در ادامه گفتارهای پیشین، پست حاضر، بخش ششم از مکتوبات لایارد و مشخصاً سفرنامهاش میباشد که بخش عمدهای از آن مربوط به حکومت محمدتقی خان چهارلنگ بختیاری است؛ به هر روی چنانکه قبلاً گفته شد با توجه بدینکه لایارد در مقطعی از زمان به رهبری بختیاری نزدیک شده بود بنابراین میتوانست آگاهی درخوری را از اصالت و هویت جامعه لر، مخصوصاً بختیاری فراهم کند، مراجعه به دادههای او میتواند در راستای شناخت از هویت و اصالت، یاریرسان باشد.
به هر عنوان ضمن یادآوری این نکته که تاریخ و سیاست دو عنصر از عناصر مهّم هویتی جوامع بشری از جمله مردم لر میباشند، ابتدا مطالعه پستهای پنجگانه قبلی از سلسله گفتارهای لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد توصیه میشود تا مخاطبین گرامی در جریان روند سفر لایارد و اتفاقات صورت گرفته قرار گیرند؛ همچنین زیبنده است پیش از ورود به اصل مبحث به نکات زیر عنایت داشت:
- الف) تاریخ، جغرافیا و سرگذشت سیاسی اجتماعی مناطق لرنشین از جمله بختیاری را بایستی در گذر زمان و فراز و فرودهایی که داشتهاند نگریست؛ بر همین اساس بررسی جامع و مانع، نیازمند بررسی آثار و مکتوبات نویسندگان مختلف میباشد؛ به واقع باب پژوهش همواره باز است.
- ب) بر مبنای بند (الف) بایستی به دو نکته اشاره کرد: نخست اینکه در این سلسله گفتارها، به قسمتی مشخص از تاریخ و سیاست بختیاری یعنی حکومت محمدتقی خان چهارلنگ بختیاری در زمان قاجاریه پرداخته میشود و بررسی سایر دورهها نیازمند پستهای جداگانه است؛ دوم اینکه تمرکز اطلاعات ارائه شده در این گفتار مربوط به همان بازه زمانی حضور لایارد در کشور میباشد و شناخت سایر دورههای زمانی نیازمند گفتارهای مجزا است.
- ج) سزاوار است فارغ از هرگونه تعصب قومی – ملی عنایت داشت سیاست یک علم است که در دانشگاههای دنیا تدریس میشود؛ اساس سیاست را «کسب قدرت» و «منافع ملی» گفتهاند، بنابراین میبایست اقدامات گذشته تا به حال قدرتهای بزرگ همچون روسیه و بریتانیا را در همین راستا نگریست. در واقع برازنده است برای ساختن آیندهای روشن، بیش از آنکه به نقد اقدامات دیگر کشورها (که در جهت تأمین منافع ملی شان بوده) بیافکنیم، نگاهی نقادانه به خویشتن داشته باشیم.
- د) بارها گفته شد در گذر قرنها نظام سیاسی و در رأس آن رهبران لر از ستونهای مهّم هویت جامعه لر بودهاند. دقیقاً به همین خاطر است که پس از سلسله شاهان لر (اتابکان)، مردم لر همبستگی، اتحاد و آسایش پیش از آن را بازنیافتند هرچند که سیستم رهبری مردم لر چون امیران، والیان و خوانین لر با همراهی دلاوران و سلحشوران (شمشیرزنان و تفنگچیان) تا حدودی توانستند انسجام و هویت جمعی لرها را در گذر حوادث زمانه حفظ کنند امّا در هر صورت جامعه لر دچار تفرقه و چنددستگی گشته بود تا آنکه سرانجام فقر در زمان حکومت قاجارها گریبانگیر آنان شد؛ مضاف بر این با سرکار آمدن حکومت رضاشاه پهلوی، برخورد خشن با ایلات و طوایف لر، کشته شدن رهبران، دلاوران و سلحشوران به وقوع پیوست. امری که سرانجام با تحولات صورت گرفته در دهه چهل خورشیدی باعث شد مردم لر سازمان سیاسی خویش را به کل از دست دهند تا بیش از پیش به ورطهای از مشکلات عجیب و غریب خانمانسوز از فقر، تحقیر، تبعیض، محرومیت فزاینده گرفته تا انکار بدیهیترین اصالتها همچون مسئله تعیین اینکه کدام دهه (اولاد/هوز)، تیره و یا طایفه جزو کدام ایل، طایفه و یا تیره بوده است، گرفتار آیند.
- هـ) بایستی عنایت داشت عموم سران و رؤسای ایلات و طوایف لر از جمله بختیاری علیرغم فراز و فرودها، کمی و کاستیها، اختلافنظرها، سلایق متفاوت و حتّی چنددستگیهایی که داشتهاند، جملگی توان خویش را مصروف در راه حفظ موجودیت، ثبات و گسترش تبار خویش میکردهاند؛ عملکرد محمدتقی خان و رقبایش همچون علیرضاخان را هم در همین راستا میتوان مورد توجه قرار داد. به هر تقدیر تاریخ بستری برای سرمشق قرار دادن نقاط قوت و عبرت از گوشههای منفی آن برای نسل امروز است.
- و) اگرچه مطالب مطرح شده، توسط لایارد مأمور کارکشته انگلیسی و طی چند سال بازدید میدانی از منطقه تهیه گشته، اهمیت بالایی را به دست میدهد امّا بازهم بر خواننده است تا ضمن پرهیز از پیشداوری، با دقت نقاط قوت و حتی کمی و کاستیهای احتمالی را دریابد؛ چنین منطق و روشی میتواند رواج دهنده فرهنگ تحقیق، گفتگو و تبادلنظر در جهت شناخت از هویت و اصالتها و همچنین آگاهیبخشی از گذشته در راستای ساختن آیندهای بهتر باشد.
- ز) همانگونه که قبلاً گفته شد خان چهارلنگ بخش قابلتوجهی از بختیاری و دیگر ایلات و عشایر منطقه را با خود همراه کرده و توانسته بود جایگاه شاخصی در سطح مملکت به دست آورده، طبعاً نگاه مقامات حکومت قاجار و حتّی قدرتهای جهانی چون امپراطوری بریتانیا را به خود جلب نماید؛ بر همین مبنا است که میتوان نزدیک شدن لایارد مأمور انگلیسی به خان بختیاری را درک نمود.
- ح) در راستای بند (ز) و به عنوان نکته پایانی و مهّمترین آنها، ۲ درس مهّم از حکومت محمدتقی خان میتوان گرفت که شایسته است جامعه لر بدان عنایت لازم را داشته باشد: نخست اهمیّت «کسب قدرت سیاسی» و دوم «لزوم اتحاد و همبستگی در جهت افزایش قدرت سیاسی».
- ط) اساس گفتار حاضر بر نسخه ترجمه شده توسط شادروان مهراب امیری استوار گشته که البته تلاش گشت تا حتی الامکان با نسخه انگلیسی کتاب نیز مطابقت داده شود. این نکته از آن جهت خاطرنشان گردیده که استناد به منبع زبان اصلی، دارای اولویت دست اول در استنادات است.
- ی) به عنوان نکتهی پایانی این بخش که در خلال متن گفتار نیز بدان اشاراتی خواهد شد میبایست عنایت داشت که لایارد اصولاً دیدگاه انتقادی رک و صریحی نسبت به عموم ایرانیان از جمله لرها دارد؛ در این بین تقریباً چهارلنگهای بختیاری (سه سال مهمان آنها بود)، تا حدودی از تیغ انتقاد تند و تیز او به دور بودهاند.
به هر تقدیر، چنانکه گفته شد، در ادامهی گفتار پیشین که شامل بخش پنجم از سفرنامه سر اوستن هنری لایارد، دیپلمات خبره امپراطوری بریتانیا بود، در مجال حاضر و سلسله گفتارهای بعدی سعی میشود به سایر قسمتهای سفرنامه او به ویژه مدتی که در جوار محمدتقی خان بود نگریسته شود؛ در ششمین بخش از سفرنامه لایارد چنین آمده است:
بخش ششم
در ششمین بخش از کتاب، لایارد مطالب گوناگونی از جمله در خصوص ورود معتمد به قلعه تل، مذاکرات با معتمد، اسیر شدن شفیع خان، اتفاقاتی درباره فرزندان محمدتقی خان و ذکریاتی درباره و جنگ و درگیری علیه محمدتقی خان بیان میکند؛ لایارد مینویسد:
اندکی پس از رسیدن من به اردوگاه محمدتقی خان، خبر رسید که معتمد با نیروها و توپخانهاش موفق شده از گردنهای در زردکوه عبور کند و در حال پایین آمدن از درههایی است که به مال امیر منتهی میشوند. رئیس بختیاری تدارکاتی برای پذیرایی از مهمانش به شیوهای شایسته مقام چنین شخص والایی دید. در عین حال، او میخواست به ایرانیان (Persians) نشان دهد که اگر آنها قصد اجرای هرگونه نقشهای برای دستگیری خشونتآمیز شخص یا اموال او را داشته باشند، با نیروی چشمگیری روبرو خواهند شد.
توضیح: چنانکه قبلاً من جمله در بخش سه گفته شد؛ با توجه بدینکه لایارد در متن اصلی سفرنامهاش به زبان انگلیسی از واژههای Persia و Persians برای معرفی ایران و ایرانیان استفاده میکند، لازم است تا نکته قابل توجهی خاطرنشان شود مبنی بر اینکه تا پیش از زمان رضاشاه پهلوی که در سال ۱۳۱۴ (معادل با سال ۱۹۳۵ میلادی) نام ایران برای معرفی کشور در جامعه بینالملل انتخاب گردید، در بسیاری از زبانهای غربی و مجامع بینالمللی، ایران با نام Persia (پرشیا) شناخته میشد و مردم آن از اقوام گوناگون، Persians (پرشین) نامیده میشدند. زیرا همانگونه که بارها ذکر گردید به لحاظ علوم اجتماعی، مردمشناسی و تاریخ، نام یک قوم، تیره، طایفه و… میتواند در گذر زمان بر گسترهی وسیعتری از اقوام، تیرهها، طوایف و… نامیده شود.
به هر عنوان به روایت لایارد، او به همراه دو پسر کوچکش و گروه بزرگی از سواران که بر بهترین اسبهای عربی سوار بودند، به استقبال معتمد رفت. جادهای که خواجه از آن وارد دشت شد، با چند هزار مرد مسلح به تفنگهای فتیلهای پوشیده شده بود که بیوقفه شلیک میکردند، در حالی که دستههایی از سواران بختیاری و عرب در نبردی ساختگی یکدیگر را تعقیب میکردند، اسبهایشان را در سرعت تمام بر روی دو پا میکشیدند و همزمان که روی زین به عقب نگاه میکردند تفنگ یا تپانچههای خود را شلیک میکردند و حرکات نمایشی گوناگون دیگری انجام میدادند که اجدادشان در دوره اشکانی به آن شهرت داشتند.
معتمد در میان افسران و محافظانش دیده میشد و جمعیتی ناهمگون از سواران او را دنبال میکردند. پیشاپیش او فراشان با چوبهای بلندشان به راست و چپ ضربه میزدند، به بهانه باز کردن راه برای آن مرد بزرگ. جلوتر از فراشان، لوطیها یا دلقکها، نوازندگان لر با سرنا و دهل و تعدادی درویش حرکت میکردند که با صدای بلند الله و پیامبر را میخواندند و برای معتمد طلب برکت میکردند. نیروهای منظم او به همراه توپخانه، قاطرهای حامل بار و جمعیتی از دنبالهروان اردو، صفوف را کامل میکردند. طبق رسم کشور، هنگام عبور او، گوسفند و گاو به عنوان قربانی پیش پایش سر بریده میشد.
محمدتقی خان دو پسرش را جلوتر فرستاد تا به مهمانش خوشامد بگویند. هنگام نزدیک شدن معتمد، آنها را از اسبهایشان پایین آوردند و ملازمانشان آنها را بلند کردند تا او را ببوسند. رئیس، که به زودی به آنها پیوست، برای نشان دادن احترام شایسته به نماینده شاه از اسب پیاده شد. من با او بودم و معتمد بلافاصله مرا شناخت، از حالم پرسید و از دیدن من در کوههای بختیاری ابراز تعجب کرد.
لایارد بیان میکند: چادرهای ایرانی در انتهای دیگر دشت، روبروی اردوگاه رئیس بختیاری و حدود دو مایل دورتر از آن برپا شده بودند. چادر بزرگ و مجلل معتمد با شالهای کشمیری مفروش و با بهترین قالیها و پردههای ابریشمی آراسته بود. چادرهای برخی از مقامات بلندپایه که او را همراهی میکردند نیز دست کمی از آن نداشتند. سربازان در چادرهای کوچک زنگولهای شکل و در کلبههایی از شاخ و برگ که به سرعت ساخته بودند، مستقر شده بودند. دنبالهروهای اردو، که اوباشی نامنظم بودند، پراکنده شده و هر طور که میتوانستند در فضای آزاد زندگی میکردند. آنها بیشتر دزد و اراذل و اوباش تمامعیار بودند که هر کس را بیمحافظت به دستشان میافتاد، غارت و با او بدرفتاری میکردند. آنها دائماً به اتهام برخی سوءرفتارها به نزد معتمد آورده میشدند و به سرعت مجازات میشدند. «فراشان» که فلک میکردند، به ندرت بیکار بودند و من هرگز از ستاد مرکزی ایرانیها بازدید نکردم مگر اینکه صدای شلاق خوردن با ترکه و فریاد قربانیان را شنیدم، که احتمالاً در بیشتر موارد کاملاً مستحق مجازات خود بودند. تنها با چنین روشهایی بود که چیزی شبیه به نظم و انضباط حفظ میشد، زیرا سربازان نیز دست کمی از بینظمی و جرمخیزی جمعیت ولگردان بیکار و بیارزش که به دنبال ارتش ایران میآمدند، نداشتند.
بارون دوبد یک یا دو روز پیش از ارتش ایران به مال امیر رسیده بود. چادر او در نزدیکی چادر معتمد برپا شده بود. من مرتباً به دیدن او میرفتم و در آنجا اسبم را بیرون چادرش میبستم، چون هیچ خدمتکاری برای مراقبت از آن نداشتم. یک روز، هنگامی که میخواستم به اردوگاه بختیاری بازگردم، متوجه شدم که حیوان ناپدید شده است. با وجود جستجوی خدمتکاران بارون و برخی فراشان فرستاده شده توسط معتمد، نتوانستم آن را پیدا کنم. به نظر میرسید توسط یک دزد ماهر به سرقت رفته بود.
به ناچار باید پیاده به سوی چادرهای بختیاری بازمیگشتم. محمدعلی بیگ (که مرا تا بندر دیلم همراهی کرده بود) معتقد بود اسبم را یک «سرباز» ایرانی فراری دزدیده است. او میگفت، راهی را که چنین فراریانی (که تعدادشان زیاد بود) معمولاً در پیش میگرفتند، میشناسد و پیشنهاد داد تا برای تعقیب دزد با من بیاید. من بیدرنگ موافقت کردم. محمدتقی خان اسبی به من امانت داد، بیگ چند سوارکار جمع کرد و ما با سرعت از دشت گذشتیم تا به پای کوههایی رسیدیم که مال امیر را از سوسن جدا میکرد. سپس با مسیری بسیار شیبدار شروع به بالا رفتن از آن کردیم. او اظهار داشت که میتواند ردپاهای تازهای از مردان و اسبها را تشخیص دهد و متقاعد بود که دزدی که به دنبالش بودیم، در میان آنهاست. هنگامی که چادرها را ترک کردیم، دیر وقت بود و زمانی که به فلات کوچک دامنه کوه رسیدیم، شب فرا رسیده بود. در آنجا چندین مرد را دیدیم که دور آتشی نشسته بودند و به نظر میرسید شام خود را میپختند. برخی از آنها کلاه پوست بره سیاه و لباس فرم سربازان منظم ایرانی را پوشیده بودند. اسبها در نزدیکی آنها بسته شده بودند و در میان آنها، اسبی را که از من دزدیده شده بود، تشخیص دادیم. لحظهای که ما را دیدند، از جا پریدند و آماده دفاع از خود شدند. ما به میان آنها هجوم بردیم. من تپانچه بلندی را که در کمربندم داشتم بیرون کشیدم و وقتی سربازی مسلح به تفنگ، افسار اسبم را گرفت، آن را به سمتش شلیک کردم. تفنگ عمل نکرد و در همان لحظه ضربهای با گرز آهنی به پشت سرم خورد و بیحس از زین افتادم.
وقتی به هوش آمدم، خود را روی زمین یافتم، در حالی که محمد علی بیگ شقیقههایم را با آب سرد میشست. خوشبختانه یک لنگ بختیاری ضخیم و خشن را مانند عمامه دور کلاه نمدیام پیچیده بودم، در غیر این صورت احتمالاً همانجا کشته میشدم. تنها اثر بدی که از آن ضربه تجربه کردم، دردی در سر بود که برای چند روز ادامه داشت.
توضیح: گفتههای لایارد نشان میدهد که در آن مقطع زمانی در بین لرهای بختیاری نیز مانند لرهای فیلی، بستن پارچهای به دور کلاه انجام میشده است.
لایارد نوشته است: نه تنها اسبم پیدا شد، بلکه سه اسب دزدیده شده دیگر نیز پس گرفته شدند. در این درگیری، دو نفر از «سربازها» زخمی شده بودند (یکی به شدت)، و در اسارت ما باقی ماندند. بقیه فرار کرده بودند. ما با پیروزی بازگشتیم و محمد علی بیگ آنچه برایم اتفاق افتاده بود را برای شنوندگانی دلسوز تعریف کرد.
چند روز طول کشید تا به اندازهای خوب شوم که بتوانم به اردوی معتمد بروم. متوجه شدم که بارون دوبد آنجا را به مقصد شوشتر ترک کرده است. تا چند سال بعد در لندن دوباره یکدیگر را ملاقات نکردیم.
معتمد و محمدتقی خان چهل روز در دشت مال امیر اردو زدند. در این مدت، مذاکرات بین آنها در جریان بود؛ آن ایرانی حیلهگر تلاش میکرد تا رئیس بختیاری را فریب دهد و او را به چنگ خود درآورد. محمدتقی خان، از سوی دیگر، در مورد مسیری که باید در پیش میگرفت نامطمئن بود، اما مصمم بود که به یک اخته بیرحم و بیوجدان که برای رهایی از دشمن یا اخاذی پول از فقیر و غنی از هیچ جنایتی فروگذار نمیکرد و به قول و قسمهایش اعتمادی نبود، اعتماد نکند.
علی نقی خان همراه با معتمد به مال امیر رسیده بود. شاه در تهران به او پیشنهاد حکومت بر طوایف بختیاری و تمام استان خوزستان را برای برادرش داده بود، مشروط بر اینکه او متعهد شود به دو هنگ از نیروهای منظم و سه توپ برای عبور از کوهستان کمک کند. ادعا شده بود که این نیروها صرفاً برای جمعآوری مالیاتهای معوقه از مناطق و شهرهای شوشتر، دزفول و هویزه فرستاده شدهاند. در حالی که علی نقی خان در قبول این پیشنهاد تردید داشت، زیرا گمان میکرد این طرح پوششی برای تصرف برخی مواضع مستحکم در سرزمین بختیاری و تحریک ایلات و طوایف علیه محمدتقی خان است، معتمد خود را در رأس نیرویی قرار داده بود که اکنون با کمک رئیس توانسته بود به دشتهای غربی رشتهکوه بزرگ برسد.
لایارد در ادامه میگوید: علی نقی خان از همان ابتدا موافق مماشات و اجتناب از درگیری با نیروهای منظم شاه و همچنین هرگونه اقدام به شورش آشکار علیه دولت ایران بود. به توصیه او بود که محمدتقی خان به ارتش ایران اجازه داد تا از کوهستان عبور کند؛ جایی که گذرگاهها را میتوانستند با تعداد کمی از مردان مصمم با موفقیت در برابرشان حفظ کنند. او همچنان به جد همین سیاست را توصیه میکرد و دائم بین دو اردوگاه در رفتوآمد بود و تلاش میکرد تا از جنگ جلوگیری کند.
پس از رسیدن به مال امیر، معتمد از محمدتقی خان خواست تا بجز چند نفر از خدمه، بقیه همراهانش را مرخص کرده و چادر خود را در میان اردوگاه ایرانیان برپا کند. او مدعی شد که آماده است بر روی قرآن سوگند یاد کند که هیچ آسیبی به رئیس بختیاری نخواهد رسید و او با احترام برخورد خواهد شد و در حکومت خوزستان منصوب میگردد. بعید بود که محمدتقی خان، با شناختی که از طرف مقابل داشت، به این دام بیفتد. او این شرایط را نپذیرفت و حاضر نشد خود را به دست معتمد بسپارد، زیرا معتقد بود که اگر نه با زور، بلکه با خیانت اسیر خواهد شد.
محمدتقی خان اندکی بعد دریافت که معتمد قصد حمله به اردوگاه بختیاری را دارد و به همین منظور، دسیسههایی را در میان رؤسای ایلات و طوایف آغاز کرده است.
او اکنون متقاعد شده بود که هدف واقعی لشکرکشی ایرانیان، دستگیری او و فرستادن وی به عنوان اسیر به تهران است. او وقتی که دیگر دیر شده بود، پشیمان بود که به توصیه برادرش عمل کرده و به معتمد اجازه عبور از کوهستان را داده بود. او نه تنها برای دفاع از خود در برابر حمله قریبالوقوع آمادهسازی کرد، بلکه به پیروانش پیشنهاد داد که با حمله شبانه به اردوگاه ایرانیان، پیشدستی کنند. جلساتی در چادر او برای بحث در مورد این موضوع برگزار شد.
بیشتر پیروان محمدتقی خان این نقشه را تأیید میکردند؛ اما علی نقی خان به شدت با آن مخالفت میکرد و اصرار داشت که حتی اگر این نقشه موفقیتآمیز باشد، تنها به ویرانی نهایی برادرش منجر خواهد شد، زیرا شاه برای انتقام شکست ارتش خود اقدام خواهد کرد. وی توصیه کرد که ضمن آمادهسازی برای دفع هرگونه حمله به اردوگاه، سیاست مماشات ادامه یابد. علی نقی خان فکر میکرد که معتمد، وقتی ببیند که نه با خیانت و نه با زور نمیتواند رئیس را دستگیر کند، از ماندن در کوههای بختیاری خسته خواهد شد و اگر بتواند مقدار کافی پول و هدایای مناسب به دست آورد، کوهها را به مقصد دشتهای شوشتر ترک خواهد کرد.
محمدتقی خان همچنان مردد بود، اما در لحظه آخر به توصیههای برادرش تسلیم شد، در حالی که پیروانش یک شب آماده بودند تا با احتمال بالای موفقیت به اردوگاه ایرانیان حمله کنند.
درستی توصیه علینقی خان هنگامی تأیید شد که معتمد قصد خود را برای برچیدن چادر و حرکت به سمت شوشتر اعلام کرد او مسیر قلعهتل را در پیش گرفت، جایی که به مدت دو روز در دشت اردو زد و در یکی از این روزها ضیافتی در قلعه برای او ترتیب داده شد. محمدتقی خان تمام احتیاطهای لازم را برای جلوگیری از غافلگیری به عمل آورد و اتاقهای بالایی پر از مردان مسلح شد که آماده بودند در برابر هرگونه تلاش نیروهای ایرانی برای دستگیری وی مقاومت کنند. معتمد نیز از سوی دیگر، برای امنیت خود، شمار قابل توجهی از سواران و نیروهای منظم را در حیاط و اطراف ساختمان مستقر کرده بود، زیرا سوءظن دو طرفه بود. هنگامی که معتمد سوار بر اسب از تپهای که قلعه بر آن قرار داشت بالا میرفت، رسم قربانی کردن گوسفند و گاو در مقابلش انجام شد و رئیس بختیاری پنج اسب اصیل عربی، دوازده قاطر مرغوب، یک شال کشمیری بسیار گرانبها، و دویست تومان (معادل ۱۰۰ پوند) پول نقد روی سینی نقره به او تقدیم کرد. همچنین هدایایی میان منشیها و افسران اصلی او توزیع شد. محمدتقی خان همچنین در مدت زمانی که نیروهای ایرانی در دشت مال امیر و در سرزمین بختیاری اردو زده بودند، آذوقه آنها را تأمین کرده بود. این [هدایا و هزینهها] تقریباً تمام دارایی و منابع مالی محمدتقی خان را به اتمام رسانده بود و او مجبور شد از طوایف خود بخواهد سهم خود از تدارکات درخواستی معتمد را بفرستند؛ اقدامی که طبیعتاً باعث نارضایتی زیادی شد.
لایارد همچنین مطالبی درباره آثار باستانی مال امیر (ایذه) به شرح زیر ارائه میدهد؛ او مینویسد:
در مال امیر، من حجاریها و کتیبههای صخرهای مختلفی از دوران بسیار کهن کشف کردم. برجستهترین آنها در درهای به نام کول فرح بود، جایی که من در پنج لوح، دستکم ۳۴۱ شکل و در کنار آنها یک کتیبه کاملاً سالم شامل بیست و چهار سطر به خط میخی شوشیان را شمردم.
سوسن، که دوباره از آن بازدید کردم، متروکه شده بود. ملا محمد و طایفهاش از ترس نیروهای ایرانی به کوهها فرار کرده بودند. من در آنجا چیزی کشف نکردم که در بازدید قبلی ندیده باشم. کتیبهای که به من اطمینان داده بودند در دره نزدیک ویرانههای پل وجود دارد و گمان میکردم به خط میخی است، معلوم شد که فقط چند حرف فارسی است که به صورت زمخت روی سنگی حک شده بود. چنین ناامیدیهایی اغلب برایم پیش میآمد. اعتماد کردن به توصیف بختیاریهای ناآگاه از هر ویرانه یا «نوشتهای» که ادعا میکردند دیدهاند، غیرممکن بود.
معتمد قلعهتل را ترک کرده و به سوی دشتها حرکت کرده بود. به نظر میرسید که انتظار میرفت او، پس از رضایت از محمدتقی خان و پولی که از رئیس بختیاری اخاذی کرده بود، پس از جمعآوری مالیاتهای معوقه شوشتر و دزفول، به مقر حکومت خود در اصفهان بازگردد. اما این خواجه حیلهگر به اولین و اصلیترین هدف خود دست یافته بود، و آن این بود که نقشههایش علیه محمدتقی خان را پنهان نگه دارد تا زمانی که با خیال راحت از کوهها عبور کند و در دشت مستقر شود؛ جایی که بهتر میتوانست از توپخانه و نیروهای منظم خود استفاده کرده و دسیسههای خود را در میان طوایف، که تلاش میکرد آنها را از رئیسشان جدا سازد، در امنیت پیش ببرد.
محمدتقی خان برادرش علینقی را به نشانه احترام همراه معتمد به شوشتر فرستاده بود. در مسیر، معتمد هنگام عبور از قلمرو طایفه گندزلو و سوهونی (که به یاد خواهید آورد شفیع خان رئیس آن بود) آن رئیس و دیگران را به دیدارش دعوت کرد تا او را همراهی کنند؛ آنها این کار را کردند و اندکی بعد به طرز خیانتکارانهای اسیر و به زنجیر کشیده شدند.
معتمد، با در اختیار داشتن علینقی خان و برخی از بانفوذترین رؤسای بختیاری، محمدتقی خان را به شوشتر فراخواند. وی از اطاعت این فرمان سر باز زد، مگر اینکه گروگانهایی برای تضمین امنیت او به خانواده، ایل و طایفهاش داده شود. معتمد این شرط را نپذیرفت و رئیس بختیاری را «یاغی» یا شورشی علیه شاه اعلام کرد و آمادهسازی برای لشکرکشی علیه او را آغاز نمود.
محمدتقی خان سپس پیشنهاد داد گروگانهای بیشتری برای اثبات وفاداری خود بدهد. معتمد که از علاقه رئیس بختیاری به پسر بزرگش آگاه بود، خواستار تحویل آن پسر و پسر بزرگ علینقی خان به او شد. او همزمان بر روی قرآن سوگند یاد کرد که اگر آنها به وی سپرده شوند، از لشکرکشی خود دست خواهد کشید و با ارتشش به اصفهان بازخواهد گشت.
محمدتقی خان و همسرش خاتون جان از تصور اینکه فرزندشان را از دست بدهند، سخت اندوهگین و پریشان شدند. علینقی خان، که رضایت داده بود پسر خود را تسلیم کند، به قلعهتل فرستاده شد تا تلاش کند برادرش را وادار به واگذاری حسینقلی کند. او رئیس را ترغیب کرد که برای نجات کشورش از تهاجم و جلوگیری از خونریزی، با درخواست معتمد موافقت نماید. گرچه محمدتقی خان تجربه فراوانی از عهدشکنی ایرانیان داشت و از امنیت فرزندش پس از افتادن به دست معتمد میترسید، اما همچنان تمایلی به تحمیل جنگ بر مردم خود نداشت. او بار دیگر به توصیههای برادرش گوش داد و تلاش کرد خود را با این قربانی سازگار کند. اما خاتون جان از جدا شدن از پسرش امتناع ورزید و علینقی خان را به عنوان خائن به برادرش و مسبب بدبختیهایی که بر شوهرش و طوایف بختیاری رفته بود، متهم کرد. در اندرونی شیون و زاری برپا بود؛ همه زنان در سوگواری او شریک بودند.
محمدتقی خان غرق در اندوه بود، زیرا پسرش را بسیار دوست میداشت و مدت زیادی طول کشید تا بتواند اراده کافی برای تسلیم او را پیدا کند و با دشواری بسیار زیادی توانست بر مخالفت تقریباً جنونآمیز مادر پسر (خاتون جان) فائق آید. وقتی حسینقلی را روی اسبش نشاندند تا قلعه را ترک کند، مادرش دوباره او را پایین کشید و با چنگ زدن به او، از رفتنش ممانعت کرد. در نهایت، خدمه او را به زور از مادرش جدا کردند. وقتی خاتون جان دید تلاشهایش برای نگه داشتن او بیفایده است، به شرطی با رفتنش موافقت کرد که من [لایارد] او را تا شوشتر همراهی کنم و مراقب امنیتش باشم، زیرا باور داشت حضور من مانع از آن میشود که معتمد با پسرش با بیرحمی رفتار کند. برای راضی کردن او موافقت کردم، اما با امید کمی برای محافظت از او در صورتی که معتمد قصد ارتکاب چنین جنایت بزرگی را داشته باشد که به کودک معصومی که به دست او سپرده شده آسیب بزند.
وقتی بالاخره از دروازه قلعه گذشتیم، محمدتقی خان که قادر به کنترل احساسات خود نبود، در ایوان نشست و مانند یک زن هقهق گریه میکرد و بر سینه برهنه خود میزد. مادر حسینقلی با سایر بانوان اندرون و خدمهشان، پیاده ما را دنبال کردند و ناله و فریاد میزدند. وقتی به تپههای کمارتفاعی رسیدیم که دشت تُل را از دشت باغملک جدا میکرد و قلعه در آستانه ناپدید شدن از دید بود، آنها ایستادند و گیسوان بلند خود را بریدند و در خاک مالیدند (روشی است که زنان بختیاری با آن اندوه و ناامیدی خود را نشان میدهند). سپس، بعداز آنکه خاتون جان یک بار دیگر پسرش را بوسید، آنها در حالی که همچنان اشک میریختند، آهسته به قلعهتل بازگشتند.
مأمور بریتانیایی میآورد: حسینقلی، اگرچه از جدایی از پدر و مادرش و صحنههای دلخراشی که شاهد بود، بسیار متأثر بود، اما هیچ نشانهای از ترس نشان نداد. او سوار بر مادیان مورد علاقه محمدتقی خان، جلفا، یک اسب اصیل عربی، بود. او این حیوان زیبا و چابک را با نهایت اعتماد به نفس و ظرافت سواری میکرد. لباسش، لباس یک رئیس بختیاری بود. روی یک جُبه یا قبای بلند از ابریشم گلدار، که قسمت پایینی آن داخل یک شلوار پارچهای گشاد قرار گرفته بود، یک کت نمدی تنگ میپوشید. از زیر یک عرقچین نمدی، موهای پرپشتش بیرون ریخته بود. دور کمرش کمربند چرمی یا «کشکمر» بسته شده بود که از آن خرجین باروت و وسایل گوناگون مورد نیاز برای پر کردن و تمیز کردن تفنگ آویزان بود. در آن کمربند، یک تپانچه بلند و یک خنجر با دسته جواهرنشان فرو کرده بود. شمشیر نقرهکوب او از یک طرف در تنگ اسب فرو رفته بود و از طرف دیگر یک گرز آهنی منبتکاری شده داشت. او تفنگی کوچک از جنس فولاد دمشقی خراسان که پدرش به طور ویژه برایش ساخته بود، روی جلو زین حمل میکرد. با چهرهای درخشان، باهوش و خوشسیما، او یکی از زیباترین پسرانی بود که تا به حال دیده بودم و تصویر کامل یک جنگجوی جوان.
پسر عمویش، آ اسد، پسر علینقی خان، حدود شش سال بزرگتر بود. او سادهتر لباس پوشیده و غیرمسلح بود و یک نسخه از قرآن دور گردنش آویزان بود، زیرا علیرغم جوانیاش، به عنوان یک ملا که در این کتاب مقدس عمیقاً آگاه است، شهرت داشت. پدر و مادرش او را نزد من آوردند و تحت حمایتم قرار دادند. ما را گروه کوچکی از سواران به فرماندهی آ اسفندیار (یکی از ملازمان شجاع و مورد اعتماد رئیس) همراهی میکردند.
ما شب را در چادرهای شفیع خان توقف کردیم، جایی که زنان را در حال نالههای دلخراش برای دستگیری خائنانه رئیسشان یافتیم؛ کسی که به باور آنها محکوم به شکنجههای وحشتناک و مرگ است. مردان طایفه، با شنیدن خبر ورود پسر محمدتقی خان، عصر دور ما جمع شدند و معتمد و همه ایرانیان را لعنت میکردند و سوگند یاد میکردند که هیچکس از آن نژاد که به دست آنها بیفتد، زنده نخواهد ماند. نگاهها و حرکات آنها نشان میداد که به قول خود عمل خواهند کرد. ما در طول مسیر با هیچ حادثهای روبرو نشدیم و پنجمین روز، اوایل بعد از ظهر، به شوشتر رسیدیم.
آ اسفندیار و همراهانش، از ترس افتادن به چنگ معتمد، در بلیطی، روستایی نزدیک شوشتر در کنار آب گرگر، یک کانال باستانی منشعب از کارون، ماندند. من به همراه دو پسر و «لَلَه» یا معلمشان، از پلی که به شهر میرفت، گذشتم. معتمد در قلعه زندگی میکرد؛ یک دژ باستانی و بسیار مخروبه که بر روی صخرهای مشرف به رودخانه بنا شده بود. او بیدرنگ ما را به حضور پذیرفت. وقتی کودکان در مقابل او ایستادند، نتوانست لبخند رضایت و پیروزی را که بر چهره درشت و زنندهاش نقش بسته بود، پنهان کند.
من بلافاصله دیدم اکنون که پسر محمدتقی خان را به عنوان گروگان در اختیار داشت هیچ قصدی برای عمل به سوگندی که برای انصراف از لشکرکشی علیهاش خورده بود، ندارد. او بر روی قالیچهای که روی تراسی مشرف به کارون گسترده شده بود، نشسته بود، در حالی که رودخانه در پایین میپیچید و جاری بود. در دشتی کوچک در سمت مقابل رودخانه، چادرهای نیروهای او برپا بود. سوارانی که به طوایف جعفرقلی خان و علیرضا خان تعلق داشتند (که دو رئیس بختیاری و دشمن محمدتقی خان بودند) درگیر یک نبرد نمایشی بودند، یکدیگر را تعقیب میکردند و تفنگ و تپانچههای خود را شلیک میکردند.
توضیح: پیش از پرداختن به اصل توضیح، ابتدای به امر از جهت مقدمه خاطرنشان میگردد چنانکه قبلاً هم گفته شد جوامع بشری از جمله ایلات و طوایف، اقوام و ملتها، سیری تاریخی را از دوره شکلگیری، توسعه و گسترش و شاید در نهایت ضعف و زوال طی کرده و چه بسا در قالب ساختارهای جدید اجتماعی – سیاسی سر بر میآوردهاند. پس واقعیت آنها را باید در سیر تحولات تاریخی و تکاملشان نگریست بنابراین سازمان اجتماعی سیاسی مردم لر نیز در گذر زمان دچار تغییر و تحول بوده است.
حال با عنایت به مطالب مطرح شده، سیر تحول تاریخی سازمان سیاسی جامعه لر در دوره های مختلف را به شرح زیر میتوان ترسیم کرد:
- دوران اوج (اتابکان یا همان شاهان): همبستگی و آسایش در سطح بالایی بود.
- دوران میانی (امیران، والیان و خوانین): سیستم رهبری با یاری سلحشوران تلاش کرد تا «انسجام و هویت جمعی» را تا حدودی حفظ کند، اما دچار «تفرقه و چنددستگی» شد.
- دوران فروپاشی (شاهان پهلوی): ابتدا برخورد خشن و تضعیف (رضاشاه) و سپس فروپاشی کامل سازمان سیاسی (دهه چهل خورشیدی) رخ داد.
به هر نحو از دست دادن سازمان سیاسی، صرفاً یک مسأله سیاسی نبوده، بلکه منجر به پیامدهای عجیب و غریب و خانمانسوز شده است:
- تهدید فروپاشی اجتماعی: با وجود تهیدستی، تفرقه، تبعیض، تحقیر، فقر و محرومیت فزاینده، خطر فروپاشی اجتماعی دور از ذهن نخواهد بود.
- خطر بحران هویت: قابل انتظار است جامعهای که سازمان سیاسیاش را از دست بدهد دچار تهدیدات هویتی شود مثلاً چنانکه در بند (د) نیز گفته شد حتی امروزه بعضاً «انکار بدیهیترین اصالتها همچون مسئله تعیین اینکه لرها شامل چه گروههایی بودهاند و یا آنکه در گذشته کدام دهه (اولاد/هوز)، تیره و یا طایفه جزو کدام ایل، طایفه و یا تیره بوده است» رخ داده و این نشان میدهد که فروپاشی سیاسی، ساختار هویتبخشی درونی جامعه را هم در معرض خطر متلاشی شدن قرار داده است.
در اینجا نکته مهم اینکه «عموم سران و رؤسای بختیاری اعم از محمدتقی خان، جعفرقلی خان و علیرضاخان جملگی توان خویش را مصروف در راه حفظ موجودیت، ثبات و گسترش تبار خویش میکردهاند». این رویکرد بسیار با اهمیت است زیرا نگرش سیاه و سفید از رهبران جامعه لر را رد میکند. یعنی حتی رقابتها و اختلافنظرها (مانند علیرضا خان و محمدتقی خان) را میتوان در چارچوب تلاش برای حفظ موجودیت و ثبات ایل و تبار تعبیر کرد، نه صرفاً خیانت یا خودخواهی.
به هر وجه جامعه امروز لر نیز اگر همانند سایر گروههای ایرانی، خواهان تداوم حیات هویتی خویش است لاجرم و حتماً میبایست همراه با غلبه بر چنددستگیها، در اندیشه ایجاد سازمان سیاسی متناسب با شرایط و مقتضیات زمانه باشد تا بتواند میراث ارزشمندی را که با مجاهدت پدران، نیاکان و اجدادش در طول قرنها به دست آورده است، پاسدار و نگاهبان باشد؛ به اعتقاد راسخ، تاریخ برای درسآموزی بوده و شایسته است از نقاط قوت آن سرمشق و از زوایای منفیاش عبرت گرفت زیرا به تحقیق، مردمی که درسهای تاریخ را فرا نگیرند، عبرت آیندگان خواهند بود.
به هر تقدیر لایارد در دنباله مطالب ذکر میکند: معتمد با صدای نازک و زیرش، با لحنی سخت، حسین قلی را خطاب کرد. او پرسید: «چرا پدرت را با خود نیاوردی؟ آیا او برای دیدن من به شوشتر نمیآید؟» پسر، با حالتی نترس و دستش بر روی تفنگ، پاسخ داد: «خیر.» معتمد جواب داد: «اگر من این سربازان را (با اشاره به سوارانی که در دشت زیرین یورتمه میرفتند) بفرستم تا او را بیاورند، چه؟» حسین قلی در حالی که خنجرش را محکم میگرفت، پاسخ داد: «بگذارید به قلعهتل بروند. آنها همگی برهنه باز خواهند گشت، مثل این،» و انگشت سبابهاش را در دهان گذاشت و سپس بیرون آورد و بالا گرفت (یک اشاره معنیدار که بختیاریها برای نشان دادن اینکه مردی را تا پوست بدنش لخت کردهاند به کار میبرند).
معتمد نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد و شجاعت و دلاوری آرام پسر را تحسین کرد. اما، او را با لحنی تهدیدآمیز خطاب کرد و پرسید: «آیا پدرت طلای زیادی ندارد؟» پاسخ آمد: «من از چنین چیزهایی اطلاعی ندارم، زیرا یک بچهام.» خواجه گفت: «با این حال، تو جایی را که او پنهانش میکند میدانی، و اگر با میل خود به من نگویی کجاست، مجبور خواهم بود تو را وادار به این کار کنم» که این حرف به پسر فهماند که ممکن است فلک یا شکنجه دیگری شود. او که از هیچ چیز نترسیده بود، جواب داد: «بعید است پدرم جای پنهان کردن پولش را به من نشان داده باشد. اگر هم میدانستم به شما نمیگفتم و اگر هم مجبورم میکردید، او اجازه نمیداد آن را بردارید».
معتمد که دید با تهدید نمیتواند چیزی از پسر شجاع به دست آورد، به یکی از رؤسای شوشتری، علی محمد زمان، دستور داد تا او و پسر عمویش را به همراه لَلَهشان در بازداشت کامل [زندان!؟] نگه دارد. من به همان اندازه که از بیرحمی و خیانت معتمد منزجر شدم، از شجاعت و خویشتنداری فوقالعاده حسینقلی شگفتزده شدم. حتی برخی از افسران ایرانی که شاهد صحنهای که توصیف کردم بودند، با اینکه به خیانتهای این خواجه عادت داشتند، دلسوزی خود را نسبت به قربانیان بیگناه او نشان دادند. آنها وقتی بچهها از حضورش دور شدند، به دنبالشان رفتند و آنها را بوسهباران کردند.
پس از رد و بدل کردن چند کلمه با معتمد، خداحافظی کردم و تصمیم گرفتم فوراً به قلعهتل بازگردم تا محمدتقی خان را از وقایع باخبر سازم. بدون اینکه کسی را از نیتم مطلع کنم، از ترس اینکه مبادا آشکار شود و متوقفم کنند، با شتاب از شهر بیرون زدم و اسبم را به تاخت وادار کردم و بدون دنبال کردن مسیرهای اصلی، بهترین راه را در جهت کوهها در پیش گرفتم. با اینکه کشور در وضعیت بسیار آشفتهای بود و دستههای غارتگر، مسافران و کاروانها را غارت میکردند، مورد آزار قرار نگرفتم. بختیاریهایی که شب در چادرهای آنها توقف کردم، هنگامی که از نحوه برخورد با پسر رئیسشان مطلع شدند، نهایت خشم خود را ابراز کردند، اما با شور و شوق شجاعت و جسارت پسر را تحسین میکردند و از من خواستند بارها و بارها صحنه بین او و معتمد را توصیف کنم. یک پیرزن بازوانش را دور گردنم حلقه زد و فریاد زد: «هیچ بختیاری واقعی هرگز در بستر نمرد. حسین قلی طایفهاش را شرمنده نخواهد کرد».
وقتی به قلعه رسیدم و محمدتقی خان را از آنچه رخ داده بود باخبر ساختم، دیگر شک نکرد که معتمد از همان ابتدا قصد فریب او را داشته و مصمم است او را به چنگ آورد، از ریاست برکنار کند و به عنوان زندانی به تهران بفرستد. مقاومت دیگر خیلی دیر شده بود و او به شدت پشیمان بود که به توصیه برادرش علینقی خان گوش داده و یا مانع ورود نیروهای ایرانی به کوهها نشده و یا زمانی که آنها در تنگهها و گذرگاههای دشوار و باریک به دام افتاده بودند، به آنها حمله نکرده است؛ جایی که آنها تحت کنترل او بودند. با این حال، او از رفتار پسرش بسیار مغرور بود و اعلام کرد که پسرش شایسته نژادش میباشد.
خاتون جان خانم مطمئن شد که پسرش برای همیشه از دست رفته است و به نالههای تأثیرگذار پرداخت. او شوهرش را سرزنش میکرد که به یک خواجه ستمگر و خیانتکار اعتماد کرده است؛ «کافری» که هیچ سوگندی را مقدس نمیشمارد و حتی به معصومیت دوران کودکی احترام نمیگذارد. تسلی دادن به او غیرممکن بود.
به هر روی لایارد مینویسد: پیشبینیهای من درست از آب درآمد. همان روزی که معتمد گروگانها را در اختیار گرفت، آمادهسازی برای ترک شوشتر با نیروهایش را آغاز کرد تا به سمت رئیس بختیاری لشکرکشی کند. همزمان، محمدحسین خان، یکی از رؤسای بختیاری را که او نیز فریبکارانه دستگیر شده بود، فرستاد تا به محمدتقی خان اطلاع دهد که در صورت تسلیم نشدن، آن دو پسر اعدام خواهند شد.
نیروی تحت فرماندهی معتمد اکنون با دو هنگ سرباز و مقداری توپخانه که از مناطق شمالی لرستان دریافت کرده بود، و تعداد زیادی سوار و تفنگچی که دشمنان و رقبای محمدتقی خان و همچنین رئیس طایفه فیلی (یک قبیله لُر که در کوههای شمال سرزمین بختیاری ساکن بودند) و برخی شیوخ عرب در محدوده حکومت شوشتر برای او فراهم کرده بودند، افزایش یافته بود. در این میان، چندین طایفه با رشوه و دسیسه از محمدتقی خان جدا شده بودند، در حالی که ایلات و طوایف دیگر، از ترس حمله ایرانیان، تمایلی به فرستادن مردان مسلح خود برای کمک به او نداشتند، زیرا برای دفاع از خانوادههایشان مورد نیاز بودند. در نتیجه، او دیگر در موقعیتی نبود که بتواند یک مقاومت مؤثر ارائه دهد. با این حال، او همچنان امیدوار بود که با مماشات و مذاکره بتواند از جنگ جلوگیری کند. از این رو، برادرش آکریم را به شوشتر فرستاد تا شرایط تازهای به معتمد پیشنهاد دهد و اعلام کرد که چند روز بعد با نیرویی که بتواند برای محافظت خود از غافلگیری جمعآوری کند، به دنبال او خواهد رفت. من، آکریم را همراهی کردم. منطقه بین قلعهتل و شوشتر تقریباً از ساکنانش خالی شده بود و ما مجبور بودیم اقدامات احتیاطی را رعایت کنیم (در طول روز بیشتر اوقات خود را پنهان کنیم، شب سفر کنیم و از مسیرهای اصلی دوری کنیم) تا کشف نشویم.
ادامه دارد…
در پایان ازنو یادآور میشود مدنظر خواهد بود تا در گفتارهای بعدی به ادامه مکتوبات سفرنامه لایارد علی الخصوص درباره لرها و به ویژه شعبه بختیاری پرداخته شود.