در ادامه گفتارهای پیشین، پست حاضر، بخش نهم از مکتوبات لایارد و مشخصاً سفرنامهاش میباشد که بخش عمدهای از آن مربوط به حکومت محمدتقی خان چهارلنگ بختیاری است؛ به هر روی چنانکه قبلاً گفته شد با توجه بدینکه لایارد در مقطعی از زمان به رهبری بختیاری نزدیک شده بود بنابراین میتوانست آگاهی درخوری را از اصالت و هویت جامعه لر، مخصوصاً بختیاری فراهم کند، مراجعه به دادههای او میتواند در راستای شناخت از هویت و اصالت، یاریرسان باشد.
به هر عنوان ضمن یادآوری این نکته که تاریخ و سیاست دو عنصر از عناصر مهّم هویتی جوامع بشری از جمله مردم لر میباشند، ابتدا مطالعه پستهای هشتگانه قبلی از سلسله گفتارهای لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد توصیه میشود تا مخاطبین گرامی در جریان روند سفر لایارد و اتفاقات صورت گرفته قرار گیرند؛ همچنین زیبنده است پیش از ورود به اصل مبحث به نکات زیر عنایت داشت:
- الف) تاریخ، جغرافیا و سرگذشت سیاسی اجتماعی مناطق لرنشین از جمله بختیاری را بایستی در گذر زمان و فراز و فرودهایی که داشتهاند نگریست؛ بر همین اساس بررسی جامع و مانع، نیازمند بررسی آثار و مکتوبات نویسندگان مختلف میباشد؛ به واقع باب پژوهش همواره باز است.
- ب) بر مبنای بند (الف) بایستی به دو نکته اشاره کرد: نخست اینکه در این سلسله گفتارها، به قسمتی مشخص از تاریخ و سیاست بختیاری یعنی حکومت محمدتقی خان چهارلنگ بختیاری در زمان قاجاریه پرداخته میشود و بررسی سایر دورهها نیازمند پستهای جداگانه است؛ دوم اینکه تمرکز اطلاعات ارائه شده در این گفتار مربوط به همان بازه زمانی حضور لایارد در کشور میباشد و شناخت سایر دورههای زمانی نیازمند گفتارهای مجزا است.
- ج) سزاوار است فارغ از هرگونه تعصب قومی – ملی عنایت داشت سیاست یک علم است که در دانشگاههای دنیا تدریس میشود؛ اساس سیاست را «کسب قدرت» و «منافع ملی» گفتهاند، بنابراین میبایست اقدامات گذشته تا به حال قدرتهای بزرگ همچون روسیه و بریتانیا را در همین راستا نگریست. در واقع برازنده است برای ساختن آیندهای روشن، بیش از آنکه به نقد اقدامات دیگر کشورها (که در جهت تأمین منافع ملی شان بوده) بیافکنیم، نگاهی نقادانه به خویشتن داشته باشیم.
- د) بارها گفته شد در گذر قرنها نظام سیاسی و در رأس آن رهبران لر از ستونهای مهّم هویت جامعه لر بودهاند. دقیقاً به همین خاطر است که پس از سلسله شاهان لر (اتابکان)، مردم لر همبستگی، اتحاد و آسایش پیش از آن را بازنیافتند هرچند که سیستم رهبری مردم لر چون امیران، والیان و خوانین لر با همراهی دلاوران و سلحشوران (شمشیرزنان و تفنگچیان) تا حدودی توانستند انسجام و هویت جمعی لرها را در گذر حوادث زمانه حفظ کنند امّا در هر صورت جامعه لر دچار تفرقه و چنددستگی گشته بود تا آنکه سرانجام فقر در زمان حکومت قاجارها گریبانگیر آنان شد؛ مضاف بر این با سرکار آمدن حکومت رضاشاه پهلوی، برخورد خشن با ایلات و طوایف لر، کشته شدن رهبران، دلاوران و سلحشوران به وقوع پیوست. امری که سرانجام با تحولات صورت گرفته در دهه چهل خورشیدی باعث شد مردم لر سازمان سیاسی خویش را به کل از دست دهند تا بیش از پیش به ورطهای از مشکلات عجیب و غریب خانمانسوز از فقر، تحقیر، تبعیض، محرومیت فزاینده گرفته تا انکار بدیهیترین اصالتها همچون مسئله تعیین اینکه کدام دهه (اولاد/هوز)، تیره و یا طایفه جزو کدام ایل، طایفه و یا تیره بوده است، گرفتار آیند.
- هـ) بایستی عنایت داشت عموم سران و رؤسای ایلات و طوایف لر از جمله بختیاری علیرغم فراز و فرودها، کمی و کاستیها، اختلافنظرها، سلایق متفاوت و حتّی چنددستگیهایی که داشتهاند، جملگی توان خویش را مصروف در راه حفظ موجودیت، ثبات و گسترش تبار خویش میکردهاند؛ عملکرد محمدتقی خان و رقبایش همچون علیرضاخان را هم در همین راستا میتوان مورد توجه قرار داد. به هر تقدیر تاریخ بستری برای سرمشق قرار دادن نقاط قوت و عبرت از گوشههای منفی آن برای نسل امروز است.
- و) اگرچه مطالب مطرح شده، توسط لایارد مأمور کارکشته انگلیسی و طی چند سال بازدید میدانی از منطقه تهیه گشته، اهمیت بالایی را به دست میدهد امّا بازهم بر خواننده است تا ضمن پرهیز از پیشداوری، با دقت نقاط قوت و حتی کمی و کاستیهای احتمالی را دریابد؛ چنین منطق و روشی میتواند رواج دهنده فرهنگ تحقیق، گفتگو و تبادلنظر در جهت شناخت از هویت و اصالتها و همچنین آگاهیبخشی از گذشته در راستای ساختن آیندهای بهتر باشد.
- ز) همانگونه که قبلاً گفته شد خان چهارلنگ بخش قابلتوجهی از بختیاری و دیگر ایلات و عشایر منطقه را با خود همراه کرده و توانسته بود جایگاه شاخصی در سطح مملکت به دست آورده، طبعاً نگاه مقامات حکومت قاجار و حتّی قدرتهای جهانی چون امپراطوری بریتانیا را به خود جلب نماید؛ بر همین مبنا است که میتوان نزدیک شدن لایارد مأمور انگلیسی به خان بختیاری را درک نمود.
- ح) در راستای بند (ز) و به عنوان نکته پایانی و مهّمترین آنها، ۲ درس مهّم از حکومت محمدتقی خان میتوان گرفت که شایسته است جامعه لر بدان عنایت لازم را داشته باشد: نخست اهمیّت «کسب قدرت سیاسی» و دوم «لزوم اتحاد و همبستگی در جهت افزایش قدرت سیاسی».
- ط) اساس گفتار حاضر بر نسخه ترجمه شده توسط شادروان مهراب امیری استوار گشته که البته تلاش گشت تا حتی الامکان با نسخه انگلیسی کتاب نیز مطابقت داده شود. این نکته از آن جهت خاطرنشان گردیده که استناد به منبع زبان اصلی، دارای اولویت دست اول در استنادات است.
- ی) به عنوان نکتهی پایانی این بخش که در خلال متن گفتار نیز بدان اشاراتی خواهد شد میبایست عنایت داشت که لایارد اصولاً دیدگاه انتقادی رک و صریحی نسبت به عموم ایرانیان از جمله لرها دارد؛ در این بین تقریباً چهارلنگهای بختیاری (سه سال مهمان آنها بود)، تا حدودی از تیغ انتقاد تند و تیز او به دور بودهاند.
باری، چنانکه گفته شد، در ادامهی گفتار پیشین که شامل بخش هشتم از سفرنامه سر اوستن هنری لایارد، دیپلمات خبره امپراطوری بریتانیا بود، در مجال حاضر و سلسله گفتارهای بعدی سعی میشود به سایر قسمتهای سفرنامه او به ویژه مدتی که در جوار محمدتقی خان بود نگریسته شود؛ در نهمین بخش از سفرنامه لایارد چنین آمده است:
بخش نهم:
در نهمین بخش از کتاب، لایارد مطالب گوناگونی از جمله در خصوص ملاقاتش با معتمد، خصوصیات ایرانیان، شیوخ عرب حویزه، اعراب بنیلام، پیوستن به کاروان بصره، رسیدن به کشتی انگلیسی و در نهایت ورود به بصره بیان میکند؛ لایارد مینویسد:
پس از ترک سوارانی که مرا از چادرهای گندوزلو همراهی کرده بودند، بیدرنگ سوار بر اسب به سمت قلعهای که معتمد در آن اقامت داشت، رفتم. آن زمان، حضور یافتن در برابر هر مقام شرقی، هرچند که مقامش بالا باشد، دشواری کمی داشت.
خواجه پیش از آن نشست صبحگاهی خود را برگزار کرده بود؛ به شکایات گوش میداد، اعمال عدالت میکرد، دستور فلک میداد و به سایر امور رسیدگی مینمود، زیرا او در ساعات اولیه روز مشغول به کار میشد. او بر روی صندلی زرین خود در یک تالار بزرگ نشسته بود که در دل صخره حفر شده بود و ارتفاعش چندان از سطح کارون بالاتر نبود. این مکان نوعی «سرداب» یا «آپارتمان تابستانی زیرزمینی» بود که او برای فرار از گرمای شدیدی که در این فصل از سال در شوشتر حاکم است، به آن پناه میبرد.
به من اجازه ورود داده شد و او فوراً مرا دید. او پرسید که از کجا میآیم و از زمانی که در اردوگاهش در نزدیکی فلاحیه مرا دیده، کجا بودهام. به او گفتم که پس از دریافت محبت و مهماننوازی فراوان از خانواده محمدتقیخان و به جا گذاشتن مقداری از داراییام نزد آنها، به سویشان بازگشته و آنها را تا کوهها همراهی کردهام. و از آنجا که دیگر نمیتوانم هدفم از سفر به خوزستان یعنی بررسی آثار باستانیاش را دنبال کنم (زیرا طوایف در حال جنگ هستند و کشور در وضعیت آشفتگی خطرناکی است) تصمیم گرفتهام به شوشتر برگردم تا وسیلهای برای رسیدن به جایی پیدا کنم که بتوانم سفرم را به سمت شرق ادامه دهم.
او متذکر شد که من در معرض خطرات بزرگی قرار گرفتهام و اگر کشته میشدم، دولت بریتانیا طبق معمول، دولت شاه را مسئول مرگ من میدانست. او با لحنی عصبانی افزود: «شما انگلیسیها همیشه در کارهایی دخالت میکنید که به شما مربوط نیست و در امور کشورهای دیگر مداخله مینمایید. سعی کردید این کار را در افغانستان انجام دهید، اما همه هموطنان شما در آنجا کشته شدهاند؛ حتی یک نفر از آنها هم جان سالم به در نبرده است.» سپس شیوه ننگین رفتار با جسد سر ویلیام مکناگتن در کابل و اهانتهایی را که بر اجساد سایر افسران انگلیسی روا داشته شده بود، تشریح کرد.در اینجا لایارد یک پاورقی تقریباً مفصل به شرح زیر مینویسد:
«هنگامی که به بغداد بازگشتم، در نامهای به سرهنگ هِنل که هنوز با نیروهای بریتانیایی در کاراک بود، آنچه را که معتمد درباره کشتار انگلیسیها در افغانستان به من گفته بود، ذکر کردم. او در پاسخ خود به تاریخ ۹ سپتامبر گفت:
شما پیش از این از سرهنگ تیلور شنیدهاید که گزارشهایی مبنی بر به قتل رسیدن انگلیسیها در سراسر کابل، به همان اندازه درست است که گزارشهای مربوط به تلاش ناموفق (توسط انگلیسیها) برای بمباران بوشهر که شما به آن اشاره کردید. نیازی نیست بگویم که هر دو به یک اندازه نادرست هستند. تمایلات واقعی شاه و وزیر شایستهاش هرچه که باشد، آنها قطعاً فاقد ابزار لازم برای تجهیز یک هیئت اعزامی به افغانستان هستند.
قتل برنز که مقدم بر قتل سایر انگلیسیها در آن کشور بود، در اوایل نوامبر ۱۸۴۱ اتفاق افتاده است. در نتیجه، به نظر میرسد معتمد که از اسرار دولتش آگاه بود، اطلاعاتی داشته که او را به این نتیجه رسانده که نابود کردن انگلیسیها در دست برنامهریزی است و او را وادار به این باور کرده که این کار از قبل به انجام رسیده است.»
به هر صورت لایارد ادامه میدهد: پس از چنین استقبالی از من، به غلامی دستور داد تا مرا به خانهای هدایت کند که سلیمان خان، ژنرال ارمنی، در آن اقامت داشت؛ کسی که او را در فلاحیه دیده بودم. او از من درخواست کرد که بدون اجازهاش شوشتر را ترک نکنم، زیرا نمیتوانست پاسخگوی امنیت من در خارج از دیوارهای شهر باشد [اما] میتوانستم هر چقدر که مایلم در شهر رفتوآمد کنم.
سلیمان خان خود با سربازانش در اردوگاه واقع در ساحل مقابل کارون زندگی میکرد. اما پسرش، که مسئول اداره امور وی بود، با ادب زیاد از من پذیرایی کرد؛ جوانی حدوداً هفده ساله بود. ظاهرش بیش از آنکه شبیه یک پسر باشد، مانند یک دختر خوشرو بود. او قدبلند، باریکاندام، مهربان و از نظر صدا و رفتار تقریباً زنانه بود. لباسش مانند یک جوان شیکپوش ایرانی با مقام و مُد روز بود: قبای بلند ابریشمی، شلوارهای قرمز روشن از همان جنس، و یک شال نفیس کشمیری که دور کمرش پیچیده شده بود و در آن یک خنجر با دسته جواهرنشان حمل میکرد. در دو طرف صورتش، «زلف» معمول یا همان حلقه بلند مو دیده میشد که با حنا رنگ شده بود، ناخنهای دست و پایش نیز به همین ترتیب رنگ شده بودند.
او اتاقی را در خانه بزرگ اما نیمهویرانی که در آن اقامت داشت، به من اختصاص داد. این خانه زمانی محل سکونت یکی از خانوادههای اصلی شوشتر بود، خانوادهای که زمانی قدرتمند و ثروتمند بودند، اما توسط حاکمان ایرانی شهر به تنگدستی کشانده شده بودند. خانه به طور مستحکم با سنگ تراشیده ساخته شده بود و شامل یک «ایوان» بلند بود که که یک طرف آن کاملاً رو به هوای باز بود. در جلوی ایوان، حیاطی قرار داشت که باغچههای گل و یک فواره را در خود جای داده بود. در دو سوی این تالار (و با دربهایی که به آن باز میشدند) تعدادی اتاق کوچک در دو طبقه وجود داشتند که نور خود را از آن ایوان تأمین میکردند. دیوارها و سقفهای همه این اتاقها به افراط با کارهای چوبی حکاکی شده و با طرحهای ظریف رنگی و طلایی تزئین شده بودند، اما این تزئینات به دلیل زمان و بیتوجهی آسیب زیادی دیده بودند. محل اقامت خدمه و ملازمان، اصطبلها و ساختمانهای فرعی مختلف، نوعی چهارضلعی میساختند که دور تا دور ساختمان اصلی را در بر میگرفت. یک دیوار، این حیاط بیرونی را از حیاط اندرونی جدا میکرد؛ محل استقرار زنان در این حیاط اندرونی بود. سقف این ساختمانها مسطح بود و ساکنان در طول هوای گرم، شب را روی آنها میگذراندند. به نظر میرسد که طرح کلی خانههای ایرانی از زمانهای بسیار قدیم (مطمئناً از زمان دودمان ساسانی) چنین بوده است، زیرا میتوان ردی از آن را در ویرانههای کاخ باشکوه خسرو در تیسفون و در سایر بقایای آن دوره مشاهده کرد.
من در یکی از اتاقهای کوچک منتهی به «ایوان» در طبقه همکف زندگی میکردم که در گوشهای از آن قالیچهام را پهن کرده بودم؛ این قالیچه در طول روز برای نشستن و در شب برای خوابیدن استفاده میشد. تقریباً یک ماه با میزبانم ماندم. سلیمان خان به ندرت به شوشتر میآمد، زیرا مشغول امور نظامی در اردوگاه بود. خانه، محل تردد افسران، نیروهای نظامی منظم و افرادی بود که در خدمت معتمد بودند. آنها مجموعهای از افراد لاابالی و عیاش بودند که بزم میگرفتند، عرق مینوشیدند، و بیشتر وقت خود را، در حالی که نیمهمست بودند، به گوش دادن به موسیقی و تماشای پسران و دختران رقاص میگذراندند.
صحنههایی که دائماً در خانه سلیمان خان رخ میداد، به قدری مرا بیزار میکرد که تا حد امکان وقتم را با سید ابوالحسن میگذراندم و با او به دیدار ساکنان اصلی شوشتر، که آنها نیز عمدتاً سادات بودند، میرفتم. از آنها مهربانی زیادی دیدم و درباره تاریخ شوشتر و این ایالت، منابع آن و سایر موضوعاتی که برایم جالب بود، مطالب زیادی آموختم.
معتمد عمدتاً مشغول اخاذی پول از ساکنان بیچاره شوشتر و دزفول و مناطق اطراف و همچنین قبایل عربی بود که در ایالت باقی مانده بودند. به همین منظور، بزرگان شهرها، «کدخدایان» روستاها و شیوخ عربی که به دستش افتاده بودند، در قلعه زندانی شده و تقریباً روزانه تحت شکنجه قرار میگرفتند. چوب و فلک به طور مداوم استفاده میشد و مردانی با بالاترین اعتبار و شهرت در خوزستان به شکلی ننگین تحت فلک قرار میگرفتند.
با توجه به اینکه تصمیم خود را برای بازگشت به بغداد گرفته بودم، فکر کردم فرصت خوبی است که تحت حمایت سید مُلّا فرجالله (والی یا رئیس موروثی حویزه که از یک خانواده نجیب و کهن عرب تبار بود) از حویزه و مناطق اطراف آن بازدید کنم. به این ترتیب میتوانستم منطقهای را که در آن زمان ناشناخته بود، کاوش کنم و مسیر کرخه را، که حدس زده میشد همان خواسپِس (Choaspes) جغرافیدانان یونانی باشد، دنبال نمایم. تصور میشد که منطقه غرب این رودخانه، که در آن زمان در نقشههای ما خالی بود، حاوی ویرانههای دورهای بسیار کهن باشد. اما ساکنان آن، اعراب بنیلام، که نه حکومت باب عالی (امپراتوری عثمانی) و نه دولت ایران (Persian Government) را به رسمیت میشناختند، به عنوان خائنترین و قانونشکنترین قبایل در کل عربستانِ تحت سلطه ترکیه شهرت داشتند. با این حال، والی به من قول داد توصیهنامههایی به شیوخ آنها بدهد که امنیت مرا هنگام عبور از قلمروهایشان تضمین کند. بنابراین، مصمم شدم این مسیر را در پیش گیرم؛ مسیری که گرچه مستقیمترین و کوتاهترین راه به بغداد بود، اما به دلیل خطرناک بودن هرگز مورد استفاده کاروانها و مسافران قرار نمیگرفت.
از آنجا که سه سوارکار متعلق به مُلّا فرجالله قصد بازگشت به حویزه را داشتند، او پیشنهاد کرد که من آنها را همراهی کنم. بر این اساس، ترتیبات خود را تا حد امکان مخفیانه برای رفتن با آنها فراهم کردم. نیازی به پول نداشتم، زیرا ساکنان منطقهای که باید از آن عبور میکردم، انتظار پرداخت در ازای مهماننوازی را نداشتند؛ مهماننوازیای که حتی پستترین اعراب نیز آن را وظیفهای دینی میدانند که باید در حق یک مسافر انجام دهند. در واقع، بهتر بود بدون پول باشم تا طمع بنیلام را برانگیخته نکنم.
از آنجا که میخواستم شوشتر را بدون اینکه دیده شوم ترک کنم، ترتیب داده شد که من در خارج از دروازه جنوبی شهر در «میاندآب» (نام منطقه میان کارون و آب گرگر، و کلمهای تحریف شده از «میان دو آب» یعنی بین دو آب یا رودخانه) به سوارکاران مُلّا فرجالله بپیوندم. اواخر یک بعدازظهر، خانه را ترک کردم بدون آنکه کسی را از قصد خود برای خروج از شهر مطلع کنم. همراهانم را در محل تعیینشده برای ملاقاتمان، منتظر یافتم. آنها دو مرد عرب و یک غلام سیاه متعلق به والی بودند، که اسبهای خوبی سوار شده و مسلح به نیزههای بلندی بودند که با پرهای شترمرغ تزئین شده بودند.
ماه اوت بود (گرمترین زمان سال) و گرما در دشتها، که اکنون سوزان و فاقد حتی یک تیغه علف بودند، بسیار شدید بود. وقتی در بهار از میاندآب عبور کردم، آنجا یک چمنزار وسیع سبز که با گلهایی به هر رنگ پرشکوه شده، بود. ما مدت کوتاهی در یک اردوگاه عربی استراحت کردیم. همراهانم اعلام کردند که من یک گرجی در خدمت معتمد هستم که برای انجام مأموریتی تجاری به حویزه میرود. ضروری ندیدم آنها را تکذیب کنم و این هویت را تا رسیدن به آنجا پذیرفتم. از آنجا که آنها میخواستند تا حد امکان در طول شب مسافت بیشتری را طی کنند، پس از صرف غذا چادرها را ترک کردیم.
در اوایل صبح به بندیقیر (Bendi-Kir)، محل یک شهر باستانی در محل تلاقی کارون و رودخانه دزفول، رسیدیم و تا بعدازظهر در آنجا ماندیم. در آن هنگام، گرچه خورشید هنوز بالا و تابش و گرما بسیار آزاردهنده بود، راهنمایانم ادامه سفر را ضروری دیدند، زیرا نزدیکترین چادرهای عربی که میتوانستیم امید به رسیدن به آنها را داشته باشیم، ساعتها فاصله داشتند. ما از طریق گذرگاههای کمعمق از دو رودخانه عبور کردیم و وارد دشتهای بیابانی بین آنها و کرخه شدیم، که فاقد آب و در نتیجه غیرمسکونی بودند. در فصل خشک، شنهای عمیق در بخشهایی از آنها، و در فصل بارانی، گِل و لای، عبور سوارکاران از آنها را دشوار میساخت.
این بیابان خشک در طول ماههای تابستان به دلیل باد سموم (simoom) که اغلب از آن میوزد، مورد وحشت اعراب است. این باد مهلک شهرت دارد که کل یک کاروان مسافران به همراه چارپایانشان را زیر و رو کرده و نابود سازد. ما اکنون در فصلی از سال بودیم که این باد غالب است و همراهانم شنیده بودند که تنها سه روز قبل، تعدادی از ساکنان شوشتر که گرفتار آن شده بودند، جان باختهاند. آنها از چشماندازی که در پیش رو داشتیم، ابراز وحشت زیادی میکردند. با این حال، مشکهای آب خود را پر کردیم و وارد این بیابان شدیم، بیابانی که ظاهراً فاقد حتی یک بلندی یا نشانه زمینی برای راهنمایی ما بود.
اعرابی که با من بودند، با مسیر آشنایی نداشتند و وقتی شب فرا رسید، اعتراف کردند که راه را گم کردهاند. از اسبهایشان پیاده شدند، زمین را مزه مزه و بوتههای کوتاهی را که گهگاه در مسیرمان پیدا میکردیم، بررسی کردند، به این امید که از این طریق مکان خود را دریابند. تنها ستارگان راهنمای ما بودند. طولی نکشید که خود را در میان تپهها یا بهتر بگوییم تودههای کمارتفاع شنهای روان دیدیم که اسبهایمان اغلب تا تنگ زین در آنها فرو میرفتند و مدام زمین میخوردند. دو سه ساعت را همینطور در تاریکی سرگردان ماندیم.
اسبهایمان، که ساعتها استراحت، غذا و آب نداشتند، به سختی میتوانستند خود را جلو بکشند. من پیشنهاد کردم که برای ادامه سفر تا روشن شدن هوا صبر کنیم؛ اما همراهانم از شیرها میترسیدند، و اصرار داشتند که این حیوانات در این منطقه بایر فراوانند، اگرچه بعید بود چنین باشد زیرا در این بیابان نه چیزی برای خوردن و نه نوشیدن برای آنها وجود داشت. آنها متقاعد شده بودند که کرخه نمیتواند دور باشد. بنابراین، در حالی که اسبهایمان را هدایت میکردیم، پیاده با زحمت زیاد از میان شنهای عمیق عبور کردیم. وقتی تقریباً از خستگی از پا افتاده بودیم، ناگهان صدای دوری از جریان آب شنیدیم. هیچ صدایی نمیتوانست خوشایندتر از این باشد. شب به دلیل بادی گرم (که خوشبختانه باد سموم نبود)، به طور غیرعادی سنگین و آزاردهنده بود. مشکهای آبمان مدتها بود که خالی شده بودند و هم حیواناتمان و هم خود ما از تشنگی شدید رنج میبردیم.
ما به زودی به کرانه رودخانه رسیدیم و روی زمین دراز کشیدیم و از آب دلپذیر آن سیراب نوشیدیم. به نظر من آب کرخه با فرض اینکه این رودخانه به درستی با رود کهن خواسپِس تطبیق داده شود، کاملاً سزاوار شهرت باستانی خود بود. هرودوت میگوید که پادشاهان ایرانی از هیچ آب دیگری نمینوشیدند و ظروف زرین پر از آن با قاصدان ویژه به دورترین نقاط امپراتوریشان برای آنها فرستاده میشد. این رسم فرستادن آب مشهور به خلوص از فواصل دور برای استفاده پادشاهان و اشخاص برجسته تا زمان ما ادامه داشته است. بورکهارت نقل میکند که چگونه محمدعلی (پاشای مشهور مصر) هنگامی که مشغول جنگ با وهابیها در عربستان مرکزی بود، هر روز آب نیل را برای استفادهاش نزد او میآوردند. آب کرخه هنوز توسط ایرانیان به قدری ارزشمند شمرده میشود که بدین ترتیب برای افراد دارای رتبه بالا، مانند معتمد، فرستاده میشود.
اسبهایمان نیز به اندازه خود ما از رسیدن به کناره رودخانه شادمان شدند. پس از آنکه جانی تازه کردیم، سفرمان را از سر گرفتیم، زیرا هنوز از مناطق مسکونی فاصله داشتیم. تقریباً شب به پایان رسیده بود که پس از تلاش و تقلای زیاد در میان جنگل و بوتهزار، پارس سگها ما را به یک اردوگاه عربی هدایت کرد. از آنجا که ساکنانش هنوز خواب بودند، ما در بیرون چادرها دراز کشیدیم تا کمی استراحت کنیم.
کمی بعد از طلوع آفتاب، با صدای اعرابی که برای کار روزانه خود آماده میشدند، از خواب بیدار شدم. متوجه شدم که چادرها و کلبههای نیای متعلق به چند خانواده فقیر گاومیشبان است که قادر به تهیه غلات یا علف برای اسبهای ما نبودند. آنها به ما گفتند که نزدیکترین اردوگاهی که میتوانستیم امید به تهیه آنچه که سخت به آن نیاز داشتیم، داشته باشیم، حداقل دو فرسخ یا شش مایل فاصله دارد.
اگرچه اسبهای ما تا این زمان کاملاً از پا افتاده بودند، نمیتوانستیم در جایی که بودیم بمانیم. در حالی که آنها را با نهایت تلاشی که میتوانستیم به جلو میکشیدیم، سرانجام حدود دو ساعت پس از طلوع آفتاب، به یک دهکده بزرگ عربی رسیدیم. رودخانه در این مکان به تعدادی نهر کوچک تقسیم میشد، که در کنارههای آنها خوشههایی از کلبههای ساخته شده از حصیر و نی وجود داشت. ما مستقیماً به سمت «مُضیف» شیخ، سوار بر اسب رفتیم. به گرمی از ما پذیرایی شد، اسبهایمان به وفور با علف بریده تغذیه شدند، و به ما صبحانهای شامل ماهی، ماست و سرشیر گاومیش داده شد.
ما هنوز از اردوگاه شیخ فراس، رئیس قبیله اصلی در منطقه حویزه، که به طور ویژه توسط والی به او توصیه شده بودم، فاصله داشتیم. به او دستور داده شده بود که مرا با تضمینهای مناسب برای امنیتم، نزد شیخ اعراب بنیلام بفرستد. پس از استراحتی کوتاه و تجدید قوای نسبی اسبهایمان، دوباره سوار شدیم و به مدت سه ساعت از میان منطقهای پرجمعیت و پرکشت و زرع راندیم. این منطقه با سبزی روشن پوشش گیاهیاش، تضاد شدیدی با زمین زرد، خشک و شنی داشت که از زمان ترک بندیقیر از آن عبور کرده بودیم. آبراههای متعددی که از رودخانه منشأ میگرفتند، بخش وسیعی از منطقه را آبیاری میکردند. خطی تقریباً پیوسته از کلبهها در کنارههای آنها دیده میشد. مردان و زنانی نیمهبرهنه و کودکانی کاملاً لخت، با عجله در رفت و آمد بودند، از تالابها و شالیزارهایی که پر از آب بود، عبور میکردند و از گلههای گاومیش و شتر و رمههای گوسفند مراقبت مینمودند. آنها مردمی وحشی بودند، که از قرار گرفتن مداوم در برابر خورشید تقریباً به سیاهی سیاهپوستان درآمده بودند. از هر سو فریادهای ناهنجاری به گوش میرسید که اعراب با آن حیوانات خود را صدا میزنند، و گهگاه صدای دوری از آواز جنگی عربی شنیده میشد. صحنهای سرزنده و پرجنب و جوش بود. از آنجا که من کلاه لُری و کت نمدی خود را با یک «کوفیه» و یک «عبا» یا ردای عربی عوض کرده بودم، با سه همراهم بدون اینکه کسانی که در مسیر ملاقات میکردیم متوجه شوند، عبور میکردم.
نخلهای اطراف شهر حویزه در دورترین فاصله قابل مشاهده بودند، اما ما از آنها دور شدیم و به سمت اردوگاه شیخ فراس رفتیم، که هر دو طرف شاخهای از کرخه را اشغال کرده بود؛ این شاخه گرچه پهن بود، اما قابل عبور بود. اردوگاه شامل تعداد زیادی از چادرهای سیاه مویی معمولی و کلبههای نیای و حصیری بود. هنگامی که به «مضیف» شیخ رسیدیم، متوجه شدیم که او خوابیده است. من از سفر طولانیام چنان خسته بودم که به پیروی از الگوی او ناراحت نبودم. نزدیک غروب خورشید بود که بیدار شدم. در این بین، غلام سیاه پس از تحویل نامه والی به شیخ فراس، اردوگاه را با دو سوارکار عرب به سمت حویزه ترک کرده بود. بدین ترتیب، من دوباره در میان غریبهها تنها ماندم.
«مُضیف» شیخ، به دلیل نظم و پاکیزگی بیش از حد و همچنین اندازهاش، قابلتوجهترین سازه موقتی مشابهی بود که من دیده بودم. این سازه کاملاً با نی، حصیری و بوریا ساخته شده بود و حدود چهل فوت [حدود ۱۲ متر] طول، بیست فوت [۶ متر] عرض و چهارده فوت [۴ متر] ارتفاع داشت. ورودیها توسط خوشههایی از نیهای بلند که در زمین ثابت شده و در بالا به هم متصل بودند، به گونهای که قوسهای نوکتیز تشکیل میدادند، ایجاد شده بود. این ستونهای شیاردار، به فاصله حدود شش فوت [تقریباً ۲ متر] از یکدیگر قرار داشتند و بین آنها، به عنوان نوعی پرده/حائل، شبکههای توری از نی ساخته شده بود که با نخ پشمی تابیده شده با رنگهای روشن و طرحهای خیالی به هم متصل میشدند. حصیرهای آویزان که به زیبایی و با بهترین بافت ساخته شده بودند، میتوانستند به دلخواه بالا یا پایین کشیده شوند تا هوا وارد شود یا نور خورشید را مسدود کند. در کنار هر ستون، تنه درختی قرار داده شده بود که به شکل نوعی پایه (سکّو) درآمده بود، و روی آن یک کوزه سفالی نفوذپذیر، از نوعی که در عربستان برای خنک کردن آب استفاده میشود، قرار داشت. این کوزهها با شکلی بسیار ظریف دائماً با آب رودخانه پر میشدند و چیزی طراوتبخشتر از نوشیدن آنها نمیتوانست باشد. بالای آنها قفسههایی قرار داشت که کاسههای گلی برای استفاده کسانی که میخواستند آب بنوشند، روی آن بود. کف با قالیها و حصیرهای ظریف پوشیده شده بود. بالشها و متکاهای راحت در امتداد کنارههای «مُضیف» چیده شده بودند تا مهمانان به آنها تکیه دهند. برای خنک کردن دمای هوای داخل «مُضیف»، غلامان سیاه دائماً روی حصیرهایی که دور آن آویزان شده و دیوارهایش را تشکیل میدادند، آب میپاشیدند. مکانی لذتبخشتر از این برای سپری کردن بیکارانه ساعات میانی یک روز تابستانی در آن آب و هوای طاقتفرسا به سختی قابل تصور بود. زیبایی چشمگیر ساختار آن، اعتبار بیحد و حصری برای سلیقه و مهارت سازندگان عربش ایجاد میکرد، که به بهترین معنای کلمه، معمارانی حقیقی بودند.
شیخ فراس از طریق توصیهنامهای قوی که از طرف والی به نفعم دریافت کرده بود، متقاعد شده بود که من نه تنها باید در خدمت معتمد باشم، بلکه باید با او نسبت نیز داشته باشم. من در موقعیت خودم، بدون پول و نیازمند به هرگونه حمایتی برای عبور ایمن از منطقه خطرناکی که وارد آن شده بودم، صلاح ندانستم که تلاش کنم این تصور را از بین ببرم. شیخ پیر در ابراز نزاکت و پیشنهادات خدمت به من بسیار افراط میکرد و دستور داد بهترین شام چادرش برایم آماده شود.
در «مُضیف»، مردی با لباس عربی بود که کمی فارسی صحبت و گهگاه در مکالمه بین شیخ و خودم شرکت میکرد و برایم ترجمه مینمود، زمانی که نمیتوانستم منظورم را بفهمانم. وقتی تنها بودیم، او شروع به بازجویی از من در مورد دینم کرد. آنگاه متوجه شدم که او یک «صابئی یا مسیحی یحیی» است؛ نامی که این فرقه مذهبی بسیار جالب و کهن عموماً با آن شناخته میشود (صابئین خود را مَندائی یا گاهی مَندائی یحیی مینامند. ایرانیان آنها را «صابئی» میخوانند).
او شنیده بود که من در شوشتر بودهام؛ جایی که با چندین خانواده صابئی آشنا شده بودم و توانسته بودم با اعتراض به معتمد در برابر بدرفتاری و آزار و اذیتی که به دلیل اعتقادشان دائماً توسط مسلمانان با آن مواجه بودند، به آنها خدمتی برسانم. او از آنچه برای برادرانش انجام داده بودم، ابراز امتنان زیادی کرد و پیشنهاد داد که به من کمک کند. او به من گفت که به محض ورود به «مُضیف»، به من ظنین شده که همان انگلیسی هستم که داستانش را شنیده است، اما از من مصرانه خواست که تا زمانی که در میان اعراب حویزه هستم، هویت گرجی مرتبط با معتمد را حفظ کنم؛ در غیر این صورت، اگر مشخص شود که اروپایی هستم، جانم در میان انبوهی از متعصبان جاهل و وحشی در امان نخواهد بود. او تلاش کرد مرا از اقدام برای عبور از منطقه بنیلام منصرف کند، منطقهای که آن را در کاملترین بینظمی توصیف میکرد و میگفت حمایت والی هیچ فایدهای برایم نخواهد داشت.
دوست صابئی من یک نقرهکار سیّار بود که از اردوگاهی به اردوگاه دیگر میرفت و زیورآلات طلا و نقرهای را که زنان استفاده میکردند، میساخت یا تعمیر میکرد. صابئین غالباً این حرفه را دنبال میکردند و چون برای اعراب بسیار مفید بودند، با آنها خوب رفتار میشد و در چادرهایشان به مهماننوازی پذیرفته میشدند. اما توسط مقامات ترکی و ایرانی به طرز شرمآوری تحت ستم قرار میگرفتند، هم برای مجبور کردن آنها به پذیرش اسلام و هم برای اخاذی پول از آنها. در نتیجه، این فرقه به حدود سیصد یا چهارصد خانواده کاهش یافته بود، که علیرغم تمام تلاشها برای تغییر دین آنها، با بردباری در برابر ظالمانهترین آزارها، اعتقاد باستانی خود را حفظ کرده بودند. آنها در شوشتر و بصره، و در میان اعراب در مناطق آبیاری شده توسط شط العرب و کارون و ریزابههای آنها یافت میشدند. آنها با پوشیدن لباس و صحبت به زبان اعراب، به سختی قابل تشخیص بودند. اما با آنها همغذا نمیشدند و از گوشت هیچ حیوانی که توسط خودشان کشته نشده بود، استفاده نمیکردند. صابئین کتابهای مقدس خود را دارند که برای آنها قدمت بسیار زیادی قائل هستند، به یک گویش سامی صحبت میکنند و دارای خط نوشتاری خاص خود هستند.
اسب من چنان خسته شده بود که نمیتوانستم بدون چند روز استراحت دادن به آن، اقدام به عبور از منطقه بنیلام کنم. در نتیجه، تصمیم گرفتم به حویزه بروم و در آنجا بمانم تا زمانی که اسبم به اندازه کافی قوت بازیابد تا بتوانم سفرم را ادامه دهم. هنگامی که شیخ پیر، میزبانم، را از قصدم مطلع ساختم، او به شدت با آن مخالفت کرد و گفت دستوراتی که از والی دریافت کرده، این است که مرا مستقیماً نزد شیخ اصلی قبیله بنیلام بفرستد و برای این کار قبلاً آمادهسازیها را انجام داده و چند سوارکار قابل اعتماد را برای همراهی من انتخاب کرده است. او گفت، والی، همسرش «بیبی» را مسئول اداره امور (حکومت) گذاشته و وقتی او از تغییر نقشههای من باخبر شود، شیخ را مقصر خواهد دانست و او را به سرپیچی از دستورات شوهرش متهم خواهد کرد.
تنها پس از آنکه من مهر خود را بر یک اعلامیه کتبی زدم مبنی بر اینکه رفتنم به حویزه بر مسئولیت خود من و به درخواست خودم است، او موافقت کرد که راهنمایی برای آنجا در اختیارم بگذارد. با این حال، قبل از اینکه او را ترک کنم، هشدار داد که عبور از میان قبایل بنیلام در آن زمان یک اقدام بسیار پرخطر خواهد بود، زیرا دو رئیس رقیب، شیخ مذکور و متسلّم، در حال جنگ بودند و هر دو نیز استقلال خود را از پاشای بغداد اعلام کرده بودند. والی با یکی از این رؤسا دشمنی داشت و در نتیجه، اگر من به دست او یا پیروانش میافتادم، نمیتوانست امنیت مرا تضمین کند. بنابراین، او مصرانه به من توصیه کرد که از تصمیم خود برای رفتن به بغداد از آن مسیر صرف نظر کنم و اضافه کرد که اگر با این وجود، بر آن پافشاری کنم، او هنوز آماده کمک به من است، و «خداوند بزرگ است، انشاءالله، بر تمامی مشکلات و خطرات فائق خواهی آمد».
او با فراهم کردن یک راهنما برایم، خود تا مسافتی دور از چادرهایش مرا همراهی کرد و در راه از من التماس مینمود که او را نزد بیبی که به نظر میرسید از او ترس زیادی دارد، به خطر نیندازم بلکه اگر در این مورد از من سؤالی شد به او کاملاً بفهمانم که من با اختیار خودم به حویزه رفتهام و هیچ دلیلی برای شکایت از عدم آمادگی او برای فرستادنم در سفر از طریق منطقه بنیلام ندارم.
با اسب خستهام پنج ساعت طول کشید تا به شهر برسم. در بیشتر مسیر باید از میان لجنزارها میگذشتیم و از نهرهایی عبور میکردیم که آب تا تنگ زین اسبم بالا میآمد. حویزه در دشتی متروکه قرار دارد که بستر خشک کانالها و آبراههها آن را در هر جهت قطع کردهاند. در سال ۱۸۳۷ (۱۲۱۶ خورشیدی)، رودخانه کرخه به دلیل شکستن سدّی که برای مقاصد آبیاری در حدود پنج فرسخ یا پانزده مایل بالاتر از شهر ساخته شده بود، ناگهان مسیر خود را تغییر داد. یک روز صبح، ساکنان متوجه شدند رودخانهای که تا آن زمان از میان آنها جریان داشت، آنجا را ترک کرده است. زمینهای اطراف، که بسیار غنی و حاصلخیز بودند، با محروم شدن از آب، به زودی از کشت و زرع افتادند و خود شهر نیز به تلی از ویرانهها تبدیل شد.
به محض رسیدن به حویزه، مستقیماً به «مُضیف» والی رفتم؛ جایی که با مهماننوازی پذیرفته شدم و «بیبی» کسی را فرستاد تا حال مرا بپرسد. علاوه بر برخی از بزرگان شهر، چند غریبه دیگر نیز در آنجا جمع شده بودند.
هنگامی که (آن افراد) متوجه شدند من از طریق منطقه بنی لام در راه بغداد هستم، همگی اعلام کردند وضعیت آنجا به گونهای است که بدون پذیرفتن خطری بسیار بزرگ نمیتوانم عبور کنم. آنها گفتند بنیلام، عرب نیستند، بلکه «کافر» هستند، که نه به قوانین مهماننوازی احترام میگذارند و نه به هیچ وجه مانند مسلمانان خوب رفتار میکنند. آنها به همان اندازه که وحشی و بیرحم بودند، خیانتکار نیز بودند و به خاطر یک چیز کوچک گلوی مهمان خود را میبریدند. اطلاعات و توصیههایی که به من داده شد، دلیلی داشتم که باور کنم قابل اعتماد و بیغرض بودند. در ذهنم در حال بررسی این بودم چه مسیری را باید در پیش بگیرم که مردی از شوشتر وارد اتاق مهمان شد و ضمن آغاز گفتگو با من، اطلاع داد که با گروهی از بازرگانان در راه بصره است و آنها روز بعد حویزه را ترک خواهند کرد. فکر کردم بهترین برنامه این است که آنها را همراهی کنم. پس از رسیدن به بصره، برای رفتن به بغداد مشکل کمی خواهم داشت. از آنجا که اسبم در شرایط مناسبی برای انجام سفر نبود، آن را به قیمت دو تومان فروختم.
هنگامی که در خارج از دیوارهای شهر به کاروان پیوستم، آن مرد شوشتری یک قاطر به من پیشنهاد داد که موافقت کردم در پایان سفر هدیهای کوچک بابت استفاده از آن به او بدهم.
رئیس «قافله»ای (قافله، اصطلاح عربی برای «کاروان» فارسی) که به آن پیوسته بودم، عضوی از یک خانواده قدیمی و بسیار محترم در شوشتر بود، که بر اثر اخاذی مقامات ایرانی (Persian officials) به فقر افتاده بود. نام او آقا یا آسلیمان و برادر عزیزالله خان، از بزرگان شهر بود که من با او آشنا شده بودم. او برای امرار معاش به تجارت روی آورده بود و نی برای قلم از دزفول، برنج، کمی پنبه و تعدادی عبای پشمی که در شوشتر ساخته میشد و مورد توجه اعراب شهر بود، برای فروش به بصره میبرد. بار برگشت او قرار بود عمدتاً شامل خرما باشد، که همیشه در خوزستان بازار خوبی دارد.
بارها بر روی اسبها و قاطرها قرار داده شده بود. تعدادی الاغ نیز پوستهایی پر از آب [مشک] حمل میکردند، زیرا در مسیر ما به جز در یک نقطه، آبی برای یافتن نبود. فاصله بین حویزه و نشوار [Nashwar] (روستایی در کنار شط العرب که کاروان عازم آن بود) حدود پنجاه مایل بود. چند زائر که به کربلا میرفتند، پیاده ما را همراهی میکردند. در مجموع، تقریباً سیصد رأس حیوان بارکش وجود داشت، بنابراین کاروان ما بزرگ بود.
ساعت سه بعد از ظهر بود که شهر را ترک کردیم. گرما شدید بود و به ندرت در سفری بیشتر از این رنج بردهام. ما در حال حرکت بر روی یک دشت آبرفتی وسیع بودیم که بدون حتی یک برجستگی طبیعی تا شط العرب امتداد داشت. اعراب برای مسیریابی در آنجا چیزی جز موقعیت خورشید در طول روز و ستارگان در شب نداشتند و همچنین مزهمزه کردن خاک، که به قول آنها، نشان میدهد در کدام قسمت از بیابان هستند. در مسافتی، این دشت توسط بسترهای خشک کانالها و آبراههها قطع میشد که نشان میداد زمانی این منطقه به شدت کشت میشده است. در زمستان و بهار، در طول بارانها، این منطقه یک تالاب بزرگ است که به تدریج در فصل گرم خشک میشود و سطح خاک را به شکافها و گودالهای بیشمار تقسیم میکند. اسبها و حیوانات دیگر دائماً پاهایشان در آنها گیر میکرد و با بارهایشان به زمین میافتادند. در نتیجه، سوارکاری به شدت خستهکننده بود و از اینکه پس از سه ساعت راهپیمایی اجباری، توقف کردیم و استراحت نمودیم، پشیمان نبودم.
پس از تاریکی هوا، دوباره راهپیمایی را از سر گرفتیم و هنگام طلوع آفتاب به یک نیزار پر از نیهای بلند رسیدیم. این همان آبی بود که به من گفته شده بود در مسیرمان به آن برخواهیم خورد. با ناامیدی زیاد دیدم که آب آنقدر شور است که به سختی میتوانستم آن را قورت دهم. تنها پناهگاهی که توانستم از پرتوهای سوزان خورشید پیدا کنم، زیر سایه اندک یک بسته از محموله کالا (عدل کالا) بود. در آنجا ماندم، در حالی که نفسنفس میزدم و عرق میریختم، تا اینکه ناگهان با صدای شلیک گلوله و فریادهای بلند بیدار شدم. از جا پریدم، فکر کردم مورد حمله غارتگران قرار گرفتهایم؛ اما به زودی یک شیر بزرگ را دیدم که به آرامی در حال یورتمه رفتن بود. او توسط افراد کاروان که به دنبال آب بهتر و جمعآوری نی برای هیزم بودند، در کمینگاهش آشفته شده بود و از روی چند نفری که در کنار نیزار خوابیده بودند، پریده بود. خوشبختانه تیرهایی که به او شلیک شد، اثر نکردند، زیرا اگر زخمی میشد، ممکن بود به ما حمله کند و آسیب کمی به بار نمیآورد. در هر صورت، او ناپدید شد و ما دیگر او را ندیدیم.
آسلیمان سخاوتمندانه آذوقهاش را با من تقسیم کرد، اما جز آب شور چیزی برای نوشیدن نداشتیم. از آنجا که فاصله زیادی تا نشور نداشتیم، تقریباً نیمهشب بود که دستور داد حیوانات را بار کنند. با احساس لذتی وصفناپذیر بود که هنگام سحر، خط تیره بلند باغهای نخل را دیدم که برای مایلها در امتداد کنارههای فرات کشیده شده بودند.
بارها و اثاث در باغی در کرانه یک نهر کوچک از حیوانات خسته ما پایین آورده شد؛ قرار بود در آنجا به قایقهایی منتقل تا به بصره فرستاده شوند، که هنوز فاصله داشت. از آنجا که آسلیمان برای بارگیری کالاهای خود حداقل به دو یا سه روز زمان نیاز داشت، تصمیم گرفتم تنهایی از طریق زمین به نقطهای بروم که بتوانم از رودخانه عبور کرده و به شهر برسم. به من اطلاع دادند که میتوانم این کار را قبل از غروب انجام دهم. اما چون به اسب و راهنما نیاز داشتم، به دنبال شیخ روستا گشتم. با تعجب، یک عرب بسیار خوشقیافه و باوقار را یافتم که آداب و رسوم ظریف و برخوردی مؤدبانه داشت. لباسهای او از بهترین مواد بود و ظاهر یک اشرافزاده عرب را داشت، که بسیار متفاوت از ساکنان کثیف، بدلباس و وحشیمنظر هورهای حویزه بود. «مُضیف» او تمیز بود و خوب فرش و بالشگذاری شده بود، و در کلبه گلی او، یک پشهبند از جنس حریر نازک که بالای تخت آویزان شده بود، مشاهده میشد.
به محض اینکه متوجه شد من انگلیسی هستم و میخواهم فوراً به بصره بروم، با مؤدبانهترین شکل پیشنهاد داد که مادیان او را بردارم، و اضافه کرد که برای انگلیسیها که در کشتیهایشان در رودخانه با آنها آشنا شده بود، و به ویژه برای آقای بارساک، یک آقای ارمنی که در آن زمان نماینده کمپانی هند شرقی در بصره بود و به گفته او دوست صمیمیاش بود، احترام زیادی قائل است. من مادیان او را پذیرفتم و پیشنهاد دادم که اجارهاش را بپردازم، اما او از پذیرفتن پول خودداری کرد و پیشنهاد داد که ممکن است هدیهای کوچک به مردی بدهم که او را به عنوان راهنما با من میفرستد و حیوان را باز خواهد گرداند.
سوار مادیان او شدم و با همراهی یک عرب پیاده، دهکده را ترک کردم. از نخلستانها خارج شدیم و در زمین باز، خط مستقیمی را به سمت بصره در پیش گرفتیم. فاصله بیشتر از چیزی بود که انتظار داشتم. گرما دوباره شدید بود و هیچ آبی یافت نمیشد، مگر در باغهایی که کانالها برای آبیاری به آنها هدایت شده بودند. مجبور بودیم برای رسیدن به آنها، مقدار زیادی از مسیرمان منحرف شویم. کنارههای فرات یا شط العرب در این قسمت از مسیرش با روستاهایی پوشیده شده است که تقریباً در میان درختان نخل پنهان شدهاند. ساکنان آنها مرفه به نظر میرسیدند. زنان لباسهای مناسب پوشیده بودند و از سکههای طلا و نقره به عنوان زیورآلات استفاده میکردند. آنها بدون نقاب بودند و چون مرا به عنوان یک اروپایی نمیشناختند، تلاشی برای پنهان کردن صورتهای خود نکردند. بسیاری از دخترانی که ملاقات کردم، نمونههای برجستهای از زیبایی عربی بودند.
مادیان شیخ، حیوان قوی و اصیلی بود و با سرعتی چنان تند قدم برمیداشت که راهنمایم مجبور بود برای همگام شدن با او بدوَد. سرانجام، با پای دردناک و مغلوب گرمای زیاد، اعلام کرد که دیگر نمیتواند ادامه دهد مگر اینکه پشت سر من سوار شود. چون هنوز فاصله زیادی تا بصره داشتیم و میخواستم قبل از تاریکی هوا به آنجا برسم، اجازه دادم که این کار را بکند. هنگام غروب آفتاب وارد یک نخلستان شدیم و با رسیدن به کرانه رودخانه، با شادی زیاد یک کشتی تجاری دیدم که پرچم انگلیس را برافراشته و در وسط جریان لنگر انداخته بود. عجله کردم تا راهنمایم را با پیامی از تشکر برای اربابش و هدیهای که به خوبی استحقاقش را داشت، مرخص کنم و با کرایه یک قایق کوچک به سمت کشتی پارو زدم.
ملوان نگهبان در پلکان ورود، با دیدن کسی که او تصور میکرد یک عرب فقیر و بدلباس است (زیرا لباسهای من در این زمان تقریباً پاره و مندرس بودند)، به من هشدار داد که دور شوم. هنگامی که به زبان انگلیسی با او صحبت کردم، تعجب کمی نکرد. کاپیتان کشتی، که معلوم شد «لرد الفینستون» (Elphinstone) است، در آنجا نبود، اما افسر اول، آقای بیومونت (Beaumont)، با نهایت مهربانی از من استقبال کرد. او مرا دعوت کرد که شب را در کشتی بمانم، زیرا بصره هنوز دور بود و حدود دو مایل از رودخانه فاصله داشت و بر کرانهی نهری در خشکی واقع شده بود. من با قدردانی دعوت او را پذیرفتم. پس از سرگردانیهای طولانی، سختیهای غیرمعمول و خطرات مداوم، بار دیگر خود را در میان آسایش و محیطی انگلیسی یافتم. تا پاسی از شب بیدار ماندم، با میزبانم صحبت کردم و از او درباره بسیاری از وقایع مهم سیاسی مطلع شدم که از زمان آخرین باری که نامهای دریافت کرده یا روزنامهای دیده بودم، رخ داده بود. برای اولین بار در چندین ماه توانستم لباسهایم را در بیاورم و از حس دلپذیر خوابیدن بین ملحفههای تمیز لذت ببرم. تختخواب من تا آن زمان قالیچه یا زمین لخت بود.
آقای بیومونت صبح روز بعد پیشنهاد کرد که مرا با یکی از قایقهای کشتی به بصره بفرستد. کمی بیشتر از یک ساعت پارو زدن در عرض رودخانه (که در اینجا بسیار پهن بود و جریانی آهسته داشت) و سپس در طول نهر در میان نخلستانها، مرا به شهر رساند. فوراً به اقامتگاه آقای بارساک رفتم؛ او با نهایت ادب از من پذیرایی کرد و خواهش کرد که یک اتاق در خانهاش بپذیرم.
ادامه دارد…
در پایان ازنو یادآور میشود مدنظر خواهد بود تا در گفتارهای بعدی به ادامه مکتوبات سفرنامه لایارد علی الخصوص درباره لرها و به ویژه شعبه بختیاری پرداخته شود.
عالی بود ممنون از شما
مرسی که کامل این موضوع را توضیح دادین
با قدرت ادامه بدین
سلام
مخاطب گرامی
سرکار خانم صمدی
ضمن تشکر از توجه، نظر لطف و حمایت سرکارعالی.