نیز مانند محمدتقیخان توسط ایرانیان (Persians) مورد خیانت قرار گرفته، پسرش اسیر شده، و شهرش تصرف و غارت گردیده و چگونه با تعداد کمی از پیروانش به فلاحیه گریخته است.
وقتی به خاطر بدبختیهایش با او ابراز همدردی کردم، با خوشرویی همیشگیاش پاسخ داد: «خدا بزرگ است! این پنجمین بار است که من آواره، بدون زن و خانواده و لخت از بهبهان رانده شدهام. وقتی آن سگهای ایرانی (dogs of Persians) گوشت را از استخوان جدا کنند، آن را برای جویدن به من واگذار خواهند کرد.»
ساکنان «مُضیف» تا دیروقت نتوانستند به خواب بروند، زیرا اعراب هرگز از گپ زدن خسته نمیشوند. من شب قبل نخوابیده بودم و حوادث روز نیز به خستگیام افزوده بود. ناراحت نبودم که میتوانم روی قالیچهام دراز بکشم تا استراحتی را که به شدت به آن نیاز داشتم، بکنم. بلافاصله به خوابی عمیق فرو رفتم.
ادامه دارد…
در پایان ازنو یادآور میشود مدنظر خواهد بود تا در گفتارهای بعدی به ادامه مکتوبات سفرنامه لایارد علی الخصوص درباره لرها و به ویژه شعبه بختیاری پرداخته شود.