لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد؛ بخش ده

در ادامه گفتارهای پیشین، پست حاضر، بخش دهم از مکتوبات لایارد و مشخصاً سفرنامه‌اش می‌باشد که بخش عمده‌ای از آن مربوط به حکومت محمدتقی خان چهارلنگ بختیاری است؛ به هر روی چنانکه قبلاً گفته شد با توجه بدینکه لایارد در مقطعی از زمان به رهبری بختیاری نزدیک شده بود بنابراین می‌توانست آگاهی درخوری را از اصالت و هویت جامعه لر، مخصوصاً بختیاری فراهم کند، مراجعه به داده‌های او می‌تواند در راستای شناخت از هویت و اصالت، یاری‌رسان باشد.

به هر عنوان ضمن یادآوری این نکته که تاریخ و سیاست دو عنصر از عناصر مهّم هویتی جوامع بشری از جمله مردم لر می‌باشند، ابتدا مطالعه پست‌های نهگانه قبلی از سلسله گفتارهای لرهای بختیاری در سفرنامه لایارد توصیه می‌شود تا مخاطبین گرامی در جریان روند سفر لایارد و اتفاقات صورت گرفته قرار گیرند؛ همچنین زیبنده است پیش از ورود به اصل مبحث به نکات زیر عنایت داشت:

  • الف) تاریخ، جغرافیا و سرگذشت سیاسی اجتماعی مناطق لرنشین از جمله بختیاری را بایستی در گذر زمان و فراز و فرودهایی که داشته‌اند نگریست؛ بر همین اساس بررسی جامع و مانع، نیازمند بررسی آثار و مکتوبات نویسندگان مختلف می‌باشد؛ به واقع باب پژوهش همواره باز است.
  • ب) بر مبنای بند (الف) بایستی به دو نکته اشاره کرد: نخست اینکه در این سلسله گفتارها، به قسمتی مشخص از تاریخ و سیاست بختیاری یعنی حکومت محمدتقی خان چهارلنگ بختیاری در زمان قاجاریه پرداخته می‌شود و بررسی سایر دوره‌ها نیازمند پست‌های جداگانه است؛ دوم اینکه تمرکز اطلاعات ارائه شده در این گفتار مربوط به همان بازه زمانی حضور لایارد در کشور می‌باشد و شناخت سایر دوره‌های زمانی نیازمند گفتار‌های مجزا است.
  • ج) سزاوار است فارغ از هرگونه تعصب قومی – ملی عنایت داشت سیاست یک علم است که در دانشگاه‌های دنیا تدریس می‌شود؛ اساس سیاست را «کسب قدرت» و «منافع ملی» گفته‌اند، بنابراین می‌بایست اقدامات گذشته تا به حال قدرت‌های بزرگ همچون روسیه و بریتانیا را در همین راستا نگریست. در واقع برازنده است برای ساختن آینده‌ای روشن، بیش از آنکه به نقد اقدامات دیگر کشورها (که در جهت تأمین منافع ملی شان بوده) بیافکنیم، نگاهی نقادانه به خویشتن داشته باشیم.
  • د) بارها گفته شد در گذر قرن‌ها نظام سیاسی و در رأس آن رهبران لر از ستون‌های مهّم هویت جامعه لر بوده‌اند. دقیقاً به همین خاطر است که پس از سلسله شاهان لر (اتابکان)، مردم لر همبستگی، اتحاد و آسایش پیش از آن را بازنیافتند هرچند که سیستم رهبری مردم لر چون امیران، والیان و خوانین لر با همراهی دلاوران و سلحشوران (شمشیرزنان و تفنگچیان) تا حدودی توانستند انسجام و هویت جمعی لرها را در گذر حوادث زمانه حفظ کنند امّا در هر صورت جامعه لر دچار تفرقه و چنددستگی گشته بود تا آنکه سرانجام فقر در زمان حکومت قاجارها گریبانگیر آنان شد؛ مضاف بر این با سرکار آمدن حکومت رضاشاه پهلوی، برخورد خشن با ایلات و طوایف لر، کشته شدن رهبران، دلاوران و سلحشوران به وقوع پیوست. امری که سرانجام با تحولات صورت گرفته در دهه چهل خورشیدی باعث شد مردم لر سازمان سیاسی خویش را به کل از دست دهند تا بیش از پیش به ورطه‌ای از مشکلات عجیب و غریب خانمانسوز از فقر، تحقیر، تبعیض، محرومیت فزاینده گرفته تا انکار بدیهی‌ترین اصالت‌ها همچون مسئله تعیین اینکه کدام دهه (اولاد/هوز)، تیره و یا طایفه جزو کدام ایل، طایفه و یا تیره بوده است، گرفتار آیند.
  • هـ) بایستی عنایت داشت عموم سران و رؤسای ایلات و طوایف لر از جمله بختیاری علی‌رغم فراز و فرودها، کمی و کاستی‌ها، اختلاف‌نظرها، سلایق متفاوت و حتّی چنددستگی‌هایی که داشته‌اند، جملگی توان خویش را مصروف در راه حفظ موجودیت، ثبات و گسترش تبار خویش می‌کرده‌اند؛ عملکرد محمدتقی خان و رقبایش همچون علیرضاخان را هم در همین راستا می‌توان مورد توجه قرار داد. به هر تقدیر تاریخ بستری برای سرمشق قرار دادن نقاط قوت و عبرت از گوشه‌های منفی آن برای نسل امروز است.
  • و) اگرچه مطالب مطرح شده، توسط لایارد مأمور کارکشته انگلیسی و طی چند سال بازدید میدانی از منطقه تهیه گشته، اهمیت بالایی را به دست می‌دهد امّا بازهم بر خواننده است تا ضمن پرهیز از پیش‌داوری، با دقت نقاط قوت و حتی کمی و کاستی‌های احتمالی را دریابد؛ چنین منطق و روشی می‌تواند رواج دهنده فرهنگ تحقیق، گفتگو و تبادل‌نظر در جهت شناخت از هویت و اصالت‌ها و همچنین آگاهی‌بخشی از گذشته در راستای ساختن آینده‌ای بهتر باشد.
  • ز) همانگونه که قبلاً گفته شد خان چهارلنگ بخش قابل‌توجهی از بختیاری و دیگر ایلات و عشایر منطقه را با خود همراه کرده و توانسته بود جایگاه شاخصی در سطح مملکت به دست آورده، طبعاً نگاه مقامات حکومت قاجار و حتّی قدرت‌های جهانی چون امپراطوری بریتانیا را به خود جلب نماید؛ بر همین مبنا است که می‌توان نزدیک شدن لایارد مأمور انگلیسی به خان بختیاری را درک نمود.
  • ح) در راستای بند (ز) و به عنوان نکته پایانی و مهّم‌ترین آنها، ۲ درس مهّم از حکومت محمدتقی خان می‌توان گرفت که شایسته است جامعه لر بدان عنایت لازم را داشته باشد: نخست اهمیّت «کسب قدرت سیاسی» و دوم «لزوم اتحاد و همبستگی در جهت افزایش قدرت سیاسی».
  • ط) اساس گفتار حاضر بر نسخه ترجمه شده توسط شادروان مهراب امیری استوار گشته که البته تلاش گشت تا حتی الامکان با نسخه انگلیسی کتاب نیز مطابقت داده شود. این نکته از آن جهت خاطرنشان گردیده که استناد به منبع زبان اصلی، دارای اولویت دست اول در استنادات است.
  • ی) به عنوان نکته‌ی پایانی این بخش که در خلال متن گفتار نیز بدان اشاراتی خواهد شد می‌بایست عنایت داشت لایارد اصولاً دیدگاه انتقادی رک و صریحی نسبت به عموم ایرانیان از جمله لرها دارد؛ در این بین تقریباً چهارلنگ‌های بختیاری (سه سال مهمان آنها بود)، تا حدودی از تیغ انتقاد تند و تیز او به دور بوده‌اند.

باری، چنانکه گفته شد، در ادامه‌ی گفتار پیشین که شامل بخش نهم از سفرنامه سر اوستن هنری لایارد، دیپلمات خبره امپراطوری بریتانیا بود، در مجال حاضر و سلسله گفتارهای بعدی سعی می‌شود به سایر قسمت‌های سفرنامه او به ویژه مدتی که در جوار محمدتقی خان بود نگریسته شود؛ در دهمین بخش از سفرنامه لایارد چنین آمده است:

بخش دهم:

در دهمین بخش از کتاب، لایارد مطالب گوناگونی از جمله در خصوص بصره، سفر تا بغداد و اتفاقات مربوطه در حین سفر و بعداز آن و در نهایت ویرانه های تیسفون (ایوان مدائن پایتخت شاهان ساسانی) بیان می‌کند؛ لایارد می‌نویسد:

امیدوار بودم که در بصره یکی از کشتی‌های بخار را پیدا کنم که در آن زمان توسط کمپانی هند شرقی برای کشتیرانی در فرات و دجله استفاده می‌شد و می‌توانست مرا به بغداد برساند. اما متوجه شدم که «آسیریا» اخیراً حرکت کرده و انتظار نمی‌رود تا مدتی بازگردد. هیچ تمایلی به ماندن در شهر کثیف، نیمه‌ویران و تب‌زده بصره (با احتمال زیاد بیمار شدن) نداشتم. بنابراین، با شنیدن اینکه یک عرب که توسط دولت هند استخدام شده بود تا نامه را بین آن شهر و بغداد حمل کند، در شرف عزیمت است، از آقای بارساک اجازه خواستم تا او را همراهی کنم. او ضمن پذیرش درخواستم، به من هشدار داد که سفر خطرناکی است، که نامه‌رسان‌ها اغلب توسط قبایل بادیه‌نشین وحشی که هیچ اقتداری را به رسمیت نمی‌شناسند و باید از قلمرو آن‌ها عبور کنند، مورد سرقت و حتی بدرفتاری قرار می‌گیرند، و از آنجا که هنوز در تابستان بودیم، خستگی‌ای که باید متحمل می‌شدم، بسیار زیاد خواهد بود. باید شب و روز، بدون استراحت زیاد، سوار بر اسب می‌بودم و در مسیر آب کمی پیدا می‌کردم و باید برای آذوقه عمدتاً به نان و خرمایی که می‌توانستم با خودم حمل کنم، اتکا می‌نمودم. از آنجا که در این مدت به گرما و سختی‌ها خو گرفته بودم، به بخت خوب همیشگی خود اعتماد کردم تا از پس مشکلات و خطرات تهدیدآمیز برآیم.

من مجبور شدم سه روز را در بصره بگذرانم تا نامه‌رسان کیسه‌های نامه‌اش را دریافت کند. شهر در آن زمان ظاهراً در آخرین مرحله زوال بود. شیوع اخیر طاعون در جنوب ترکیه (یکی از مرگبارترین و ویرانگرترین طاعون‌هایی که در حافظه انسان رخ داده بود) بخش بزرگی از جمعیت آن را از بین برده بود. مکان تقریباً متروکه شده بود، زیرا برای فرار از این بیماری مهیب، اکثر ساکنان باقی مانده در بیابان یا در نخلستان‌های کنار رودخانه اردو زده بودند و بسیاری از آن‌ها هنوز در آنجا باقی مانده بودند.

اینکه بصره تا این حد از طاعون رنج برده بود، جای تعجب نداشت. کثافت و تعفن آن غیرقابل توصیف بود. این شهر در انتهای یک نهر باریک قرار دارد که از همه طرف توسط نخل‌ها محصور شده است. هوا مرطوب و ناسالم است و گرما در تابستان بسیار زیاد؛ دماسنج حتی در طول روز به ۱۱۵ درجه فارنهایت [حدود ۴۶ درجه سانتیگراد] در سایه می‌رسید و شب‌ها فوق‌العاده گرم و آزاردهنده بود.

بصره یا بالسورا (Balsora)، همانطور که هر خواننده «هزار و یک شب» می‌داند، در دوران باستان مرکز تجاری برای بازرگانی بین اروپا، آسیای غربی و خاور دور بود و مورد بازدید بازرگانان از هر آب و هوایی قرار می‌گرفت. هیچ بقایایی برای ثبت شکوه و رونق باستانی آن باقی نمانده است. تپه‌های کم‌ارتفاع که نشان‌دهنده محل ساختمان‌ها هستند، سفال‌ها و آجرهای معمولی که در سراسر دشت پراکنده شده‌اند و پی‌های دیوارها، منطقه قابل‌توجهی را که زمانی توسط شهر اشغال شده بود، می‌پوشانند.

من کمی بعداز ظهر، همراه با نامه‌رسان که یک عرب دیگر نیز او را همراهی می‌کرد، بصره را ترک کردم. هر دو آن‌ها متعلق به قبیله عقیل/عجیل!؟ بودند، که نوعی قبیله دورگه متشکل از خانواده‌های عرب از بخش‌های مختلف بیابان است. مردان این قبیله عمدتاً برای حمل نامه‌ها در سراسر بین‌النهرین، و به عنوان محافظ و راهنما برای کاروان‌ها استخدام می‌شدند، زیرا عموماً با بادیه‌نشینان رابطه دوستانه داشتند؛ بادیه‌نشینانی که آن‌ها را هم‌ریشه و از تبار خود می‌دانستند و در نتیجه هنگام عبور از قلمروشان، به ندرت مزاحمتی برای‌شان ایجاد می‌کردند. آن‌ها قابل اعتماد و وفادار تلقی می‌شدند و در زمانی که بازرگانان در بغداد و سوریه وسیله دیگری برای ارسال پول نداشتند، مبالغ قابل توجهی از پول اغلب به آن‌ها سپرده می‌شد.

ما بر اسب‌های قوی و تنومند سوار بودیم، که به پیمودن منزل‌های طولانی، با آب و خوراک کم، عادت داشتند؛ مسافت‌هایی که نامه‌رسان مجبور بود برای اجتناب از اعرابی که نزدیک رودخانه و در نی‌زارها اردو می‌زدند و با همگان سرِ ستیز داشتند، طی کند. من، مانند همراهانم، بر زین بارکش (جل) سوار بودم. خورجین‌های ما پر از جو برای اسب‌ها و نان و میوه خشک برای خودمان بود. هر یک از ما یک مشک آب حمل می‌کردیم. زیر جو، قطب‌نما و ساعتم و چند سکه نقره، که تمام دارایی باقی‌مانده‌ام بود، را پنهان کردم. دفترچه‌های یادداشتم را به آقای بارساک دادم تا در اولین فرصت مطمئن به بغداد برایم بفرستد. من لباس عربی پوشیده بودم، با «کوفیه» [چفیه] که توسط نخ پشمی تابیده شده [عقال] روی سر تراشیده‌ام در جای خود نگه داشته می‌شد. اعراب با این دستار قسمت پایین صورت خود را از آفتاب محافظت می‌کنند و در صورت لزوم چهره‌شان را پنهان می‌سازند. بقیه لباس من شامل «زبون» یا ردای بلند چیتی و «عبا» یا ردای موی بزی سفید با نوارهای پهن سیاه بود که اعراب بین‌النهرین می‌پوشند. بنابراین کاملاً مبدل و تغییر چهره داده شده بودم و تا زمانی که زبانم را نگه می‌داشتم، می‌توانستم بدون جلب توجه از آنجا بگذرم.

مجبور بودیم از میان منطقه هور به عرض حدود سه مایل بگذریم تا به محلی برسیم که بقایای بصره باستان در آن قرار داشت و زبیر (Zebir) نامیده می‌شد. مدت کوتاهی در یک کلبه کوچک که به عنوان قهوه‌خانه استفاده می‌شد، توقف کردیم و سپس، با ترک رودخانه و نی‌زار، وارد بیابان شدیم. ما در یک بیابان خشک و دلگیر حرکت می‌کردیم و دائماً مراقب اعراب بودیم. هر کسی را که ممکن بود ملاقات یا ببینیم، تا زمانی که خلاف آن ثابت نمی‌شد، باید راهزن یا دشمن تلقی می‌کردیم و در نتیجه تا حد امکان باید از او اجتناب می‌نمودیم اما ما هیچ انسان دیگری ندیدیم. حدود نیمه‌شب، عقیل‌ها فکر کردند که می‌توانیم با خیال راحت به آبگیرها نزدیک شویم؛ هورهایی که تا مسافت زیادی از جریان اصلی فرات امتداد داشتند، تا اسب‌هایمان را آب و خوراک دهیم و مشک‌های آبمان را پر کنیم. حدود دو ساعت خوابیدیم، سپس زمانی که حیواناتمان جوِ خود را خورده و تجدید قوا کردند، دوباره سفرمان را از سر گرفتیم و به دل بیابان زدیم. در طول شب، همراهانم دائماً وحشت‌زده بودند. هر بوته‌ای در نظر آن‌ها یک شیر به نظر می‌رسید و در هر لحظه اعلام می‌کردند که می‌توانند صدای سوارکاران دوردست را تشخیص دهند. مراقبت مداومی که آن‌ها بر آن اصرار داشتند، مانع از خواب رفتن من روی اسب می‌شد. خورشید از میان غبار برخاست؛ غباری که در بیابان پیش از یک باد سوزان و گرمای خفه‌کننده می‌آید. بوته‌های کوچک خارشتر در اثر سراب به ساختمان‌های باوقار یا به گروه‌های بزرگ سوارکاران تبدیل می‌شدند، یا به نظر می‌رسید که به یک دریاچه شفاف نزدیک می‌شویم که نخلستان‌ها و کاخ‌های باشکوه را را در خود بازمی‌تاباند. آن‌ها به نظر می‌رسیدند که در مقابل ما عقب‌نشینی می‌کنند و با پیشروی روز، محو می‌شدند.

از آنجا که از تشنگی زیاد رنج می‌بردیم و مشک‌های آبمان خالی شده بود، دوباره در نیمه‌روز به سمت آبگیرها برگشتیم تا آن‌ها را پر کنیم و به اسب‌هایمان آب دهیم. اما وقتی فنجان فلزی‌ام را به لب‌های خشکم نزدیک کردم، دیدم آب چنان گرم و شور است که به سختی می‌توانستم خودم را مجبور به نوشیدن آن کنم. با این حال، همراهانم اعلام کردند که این آب سالم است و به ویژه برای اسب‌ها خوب است، زیرا با خوردن آن چاق می‌شوند.

در حال بازگشت به بیابان بودیم که به گله بزرگی از شترها برخوردیم که توسط مردانی با ظاهر خشن که چوبدستی‌های سنگین حمل می‌کردند و به جز یک پیراهن کتان کوتاه که به زحمت تا زانویشان می‌رسید، لباس دیگری نداشتند، نگهداری می‌شدند. «کوفیه» من به شیوه عربی روی صورتم کشیده شده بود، به طوری که فقط چشمانم دیده می‌شد. در نتیجه، چهره‌ام پنهان بود و امیدوار بودم شناسایی نشوم. به چوپانان سلام کردیم و آن‌ها نیز پاسخ دادند. تقریباً از میان گله عبور کرده بودیم که توسط تعدادی عرب پیاده محاصره شدیم. ناگهان آن‌ها مردی را که از بصره ما را همراهی کرده بود، از پا گرفتند و او را از زین به پایین پرتاب کردند. او به زمین افتاد و به سرعت از لباس‌های اندکش محروم شد. آن‌ها قصد داشتند همین ترفند را با من انجام دهند، اما من مراقب بودم. در این بین، نامه‌رسان با مردی که به نظر می‌رسید شیخ است و بر بقیه اقتداری داشت، شروع به مذاکره کرد. هنگامی که برای او توضیح داده شد که ما عقیل‌هایی هستیم که نامه‌های متعلق به دولت انگلیس را حمل می‌کنیم، دیگر مورد مزاحمت قرار نگرفتیم، اما او برای اجازه عبور از قلمرو قبیله‌اش باج خواست. خورجین‌های ما باز شد، اما چون به نظر می‌رسید چیزی جز جو و آذوقه‌مان ندارند، اجازه دادند آن‌ها را نگه داریم. با این حال، یک عرب در حالی که توجه من مشغول اتفاقات بود، دستش را در جیب «زبونم» کرد و یک یا دو قطعه نقره از آن دزدید. با همین سکه‌ها و چند پول خردی که از آن عقیلی که جامه از تنش درآورده بودند به دست آوردند، ابراز رضایت کردند و پیراهن و عبای او را پس دادند.

سپس به ما اطلاع داده شد که می‌توانیم ادامه دهیم. عرب‌هایی که دورمان جمع شده بودند همچنان به ما فشار می‌آوردند، تا اینکه شیخ و مرد دیگری که نقش اصلی را در حمله داشت، با چوبدستی آن‌ها را عقب راندند. آن‌ها ما را از میان جمعیت بیرون بردند و خواستند که دنبالشان برویم. پس از آنکه مسافتی ما را همراهی کردند، با درود و سلامِ معمولِ عربی با ما خداحافظی کرده و گفتند که اکنون می‌توانیم در امنیت و بی‌هیچ هراسی به راهمان ادامه دهیم زیرا اکنون تحت حمایت آن‌ها هستیم. آن‌ها نام خود را به ما گفتند و یک گذرواژه در اختیارمان گذاشتند که گفتند امنیت ما را در برابر هر کس از قبیله‌شان که ممکن است ملاقات کنیم، تضمین می‌کند.

حدود یک ساعت پس از آنکه ما را ترک کردند، خود را در میان تپه‌های شنی یافتیم. بر بالای یکی از آن‌ها، دو عرب را دیدیم که سوار بر شترهای دو کوهانه بودند و آشکارا حرکات ما را زیر نظر داشتند. وقتی آن‌ها را دیدیم، ایستادیم و آن‌ها از تپه به سمت ما پایین آمدند. به محض اینکه از دید پنهان شدند، عقیل سعی کرد با جاخالی دادن در میان دره‌های باریکی که توسط توده‌های شن تشکیل شده بود، آن‌ها را اغفال کند. هنگامی که برای نفس تازه کردن به اسب‌هایمان توقف کردیم، متوجه شدیم که تعقیب‌کنندگان خود را به خوبی پشت سر گذاشته‌ایم. با این حال، آن‌ها دوباره ما را دیده بودند و با سرعتی که شترهایشان اجازه می‌داد، ما را دنبال می‌کردند. اسب‌هایمان را به چهارنعل واداشتیم که ناگهان دو عرب دیگر را دیدیم که آن‌ها نیز سوار بر شتر دو کوهانه بودند و در جلوی ما قرار داشتند و به تعقیب ما پیوستند.

سپس یک تعقیب و گریز بسیار هیجان‌انگیز آغاز شد. اسب‌های ما خسته بودند، زیرا تقریباً بیست و چهار ساعت بدون استراحت بودند. اما آن‌ها حیواناتی تنومند بودند و همراهان من با چنان مهارتی در میان تپه‌های شنی از دست تعقیب‌کنندگانمان فرار کردند که پس از مدتی آن‌ها را پشت سر گذاشتیم و اگرچه گه‌گاه می‌توانستیم آن‌ها را ببینیم، اما در نهایت ناپدید شدند.

ما تقریباً تا دو ساعت پس از غروب آفتاب بدون هیچ ماجرای دیگری ادامه دادیم، تا اینکه به گروهی شش نفره برخوردیم که برای«غزو» یا حمله غارتگرانه بیرون رفته بودند. آن‌ها روی زمین، بین سه شتر دوکوهانه زانو زده خود خوابیده بودند؛ شترهایی که به گونه‌ای قرار گرفته بودند که نوعی سنگر برای دفاع دور آن‌ها تشکیل داده بودند. با نزدیک شدن ما بیدار شدند، اما با شنیدن نام‌های دو عربی که گذرواژه را به ما داده بودند، اجازه دادند که به راهمان ادامه دهیم و دوباره خود را برای خواب آماده کردند.

مدت کوتاهی برای استراحت و خوراک دادن به اسب‌های خسته‌مان توقف کردیم، اما هنگام سپیده‌دم دوباره سوار شدیم. مردی که نامه‌رسان را همراهی می‌کرد، اکنون از بیماری شکایت داشت. او حال نامساعد خود را به آب بدی که مجبور شده بود بنوشد و به گرمای روز قبل نسبت داد؛ گرمایی که همانطور که طلوع آفتاب مه‌آلود پیشگویی کرده بود، شدید بود، با یک سموم سوزان، که برای خفه‌کردن انسان و حیوان کافی بود. او به سختی می‌توانست به زین بارکش خود بچسبد و برای همگام ماندن با ما مشکل زیادی داشت. حدود ساعت سه بعد از ظهر، اردوگاه عربی را در دوردست دیدیم و سعی کردیم از آن دوری کنیم. اما ما دیده شده بودیم و چندین نفر به سمت ما دویدند. اسب‌هایمان چنان کوفته بودند که نمی‌توانستیم آن‌ها را به چهارنعل واداریم. بنابراین، نامه‌رسان کیسه نامه خود را به من سپرد و به ملاقات اعرابی رفت که از چادرها می‌آمدند. خوشبختانه، آن‌ها به گذرواژه‌ای که به ما داده شده بود احترام گذاشتند و ما را به خوردن نان با خود دعوت کردند. پیاده شدیم و با شیر شتر در کاسه‌های چوبی بزرگ و نان فطیری که روی خاکستر پخته شده بود، نفسی تازه کردیم.

نامه‌رسان موافقت کرد مبلغ کمی برای یک راهنما بپردازد تا ما را تا کوت العقیل یا قلعه عقیل‌ها همراهی کند؛ روستای کوچکی که توسط یک دیوار گلی احاطه شده و بر روی فرات قرار داشت و متعلق به قبیله او بود. از آنجا که من همچنان صورتم را با «کوفیه» پنهان می‌کردم و از وارد شدن به مکالمه با اعراب اجتناب می‌ورزیدم (در این امر، عقیل با زیرکی بسیار مرا یاری می‌کرد) توجه خاصی جلب نکردم و به عنوان یک اروپایی شناخته نشدم.

راهنمای ما جوانی قوی و فعال بود. مادرش، که می‌ترسید او به تنهایی تا این حد دور از چادرهایشان برود، مبادا به دست دشمنان بیفتد، برای مدتی ما را دنبال کرد و گریه می‌کرد و تلاش می‌نمود او را به بازگشت متقاعد سازد. با این حال، او به تعهد خود وفادار ماند و زن بیچاره پس از دریافت کمی توتون برای تسلی، با رفتن پسرش کنار آمد.

پس از اینکه حدود دو ساعت سوار بر اسب راندیم، همسفر بیمارمان، کاملاً از حال رفته، از اسبش به زمین افتاد و دیگر قادر به ادامه راه نبود. او را به کنار یک آبگیر حمل کردیم، جایی که می‌توانست آب به دست آورد و از آنجا که اردوگاهی از اعراب مُنتفِق (قبیله‌ای بزرگ از اعراب است که کناره‌های فرات را در بالا و پایین محل تلاقی آن رود با دجله در قرنه، اشغال کرده است) در دوردست قابل مشاهده بود، همسفرش معتقد بود که پس از چند ساعت استراحت، قادر خواهد بود به آنجا برسد. من از اینکه او را اینگونه تنها و شاید در حال مرگ رها کنم بسیار نگران بودم. سعی کردم نامه‌رسان را متقاعد کنم که صبر کنیم تا بتوانیم او را به چادرها منتقل کنیم. اما او قاطعانه امتناع کرد و گفت اگر جرأت کند به میان مُنتفِق‌ها برود، بدون محافظ خواهد بود و کیسه نامه‌اش به سرقت خواهد رفت که این امر باعث ننگ او و قبیله‌اش خواهد شد. اصرار ورزیدن من بی‌فایده بود و خود عرب بیمار نیز به ما اطمینان داد که وقتی گرمای روز بگذرد و شب فرا رسد قادر خواهد بود تا چادرها پیاده برود. ما او را ترک کردیم در حالی که نامه‌رسان اسب او را که متعلق به مسئول خدمات پستی بین بصره و بغداد بود، با خود می‌برد.

نیمه‌شب به جریان اصلی فرات رسیدیم و من از موهبتِ گرانبهایِ نوشیدن یک جرعه آب شیرین لذت بردم. کمی بعد به یک اردوگاه اعراب رسیدیم. با وجود عوعو سگ‌ها در هنگام نزدیک شدن غریبه‌ها، به نظر نمی‌رسید که ساکنان تمایلی به برخاستن داشته باشند. بنابراین، ما در کنار اولین چادر پیاده شدیم و اسب‌هایمان را به میخ‌های آن بستیم، دراز کشیدیم و بقیه شب را در خوابی عمیق و آسوده سپری کردیم.

هنگام سپیده‌دم، صاحب چادر ما را بیدار کرد؛ او هیچ تعجبی از دیدن مهمانان ناخوانده خود نشان نداد. همسرش با سرگین شتر و بوته‌زار آتشی روشن کرد و برای ما نان فطیر پخت، که آن را با کره و کشک جلوی ما گذاشت. میزبان ما یک مُنتفِق بود، اما نه او و نه هیچکس از قبیله‌اش، سؤالی از ما نپرسیدند، که این امر باعث تعجب و رضایت فراوان عقیل شد.

ما در فاصله کمی از کوت العقیل بودیم که حدود ساعت ده به آنجا رسیدیم. محمد ابن داود، یکی از شیوخ اصلی عقیل‌ها، در آنجا اقامت داشت. او عربی بلند قامت و با هیبت، با چهره‌ای دلپذیر بود. او فوراً مرا به عنوان یک انگلیسی شناخت زیرا در بغداد با هموطنان من روابط دوستانه‌ای داشت در نتیجه با مهمان‌نوازی تمام با من رفتار کرد و از لذایذی که حرم او می‌توانست فراهم کند به من داد. این‌ها عمدتاً نوعی پنکیک سرخ شده در کره، خرمای تازه، کشک و سرشیر گاومیش بودند. با این حال، ما فقط می‌توانستیم دو ساعت استراحت کنیم، زیرا باید به سرعت به راهمان ادامه می‌دادیم.

عصر هنگام به سماوه رسیدیم؛ روستایی بزرگ و محصور با دیوار که محلِ سکونتِ اعرابِ یکجانشین بود. اگرچه در دوردست چند گروه سوارکار دیدیم که همسفرم آن‌ها را بادیه‌نشین اعلام کرد، اما موفق شدیم از آن‌ها اجتناب کنیم و در مسیر مورد مزاحمت قرار نگرفتیم. بخش اعظم جمعیت مرد سماوه در خارج از دروازه روی زمین نشسته بودند و از نسیم خنک عصر پس از گرمای شدید روز لذت می‌بردند. مردان عباهای سیاه بلند می‌پوشیدند که تا مچ پایشان می‌رسید و تمام بدنشان را می‌پوشاند. «کوفیه‌هایشان» از درخشان‌ترین رنگ‌ها بود (با غلبه رنگ‌های قرمز و زرد) همراه با منگوله‌های بلند بافته شده. آن‌ها در هنگام حرکت با قدم‌های آهسته و باوقار خود، ظاهری کاملاً منحصر به فرد داشتند. وارد شهر شدیم و به خانه یک عقیل رفتیم. تا حد امکان از ساکنان دوری کردیم زیرا به من گفته شد که شیخ قابل اعتماد نیست و احتمالاً تلاش خواهد کرد تا از یک غریبه، به ویژه از یک اروپایی، پول اخاذی کند.

در سماوه اسب‌هایمان را عوض کردیم. وقت آن رسیده بود که این کار را بکنیم، زیرا آن‌ها از گرما، کمبود آب و غذای ناکافی و استراحت، چنان از پا افتاده بودند که نمی‌توانستند مسیر زیادی را ادامه دهند. شگفت‌انگیز بود که توانسته بودند ما را تا این حد حمل کنند.

برای اجتناب از برخی اعراب که در هور‌های مجاور سماوه زندگی می‌کردند و به دزدی مشهور بودند، عقیل من یک قایق کرایه کرد، که حدود پنج مایل در امتداد رودخانه [با طناب توسط افرادی از ساحل و به‌صورتِ شط‌کش] کشیده شد. من در کف آن دراز کشیدم، زیر یک «عبا» پوشانده و تقریباً خفه شده بودم تا دیده نشوم. اگر کشف می‌شدم، به احتمال زیاد ما را به قصد اخاذی نگه می‌داشتند. اسب‌های تازه نفس در یک گذرگاه کم‌عمق [گدار] که از آنجا رودخانه را پشت سر گذاشتند، منتظر ما بودند.

سوار شدیم و به زودی به گله‌های وسیعی از گوسفند و رمه‌های گاو (که عمدتاً گاومیش بودند) رسیدیم. این‌ها متعلق به قبایل عربی بودند که در هور‌های لملوم (Lemloom) سکونت داشتند و کلبه‌های گلی و حصیری کم‌ارتفاع آن‌ها در همه جا دیده می‌شد. از آن‌ها دوری کردیم تا اینکه به یک جریان آبی پهن و عمیق رسیدیم که به نظر می‌رسید راه ما را مسدود می‌کند. در جستجوی یک گذرگاه [گدار] بودیم که توسط جمعیتی از اعراب نیمه‌برهنه محاصره شدیم؛ موهای آن‌ها که به شدت چرب شده بود، به چندین دم بلند بافته شده بود و از نظر ظاهر به سختی انسانی‌تر از گاومیش‌هایی بودند که از آن‌ها مراقبت می‌کردند. به نظر می‌رسید که آماده تصاحب اسب‌ها و دارایی اندک ما هستند؛ اما پس از یک بحث پرهیجان که با فریادهای حلقی همراه بود و من مراقب بودم که در آن شرکت نکنم (و در طول آن چهره‌ام را تا حد امکان با «کوفیه‌ام» پنهان نگه داشتم) عقیل موفق شد با آن‌ها به توافق برسد. با پرداخت چهار «شامی» (حدود شش شیلینگ) به ما اجازه داده شد به راهمان ادامه دهیم و مردی فرستاده شد تا گذرگاه را به ما نشان دهد و ما را تا عبور از قبیله همراهی کند.

راهنمای ما پس از مدت کوتاهی درخواست کرد که او را مرخص کنیم تا به چادرهایش بازگردد. به او اجازه رفتن دادیم، اما قبل از اینکه ما را ترک کند، بریدگی‌های خاصی بر روی چوبدستی عقیل ایجاد کرد که به عنوان نشانه‌ای برای هر عرب لملومی که ممکن بود ملاقات کنیم، عمل می‌کرد که تحت حمایت قبیله هستیم و باج را پرداخت کرده‌ایم. دادن اینگونه گذرنامه‌ها در این بخش از بین‌النهرین رایج است. هر زیرمجموعه از یک قبیله، نشان ویژه خود را دارد که توسط تمام شاخه‌های دیگر آن قبیله شناخته و مورد احترام است. با این حال، ما دیگر با اعراب لملوم ملاقات نکردیم و پس از عبور با تلاش زیاد از میان آبگیر‌ها و در عرض آبراهه‌ها، سرانجام دوباره خود را در بیابان باز یافتیم، که البته در آن بقایای بی‌شماری از تمدن باستانی وجود داشت؛ بسترهای خشک کانال‌ها بین خاکریزهای بلند، تپه‌های بی‌شمار که ویرانه‌های ساختمان‌ها را پوشانده بودند، تکه‌های سفال و آجر که بر روی خاک پراکنده شده بودند و تمام نشانه‌ها و بقایای دیگرِ یک جمعیت بزرگ و شکوفا. ما در دشت بابل بودیم و به محل آن شهر عظیم نزدیک می‌شدیم.

شب را در خانه یک سید گذراندیم که او به همراه خانواده و خدمه‌اش در آن زمان تنها ساکنان روستای بزرگ، یا بهتر بگوییم مجموعه روستاهای لملوم بودند؛ روستاهایی که نام خود را به هور‌هایی که توسط فرات شکل گرفته، داده‌اند. رودخانه با طغیان از کناره‌های خود، و عدم تلاش حکومت ترکی برای نگهداری آن در بستر اصلی‌اش، یک منطقه وسیع که زمانی پرجمعیت و بسیار کشت شده بود، زیر آب رفته بود. هور بزرگ تشکیل شده بدین ترتیب، از بالای حله (شهری عربی که بر روی محل بابل ساخته شده) تا پایین تلاقی فرات و دجله در قرنه امتداد داشت. سید برای ما گوسفندی قربانی کرد، زیرا گمان می‌کرد من افسری در خدمت پاشای بغداد هستم و عقیل صلاح ندانست او را ناامید سازد زیرا ما هنوز در خطر متوقف شدن و سرقت بودیم. او اجازه نداد قبل از طلوع آفتاب به سفرمان ادامه دهیم زیرا اعلام کرد که چندین شیر در طول شب قبل در اطراف محل کمین کرده، دیده شده و صدایشان به گوش رسیده بود. من می‌خواستم خطر را به جان بخرم، چرا که اطمینان داشتم درباره آن (اگر اصلاً وجود خارجی می‌داشت) بسیار مبالغه شده است؛ قصدم این بود که از گزندِ آنچه خطری جدی‌تر می‌پنداشتم، یعنی پرتوهای سوزان آفتابِ نیمروز، در امان بمانم؛ اما همسفرم از حرکت امتناع ورزید و تا سپیده‌دم سفرمان را از سر نگرفتیم.

بعد از ظهر در روستای کوچکی در فاصله کمی از حله توقف کردیم، زیرا مطلع شدیم که یک گروه بزرگ از اعراب شمّر (Shammar) در همه جهات در حال غارت منطقه هستند و در طول روز سوارکارانی در جاده به سمت آنجا دیده شده‌اند. این قبیله بزرگ بادیه‌نشین در آن زمان با پاشای بغداد در جنگ بود و در این بخش از ایالت به تخریب می‌پرداخت. شب هنگام با حمله‌ای به روستا متحیر شدیم. تیراندازی زیادی در جریان بود؛ مردان، آواز جنگی خود را می‌خواندند و زنان با کوبیدن کف دست خود بر دهان‌های بازشان، در همان لحظه جیغ می‌کشیدند، صدای بلند و لرزان موسوم به «تهلیل» یا «کل» را ایجاد می‌کردند. پس از مدتی، دشمن (چه بادیه‌نشین باشند و چه به احتمال زیاد دزدانی که به دنبال دزدیدن درختان خرما بودند) عقب‌نشینی کرد و من به قالیچه‌ام که روی پشت‌بام خانه‌ای پهن کرده بودم، بازگشتم.

قبل از سپیده‌دم، چند مسافر که از حله پیاده آمده بودند، رسیدند و به ما گفتند که جاده را خالی از بادیه‌نشینان یافته‌اند. در نتیجه، بلافاصله به سمت آنجا حرکت کردیم که تنها چهار مایل فاصله داشت. به محض رسیدن به آنجا در یک قهوه‌خانه توقف کردم تا کمی تجدید قوا کنم، در حالی که نامه‌رسان به دنبال یک برادر عقیل رفت تا از وضعیت منطقه بین شهر و بغداد مطلع شود. به او توصیه شد که فوراً حرکت کند، زیرا نیروی قابل‌توجهی توسط پاشای بغداد علیه یک شیخ شمّر فرستاده شده بود که دو روز قبل به یک کاروان ثروتمند در این جاده حمله و غارت کرده بود. بنابراین، بادیه‌نشینان احتمالاً با غارت خود، موقتاً به بیابان عقب‌نشینی کرده بودند. از آنجا که در مسیرمان با سوارکاران پاشا که برای مقابله با غارتگران فرستاده شده بودند، روبرو می‌شدیم، دلیلی برای ترس از مزاحمت اعراب وجود نداشت.

عقیل من، طبق توصیه دوستانش، تصمیم گرفت فوراً به راه ادامه دهیم و پس از خوردن مقداری کباب و برنج در یک کبابفروشی در بازار، سوار اسب‌هایمان شدیم. به زودی نخلستان‌ها و تپه‌های بزرگ که کاخ‌های بابل باستان را پوشانده بودند، پشت سر گذاشتیم و خود را در مسیر کاروانی پهن و پرتردد که به بغداد می‌رسید، یافتیم.

گروه‌هایی از سواران نامنظم در کاروانسراهایی که در فواصل منظم در جاده پرتردد بین حله و بغداد ساخته شده بودند، مستقر بودند. افسران آن‌ها به ما اطمینان دادند که جاده امن است، زیرا بادیه‌نشینان با تعقیب نیروهای پاشا به بیابان عقب‌نشینی کرده‌اند. ما از سومین ساختمان بزرگ از این دست عبور کرده بودیم که در دوردست، در میان ابری از گرد و غبار، تعدادی سوارکار را دیدیم که به سمت ما چهارنعل می‌تاختند. در ابتدا آن‌ها را به اشتباه حیطا Hytas (نامی که بادیه‌نشینان برای باشی‌بوزوق‌ها استفاده می‌کردند) در خدمت دولت می‌پنداشتیم که برای گشت‌زنی در جاده فرستاده شده‌اند، اما با نزدیک شدن آن‌ها، فریاد جنگی بادیه‌نشینان را شنیدیم.

نامه‌رسان که بسیار وحشت‌زده شده بود، پیشنهاد کرد که با به تاخت وادار کردن اسب‌هایمان، تلاش کنیم قبل از اینکه اعراب به ما برسند، خود را به کاروانسرای نزدیک‌تر برسانیم. اما چون آن‌ها به سرعت به ما نزدیک می‌شدند و مشخص بود که در مسابقه با مادیان‌های اصیل آن‌ها شانسی نداریم، فکر کردم عاقلانه‌ترین کار این است که در همان جایی که هستیم بمانیم و به هویت خود به عنوان یک اروپایی اعتماد کنم.

سوارکاران که معلوم شد از قبیله شمّر هستند، به زودی به ما رسیدند. یک یا دو نفر با سرعت تمام به سمت من تاختند و هنگامی که نیزه‌های لرزان بلندشان تقریباً چند اینچ با بدن من فاصله داشت، مادیان‌های خود را روی کفل نگه داشتند. در یک لحظه و قبل از اینکه فرصت کنم خود را معرفی کنم، من و عقیل از اسب‌هایمان به زمین انداخته شدیم. هنگامی که افتادم، «کوفیه‌ام» افتاد و یک «تربوش» یا کلاه فینه قرمز را که زیر آن برای محافظت از سرم در برابر آفتاب گذاشته بودم، آشکار کرد. یکی از اعراب فریاد زد که من «تُرک» هستم و مردی که از اسب پیاده شده بود، در حالی که روی زمین دراز کشیده بودم، مرا گرفت، چاقویی بیرون کشید و تلاش کرد روی سینه‌ام زانو بزند. من تقلا کردم، با این فکر که او قصد دارد گلوی مرا ببرد، به یکی از افراد گروه که سوار بر یک مادیان اصیل بود و به نظر می‌رسید شیخ باشد، فریاد زدم که من «تُرک» نیستم، بلکه انگلیسی هستم. او به مرد دستور داد مرا آزاد کند و سپس به من گفت بلند شوم. او جوانی خوش‌سیما و با بیانی دلپذیر، چشمانی درخشان و ناآرام، سفیدترین دندان‌ها که دائماً آن‌ها را نمایان می‌کرد و گیسوان بلند بافته شده که از زیر «کوفیه‌اش» آویزان بودند، بود. برای لحظه‌ای به من نگاه کرد و فریاد زد: بالله! او راست می‌گوید. او “حکیم” (دکتر) انگلیسی بغداد است و او دوست من است و انگلیسی‌ها دوستان قبیله ما هستند. سپس خطاب به من پرسید چرا در این بیابان تنها و بی‌حمایتِ صُفوق رها شده‌ام؛ همان شیخِ بزرگِ شَمّر که همگان می‌دانستند با آن «سگ، پسرِ سگ» یعنی پاشای بغداد در پیکار است و سپاهیانِ او را در هم شکسته است.

واضح بود که یا او مرا با دکتر راس بغداد اشتباه گرفته، که بیش از یک بار از رئیس مشهور شمّر دیدن کرده و برای آن قبیله بسیار شناخته شده بود، یا اینکه می‌خواست از من محافظت کند و بهانه‌ای برای انجام این کار اختراع کرده بود. من تلاش کردم برای او توضیح دهم که به بغداد سفر می‌کنم و عقیل را همراهی می‌کنم؛ عقیلی که توسط «بالیوس» (تحریف شده از Bailo، عنوانی که قبلاً به سفیر جمهوری ونیز در باب عالی داده می‌شد. کنسول‌ها عموماً توسط اعراب به عنوان «بالیوس» شناخته می‌شدند) انگلیسی برای حمل نامه‌ها استخدام شده و در نتیجه هرگز توسط بادیه‌نشینان مورد مزاحمت قرار نگرفته است. همچنین گفتم که من، به‌عنوان یک انگلیسی، هیچ بیمی از شَمّر ندارم، زیرا می‌دانم آنان دوستانِ انگلیسی‌ها هستند و خود را تحت حمایت (امانِ) او قرار می‌دهم. پاسخ داد که خوش‌اقبالیِ من در این بوده که با وی روبه‌رو شده‌ام، چرا که او از خویشاوندان صُفوق است.

اگر «تُرک» می‌بودم، جانم را از دست می‌دادم زیرا بین شمّر و عثمانی، خون در جریان بود. سپس به من دستور داد به سفرم ادامه دهم. اما در این میان، پیروانش کیسه‌های نامه را پاره کرده و محتویات آن‌ها را بر روی زمین پراکنده بودند. آن‌ها همچنین بخش عمده لباس‌های عقیل را غارت کرده و خورجین‌های من را خالی کرده و ساعت و قطب‌نمایم و چند قطعه نقره‌ای را که داشتم، برده بودند. به نظر می‌رسید که این افراد کنترل کمی از جانب شیخ جوان را می‌پذیرند. من از او درخواست کردم که دارایی‌ام را بازگرداند. او به مردانی که مرا غارت کرده بودند دستور داد این کار را انجام دهند اما پس از رد و بدل شدن سخنان تند بین آن‌ها نه تنها امتناع کردند بلکه مرا مجبور کردند تا «زبون» یا ردای بلند عربی‌ام، «کوفیه‌ام» و کفش و جورابم را نیز به آن‌ها بدهم و فقط «تربوش»، پیراهن عربی و «عبایم» را برایم باقی گذاشتند. سپس با وجود اعتراضات عقیل و شکایت‌هایش علیه نقض پیمانی که او ادعا می‌کرد بین شمّر و قبیله‌اش وجود دارد اسب‌های ما را تصاحب کردند؛ در حالی که رئیس جوان قادر یا مایل نبود بیش از این به نفع ما دخالت کند.

ما تنها ایستاده و تقریباً برهنه شده بودیم. با این حال، خود را خوش‌شانس می‌دانستم که جان سالم به در برده‌ام. اگر مداخله شیخ و اشتباه گرفته شدنم با دکتر راس نبود، بدون شک به دلیل ترک بودن، کشته می‌شدم. عقیل که هنوز از ترس خود بهبود نیافته بود اظهار داشت که او تنها برای من ترسیده است زیرا این «سگ‌های شمّر»، اگرچه او را غارت کرده بودند اما جرأت کشتنش را نداشتند تا بدین ترتیب باعث کینه خونی بین دو قبیله شوند. اما در مورد من، گفت: «آن‌ها گلوی تو را می‌بریدند همانطور که گلوی یک گوسفند را می‌بُرند». سپس شروع به جمع‌آوری نامه‌ها با حداکثر سرعت ممکن کردیم.

روز به سرعت رو به پایان بود و در وضعیت کاملاً بی‌چیز، مشتاق بودم که هیچ وقتی را برای رسیدن به بغداد از دست ندهم. ما هنوز چند ساعت تا شهر فاصله داشتیم. از آنجا که به راه رفتن با پاهای برهنه عادت نداشتم، از نبود کفش و جوراب بیشترین درد و ناراحتی را متحمل می‌شدم. زمین آنقدر با آفتاب داغ شده بود که کف پاهایم را می‌سوزاند و به زودی شروع به ورم کردن، تاول زدن و خونریزی کردند. همسفرم، که از بدو تولد پابرهنه راه رفته بود، مانند من رنج نمی‌برد و بر من دل سوزاند.

علیرغم رنج زیادی که تجربه می‌کردم، با حداکثر سرعت ممکن عجله کردم، از ترس اینکه مبادا قبل از طلوع خورشید به بغداد نرسم. آغاز سپتامبر بود و گرمای تابستان هنوز کاهش نیافته بود. احساس می‌کردم اگر مجبور باشم در طول روز از دشت پیش رو عبور کنم، از تشنگی و خستگی خواهم مرد و امیدوار بودم که بتوانیم قبل از صبح به شهر برسیم. اما شب قرار نبود بدون یک ماجرای دیگر بگذرد. ناگهان توسط دو عرب پیاده که مسلح به چوبدستی‌های کوتاه و سنگین بودند متوقف شدیم. آن‌ها لباس‌های ما را خواستند، و چون هیچ وسیله‌ای برای مقاومت نداشتیم، مجبور شدم «تربوش» و «عبایم» را تحویل دهم، که در ازای آن، یکی از دزدان با سخاوت، ردای پاره و ژنده خودش را به من داد. اکنون سرم برهنه بود، و از آنجا که برای تکمیل تغییر قیافه، تراشیده شده بود، انگیزه بیشتری برای اجتناب از پرتوهای سوزان آفتاب بین‌النهرین داشتم.

تشنگی‌ام در طول شب تقریباً بیش از تحملم بود. فقط یک بار توانستم آن را فرونشانم. زیر دیوارهای آخرین کاروانسرا، یک کاروان کوچک را دیدیم که آماده حرکت به سمت حله می‌شد. در میان آن‌ها یک یا دو عقیل بودند که همسفرم آن‌ها را می‌شناخت. آن‌ها یک مشک پر از «لَبَن» یا دوغ ترش به من تعارف کردند و آنقدر نوشیدم تا دیگر نتوانستم. اینگونه بود که جان گرفتم و علیرغم شکنجه‌هایی که از پاهایم متحمل شده بودم دل و جرئت تازه‌ای برای ادامه سفر احساس کردم.

هنگامی که سپیده‌دم نزدیک شد، با شادی و شکرگزاری‌ای که نمی‌توانم توصیف کنم، توانستم خط طولانی نخلستان‌هایی را که کناره‌های دجله را در بالا و پایین بغداد می‌پوشانند، تشخیص دهم. به زودی به رودخانه رسیدیم و از آنجا که عبور از آن ضروری بود عقیل به دنبال یک قایقران که او را می‌شناخت، رفت. اندکی بعد با یک «قُفّه» kufa (قایقی دایره‌ای شکل ساخته شده از نی که با قیر پوشانده شده بود) بازگشت و صاحب آن به سرعت ما را به ساحل مقابل رساند. در باغی خارج از دیوارهای شهر و نزدیک یکی از دروازه‌ها پیاده شدیم. دروازه هنوز بسته بود و تا طلوع آفتاب باز نمی‌شد. من از خستگی و درد بر زمین افتادم.

جمعیت زیادی از مردان و زنانی که محصولات باغ‌های خود را که بر روی الاغ‌ها بار شده بود، به بازارها می‌آوردند، منتظر لحظه‌ای بودند که اجازه ورود به آن‌ها داده شود. سرانجام خورشید طلوع کرد و دروازه باز شد. دو قاوّاس (مستخدم) اقامتگاه بریتانیا، با یونیفرم‌های گلدوزی شده خود، بیرون آمدند و با شلاق‌های چرمی خود اعرابی را که در بیرون بودند، به جلو می‌راندند تا راه را برای گروهی از خانم‌ها و آقایان اروپایی سوار بر اسب باز کنند. این همان گروهی بود که در بازدید قبلی‌ام از بغداد، تقریباً هر روز در سواری‌های صبحگاهی همراهی‌شان می‌کردم. آن‌ها از نزدیک من گذشتند اما مرا در قالب عرب کثیف و ژنده‌پوشی که نزدیک ورودی کُز کرده بود، نشناختند و من نیز با آن لباسی که داشتم جرأت نکردم خود را به آن‌ها معرفی کنم. اما در فاصله کمی پشت سر آن‌ها دکتر راس آمد. او را صدا زدم و با نهایت تعجب به سمت من برگشت در حالی که تقریباً باور نمی‌کرد وقتی مرا بدون پوشش روی سر برهنه، با پاهای لخت و در «عبای پاره‌ام» دید.

چند کلمه کوتاه برای توضیح وضعیتم کافی بود. او به یک «سایس» (syce) یا مهتر که وی را دنبال می‌کرد دستور داد اسبش را به من بدهد و در حالی که به من کمک کرد سوار شوم (که با سختی زیاد انجام دادم) مرا به خانه‌اش برد.

اولین فکرم رفتن به حمام و خلاص شدن از لباس‌های کثیفم بود. صالح لُر را که در کرمانشاه ملاقات کرده بودم، در خدمت دکتر راس یافتم. او را به بازار فرستادم تا برایم لباس تازه بخرد. از آنجا که تصمیم گرفته بودم همچنان لباس ایرانی (Persian dress) بپوشم، یافتن آنچه نیاز داشتم به صورت آماده مشکلی نداشت. پس از گذراندن دو ساعت در حمام و احساس اینکه گویی زندگی تازه‌ای در من دمیده شده است، تمیز، با لباس مناسب و کاملاً تجدید قوا شده، به نزد میزبان مهربانم بازگشتم. یک خواب طولانی در یک تخت انگلیسی، سه یا چهار روز استراحت کامل و مهارت پزشکی دکتر راس، که با یک بنیه قوی کمک می‌شد (که تا آن زمان به محرومیت و خستگی خو گرفته بود) به زودی قوت و سلامتی معمولم را بازگرداند. با این حال، مدتی طول کشید تا بتوانم بدون درد و ناراحتی راه بروم؛ اما پاهای زخمی‌ام سرانجام به طور کامل بهبود یافتند.

توضیح: نوشتن لایارد از حضور صالح لر در کرمانشاه و بغداد، تقویت کننده مطالب گفتار شناخت لرهای استان کرمانشاه است که از حضور لرها در کرمانشاه تا بغداد یاد کرده است؛ حتی نویسندگان متقدم کرد چون علی اکبر وقایع نگار کردستانی نیز صراحتاً کرمانشاه را خاک لرستان دانسته‌اند. از سوی دیگر وجود لباس ایرانی در بغداد که یادآور تیسفون پایتخت شاهان ساسانی است، نشان میدهد حضور ایرانیان و فرهنگ ایرانی در بغداد تا سده‌های اخیر پررنگ بوده است

درست در همان روز ورودم، دکتر راس قاصدی را نزد صُفوق (شیخ شمّر) فرستاد؛ کسی که به دلیل کمک‌های پزشکی که مکرراً به او و اکثر رؤسای بادیه‌نشین ارائه کرده بود و همچنین تدبیر و مهربانی سخاوتمندانه‌ای که در برخورد با اعراب نشان می‌داد، برایش کاملاً شناخته شده بود. او در نامه‌ای به رفتاری که با من شده بود، اعتراض کرد و از شیخ خواست دارایی‌های گرفته شده از من و عقیل را بازگرداند. چادرهای رئیس مشهور بادیه‌نشین (که با پاشا در جنگ بود و سوارکارانش تا نزدیکی دروازه‌های بغداد منطقه را غارت می‌کردند) فاصله زیادی با شهر نداشتند. قاصد پس از چند روز با ساعت و قطب‌نمای من و تمام آنچه از من گرفته شده بود به جز چند سکه نقره، بازگشت. عقیل نیز اسب‌هایش را پس گرفت. صُفوق همزمان به دکتر راس نامه نوشت و از اینکه مردم او مرا غارت کرده و با من بدرفتاری کرده‌اند ابراز تأسف نمود و بر دوستی‌اش با انگلیسی‌ها تأکید کرد. او گفت، اگر دوباره می‌خواهم از بیابان عبور کنم، فقط کافی است حمایت او را درخواست نمایم. او [لایارد] را با یک تُرک اشتباه گرفته بودند، و از آنجا که بین قبیله او و عثمانی‌ها خون در جریان است، شمّر حق داشت جان یک تُرک را در هر کجا که پیدا شود، بگیرد. اما اگر مایل باشم در چادرهای او به دیدارش بروم، پسر خودش را به دنبال من می‌فرستد و با او می‌توانم از یک سر بین‌النهرین تا سر دیگر «با سینی طلا بر سرم» سفر کنم. چند سال بعد، زمانی که در میان شمّر بودم، شیخی را ملاقات کردم که پیروانش مرا غارت کرده بودند و جانم را از سرنوشتی بدتر نجات داده بود. او مرا فراموش نکرده بود. با در آغوش گرفتن من فریاد زد: «یا بیک! (Ya Bej) تو اکنون برادر من هستی، اما اگر “حکیم انگلیسی بغداد” را به یاد نمی‌آوردم، هنگامی که به دست ما افتادی، به الله! به عنوان یک تُرک ملعون کشته می‌شدی».

هنوز برخی سؤالات مرتبط با مسیر و کشتیرانی کارون وجود داشت که من مشتاق حل و فصل آن‌ها بودم و همچنین برخی ویرانه‌های مهم در سوزیانا که می‌خواستم آن‌ها را کاوش کنم. در زمان حضورم در خوزستان به دلیل وضعیت آشفته منطقه از انجام این کار باز مانده بودم. ستوان سِلبی (Selby) از نیروی دریایی هند، که فرماندهی کشتی «آسیریا» را بر عهده داشت، پیشنهاد داد که مرا به بصره ببرد. من با کمال میل از این فرصت استفاده کردم تا از بغداد به سمت پایین دجله تا محل تلاقی آن با فرات فرود آیم. علاوه بر این، امیدوار بودم او را متقاعد کنم که اجازه دهد با کشتی‌اش دهانه‌های کرخه و کارون و همچنین شط العرب یا آب‌های متحد فرات و دجله را بررسی کنم. ما بغداد را اوایل اکتبر ترک کردیم (لایارد در پاورقی می‌آورد که آسیریا، یکی از دو کشتی بخار مسلح کوچک (دیگری «نیتوکریس» Nitoeris) متعلق به نیروی دریایی کمپانی هند شرقی بود که در کشتیرانی رودخانه‌های بین‌النهرین به کار گرفته می‌شد).

در راه، برای چند ساعت، در محل به اصطلاح آرامگاه حضرت عزرا/عزیر (Prophet Ezra)، در حدود بیست و پنج مایلی محل تلاقی دجله و فرات در قرنه، توقف کردیم. این مکان، محل زیارت یهودیان است که در زمان‌های خاصی از سال به تعداد زیاد به آنجا می‌آیند. مسلمانان نیز برای این مکان احترام زیادی قائل هستند؛ اما یهودیان ادعای حق نگهداری و تعمیر ساختمان را دارند، ساختمانی که قدمت نسبتاً جدیدی دارد. این مکان شامل دو اتاق بود؛ یکی خارجی که خالی بود و دیگری داخلی که قبر را در خود جای داده بود؛ قبری که اعتقاد بر این است متعلق به پیامبر است و از آجر ساخته شده و با گچ سفید پوشیده شده بود و در یک جعبه چوبی محصور بود که روی آن یک پارچه آبی بزرگ با منگوله‌های زرد انداخته شده بود و نام اهداکننده با حروف عبری بر روی آن گلدوزی شده بود. این ساختمان با یک گنبد بیضی شکل سفید که از دور دیده می‌شد، تاج‌گذاری و توسط یک دیوار احاطه شده بود. در زمان بازدید ما، در حال ویرانی بود و یهودیان بغداد در حال جمع‌آوری پول برای بازسازی آن بودند. هیچ کس در آنجا برای مراقبت از آن نبود و به ما گفته شد که اعراب آنقدر به آن احترام می‌گذارند که نیازی به نگهبان ندارد. در واقع، چیزی برای سرقت در آن نبود و به عنوان مسلمانان خوب، عمداً به مقبره پیامبری که مورد احترام یکسان مسلمانان، یهودیان و مسیحیان است بی‌احترامی نمی‌کردند. سنت اینکه عزرا در این محل دفن شده است قدمت بسیار باستانی دارد. بنیامین تودلا (Benjamin of Tudela)، که در قرن دوازدهم از این مکان بازدید کرد، به وجود این آرامگاه در زمان خود اشاره می‌کند و آن را به گونه‌ای توصیف می‌کند که هم توسط یهودیان و هم مسلمانان با احترام زیاد نگهداری می‌شد.

پس از آنکه در قرنه وارد جریان‌های به‌هم‌پیوسته دجله و فرات شدیم که خور زیبایی موسوم به شط‌العرب را پدید می‌آورند (و کرانه‌هایش تا مایل‌ها با نخلستان‌های انبوه پوشیده شده است) کوشیدیم تا وارد رود کرخه شویم. ما تنها توانستیم مسافت کوتاهی در این رود بالا برویم (در خلاف جهت جریان حرکت کنیم)؛ زیرا همان‌طور که پیش‌تر شرح داده‌ام، این رود با تغییر بستر تاریخی خویش، دیگر قابلیت کشتیرانی نداشت.

سپس از شط العرب به سمت محمره فرود آمدیم. جمعیت آنجا را در حالت هیجان و آشفتگی زیادی یافتیم که ناشی از شایعه نزدیک شدن معتمد بود؛ کسی که گفته می‌شد مصمم است شیخ ثامر را به دلیل حمایتی که از محمدتقی خان کرده بود، مجازات کند. خود شیخ در حال آماده شدن برای ترک سرزمینش و پناه گرفتن در قلمرو عثمانی بود، زیرا باور نداشت که بتواند از پیشروی ارتش ایران به سمت فلاحیه جلوگیری کند که توسط چندین قبیله قدرتمند عرب که تابع حکومت شاه شده بودند حمایت می‌شد.

ما از حفار عبور کردیم؛ آبراهی که چنان‌که پیش‌تر گفته‌ام، شط‌العرب را به کارون پیوند می‌دهد، و مسافت کوتاهی در امتداد این رود [کارون] به سمت بالادست حرکت کردیم. بررسی‌هایی که توانستم روی این جریان‌های آبی انجام دهم، مرا متقاعد ساخت که حفار یک کانال مصنوعی است که در دوره‌ای پیشین، با هدف هدایت آب‌های کارون به سوی فرات [شط‌العرب] ساخته شده است. همچنین اطمینان یافتم که از میان چندین دهانه کارون که هنوز در نقشه‌های ما ثبت شده بود، در آن زمان تنها یکی وجود داشت؛ یعنی همان دهانه‌ای که نزد اعراب به «بهمه‌شیر» (Bahmeh-Shir) شناخته می‌شد و ما از طریق آن وارد خلیج فارس شدیم.

از آنجا که کارون در این فصل از سال در پایین‌ترین سطح خود بود و منطقه‌ای که از آن عبور می‌کرد، در حالت بسیار آشفته‌ای قرار داشت، عاقلانه دانستیم که از تلاش برای صعود بیشتر از حد لازم برای مشخص کردن محل شروع حفّار خودداری کنیم. پس از حل و فصل این نکته، به شط العرب بازگشتیم و کاوش بیشتر رودخانه را به فرصتی دیگر موکول کردیم. با این حال، اطلاعاتی در مورد مسیر اصلی دو جریان به دست آورده بودم که ادعاهای مرزی مربوط به ترکیه و ایران عمدتاً به آن‌ها وابسته بود.

در راه بازگشت به بغداد، یک شب در اردوگاه شیخ مذکور، رئیس اعراب بنی‌لام، توقف کردیم. این اردوگاه در ساحل چپ یا کرانه شرقی دجله قرار داشت و در خطی تقریباً پیوسته از چادرهای سیاه حدود دو مایل امتداد یافته بود. دشت‌های فراتر پوشیده از گله‌های گوسفند و بز و رمه‌های شتر و گاومیش بود. این اعراب، از ترس حمله معتمد، چراگاه‌های معمول خود را در دامنه کوه‌های لرستان ترک کرده و در مرزهای رودخانه در قلمرو عثمانی گرد آمده بودند، جایی که باور داشتند ایرانیان جرأت تعقیب آن‌ها را نخواهند داشت.

من همراه با ستوان سلبی در چادر شیخ پیاده شدم. او نیز متقابلاً به بازدید ما در کشتی «آسیریا» آمد. از آنجا که مایل بودم، اگر وقت اجازه می‌داد از قلمرو او دیدن کنم که گفته می‌شد ویرانه‌های مهمی را در خود جای داده و از آنجا که بنی‌لام به راهزنی بی‌قانون شهرت داشتند، ما تمام تلاش خود را برای ایجاد روابط دوستانه با او به کار بردیم. از چند هدیه کوچک که به او داده شد، بسیار خوشحال گشت و به ویژه به ماشین‌آلات کشتی علاقه‌مند شد که برای سرگرمی او به کار انداخته شدند. من با وی در مورد تمایلم به دیدن کشورش و آثار باستانی که شنیده بودم، صحبت کردم. او حمایت خود را به من وعده داد و مرا به مهمانی خویش دعوت کرد. از آنجا که قبل از انجام این سفر باید مقدماتی را فراهم می‌کردم، از او جدا شدم و قول دادم برگردم.

برای چند ساعت توقف کردیم تا بتوانم از ویرانه‌های با شکوه کاخ خسرو در تیسفون بازدید کنم؛ جایی که در یک مناسبت قبلی به دلیل حمله شدید تب که در آن زمان مبتلا بودم، نتوانسته بودم به طور کامل بررسی‌اش کنم. اکنون با کمک ستوان سلبی و خدمه «آسیریا»، فرصت بسیار مناسبی برای کاوش هر قسمت از این بنای عظیم داشتم. (لایارد در پاورقی نوشته است: در بازدید قبلی‌ام، عربی که از او اسب کرایه کرده بودم، مرا نیمه‌راه رها کرده بود. هنگامی که از فراز ویرانه‌ها، یکی از کشتی‌های بخار انگلیسی را در دوردست دیدم که از دجله بالا می‌آمد، مصمم شدم که به هر شکلی راهی برای سوار شدن به آن و رفتن به بغداد بیابم اما باتلاقی عمیق مرا از کرانه‌های رودخانه جدا می‌کرد و ممکن نبود بدون به آب زدن و گذشتن از میان لجنزار به آنجا برسم. سرانجام موفق به عبور شدم و با علامت دادن به کاپیتان فلیکس جونز، فرمانده کشتی، مرا سوار کردند. او بعدها همواره نقل می‌کرد که چگونه با دیدن شیء سفیدی که در باتلاق تکان می‌خورد، با دوربین خود نگریسته و سرِ یک اروپایی را درست کمی بالاتر از سطح آب تشخیص داده است؛ منظره‌ای که کنجکاوی او را برانگیخت. او می‌گفت که چگونه به ساحل آمده و مرا در حالی که سراپا خیس بودم و از شدت تب و لرز به خود می‌لرزیدم، از آن مرداب بیرون کشیده است).

ادامه دارد…

در پایان ازنو یادآور می‌شود مدنظر خواهد بود تا در گفتارهای بعدی به ادامه مکتوبات سفرنامه لایارد علی الخصوص درباره لرها و به ویژه شعبه بختیاری پرداخته شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *