هویت و فرهنگ ایل بهمئی

وقتی سخن از « ما » پیش می آید بحث « هویت » به میان کشیده می شود. مرز ما از دیگران توسط هویت ما مشخص می گردد. اهمیّت هویت از آن جهت می باشد که یکی از عوامل مهّم انسجام اجتماعی در هر گروه و جامعه ای است. هر اندازه که یک جامعه از هویت محکمتر و منسجم تری برخوردار باشند؛ به همان اندازه در تحکیم پایه های همبستگی اجتماعی موفق تر خواهند بود.

هویت به معنای احساس وفاداری و تعلق به عناصر و نمادهای مشترک در اجتماع و در میان مرزهای تعریف شده سیاسی است. مهمترین عناصر و نمادهایی که سبب شناسایی و تمایز هویت های گوناگون می شوند عبارتند از: سرزمین، نژاد، زبان، دین و آئین، آداب و رسوم، تاریخ و حکومت. در واقع میزان وفاداری و تعلق اعضاء جامعه به هر یک از عناصر و نمادهای ذکر شده، شدت احساس هویت آنها را تعیین می نماید.

بهمئی یک هویت است؛ همانگونه که لُر و ایرانی نیز هرکدام یک هویت می باشند. البته آشکار است که هویت بهمئی در طول هویت لر و هویت ایرانی قرار دارد. در واقع آنچه که در رأس هرم هویتی ما قرار دارد؛ همانا هویت ایرانی است.

به هر حال درباره تعریف هویت بهمئی می توان گفت: در خاک بهمئی طوایفی زندگی می کرده اند که خود را بهمئی می دانستند و به بهمئی بودن خویش افتخار می نمودند. بهمئی ها نظام ارزشی و هویت خویش را از سرزمین، نژاد، زبان، دین و آئین، آداب و رسوم، تاریخ و ساختار سیاسی خویش می جسته اند.

سرزمین بهمئی: سرزمین بهمئی از ابتدا تا کنون دچار تغییرات مداوم بوده است. همانگونه که در پُست بهمئی ها و کهگیلویه اشاره گردید؛ سرزمین اولیه بهمئی ها ناحیه لیراو در بخش بهمئی مهمدی سردسیر کنونی بوده است. با گذشت زمان و ازدیاد جمعیت و نیاز به مراتع جدید برای دامداری، بهمئی ها نیز به مناطق اطراف نقل مکان نموده اند. بر همین اساس احمدی ها با عبور از  رشته کوه های سیاه و سفید، ابتدا بخش مُمبی و سپس با گذشتن از رشته کوه حاتم، نواحی لیکک، کت و ابوالفارس را متصرف شده و به سرزمین خویش اضافه نمودند.عکس سرزمین بهمئی

باید توجه داشت که در زمانهای گذشته، ایلات و طوایف کوچرو دائماً در پی مراتع جدید و مناسب برای دامهایشان بوده اند؛ چراکه اساس اقتصاد آنها را دامداری تشکیل می داده است. بر همین اساس سرزمین های مختلف میان ایلات و عشایر گوناگون دست به دست می گردیده است.

به هر حال بهمئی ها نسبت به سرزمین خویش بعنوان یکی از عناصر تشکیل دهنده هویتشان احساس تعلق خاطر می نموده اند؛ هرچند که امروزه با رشد شهرنشینی، تعداد قابل توجهی از بهمئی ها به مناطق اطراف از جمله شهرهای بهبهان، رامهرمز و باغملک مهاجرت نموده اند و نقش سرزمین مادری در هویت بهمئی ها کم رنگ تر گردیده امّا هنوز کاملاً از بین نرفته است و بر نسل امروز بهمئی می باشد که در پی شناخت هرچه بیشتر از  سرزمین مادری خویش باشد.

نژاد: بهمئی ها خود را فرزندان نیایی مشترک به نام بهمن می دانند. مرحوم دکتر نادر افشار نادری در جزوه مونوگرافی ایل بهمئی ضمن بیان منشاء پیدایش ایل بهمئی، نکته ی اصلی آن را در ایجاد حس همبستگی میان بهمئی ها در ساختار سنتی ایل می داند؛ آنجا که می نویسد: نکته ی اساسی که در این افسانه و یا واقعیت مورد توجه ما است این امر است که همه ی عشایر بهمئی چه افرادی عادی، چه کدخدا و چه خان، خود را دارای یک نیای مشترک می دانند و این امر تعهدات و وظایف بسیار زیادی برای آنها ایجاد کرده است و باید گفت تمام زندگی اجتماعی و اقتصادی آنها بر محور همین جد مشترک دور می زند.

البته باید توجه داشت هرچند هسته اصلی و اوّلیه ایل بهمئی از نظر نژادی، فرزندان بهمن بوده اند امّا بمرور زمان شاخه ها و گروههای دیگری نیز در کنار آنان ساکن شده و بتدریج هویت خود را در چارچوب سرزمین، زبان، آداب و رسوم، تاریخ و ساختار سیاسی بهمئی ها بدست آورده اند. از این دسته بعنوان مثال می توان از سادات منگزوری و شیوخ بابااحمد نام بُرد که هر چند از نظر نژادی جزو فرزندان بهمن نمی باشند امّا در گذر زمان دارای سرزمین، زبان، آداب و رسوم، تاریخ و ساختار سیاسی مشترک با بهمئی ها گردیده و به عبارت ساده تر، هویت بهمئی را بخود گرفته و جزوی از ایل بهمئی شده اند.

در رابطه با نژاد باید به این نکته مهّم توجه داشت که هرچند مبحث نژاد یکی از اجزای اصلی هویت هر جامعه ای می باشد امّا همه ی هویت آن محسوب نمی شود؛ بلکه نژاد بهمراه سرزمین، زبان، دین و آئین، آداب و رسوم، تاریخ و ساختار سیاسی مشترک است که هویت یک جامعه را شکل می دهد.

زبان: دکتر نادر افشار نادری در جزوه مونوگرافی ایل بهمئی منتشر شده به سال ۱۳۴۷ درباره زبان بهمئی ها می نویسد: زبان عشایر بهمئی لُری است با تمام اصطلاحات خاصّ خودشان.

در واقع زبان بهمئی ها لهجه ای از زبان لُری و بازمانده از لهجه ای است که در زمانهای گذشته طوایف لیراوی کوه (بهمئی، طیبی، یوسفی و شیرعالی) با آن تکلم می نموده اند. لهجه لُری بهمئی یک گویش خاص مابین لهجه لُری کهگیلویه و لُری بختیاری می باشد. باید گفت به دلیل آنکه سرزمین بهمئی در بین خاک کهگیلویه و بختیاری قرار گرفته است؛ لهجه بهمئی ها تأثیراتی را از هر دو لهجه لری کهگیلویه ای و لری بختیاری دریافت کرده است؛ به این صورت که لهجه طوایف علادینی و مُهمَدی گرمسیر به دلیل همجواری، دارای شباهت هایی با طوایف چهارلنگ بختیاری می باشد. امّا طوایف ساکن در بخش بهمئی مُهمَدی سردسیر و بهمئی احمدی بیشتر از لهجه لُری کهگیلویه تأثیر پذیرفته اند.

علی رغم تأثیر پذیری هایی که لهجه بهمئی ها از حوزه کهگیلویه و بختیاری داشته است ولی بطور کل می توان گفت طوایف ایل بهمئی دارای لهجه خاص خود می باشند و همواره گوشه ای از هویت خویش را در آن می جسته اند.

به هر حال هرچند امروزه با گسترش روند شهرنشینی، آموزش و پرورش عمومی و وسایل ارتباط جمعی، زبان فارسی بعنوان زبان رسمی مطرح گردیده و تا حدود زیادی جای زبان و لهجه های دیگر را گرفته است امّا نسل امروز بهمئی می بایست بعنوان یکی از شاخصه های اصلی هویت خویش در پی احیا و بکارگیری لهجه ی خود در زندگی روزمره اش باشد. در همین راستا باید گفت یکی از موضوعاتی که می تواند در پویایی لهجه لُری بهمئی بسیار تأثیرگذار باشد؛ شعر و موسیقی است. در حقیقت افرادی که دستی در سرودن شعر و موسیقی دارند می توانند نقشی بی بدیل در این زمینه ایفا نمایند.

در ضمن باید توجه داشت که پرداختن به لهجه های محلی لُری تضادی با پذیرش زبان فارسی بعنوان زبان اوّل نخواهد داشت چراکه زبان لُری با تمام لهجه هایش از زبانهای هم خانواده زبان فارسی در مجموعه زبانهای جنوی غربی ایران می باشد.

دین و آئین: همانند اکثریت مردم ایران، دین بهمئی ها نیز اسلام و مذهب شیعه ۱۲  امامی می باشد. دکتر نادر افشار نادری درباره اعتقادات مذهبی بهمئی ها می نویسد: همه عشایر بهمئی مسلمان و شیعه اثنی عشری هستند و تا آنجا که قلب صاف و نیت پاک آنها گواهی می دهد، به دستورات دینی پایبند و معتقدند.

بهمئی ها در راستای همین پایبندی به اعتقادات مذهبی همواره احترام و جایگاه خاصی را برای سادات بعنوان فرزندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) قائل بوده و همیشه پذیرای شاخه های گوناگون سادات در سرزمین خویش بوده اند. بعنوان مثال: زمانیکه گروهی از سادات رضاتوفیق که در اصل از سادات امامزاده سید مَحمید (علیه السلام) در خاک ایل طیبی می باشند به دلیل پاره ای از اختلافات مجبور به ترک سرزمین خویش گردیدند؛ بهمئی ها آنها را در خاک خود پذیرفتند. پس از ضمیمه شدن منطقه جایزان بهبهان به خاک بهمئی و مهاجرت تعدادی از بهمئی ها به آن منطقه، شاخه هایی از همین سادات نیز در بخش جولکی در جوار جاده بهبهان به رامهرمز ساکن گردیدند.

آداب و رسوم: بهمئی ها نیز مانند تمام ایلات و طوایف کشور دارای آداب و رسوم خاصّ خود بوده اند. البته باید توجه داشت که آداب و رسوم بهمئی ها بطور کل زیرشاخه ای از آداب و رسوم قوم لُر می باشد. در واقع آداب و رسوم قوم لر در کلیات خود یکسان بوده و بیشتر در جزئیات دارای تفاوت هایی می باشند. به دلیل آنکه آداب و رسوم یکی از عناصر تشکیل دهنده فرهنگ می باشد؛ در بخش فرهنگ ایل بهمئی بدان پرداخته خواهد شد.

تاریخ: بهمئی ها دارای تاریخ و گذشته ی خاص خود می باشند. از زمانی که بهمئی در واقع یک دَهه کوچک بنام دهه بهمن عالی بوده تا وقتی که بتدریج نسل خویش را گسترش داده و طوایف و شاخه های دیگری را نیز در کنار خود جای داده و کم کم هویت یک ایل را بخود گرفته است.

مجموعه طوایف ایل بهمئی در طول تاریخ خویش مواجه با گرفتاری ها و مشکلات گوناگونی بوده اند و در حقیقت همین خطرها و تهدیدات موجب می شد که بهمئی ها احساس نزدیکی و نیاز بیشتری نسبت به یکدیگر داشته باشند و خود را جزوی از یک ساختار بزرگ تر بنام ایل بهمئی بدانند.

درس مهّم و اساسی که تاریخ ایل بهمئی می تواند به نسل امروز بهمئی ارائه دهد همان همبستگی و یکپارچگی بهمئی ها در مقابل سختی های زمانه است. بعنوان مثال: وقتی که هیبت الله خان باوی حاکم کهگیلویه در زمان کریم خان زند به دست بهمئی ها کشته گردید؛ اگر اتحاد و یکپارچگی طوایف بهمئی نبود به احتمال بسیار زیاد بهمئی ها نیز همچون دیگر ایلات و طوایفی که در مواجه با این قبیل حوادث، پراکنده گردیده بودند؛ متفرق می شدند.

ساختار سیاسی: خصلت اجتماعی انسان، بعلاوه نیاز او به تعامل و همکاری و مقابله با خطرها و تهدیدها او را به سوی زندگی گروهی در قالب ایل، طایفه و… سوق داد. از سوی دیگر جوامع انسانی برای حفظ و پیشبرد بهتر همبستگیِ خویش دست به ایجاد یک رهبری می زده اند. این رهبری حلقه ی اصلی همان پدیده ای است که امروزه از آن با نام ساختار سیاسی یاد می شود.

ساختار سیاسی جوامع و گروههای انسانی در طول تاریخ اشکال مختلفی داشته است؛ تا قبل از شکل گیری ساختارهای سیاسی مبتنی بر رأی مردم، حکومت های مرکزی غالباً بر اساس حکومت شاهان استوار بوده اند. در کشور ایران نیز خواستگاه بیشتر حکومت های پادشاهی از میان ایلات و طوایف کشور بوده است. در واقع عشایر بخش مهّمی از نیروی رزمی کشور بوده اند و به پشتوانه همین نیروی رزمی حکومت را در دست می گرفته اند.

ساختار ایلات و طوایف کشور در زمانهای گذشته بر اساس حاکمیت رؤسایی بوده است که بعدها خان نامیده می شده اند. در حقیقت کلمات ایل و خان هرکدام یک واژه تُرکی – مغولی می باشند که کاربرد آنها بتدریج پس از برپایی حکومت ایلخانان مغول در ایران در میان عشایر کشور رایج و مشهور گردید.

در همین راستا باید گفت بنابه گفته پیران و بزرگان، در ساختار سنتی ایل بهمئی، رؤسای بهمئی از میان طایفه نریمیسا برخاسته اند و ملاک انتخاب آنان ظاهراً بر اساس دارا بودن سطحی از سواد، بینش و آگاهی جهت اداره امور عشایر بوده است. در واقع بزرگان و آگاهان طایفه نریمیسا غالباً ” مُلا ” نامیده شده و جایگاه رئیس را در میان بهمئی ها داشته اند. بعنوان مثال: مُلا قیصر اوّل و فرزندش مُلا علی شیر دو تن از روسای بهمئی در زمان حکومت های محمود افغان، نادرشاه افشار و کریم خان زند بوده اند.

از کلام پیران و بزرگان می توان برداشت نمود که از زمان حکومت کریم خان زند بِبعد رؤسای طوایف بهمئی با عنوان ” خان ” مشهور گردیده اند.

بنابه گفته دکتر نادر افشار نادری: خوانین ایل بهمئی به منزله ی پدر برای افراد طایفه یا طوایف خود به شمار می رفته اند و در واقع عمو یا عموزاده ی بزرگتر عشایر بهمئی بوده اند؛ چراکه نورالدین موسی (جد بزرگ طایفه نریمیسا) از اولاد بهمن نیای بزرگ بهمئی ها بوده است.

باید توجه داشت که از زمان برپایی دولت مرکزی در دوره حکومت پهلوی اوّل، با اجرای سیاست های خاصّ عشایری، رفته رفته عناصر و اجزای تشکیل دهنده هویت و فرهنگ ایلات و طوایف کشور دچار دگرگونی گردید. طبیعتاً ساختار سیاسی آنها نیز بعنوان یکی از عناصر هویتی دچار تغییرات مستمر شد تا اینکه سرانجام با اجرای سیاست اصلاحات ارضی در سال ۱۳۴۱ روند حذف خوانین از ساختار سیاسی عشایر کشور شدت بیشتری بخود گرفت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز خوانین بطور کل از ساختار سیاسی ایلات و طوایف کشور کنار رفتند. در واقع می توان گفت در حال حاضر با فراگیر شدن حکومت های مرکزی مبتنی بر انتخابات و رأی مردم در میان کشورهای مختلف، سیستم های پادشاهی و همچنین حاکمیت شیوخ و خوانین بیش از پیش رنگ باخته و جای خود را به نظامهای سیاسی انتخابات محور داده است. بهمئی دات کام تلاش خواهد نمود جهت شناخت بیشتر، در آینده به بررسی ساختار سیاسی ایل بهمئی در گذشته بپردازد.

به هر حال هرچند در قرن اخیر با شکل گیری دولت های مرکزی ملّی و گسترش روند شهرنشینی نمای عناصر سنتی هویت ایلات و طوایف کشور کم رنگ تر گردیده است؛ امّا نسل امروز بهمئی می تواند با بهره گیری از اصول اساسی هویت سنتی خویش و تلفیق آن با عناصر هویت امروزی از به فراموشی سپرده شدن آن جلوگیری بعمل آورد.

فرهنگ ایل بهمئی:

فرهنگ و اجزای تشکیل دهنده ی آن، جزوی از هویت یک جامعه می باشد. مردم شناسان تعریف های گوناگونی در بیان مفهوم فرهنگ ارائه داده اند. تقریباً می توان گفت فرهنگ مجموعه پیچیده ای است که دربرگیرنده آداب و رسوم، هنرها، اصول اخلاقی و هرگونه توانایی دیگری است که انسان به عنوان عضوی از جامعه به دست می آورد.

آداب و رسوم: آداب و رسوم هر جامعه مجموعه ای از رفتارهای گروهی از مردم است که به دلیل اشتراکات گوناگون از جمله: سرزمین، زبان، نژاد، تاریخ و … گرد هم آمده اند و به دلیل زیربنای فکری مشترک، از باورها و رفتاری مشترک پیروی می کنند. باید گفت آداب و رسوم هر جامعه ای از حوزه های مختلفی تشکیل گردیده است. بهمئی ها نیز دارای آداب و رسوم خاصّ خود در زمینه های گوناگون بوده اند. هرچند که هم اکنون با کم رنگ تر گردیدن عناصر هویتیِ ایلات و عشایر، نمود آداب و رسوم سنتی در میان طوایف بهمئی نیز کم رنگ تر شده است، ولی بهمئی دات کام برای کسب شناختی کوتاه و مفید در این حوزه، نگاهی گذرا به آداب و رسوم ایل بهمئی خواهد داشت.

بطور کل آداب و رسوم بهمئی ها را می توان در چارچوب کلّی آداب و رسوم قوم لُر مورد بررسی قرار داده و آن را در زمینه های: مراسمات شادی و عزا، ادبیات و موسیقی، باورها، پوشاک، خوراک، بازی های محلی و رقص های محلی تقسیم بندی نمود.

مراسمات شادی: شاید بتوان گفت معروفترین مراسم شادی در میان هر جامعه ای مراسم ازدواج می باشد. ازدواج در میان بهمئی ها دارای آداب و رسوم خاصّ خود می باشد. در همین راستا باید گفت که خانم دکتر الویا رسترپو (همسر مرحوم دکتر نادر افشار نادری) رساله دکترای خویش را با عنوان ازدواج در ایل بهمئی به سال ۱۹۷۵ میلادی (۱۳۵۳ شمسی) در دانشگاه پاریس فرانسه با نمره بسیار خوب و همراه با تبریک هیئت داوران دفاع نمود. این رساله تحت عنوان کتاب زنان ایل بهمئی به سال ۱۳۸۷ توسط دکتر جلال الدین رفیع فر (عضو هیئت علمی دانشگاه تهران) ترجمه و منتشر گردیده است.

نا گفته پیداست که فرهنگ ایل بهمئی چنان حوزه بِکر و نابی بوده است که تنها یک حوزه کوچک از آن تبدیل به رساله ی دکترای یک پژوهشگر علوم احتماعی گردیده است. به هرحال بهمئی دات کام به دلیل گسترده بودن مباحث موجود در این زمینه، در پُست های جداگانه به بررسی آداب و رسوم ازدواج در میان ایل بهمئی خواهد پرداخت.

مراسمات عزا: همانگونه که مراسم ازدواج بارزترین مراسم شادی در میان بهمئی ها است، مراسم درگذشت افراد طایفه نیز مهم ترین مراسم عزا در میان طوایف بهمئی می باشد. در گذشته وقتی فرد مهّمی از یک طایفه فوت می شده است، کل اعضای طایفه و یا حتّی در برخی از موارد اعضای طوایف دیگر نیز برای مراسم فاتحه خوانی به منزل فرد فوت شده می رفته اند. معمولاً از هر دهه، چند خانواده بهمراه یک یا چند رأس دام (بعنوان نوعی همیاری در تأمین مخارج مراسم) در فاتحه خوانی حضور یافته و دامها را به صاحب عزا تحویل می دادند. سپس فاتحه داده و غذا را (معمولاً ناهار) می خوردند. اگر فاتحه دهندگان از راه دور آمده بودند، شب را نیز در منزل صاحب عزا می ماندند و او هم از آنها پذیرایی می کرده است. صاحب عزا تا چهل روز پذیرایی و فاتحه خوانی داشته است و هر وقت فاتحه دهندگان بر او وارد می شده اند برایشان غذا حاضر می کرده است.

امروزه مراسم فاتحه خوانی در بین بهمئی ها دچار تغییرات زیادی گشته است و مراسم آن بسیار مختصر گردیده، چنانچه بعضاً یک مراسم برای تشییع، یکی برای سه روزه و هفته و دیگری نیز برای چهلم برپا می شود. البته باید اشاره کرد که بهمئی ها یک رسم بسیار خوب را در مراسمات فاتحه خوانیِ خویش هنوز تقریباً حفظ کرده اند. این رسم پسندیده همان پیشکش نمودن مبالغی پول به صاحب عزا است که به واقع می تواند نوعی همیاری و تعاون در پرداخت هزینه های صاحب عزا در طول زمان برگزاری مراسم و یا حتّی پس از آن باشد.

ادبیات و موسیقی: ادبیات با تمام زیرمجموعه های آن همواره یکی از وسیله های مهّم در پویایی و رشد فرهنگ هر جامعه ای بوده و می باشد. جنبه های بارزتر ادبیات را در میان بهمئی ها می توان در اشعار بهمئی جستجو کرد. در واقع ایلیاتی بهمئی از طریق زبان شعر با انسانها و حتّی طبیعت اطراف خویش ارتباط برقرار می کرده است. اشعار بهمئی علاوه بر نمایاندن تعلقات و خواستهای دورنی فرد، وسیله ای برای پویایی فرهنگ و حفظ لهجه بهمئی بوده و می باشد.

در یک تقسیم بندی ساده می توان شعر بهمئی را به ۴ دسته تقسیم کرد، شامل:

  1. شعرهای مربوط به مراسم های شادی
  2. شعرهای با مضامین حماسی
  3. یاریار
  4. سرو

شعرهای مربوط به مراسم های شادی: شیر دوما و دِی بلال، دو نمونه از اشعاری هستند که توسط مردان و یا زنان در مراسم شادی اعم از ازدواج و یا جشن ها خوانده می شدند.

شعرهای با مضامین حماسی: مضمون اینگونه شعرها در بیان وصف شجاعت ها، رشادت ها و مقام رفیع سلحشوران ایل بوده است. بعنوان مثال از جمله ی موضوعات این اشعار می توان به وقایع سالهای ۱۳۰۳ و ۱۳۱۶ در خصوص لشکرکشی ارتش به منطقه بهمئی احمدی گرمسیر و بهمئی علاءالدینی اشاره کرد. در ادامه برخی از اشعار دو واقعه فوق ذکر می گردند:

شاه حِسَین سَر نادر، سِویلَ تاو دا **** اعلام کِ وَ پهلوی، شیر هم جِواو دا

پهلوی بی دینیِ، باش ایکُنُم جنگ **** لشکری نابود کِردُم، افسر و سرهنگ

توپ زرد خارِجَه، ایران گِراوِش **** دیدِمِش وا گُل مَحمَد، هِی کِ خراوِش

یاریار: فاخرترین بخش در بین اشعار ایلیاتی بهمئی، یاریار بوده است. یاریار داستان فراق و غم هجران را بیان می کند؛ این دوری جانسوز می تواند دوری از یک معشوق زمینی و یا هم ترک طبیعتِ ییلاق و قشلاق در زمان کوچ باشد.

سرو: اشعار سوزناکی است که در هنگام فوت عزیزان و در مراسم عزای آنها خوانده می شده است.

هرچند امروزه با نمایی کم رنگ تر می توان جایگاه دِی بلال ها، اشعار حماسی، یاریارها و سروها را در بین بهمئی ها مشاهده نمود؛ امّا تهدیداتی نیز این میراث باارزش را تهدید می نماید. بعنوان مثال هم اکنون در مراسم های ازدواج بیشتر از اشعار لُری کهگیلویه (دهدشت)، مَمَسنی و… استفاده می گردد و طبیعتاً شعرهای مذکور نیز با همان لهجه دهدشتی و یا ممسنی خوانده می شوند.

در همین رابطه می توان گفت دکتر نادر افشار نادری در مُستند باارزش بلوط که در سال ۱۳۴۷ در خاک بهمئی تهیه گردیده است بخوبی یکی از مراسم های ازدواج در میان بهمئی ها را همراه با تمام اجزای آن از جمله ساز و دُهُل، رقص محلی و سوارکاری به تصویر کشیده است.

با توجه به موارد گفته شده، بر نسل امروز بهمئی است که بر پویایی و حفظ دِی بلال ها، یاریارها و سروها بعنوان یکی از عناصر فرهنگ گذشتگان، پافشاری نماید و در این میان نقش افرادی که دستی در شعر، ادبیات و خوانندگی دارا می باشند بسیار تأثیرگذار و مهّم می باشد. بعنوان مثال: شاید کمتر فردی در بهمئی باشد که یاریارهای مرتضی دستپاک را نشنیده باشد. شاید دهها و یا صدها مرتضی دستپاک در میان بهمئی ها باشد امّا فرصت بروز و ظهور را پیدا نکرده باشند.

به هر سوی در این زمینه نباید منتظر اقدام دستگاههای دولتی ماند بلکه باید با حرکتهای خودجوش مردمی کار را به پیش برد و همانگونه که پیشتر نیز گفته شد در این میان نقش افرادی که در ادبیات، شعر و خوانندگی توانایی و استعداد دارند، بسیار مهّم و برجسته می باشد.

باورها: بهمئی ها گستره وسیعی از باورها را در میان خود داشته اند. حقیقتاً پرداختن به تمام این باروها از حوصله این مجال خارج است چنانچه بهمئی دات کام در این پُست تنها به بررسی کوتاه و گذرای گوشه ای از عناصر فرهنگ ایل بهمئی می پردازد. خانم دکتر الویا رسترپو در کتاب زنان ایل بهمئی درباره بیان گوشه ای از این باورها در میان بهمئی ها می نویسد:

در روز تولد نوزاد، مادر سنگ های کوچک (از جمله مُهر فَهم) و نظر قربانی های دیگر را که در طول بارداری با خود داشته است برداشته و به قنداق نوزاد می دوزد. موقعی که مادر، دو فرزند در سنین پایین دارد، اشیای فوق را که در زمان تولد فرزند اولش به قنداق او دوخته بود جدا کرده و به جای آن یک تکه کوچک پارچه به صورت دگمه که به تکه پارچه ای دوخته شده  و یا به یک بند متصل است را به کمربند او وصل می کند و در این هنگام سنگ های کوچک را به نوزاد جدید می دهند. به نظر می رسد این رسم در باور آنها به این معنی است که قدرت سنگ ها بیشتر از آن تک کوچک است و بهتر است همراه بچه ای باشد که ضعیف تر است.

دکتر رسترپو اضافه می نماید: تمامی بچه ها حداقل تا دو سالگی از این نوع طلسم ها دارند؛ چیزی که مربوط می شود به دوره ی زمانی ای که بیشترین مرگ و میر در بین بچه ها وجود دارد.

پوشاک: هنری لایارد دیپلمات انگلیسی در سفرنامه اش درباره خلیل خان بهمئی می نویسد: خلیل خان مردی بلند قامت و تا اندازه ای خوش قیافه به نظر می رسید ولی هیئتی خشن داشت. سر تا پا مسلح بود و کلاه لُری به سر داشت و چوخای پشمی بر لباسش پوشیده بود. همانگونه که بیان لایارد نیز آشکار است بهمئی ها همچون دیگر لُرها، همواره کلاه و چوخا را بعنوان دو عنصر اساسی در پوشش خویش داشته اند.

دکتر علی بلوکباشی در مقاله معروف ایل بهمئی – منتشر شده به سال ۱۳۴۴ در نشریه هنر و مردم- درباره پوشاک مردان بهمئی می نویسد: پوشاک قدیمی مردان بهمئی  جومَه (پیراهن یقه طوقی)، تنبان، دَلگ، شال کمر، جوقا، کلاه نمدی و گیوه ملکی بود، ولی اکنون بیشتر آنها بویژه جوانانشان جامه های کهن ایلی را کنار گذاشته و جامه های شهری و روستایی می پوشند.

دکتر بلوکباشی در ادامه اشاره می نماید: پارچه جومه مردان از متقال یا چلوار سفید است و دوختش ساده. یقه اش طوق دارد و جلوی آن از یقه تا زیر سینه چاک. سر چاک در زیر گلو با دو بند گره می خورد. آستین های آن بلند و مُچدار است و پاره ای هم بی مُچ. پارچه تنبانی از دبیت یا متقال مشکی است. پاچه شلوار تَنگ و تنوره ای است (برخلاف شلوارهای دبیت بختیاری که بطور راسته و گشاد هستند)، کمرش لیفه ای و بندی. دَلگ از پارچه های گُلدار دوخته می شود. دوخت و ریخت آن مانند آرخالق و رَادی مردان قدیم تهرانی است. پنج تا هفت متر چلوار یا متقال سفید و گاهی دبیت قهوه یی سوخته یا سبز، شالی است که بهمئی به کمر و روی دلگ می بندد. برخی از طایفه سادات شال سبز می بندند. جوقا عبای نازکِ خاکی رنگی است که در بهبهان بافته می شود. بهمئی ها جوقا را بیشتر در هنگام جنگ و ستیز می پوشیدند. کلاه آنها نمدی است و بیشتر قهوه یی رنگ و کفششان گیوه ملکی.

در تکمیل نمودن بیان دکتر بلوکباشی می توان گفت کلاه مردان بهمئی به گفته پیران و بزرگان، شب کلاه نام داشته و بیشتر در شهر بهبهان و توسط بافندگان بهبهانی تهیه می شده است. شب کلاه از جنس نَمَد و اغلب قهوه ای و گاهی نیز خاکی رنگ و به ارتفاع حدوداً ۱۵ سانتی متر بوده است. برخلاف کلاه بختیاری که سقف کلاه حالت قائم بر بدنه دارد، کلاه بهمئی دارای شیب منحنی طوری از بدنه کلاه به سمت سقف کلاه است. مردان بهمئی همچنین معمولاً پیژامه ای نازک و راه راه با زمینه های روشن (کِرِم و آبی روشن) را بعنوان تمبون راحتی می پوشیدند.

دکتر بلوکباشی اضافه می نماید: پوشاک کنونی (سال ۱۳۴۴) بیشتر بهمئی ها کُت و شلوار است و پیراهن یقه دار بازاری و کفش چرمی. زمستانها هم پالتو و پلور. برخی از مردان هم جامه ی قدیمی را با جامه شهری روستایی درآمیخته اند و چند تکه از آن را با چند تکه از این با هم می پوشند.choobazi-bahmei

همانگونه که در عکس گرفته شده توسط گروه دکتر نادر افشار نادری در سال ۱۳۴۷ پیدا است؛ یک جوان بهمئی در مراسم سنتیِ چوب بازی در یک جشن ازدواج، بخشی از پوشاک سنتی را با پوشاک شهریِ آنروزها در هم آمیخته است. بدین صورت که شب کلاه بر سر و چوغای پشمی بر تن را با پیراهن و شلوار ساده شهری به رنگ سفید و سیاه درهم آمیخته است.

دکتر بلوکباشی همچنین درباره پوشاک زنان ایل بهمئی اضافه می نمایند: پوشاک زنان بهمئی جومَه، تُمبون، چادر یا روسری، دستمال سر، دَلگ (آرخالق نیم تنه)، مِینا و گیوَه است. هر زن دو یا سه تمبون می پوشد. تمبون از پارچه های گُلدار دوخته می شود. تمبون رو از پارچه ابریشمی و تمبون های زیر هریک از چیتِ گُل و بوته دار است. دوختن تمبون ساده است و هنگام پوشیدن در پای زنان پُف می کند و پُرچین می شود.

پیراهن زنان دوختی ساده دارد و پارچه اش از ابریشم گل و بوته دار است. بالاتنه و دامن پیراهن یکسر و راسته است و بلندی آن تا یک وجب زیر زانو می رسد. دو پهلوی دامن از کمرگاه تا پایین چاک دارد. آستین پیراهن سه ربعی است و مُچدار و با تکمه ایی بسته می شود. چادر زنان از شش تا هفت متر پارچه توری نَقده دار یا چیت گُلدار است. پارچه چادر بیشتر از پارچه های تیره و مشکی انتخاب می شود. چادر را برای رفتن به میهمانی و عروسی و سوگواری سر می کنند. مِینا سه متر پارجه ابریشمی نازک و لطیفِ گُلدار است. مینا را به گونه ای بر سر می بندند که همه سینه آنها را بپوشاند. دستمال سر دستمالی است چهارگوش و بزرگ و از تافته یزدی. زمینه دستمال سر مشکی و راه راه است و کناره آن حاشیه دار. این دستمال را مانند لچک می کنند و بعد بصورت نواری پهن درمی آورند و میان آنرا به پیشانی می گذارند و دو سرش را در پشت سر گره می زنند.رویه کلاه زنانه از مخمل گلی یا آبی است و آسترش از چیت گُلدار. روی دوره کلاه را با منجق و نگین های رنگارنگ گل و بوته نشان می کنند. این گونه کلاه ویژه زنان خانواده های خانها است. کلاه زنان معمولی بهمئی بجای منجوق و نگین، پولک های حلبی دارد. دلگ زنان بهمئی نیم تنه ای است جلو باز که رویه آن از مخمل سرخ یا سیاه یا سبز و آستر آن از چیت گلدار انتخاب می شود. آستین های دلگ، بلند و چاک دار می باشد و چاک آن از سر مُچ تا به زیر آرنج می رسد. دور مچ آستین دلگ و لبه ی پایین و دو لبه ی جلوی آن منجوق دوزی و نگین دوزی می شود. پاپوش زنان گیوه مَلِکی است که در بهبهان دوخته می شود.

دکتر بلوکباشی درباره نحوه آرایش زنان ایل بهمئی و زیورآلات مورد استفاده آنان اشاره می نماید: زنان بهمئی بسیار ساده و طبیعی آرایش می کنند. گیسوان را بلند نگاه می دارند و تارکشان را از میان سر باز می کنند. چهره را هیچگاه بَزَک نمی کنند و فقط در هنگام رفتن به عروسی حنا به دست و پایشان می بندند. زیورهای آنان گوشواره، خالَک، زِرنا (گلوبند)، با زُلفی (زیوری طلایی یا نقره ای که از موی روی بناگوش می آویزند) و انگشتری است.

خوراک: دکتر نادر افشار نادری در جزوه مونوگرافی ایل بهمئی منتشر شده به سال ۱۳۴۷ می نویسد: اقوام مختلف در زمانهای مختلف بسته به موقعیت طبیعی و منابع منطقه خویش، به وسایل مختلف غذای خود را تأمین می کرده اند که مردم شناسان به ترتیب زمان، چگونگی تأمین غذا را طبقه بندی کرده اند:

  • جمع آوری میوه های وحشی و علف های خوراکی و بعضی حشرات: عشایر بهمئی برای تأمین خوراک خود هر پنج طریقه را به کار می بندند. میوه های وحشی مانند تمشک، گلابی، سنجد و پسته کوهی را جمع می کنند و می خورند. یک نوع علف که آن را توله می گویند (پنیرک) در منطقه فراوان است؛ توله را آب پز کرده و با کَلک (نان پخته شده از آرد بلوط) مصرف می کنند. کنگر و قارچ نیز در سردسیر و سرحد زیاد است که مورد استفاده عشایر قرار می گیرد. سالهایی که ملخ به زراعت آنها حمله می کند، شبانه ملخ ها را در گونی جمع کرده می پزند و روزهای متمادی، ملخ، خوراک لذیذ آنهاست. از همه اینها مهّم تر بلوط است. بیش از نیمی از سرزمین بهمئی پوشیده از درختان بلوط می باشد. آنها که کمتر گندم کِشت می کنند بیشتر نان بلوط می خورند.
  • شکار: بز کوهی در تمام منطقه به حد وفور وجود دارد.کبک نیز در منطقه بهمئی فراوان است.
  • صید ماهی: صید ماهی نیز از رود عظیم علاء و رود اسپید معمول است.
  • گله داری: دامداری و گله داری اساس اقتصاد عشایر بهمئی است. بهمئی دات کام در یک پُست جداگانه به موضوع دامداری در میان بهمئی ها خواهد پرداخت؛ هرچند که امروزه اثر گسترده ای از دامداری همچون گذشته در میان بهمئی ها وجود ندارد.
  • زراعت: عشایر بهمئی از قدیم الایام زراعت گندم، جو و برنج می کرده اند ولی بعد از اجرای قانون اصلاحات ارضی (در سال ۱۳۴۱)، زمین های زیر کِشت توسعه یافته است. زراعت گندم آنها ۹۰% دیم است.

دکتر افشار نادری درباره کاربرد شیوه های فوق در میان بهمئی در حدود سالهای ۱۳۴۶ و ۱۳۴۷، اشاره می کنند: از این پنج طریقه تأمین غذا ، شکار و صید ماهی محدود می شود به معدودی. در سالهای اخیر که چندین بار عشایر خلع سلاح شدند دیگر همه کس تفنگ ندارد که بتواند شکار برود. صید ماهی نیز طبیعتاً منحصر است به آن عده عشایر که مدتی از سال را در کنار رودخانه ها به سر می برند.

از طرف دیگر، دامداری نیز سرمایه می خواهد و با اینکه تعداد گوسفند و بز در منطقه بهمئی بیش از نیم میلیون رأس است، در حدود نیمی از آن متعلق به پیله وران بهبهانی است و نیم دیگر نیز به تساوی بین خانوارها تقسیم نشده است. چه بسا خانوارهایی که بیش از دو یا سه رأس گوسفند ندارند. به هر حال طریق اوّل و پنجم، یعنی جمع آوری و کشاورزی در تمام منطقه عمومیت دارد. البته باید گفت که علاوه بر جمع آوری و کشاورزی، عموم بهمئی ها غالباً تعدادی مرغ و خروس را نیز در حد و اندازه ی مصرف خویش نگهداری می نموده اند.

دکتر علی بلوکباشی نیز اطلاعات مفیدی را درباره خوراکهای مورد استفاده در میان بهمئی ها ارائه داده است؛ آنجا که می نویسد: همگانی ترین نان خورشهای بهمئی، شیربرنج، دُووا (آش دوغ)، ریچال (برانی)، کلّه جوش، کَلگِ گوشت، لیوی، هُرَّ و گیوینَه می باشد. زنان در ایل بهمئی پخت نان را به عهده دارند و نانپز هر خانواده و سیاه چادر زنان همان سیاه چادر و خانواده اند مگر در خانواده های خانها و خانزادگان که نان آنها را زنان خدمتکار می پزند. تنور نان پزی بهمئی ساده است و آن چاله یی است که درون چادر یا کپر یا تو کنده شده. دور تنور سه پارچه سنگ می چینند تا ساج نان را روی آن بگذارند. این سنگها را کُچُک می نامند. ابزار کار نان پزان تَوَک، تیر، تاوَ و سفرَه است. توک تخته یی است تخت و هموار و پایه دار که چانه خمیر را روی آن باز و تُنُک می کنند. تیر، نورد یا وردنه نان پزان است. زنان با تیر چانه خمیر را تنک و نازک می کنند. تاوَ همان تاوه یا ساج است که نانها روی آن سرخ و پخته می شود. سفره، دستبافی است از پشم گوسفند یا موی بز که چانه های خمیر روی آن چیده می شود.

نانهای بهمئی از آرد گندم و آرد بلوط است. نامی ترین و همگانی ترین آنها نان تیری، بَلبَل، تَبدون، کَلگ و بَرکو است.

  1. نان تیری نانی است گرد و بسیار نازک و خشک و مانند نان لواش تهرانی.
  2. بَلبَل نانی است گرد و سِتَبرتَر از نان تیری.
  3. تَبدون یا تافتون نانی گرد و کلفت است. روی تبدون را پس از پخته شدن روغن سرخ شده می مالند و شکر می پاشند.
  4. کَلگ نانی است که از آرد بلوط پخته می شود و رنگش تیره و سیاه است.
  5. بَرکو، نانی است گرد، کوچک و ستبر و تُرد که روی آن را روغن و یا عسل می مالند.

به هر حال هرچند امروزه با گسترش زندگی شهرنشینی، انواع غذای رنگارنگ در فرهنگ غذایی ما وارد شده است؛ امّا حقیقتاً می توان گفت برای بهمئی هنوز هم طعم نان تیری، کلگ و بَرکو و … از هر غذایی دلنشین تر است چراکه گوشه ایی از فرهنگ و هویت بهمئی است و طبیعتاً انسان نسبت به عناصر تشکیل دهنده هویت و فرهنگ خویش، احساس علاقه می نماید.

بازیهای محلی: کودکان و نوجوانان بهمئی در زمانهای گذشته بازیهایی را انجام می دادند که عموماً علاوه بر ایجاد حس طراوت و شادابی، تحرک و فعالیت جسمی، موجب ایجاد حس همبستگی در میان آنها نیز می شده است؛ چراکه بیشتر این بازیهای بصورت دو یا چند نفره انجام می شده است. از جمله این بازیها می توان به: کِل کِلَ بَرد، چو کِلی، گرنا، گُل بازی، پِشکِلَه غار، هارهارونَکی، دوز، کوس و … اشاره نمود.

رقص های محلی: مجموعه آداب و رسومی می باشند که عموماً در مراسم ازدواج اجرا می گردند. رقص های محلی بهمئی، همان رقص های محلیِ دیگر ایلات و طوایف کهگیلویه و بطور کلّی رقص های رایج در میان قوم لُر است که عموماً با نام چوب بازی، دَسمال بازی و چوپی شناخته می شوند.

هنرها: می توان گفت هنرِ هر قوم بیان گر ذوق و علاقه و خلاقیت افراد آن در پاسخ به نیازهای مادی و معنوی خویش است. مهّم ترین هنرها در میان قوم لُر، هنرهایِ دستیِ زنانِ لُر می باشد که تقریباً به یک شکل در میان طوایف لُر بزرگ و لُر کوچک وجود دارند. ایل بهمئی نیز بعنوان شاخه ای از ایلات و طوایف لر بزرگ، موارد مشخصی از هنرهای دستی را در میان دستان پُرمِهر و توانای زنان خویش داشته است. دکتر علی بلوکباشی در مقاله ایل بهمئی (منتشر شده به سال ۱۳۴۴) در این رابطه می نویسد: هنرهای دستی زنان بهمئی، قالی، بهون، جوراب، شَلِ، خور، خُرج، جوال، بَنِ، گبه، جاجیم و وَریس است که پاره ایی از آنها به نقش های ساده طبیعت نگارین شده.

شله از موی بز بافته می شود و خور از پشم گوسفند. تار خرج از موی بز و پودش از پشم گوسفند است. بنه تور بافته شده یی است مخصوص بردن خوشه های گندم.

صنایع دستی مورد اشاره در واقع تلاش و هنرنمایی زنان ایل بهمئی در پاسخ به نیازهای روزمره زندگی خویش بوده است. زنان بهمئی همواره آثار هنری خود را با مضامین طبیعی همراه می کرده اند که این خود نشانگر پیوند نزدیک روح ایلیاتی با سرزمین مادری و دلبستگی های وی نسبت به طبیعت اطراف خویش بوده است. بعنوان مثال: یکی از عناصر طبیعت که همواره در صنایع دستی زنان بهمئی جلوه گر بوده؛ پرنده زیبای کبک می باشد. کبک یا همان کُوگ در فرهنگ بهمئی جایگاه خاصی داشته است. از زیبایی ظاهری آن که همواره مورد توجه عشایر بوده، از آواز دل نوازش که همیشه نوعی احساس دل انگیز را بهمراه داشته و تا گوشت مغذی و مقوی آن که یکی از منابع غذایی ایلیاتی ها بوده است.

به هر حال هرچند امروزه با کم رنگ تر شدن هویت و فرهنگ ایلیاتی، دیگر اثر گسترده ایی از بکارگیری هنرهای دستی در میان زنان بهمئی به چشم نمی خورد، امّا نسل امروز بهمئی می تواند در جنبه هایی خاصّ، میان هنرهای سنتیِ خویش با فرهنگ امروزی انسان شهرنشین یک نوع مثبت از درهم آمیختگی را ایجاد نماید. مثلاً: تهیه عروسک هایی با پوشش لباس لُری و یا بالشت های لُری که با صرف کمترین هزینه و وقت توسط برخی از زنان انجام می گیرد؛ خود می تواند یک حرکت باارزش در جهت حفظ، پویایی و انتقال گوشه هایی از فرهنگ گذشتگان به نسل آینده باشد.

اصول اخلاقی: اخلاقیات عموم ایلات و طوایف لُر و بویژه بهمئی ها را در چند حوزه بارز می توان تقسیم بندی نمود:

صفا و صمیمیت: دکتر نادر افشار نادری در جزوه مونوگرافی ایل بهمئی (منتشر شده به سال ۱۳۴۷) درباره سکونت طولانی مدّت خویش در میان بهمئی ها می نویسد: عشایر [بهمئی] با ما باصفا بودند و ما هم با آنها بی ریا بودیم. در واقع هنگام برگشت، نه ما از آنها دل می کندیم و نه آنها از ما. از صفا و صمیمیت عشایر [بهمئی] داستان ها در دل ما باقی است. بارون دوبد روسی نیز در سفرنامه اش به صفا و صمیمیت لُرها اشاره کرده است؛ آنجا که می گوید:  تا آنجا که به من مربوط است منصفانه باید بگویم هیچ دلیلی برای شکایت از لُرها ندارم. در واقع با وجودی که به عنوان دزد و راهزن مشهورند امّا من همیشه از مهمان نوازی آنها قدرشناسی می کنم زیرا مرا در کنار اجاق خود با مهربانی و شفقت پذیرفتند. خصلتی که چهره آن در اروپا به دلیل زرق و برق زندگی و فخر تمدن بسیار محو شده است.

صداقت: ایلیاتی بهمئی همواره صداقت را بعنوان یکی از صفات بارز انسانی با خود همراه داشته است. عموماً عشایر لُر و بویژه بهمئی ها به صداقت و رُک بودن در رفتار و گفتار شُهره بوده اند. می توان گفت همنشینی با طبیعت و زندگی در فضای بِکر کوهستان ها و به تبع آن دوری از فضای پر از حیله و نیرنگِ شهرها، در این زمینه بی تأثیر نبوده است. صداقت همان صفت پسندیده ای است که بعضاً از آن با عنوان ساده لوحی نام برده می شود و برعکس آن، دو رویی و نیرنگ نیز همان صفات ناپسندی هستند که متأسفانه برخی از افراد از آن با نام زَرنگی یاد می کنند.

شجاعت: عموم ایلات و طوایف لُر به شجاعت معروف بوده اند. چنانچه در طول تاریخ، عشایر لُر همواره یکی از ارکان مهّم نیروی نظامی کشور بوده اند. در این میان، بهمئی ها از نظر شجاعت و سلحشوری یکی از بارزترین ایلات لُر بزرگ بوده اند چنانچه میرزا حسن فسایی در کتاب فارسنامه ناصری (نوشته شده در حدود ۱۵۰ سال پیش) درباره شجاعت و جنگاوری در  نزد بهمئی ها می نویسد: ۱۰ تفنگ چی بهمئی را با ۱۰۰ تفنگ چی بختیاری برابر گرفته اند. شجاعت و دلیر بودن در نزد لُرها صفت پسندیده ای بوده که در برخی از مواقع با عنوان وحشی گری نیز از آن یاد می شده است.

سادگی: روح ایلیاتی یعنی ذات ساده و بی تَکلُف. در واقع، یکی از نتایجی که زندگی بر مبنای کوچ و دامداری می توانست برای انسان به ارمغان آورد، همانا سادگی در شیوه زندگی بوده است.

مهمان نوازی: بهمئی ها و لُرها همانند عموم ایرانی ها، مردمی مهمان نواز و خونگرم بوده اند. بارون دوبد روسی و دکتر نادر افشار نادری نیز در آثار خود به این موضوع اشاره کرده اند.

حال که یک بررسی کوتاه و مفید درباره عناصر فرهنگ ایل بهمئی ارائه گردید، لازم است به خروجی شاخصه های فرهنگی بهمئی و بویژه اصول اخلاقی رایج در میان آنها در نوع ارتباطات آنان اشاره کرد. یکی از عرصه های مهّم نمود فرهنگ هر گروه و جامعه ای، مبحث ارتباطات می باشد. اصولاً انسان همواره در ارتباط با طبیعت و محیط اطراف خویش و همچنین انسانهای دیگر می باشد. برای شناخت بهتر، روابط موجود در میان بهمئی ها را می  توان به سه دسته تقسیم نمود:

  • رابطه فرد با طبیعت
  • رابطه فرد با خانواده
  • رابطه فرد با افراد ایل

رابطه فرد با طبیعت: رابطه فرد ایلیاتی با محیط اطراف خود، همانا طبیعت بِکر و زیبایی که خداوند ارزانی داشته، داستان شیرینی دارد. ایلیاتی بهمئی از موهبت های خدادادی بهره می بُرد ولی همچون انسان مُدرن امروزی حریصانه به آن حمله نمی کرد و کمر به نابودی آن نمی بَست. گواه این امر نیز خود طبیعت است که هیچ گاه در ساختارهای ایلیاتی، آسیب های سالهای اخیر خود را ندید و همواره یک رابطه متقابل و گویی توأم با احترام میان انسان و طبیعت برقرار بوده است.

مهم ترین استفاده ای که ایلیاتی بهمئی از طبیعت اطراف خود می بُرد، در رابطه با اساس زندگی او یعنی  دامداری و پرورش دام بود. دامها بر روی مراتع طبیعی پرورش داده می شدند، این کار بر روی ارتفاعات کوهستانی در فصل تابستان و دشت های پَست در فصل زمستان انجام می گرفت. دامپروری نقش مهمی را در بهره برداری از مراتع و ارزش دادن به آن ایفا می کرد. همزمان با استفاده ای که ایلیاتی ها از مراتع می بردند، سعی در حفظ این منابع خدادادی هم داشته اند به این گونه که پس از مدتی از منطقه ای به منطقه ی دیگر کوچ می کردند تا هم به مراتع جدید و تازه دست یابند و هم مراتع قبلی فرصت بازسازی خود را به دست آورند.

دامها به مراتع وابسته بودند و ایلیاتی های بهمئی نیز به دامها. در واقع تمام فراورده های دام قابل استفاده بود؛ از شیر و مشتقات آن گرفته تا گوشت، پوست، مو و حتّی شاخ و کود دام هم استفاده و فایده خود را داشته است. از جمله مهّم ترین فراورده های دامی نزد ایلیاتی بهمئی می توان به بُهون اشاره کرد؛ بهون یا همان سیاه چادر در واقع مسکن و سرپناه عشایر بهمئی بوده است. مجموعه چند بهون در کنار یکدیگر یک مال را تشکیل می داده و مال هم بَسان یک واحد اجتماعی و اقتصادیِ مبتنی بر همکاری و همیاری در نظام دامداری، اساس معیشت بهمئی ها را استوار می کرده است.

در کنار دامداری، بهمئی ها گندم و جو را در مقیاس کم و اغلب به شکل دیم هم می کاشتند، امّا مقدار آن به اندازه مصرف خودشان بود و نه بیشتر. چراکه خاک بخش زیادی از سرزمین بهمئی به دلیل کوهستانی بودن امکان کشت و کار را بصورت گسترده نداشته است

استفاده دیگری که ایلیاتی بهمئی از طبیعت اطراف خود می بُرد، ارزش غذایی جانداران وحشی از جمله بز و قوچ کوهی (شِکال)  که به وفور یافت می شده، همچنین شکار کُوْگ (کبک) و تِهی (تیهو) هم منابع آسان تر تأمین گوشت بوده است. صید ماهی را هم می توان به موارد ذکر شده افزود، مخصوصاً در رودخانه علاء رایج تر بوده است. ایلیاتی بهمئی گرچه از این جانداران استفاده غذایی می کرده است امّا در کنار آن انصاف و عدالت را هم مد نظر قرار می داده، چنانچه در فصل تولیدمثل و تخم گذاری، از شکار صرف نظر می کرده است. منبع دیگر، میوه های وحشی و جنگلی است و خود دارای طیف گوناگونی بوده اند. برخی از آنها شامل: بلوط، تمشک، گلابی وحشی، پسته کوهی، سنجد، بادام کوهی، بَن،کنگر، قارچ، تولَه و … می باشد. در کنار این میوه ها گیاهان مختلفی قرار داشته اند که اغلب علاوه بر مصرف غذایی، استفاده دارویی هم داشته اند.

خاک بهمئی مخصوصاً در مناطق سردسیری و معتدل تر دارای جنگل های وسیع بلوط بوده است. بلوط منبع غذایی عمده در میان عشایر بهمئی بوده چنانچه کَلگ؛ همان نان پخته شده از آرد بلوط است و معمولاً همراه با ماست و حتّی کله پاچه مصرف می شده و بسیار مغذی است.

چکیده گفتار بالا را می توان فرهنگ تعادل در روابط متقابل فرد با محیط اطراف خود بیان کرد، امری که انسان مدرن امروزی با لجام گسیختگی آن را زیر پا گذاشته و با حرص و طمع فراوان در پی تأمین نیازهای خود از طبیعت و محیط پیرامون خویش است، به گونه ای که هم اکنون طبیعت بیشترین آسیب را از نظامهای انسانی به خود دیده است.

رابطه فرد با خانواده: دکتر نادر افشار نادری در این رابطه اشاره می نماید: خانواده کوچک ترین واحد اجتماعی هر جامعه است. در ساختار ایلیاتی، بیشتر شاهد خانواده از نوع خانواده هسته ای؛ متشکل از زن و مرد (غالباً پدر و مادر) و تعدادی فرزند در کنار آنان هستیم و ممکن است مادر بزرگ پدری و عمو یا عمه ای که ازدواج نکرده باشد را هم شامل شود. بر خلاف آن چیزی که ممکن است تصور شود، نقش زن در خانواده عشایری یک جایگاه بلندمرتبه می باشد و تقریباً هیچ مردی بدون زن قادر به حفظ خانواده خود نبوده است. همین امر به زن نوعی استقلال نسبی در خور توجه می داده و زنان ایلیاتی می توانسته اند در برخی از عرصه ها اظهار نظر نمایند.

دکتر افشار نادری در خانواده ایلیاتیِ بهمئی نوعی تقسیم کار را برمی شمارد و در این میان  نقش اساسی را جهت حفظ بنیان خانواده به زن اختصاص می دهد. وی وظایف زن، مرد و فرزندان را در خانواده ایلیاتی بهمئی چنین ارائه نموده است:

وظایف زنان:

  • پخت نان
  • بچه داری
  • کوبیدن برنج
  • تهیه آرد بلوط
  • دوختن لباس بچه ها
  • دوشیدن شیر دامها
  • تهیه چای ناهار و شام
  • حمل آب از چشمه تا بهون
  • مواظبت از بره ها و بزغاله ها
  • تهیه مَشک دوغ، آب و روغن
  • شانه زدن پشم و مو، ریسیدن نخ
  • جمع آوری هیزم از جنگل و مراتع
  • بافتن بهون، گلیم، خورجین و طناب
  • تهیه ماست، کشک، دوغ، کره و روغن

وظایف مردان:

  • چیدن بلوط
  • پوست کندن بلوط
  • ساختن خانه سنگی و گِلی
  • برپا کردن بهون و برچیدن آن
  • شخم زدن زمین، بذرپاشی و درو
  • تصمیم درباره انتخاب مراتع دامها
  • نگهداری چهارپایان (گاو، قاطر، الاغ و اسب)
  • به چرا بردن دامها (تا زمانی که فرزندی ندارند)
  • جمع آوری تنه های سنگین درخت برای سوخت
  • مسافرت به شهر جهت خرید و تأمین مایحتاج خانواده

وظایف فرزندان: در خانواده ایلیاتی بهمئی باید گفت که کودکان؛ پسر و دختر، از سنین ۴ یا ۵ سالگی به نحوی در کارهای تولیدی سهیم بوده اند. در هنگام دوشیدن شیر از دامها، کودکان، بره ها و بزغاله ها را جدا می کردند تا شیر مادرشان را تمام نکنند. نگهداری و به چرا بردن بره ها و بزغاله ها نیز برعهده کودکان بوده است. دختران در ۸ سالگی با مشک های کوجک، در آوردن آب به مادران خود کمک می کردند. گله های دام را پسران ۱۰ ساله به بالا برای چرا به کوهستان می برند. می توان گفت پسران و دختران از همان دوران کودکی خود را برای بر عهده گرفتن نقش پدر و مادر آینده آماده می کرده اند.

با توجه به پژوهشهای دکتر افشار نادری می توان گفت در خانواده ایلیاتیِ بهمئی، آنچه در رابطه فرد با دیگر اعضای خانواده پایه و اساس بود، همانا کمک، همکاری و همیاری اعضاء با یکدیگر برای حفظ نظام خانواده بوده است. مرد عهده دار حفظ امنیت خانواده، تأمین مواد اولیه و همچنین وظایف سنگین جسمی بود، در حالیکه اساس اقتصاد خانواده در دست زن بوده و همین امر به گفته دکتر افشار نادری، مقام رفیعی را به زنان بهمئی می بخشید. کودکان نیز کمک کار والدین خود بوده اند و از قبول مسئولیت، شانه خالی نمی کرده اند.

تعاون و همکاری همان حلقه ضعیف شده در ساختار خانواده مُدرن امروزی است و می طلبد با رجوع به فرهنگ اصیل گذشتگان خود، حیاتی دوباره به روح و کالبد خانواده امروز دمیده شود.

رابطه فرد با افراد ایل: در تمام جوامع نوعی سلسله مراتب و قشربندی اجتماعی وجود دارد و برای شناخت روابط افراد با یکدیگر ابتدا باید شناخت درستی از اقشار اجتماعی در ایل بهمئی به دست آوریم. دکتر نادر افشار نادری در این رابطه می نویسد: بهمئی ها عموزاده های دور و نزدیک یکدیگرند و در نظام ایلیاتی همه افراد ایل اَعَم از خان، کدخدا و افراد عادی با یکدیگر از طریق پدر خویشاوند هستند و این امر از طریق ازدواج دوباره مستحکم تر نیز گردیده است. بنابراین اقشار اجتماعی به گونه رایج در عشایر و ایلات دیگر، در میان بهمئی ها وجود نداشته و منزلت خان و کدخدا همانند منزلت و مقام پدر و برادر بزرگ تر بوده است. حتّی خوانین و کدخداهایی که از این راه خارج گردیده و راه خشونت با افراد ایل را در پیش می گرفته اند، اغلب از گردونه مناسبات ایلیاتی حذف می شده اند.

دکتر افشار  نادری در ساختار سنتی ایل بهمئی سه قشر را تشخیص داده است:

  • ایلخان و خوانین طایفه ها
  • کدخداها
  • ریش سفیدان و افراد عادی

به دلیل آنکه انسان موجودی اجتماعی است و امورات خود را باید از طریق جامعه پیگیری نماید، ضروری است هر جامعه ای برای حفظ وحدت و یکپارچگی خود، سرپرستی داشته باشد تا بتواند در مقابل تهدیدات عکس العمل واحدی از خود نشان دهد. بر همین اساس در زمانهای گذشته این سرپرستی بصورت نظام خان خانی در میان عشایر حاکم بوده است. نقش خان با توجه به نظام سنتی حاکم بر آن دوره ها، در ایل بهمئی بیشتر شامل حفظ انسجام ایل در مقابل مشکلات و گرفتاری های بزرگ داخلی و خارجی بوده است. قبل از گسترش نظام کشاورزی و زراعت، خوانین تقریباً در فعالیت های تولیدی مشارکتی نداشته (حتّی غیرمستقیم) و اغلب مایحتاج آنها توسط افراد ایل تأمین می شده است.

عمله ها (مالخانی) و آهنگران نیز ۲ قشر مهم در کنار خوانین بوده اند؛ بیشتر عمله ها و تمام آهنگران ایل بهمئی از طایفه نریمیسا بوده اند. برخلاف تصور رایج, جایگاه و نقش عمله ها و آهنگران در میان ایل بهمئی فراتر اسم انها بوده است؛ چنانچه به گفته پیران و بزرگان, در میان عمله ها و آهنگران افراد سرشناس, سلحشور و با درایت کم نبود ه اند.

کدخدایان همچون دیگر افراد ایل در تمام امور تولیدی مشارکت داشته اند و در کنار آن وظیفه حفظ انسجام طایفه را در مقابله با مشکلات و تهدیدات موجود برعهده داشته اند.

لازم به ذکر است قشر مهّم امّا محدود دیگری هم وجود داشت. میرزاها یا همان حسابداران خان ایل که معمولاً رابطه نزدیکی با خان داشتند و از جمله افراد انگشت شمار باسواد ایل بودند. سواد آنها باعث می گردید اعتبار زیادی در بین بهمئی ها داشته باشند و به آنها این امکان داده می شد که نقش سیاسی رده اوّل در میان ایل داشته باشند. منصب میرزاها موروثی بود و معمولاً به طایفه سادات تعلق داشتند. سادات علاوه بر حضور در جایگاه مباشری، کسانی بودند که از قدیم به عنوان افراد مذهبی تر می توانستند قرآن را از سنین جوانی بخوانند و بنابراین مورد احترام بوده اند. میرزاها در تیره احمدی تا قبل از اصلاحات ارضی در سال ۱۳۴۲، بعضاً نقش واسطه میان ایلخان بهمئی و کداخداها را برعهده داشتند.

افراد عادی هر طایفه نیز در قالب چند بهون دور یکدیگر جمع شده و تشکیل یک مال می داده اند. افراد مال غالباً از یک طایفه بودند که بر مبنای همکاری در نظام دامداری گرد هم می آمدند.

پس از شناخت نسبی از اقشار مختلف ایل بهمئی اکنون به نوع رابطه فرد با هر کدام پرداخته می شود؛ در باب رابطه فرد با خان باید گفت این روابط بیشتر بر مبنای حل مشکلاتی که میان افراد و طوایف ایل بهمئی با عشایر و ایلات دیگر ایجاد می شد، چرخ می زده است. علاوه بر آن در زمانی که خطر بزرگی مجموعه ایل را تهدید می کرد، خان با فراخوان زدن افراد، نسبت به تهیه قشون رزمی مبادرت می کرده است. از نظر اقتصادی نیز، خان وظیفه جمع آوری مالیات برای ارائه به حکومت مرکزی را  در میان افراد ایل برعهده داشته است.

کدخدایان نیز وظیفه حل مشکلات میان افراد طایفه را که از طریق ریش سفیدان قابل حل نبود، برعهده داشتند.

شاخص ترین نوع رابطه فرد در ایل بهمئی، رابطه وی با افراد عادی ایل بود. یعنی همان کسانی که همراه وی و خانواده اش، مال را تشکیل می دادند. به گفته دکتر نادر افشار نادری اگر خانواده کوچک ترین واحد اجتماعی در ایل بهمئی باشد، مال را می توان تنها واحداقتصادی در ایل بهمئی نامید. دکتر افشار نادری در این رابطه می نویسد:

خانواده های تشکیل دهنده مال برحسب فصل و کم و زیاد شدن تعداد دامها، به دور هم جمع و یا متفرق شده و یا در مال های دیگر تقسیم می شدند. در میان مال یک ریش سفید وجود داشت که معمولاً سالخورده بود و در کنار آن تعداد قابل توجهی دام داشته است. افراد مال اغلب نظرات وی را به عنوان راهنمایی و ارشاد می پذیرفتند. امّا نکته مهّم در ساختار مال، وجود خانوارهای غنی و فقیر (از نظر دارا بودن منبع ثروت یعنی دام) در کنار یکدیگر است. به گونه ای که خانواری که تعداد کمی دام داشته و یا هیچگونه دامی نداشته است، در قبال کمک به خانوارهای دامدار مال، در دوشیدن شیر، از فراورده های دامی آنها و کمک های جنسی دیگر برخوردار می شد. به عبارت دیگر از طریق نوعی همیاری متقابل میان افراد مال، از فروپاشی خانوارهای فقیر و فرو غلتیدن آنها در دامن گدایی جلوگیری می شد. بر همین اساس است که در میان ایلیاتی های بهمئی فقیر وجود داشت امّا گدا دیده نمی شد. همیاری به قدری در میان ایلیاتی های بهمئی جا افتاده بود که ضرب المثلی هم برای نقد کسانی که به همسایگان خود کمک نمی کنند وجود داشت: مو سی تو، تو سی کی؟

به هر حال، هرچند امروزه فرهنگ شهرنشینی با پشتوانه تکنولوژی و صنعت، خود را در بیشتر جنبه های زندگی انسان غالب کرده و دیگر اثر گسترده ای همچون گذشته از نظام ایلیاتی باقی نمانده است امّا با رجوع به گذشته و کندوکاو در فرهنگ اصیل سنتی می توان درسهایی آموخت که به واقع نیاز اصلی انسان مُدرن امروزی است. به عبارت دیگر می توان با شناخت فرهنگ اصیل گذشتگان و تطبیق اصول بنیادیِ آن که چیزی جز شجاعت، صداقت، صمیمیت و پاکی نیست با زندگی روزمره خویش، کمبودهای فرهنگ امروزی خود را جبران نمود.

در پایان بعنوان جمع بندی و نتیجه گیری می توان گفت شالوده و قانون اساسی در فرهنگ ایل بهمئی و خروجی مهّم آن، همان تعادل در رابطه با طبیعت و همچنین همیاری و همکاری متقابلی بود که بهمئی ها خود بدان گووگری می گفتند، می باشد. این همیاری و همکاری، به واقع نیاز اصلی انسان مُدرن و حلقه ضعیف شده در فرهنگ و خانواده امروز ما است.

31 دیدگاه در “هویت و فرهنگ ایل بهمئی

  1. با سلام
    امروزه با رسمی شدن زبان فارسی تهرانی به عنوان زبان رسمی تا آینده ای نچندان دور لهجه ها و گویش های لری از بین میروند.تمام طایفه های لر زبان باید کاری بکنند و زبانشان را نجات دهند .از شما خواهش دارم که کلمات، اصطلاحات، و… خاصه ایل بهمنی را ضبط کنید ( به صورت شعر ، موسیقی ، داستان، و… ) .برخی افراد ایلات مختلف لر این کار را آغاز کردند.واقعا حیف است این همه کلمات و اصطلاحات اصیل ” کهن اریایی” که امروزه ما لرها استفاده میکنیم از بین روند که اگر دیر عمل کنیم خواهند رفت!

    • سلام
      با سپاس از توجه شما نسبت به حفظ هویت و فرهنگ مادری باید گفت در این باره اولین اقدام از سوی نسل امروز بهمئی و دیگر ایلات و طوایف لر، بیرون کشیدن واژه های کهن زبان لُری از سینه ی پیران می باشد. پیران سرمایه هایی هستند که با رخت بَربستن از این جهان، تمام آگاهی ها و دانسته های خویش را نیز به گور خواهند برد. به قول آن جمله ی مشهور: ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است.
      پایدار باشید

  2. با سلام و خسته نباشید
    ایا میشه بگین ﺑﻬﻤﺌﯽ مرودشت از کدوم طایفه هستن و آیا احمدی هستند

    • سلام
      بنابه گفته پیران و بزرگان، طایفه بهمئی ساکن در منطقه مرودشتِ استان فارس اصالتاً از طایفه نریمیسا و از بستگان مُلا علی شیر (رئیس بهمئی ها در زمان کریم خان زند) می باشند.
      موفق باشید

      • ﺭﻭﺳﺘﺎﯼ ﺣﺴﻦ ﺁﺑﺎﺩ ﺩﺭ ﺑﺨﺶ ﻣﺮﮐﺰﯼ ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻥ ﻣﺮﻭﺩﺷﺖ ‏( ﻓﺎﺭﺱ ‏) ﻭﺍﻗﻊ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺩﺭ ﻧﻪ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮﯼ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﭘﻨﺞ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮﯼ
        ﻧﻘﺶ ﺭﺳﺘﻢ ﻭﺍﻗﻊ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺍﮐﺜﺮﺍَ ﻟﺮ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺑﺎ ﻧﺎﻡ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﺑﻬﻤﺌﯽ ‏( ﻧﺎﻡ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﻭ ﺷﻬﺮﯼ ﺩﺭ ﮐﻬﮑﯿﻠﻮﯾﻪ ﻭ ﺑﻮﯾﺮ ﺍﺣﻤﺪ ‏) ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ
        ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ ﺑﻪ ﺣﺪﻭﺩ ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﻓﺎﻣﯿﻠﯽ ﺩﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺣﺴﯿﻦ ﺑﻬﻤﺌﯽ ﺍﺯ ﮐﻬﮑﯿﻠﻮﯾﻪ ﻭ ﺑﻮﯾﺮ ﺍﺣﻤﺪ
        ﺑﻪ ﻣﻨﻄﻖ ? ﻣﺮﻭﺩﺷﺖ ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ

        • سلام
          تا جایی که دانسته ها یاری می نماید و به گفته پیران و بزرگان، در حدود ۲۶۰ سال پیش ۳ نفر از بستگان ملا علی شیر در قضیه قتل هیبت الله خان باوی از طرف حکومت زند به گروگان گرفته شده و به اطراف شیراز (مرکز سپاه زند) منتقل گردیدند و طایفه بهمئی ساکن در منطقه مرودشت از بازماندگان همان ۳ نفر می باشند. به گفته حاج ناصر خان خلیلی؛ مرحوم محمد علی خان خلیلی (ایلبگی بهمئی) با بهمئی های مرودشت در ارتباط بوده و به نزد آنها می رفته است.

          • سلام
            طبق مطالعات که در این مورد داشتم ، با نظر فرزند بهمئی موافقم و درست تر هست.خودم با چند تا از اونا ارتباط داشتم ، اونا در روستای حسن اباد زندگی می کنند و بعضی از اونها هم سنی هستند.

            • سلام
              البته توجه داشته باشید بعید بنظر می رسد بهمئی های ساکن در منطقه مرودشت دارای مذهب اهل سنت باشند زیرا اجداد آنها در زمان حکومت زند به آن ناحیه نقل مکان نموده اند و همانگونه که می دانیم در دوره سلسله زند، مذهب عموم مردم ایران و بویژه لرها و طبیعتاً بهمئی ها شیعه اثنی عشری بوده است

            • با عرض سلام خدمت گوول های عزیز من خودم ساکن روستای حسن اباد تل کمین هستم نزدیک تخت جمشید داخل روستای ما فردی روپیدا نخواهید کرد که سنی باشد ما همه بهمئی هستیم وازطایفه نریمیسا

  3. باعرض سلام
    نَریوسَ نگ (در اوستایی نَیریوسَنگهَ، در پهلوی نَریوسَ نگ، در فارسی نَرسی و نَرسه) نام ایزد پیک و پیام‌آور اهورامزدا خدای دین زرتشت است یعنی قابل مقایسه با جبرئیل در دین‌های ابراهیمی است. در کتاب وَندیداد نریوسنگ دوست اهورامزدا خوانده شده و در کتاب بُندَهِشن وظیفه نریوسنگ رساندن پیام الهی به شاهان و پهلوانان ذکر شده‌است.
    در یک اسطوره کهن درباره این ایزد آمده‌است که اهورامزدا او را همچون پسری پانزده ساله آفرید و برهنه در پس اهریمن قرار داد تا زنان با دیدن او دل در او بندند و او را از اهریمن بخواهند. (تئودور برخونی).

    نریسه ایزد نام ایزدی مانوی است که ایزد نجات بخش و نماد نرینه ی انسان است.در زبان پارتی آنرا نریسف ایزد ثبت کرده اند.در اسطوره آفرینش مانوی هنگامی که هرمزدبغ که برابر کیومرث زرتشتی است به اسارت سرزمین تاریکی می رود امهرسپندان برای نجات او به سرزمین ظلمت میروند.هرمزدبغ رهایی می یابد اما پاره های فروزان نورانی مهراسپندان توسط دیوان ظلمت بلعیده شد.پدر روشنایی برای خارج کردن این اخگرها از تاریکی نریسه ایزد که نماد زیبای مردانگی بود را آفرید و بهمراه دوشیزه روشنی که همان دوست روشنان است بصورتی اغوا کننده بسوی دیوان فرستاد.دیوان تحریک شدند و پاره های موجود در بدن آنان خارج شد و به پایین هبوط نمود که از آن جهان مادی-مینوی امروزی پدید آمد.
    دیوهای کَماله یا کَماله‌دیوان یا کَمالگان در مزدیسنا هفت دیو اصلی و از نخستین آفریدگان اهریمنند در برابر آفریده‌های اورمزد. اینان به ترتیب آفرینششان اکومن، اندردیو، ساوول، ناگهیس، ترومددیو و تریز و زریز نام‌دارند.

    بخاطر این اینارو نوشتم چون از نظر اسامی فارسی هستند شاید بشه تشابهی بین معانی بعضی اسامی مثل نریمیسا و کمایی با این کلمات پیدا کرد تا کلمات عربی کمال و نوری و موسی جالبه روی اینها تحقیق بکنید آقای نویسنده

    • سلام
      با سپاس از توجه شما نسبت به مطالب مطرح شده در بهمئی دات کام، به اطلاع می رساند محقق اهل کهگیلویه جناب مجیدی نیز ریشه طوایف نَریمیسا و مُهمَدمیسا را به قبل از ورود دین اسلام به کشور ایران ربط داده است.
      به هر حال، پیشنهاد شما و همچنین نظرات آقای مجیدی قابل تأمل می باشد امّا از سوی دیگر عنایت داشته باشید که بهمئی ها در اغلب موارد نام نیای بزرگ خود را بر دهه و یا طایفه ی خویش می گذاشته اند. مثلاً: دهه باقر، دهه مراد، دهه بخشعلی، دهه خداداد، طایفه قنبر، طایفه نعمت الله و …
      بنابراین احتمال اینکه نامهایی چون نریمیسا و مُهمدمیسا نیز نام شخص بوده باشد، وجود دارد. کمااینکه در زبان لری نام موسی، میسا گفته می شود. در همین راستا باید گفت پس از ورود دین اسلام به ایران نامهای عربی رواج بیستری یافته بودند. برای مثال: بنیانگذار حکومت محلی اتابکان لر بزرگ، ابوطاهر نام داشته که یک نام عربی است. نام فرزندان ابوطاهر نیز چنین بوده است:
      ۱- هزار اسپ
      ۲- بهمن
      ۳- عمادالدین پهلوان
      ۴- نصرت الدین ایلواکوش
      ۵- قزل
      همانگونه که آشکار است، نام دو تن از فرزندان ابوطاهر نیز دارای صبغه عربی می باشد. به هر سوی می توان گفت نظر شما و جناب مجیدی بیشتر در صورتی قابل قبول است که بپذیریم قدمت تاریخ بهمئی به پیش از ورود اسلام (۱۴۰۰ سال قبل) بازگردد. در غیر اینصورت وجود نامهای عربی در میان بهمئی ها غیر منطقی به نظر نمی رسد.
      جناب آقای مهرداد
      در هر صورت بهمئی دات کام پیشنهاد شما را مدنظر قرار خواهد داد.
      پیروز باشید

  4. سلام
    همانطور که خودتون اشاره کردین دقیقا لرها بازمانده قوم پارس هستن.چون اگه تاریخ رو مطالعه کرده باشیم می بینیم که تاریخ دانان باستانی همچون هرودوت گفته که پارسیها اکثرا عشایری بوده اند و مهم تر انکه فقط دو قوم ماد و پارس از “کلاه نمدی” استفاده می کردند و حال هم لرها مانند فارسها از کلاه نمدی استفاده می کنند که یکی از نشانه های آریایی بودن اکثریت لرها می باشد.درود بر شیر مردان لر پارسی که بعد از هزاران سال هنوز سیرت آریایی خویش را حفظ کرده اند و واقعا شما باید به لر بودنتان افتخار کنید که از نسل اسطوره های دلیرید.

  5. احتراماً به آگاهی مخاطبین گرامی و بویژه گووَل عزیز بهمئی می رساند کلیپی کوتاه از نوای یاریار بهمئی در جوار بقایای قلعه تاریخی دیشموک، بر روی کانال بهمئی دات کام در وبسایت آپارات بارگذاری گردیده است.
    ارزش و اهمیت این کلیپ علاوه بر دربرداشتن اشعار و ادبیات بهمئی بعنوان یکی از عناصر هویت بخش آن، به دلیل آنست که منطقه بهمئی مهمدی سردسیر و توابع آن از جمله « دیشموک » و « لیراو » خاستگاه اولیه بهمئی بوده و بهمئی ها از آن دیار بسوی مناطق علاء، صیدون، ممبی و … پراکنده گردیده و سرزمین خویش را گسترش دادند.

  6. ای ول. واقعاً لر قوم اصیل ایرانی هست. من خیلی دوست دارم رشادت هاودلیری های ایل بهمئی بازگو شود.

    • سلام
      بهمئی دات کام در آینده به بخشی از مبارزات و رشادت های بهمئی و از جمله وقایع سالهای ۱۳۰۳ و ۱۳۱۶ خواهد پرداخت.

  7. سلام فرزند بهمئی لطفا درمورد جد کمایی ها اگه منبع موثقی معرفی کنید یا انکه شجره نامه و..آخه جد نهایی این طایفه بالاخره معلوم نشد که لر بهمی هستند یا اینکه از نوادگان علی ابن ابیطالب علیه السلام هستن آخه بعضی سایت ها گفتند که سادات کمایی در تلخاب ویا امیر آباد زندگی میکنن که اگر جدی باشد پس تکلیف دیگر کمایی ها چی میسه خواهشا کمک کنید بالاخره هویت اصلی این طایفه مشخص بشه.

    • سلام
      مخاطب گرامی
      جناب آقای محمد
      می توان گفت درباره « ریشه نژادی » کمائی ها چند نظریه مطرح شده است. از جمله:
      ۱- بعضی روایات، کمائی ها را از بازماندگان عشایر لیراوی می دانند که « بایوجمان » با خواهر امیر آنها وصلت نموده است. (برخی روایات امیر مذکور را از منسوبان اتابکان لر بزرگ و به روایتی نیاکان کمایی ها می داند) همانگونه که داستان آن در پُست تاریخ ایل بهمئی نیز آورده شده است.
      ۲- برخی، کمائی ها را از بازماندگان فردی بنام کمال الدین (از اولاد بهمن نیای بهمئی ها) می دانند. چنانچه دکتر نادر افشار نادری در جزوه جمعیت و شناسنامه ی تیره ها و طوایف ایل بهمئی منتشر شده به سال ۱۳۴۷ از « طایفه کمالی » در منطقه دیشموک نام برده است. البته دکتر افشار نادری، کمائی های ساکن در منطقه بهمئی مهمدی گرمسیر، بهمئی علاءالدینی و بهمئی احمدی را با عنوان کمائی معرفی می نماید.
      ۳- برخی نیز کمائی ها را اصالتاً از سادات می دانند.
      مخاطب گرامی
      جناب آقای محمد
      برای شناخت هویت و اصالت خویشتن اگر تنها به مسائل نژادی نگریسته شود، جز سردرگمی نتیجه ایی بدست نخواهد آمد زیرا هرچند مبحث نژاد یکی از اجزای اصلی هویت هر جامعه ای می باشد امّا همه ی هویت آن محسوب نمی شود؛ بلکه نژاد بهمراه سرزمین، زبان، دین و آئین، آداب و رسوم، تاریخ و ساختار سیاسی مشترک است که هویت یک جامعه را شکل می دهد. بنابراین کمائی ها چه از بازماندگان امیران لیراوی و چه از نسل کمال الدین باشند و چه از سادات و یا هر تبار دیگری، آنچه مُسَلم است این نکته می باشد که کمائی ها در گذر زمان در کنار طوایف بهمئی قرار داشته و دارای تاریخ، سرزمین، آداب و رسوم، زبان، پیوندهای سببی و ساختار سیاسی مشترک با آنها گردیده و هویت بهمئی را کسب نموده اند. اینگونه است که گفته می شود هویت کمائی ها، بهمئی می باشد.

  8. بسیار خوشحالم که دارید تاریخ ایل بزرگ بهمیی رو برای همه بازگو میکنین..دلاوری ها ورشادت های مردان ایل غیور بهمیی همیشه زبانزد عام وخاص بوده..

    امیدوارم هم فرهنگ ورسوم هم دلاوریها وهم تاریخ بزرگ این ایل بزرگ را به همه بازشناسانید

    • سلام
      با سپاس از توجه شما، بهمئی دات کام در نظر دارد به امید خدا و بمرور زمان به گفتارهایی درباره قوم و بویژه ایل بهمئی بپردازد.
      موفق باشید

  9. سلام
    من فرزند ایل بهمیی هستم و تا ابد از ایلم دفاع میکنم و خواهم کرد و باعث سربلندی ایلم خواهم شد با کارهایی که انجام میدهم
    من استاد نی نوازی هستم و با تمام وجودم برای ایلم نی نوازی میکنم تا همیشه رسوم و فرهنگمان حفظ شود

  10. با درود و احترام
    همانگونه که بارها نیز اشاره گردید؛ هدف از راه اندازی پایگاه بهمئی دات کام، شناخت از یکدیگر و اصالت خویشتن بوده و می باشد. اصالتی که در ذیل قوم بزرگ لر و هویت سترگ ایرانی جستجو می گردد. شاخصه هایی که با گذشت زمان و گسترش زندگی مدرنِ تکنولوژیک و در عصر صنعت و توسعه فرهنگ شهرنشینی رو به فراموشی نهاد تا جاییکه نمایی کم رنگ از آن در حافظه و خیال پیران و بزرگان باقیماند. عناصری که می توان آنها را در چارچوب « هویت بهمئی » و مجدداً با تأکید بر هویتهای لری – ایرانی یافت.

    پوشاک و پوشش با تمام تغییرات تاریخی اش و دگرگونی هایی که داشته بخشی از هویت هر قوم، ایل و طایفه ای بشمار می رود. بهمئی نیز در گذشته ی خویش بعنوان زیرمجموعه ای از زاگرس نشینان لرتبار و در پیوستگی با دیگر ایلات و طوایف زاگرس نشین و بویژه ایلات کهگیلویه و نیز با عنایت به شباهت ها و اشتراکات بسیاری که میان آنها وجود داشته، عناصر هویتی خویش و از جمله پوشش و پوشاک را می جسته است.

    و اینک هم دوش، همراه و همگام با دیگر اقوام ایرانی، تلاشی شایسته از سوی فرزندان بهمئی برای یافتن و برافراشتن این اصالتها در راستای معرفی و توسعه اصالت و هویت بزرگ ایرانی مشاهده می گردد که امید است ادامه داشته و تکمیل تر از پیش گردد.
    پوشش سنتی ایل بهمئی

  11. ? ﻣﻦ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺩﺍﺧﻠﯽ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ !!
    ﺭﻭﺯﯼ پاﯼ ﺻﺤﺒﺖ ﻫﺎﯼ پزﺷﮑﯽ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺳﻮﺭﯾﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﻻ ﺑﻪ ﻻﯼ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ ﺑﻪ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺟﺎﻟﺒﯽ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ: « ﺳﻮﺭﯾﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻣﻦ ﺗﺮﯾﻦ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﻋﺮﺏ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺎﻣﺮﺋﯽ ﺍﻣﺎ ﻣﺪﺍﻡ، ﺑﻪ ﺍﺧﺘﻼﻓﺎﺕ ﻗﻮﻣﯽ ﻭ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺷﻬﺮﯼ ﻭ ﻃﺎﯾﻔﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺸﻮﺭ ﺩﺍﻣﻦ ﺯﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ… ﺍﺧﺒﺎﺭ ﻭ ﺷﺎﯾﻌﺎﺗﯽ ~ﺧﺶ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺎﻋﺚ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻣﺬﺍﻫﺐ ﯾﺎ ﻗﻮﻣﯿﺖ ﻫﺎ ﯾﺎ ﺣﺘﯽ ﺳﺎﮐﻨﺎﻥ ﺷﻬﺮﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻭ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭﺍﻥ ﺗﯿﻢ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻣﯽ ﺷﺪ. ﻣﺜﻼ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺷﺎﯾﻊ ﺷﺪ پزﺷﮑﯽ ﮐﺮﺩ ﺗﺒﺎﺭ ﻣﺮﺩﻡ ﻗﺒﺎﯾﻞ ﻋﺮﺏ ﺭﺍ ﻣﺴﻤﻮﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺷﺎﯾﻊ ﺷﺪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺣﻤﺺ پاﻧﺰﺩﻩ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺍﻫﻞ ﺣﻠﺐ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺩﺭﻩ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺯ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺑﯿﺮﻭﻥ پرﯾﺪﻩ ﻭ … ﻭﻗﺘﯽ ﺟﻨﮓ ﺩﺍﺧﻠﯽ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻫﺎ ﻭ ﮐﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻧﻔﺮﺕ ﻫﺎ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺴﻮﯾﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﻫﺎ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻭ ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﻭ ﺩﯾﻦ ﺑﻪ ﺩﯾﻦ ﻭ ﻣﺬﻫﺐ ﺑﻪ ﻣﺬﻫﺐ ﻭ ﻗﻮﻡ ﺑﻪ ﻗﻮﻡ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ…»
    ﺍﯾﻦ ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺁﺷﻨﺎ ﻧﯿﺴﺖ؟ ﺩﻗﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﺪ ﺩﺭ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﺍﺧﯿﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍﻫﺎﯼ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﯾﻢ؟ ﺩﻗﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﺪ ﭼﻪ ﺣﺠﻤﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﻏﯿﺮ ﺭﺳﻤﯽ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻫﺎﯼ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﯽ ﻭ ﺣﺠﻢ ﻋﻈﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻭﺍﮐﻨﺶ ﻫﺎﯼ ﺍﻓﺮﺍﻃﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﻄﺢ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﺷﺒﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﯾﻢ؟
    ﺍﺻﻼ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ، ﺍﻣﺎ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎﯼ ﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺎﻧﻨﺪ، ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺟﻨﮓ ﺩﺍﺧﻠﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍﻩ ﺑﯿﺎﻓﺘﺪ… ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺻﺮﺑﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﮐﺮﻭﺍﺳﯽ ﻭ ﺑﻮﺳﻨﯽ ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﯽ ﺑﺎ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﻧﺴﺒﺘﺎ ﺑﺎﻻ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﻤﮑﻦ ﻧﯿﺴﺖ؟
    ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ « ﺍﯾﺮﺍﻥ » ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﺠﺰﯾﻪ ﺑﻪ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﻭ ﺩﻭ ﻣﻠﺖ ﻭ ﻗﻮﻡ ﻭ ﻫﻔﺘﺼﺪ ﻧﻮﻉ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻭ ﻫﻔﺖ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻮﻉ ﺗﻔﮑﺮ ﺍﺳﺖ. ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﻔﺮﺗﯽ ﻋﻈﯿﻢ ﻭ ﺧﺸﻤﯽ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﺷﺪﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺟﺮﻗﻪ ﺍﯼ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺗﺎ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﺷﻮﺩ
    ﻓﻘﻂ ﻓﺮﺽ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﭼﻨﯿﻦ ﻭﺿﻌﯿﺘﯽ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﻪ ﺭﻭﺳﺎﯼ ﺧﻮﺩ ~ﯾﺎﻡ ﺩﻫﻨﺪ ﮐﻪ: « ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺎ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺷﺎﻥ ﻭ ﺑﺎ ﺷﺎﻧﺘﺎﮊﻫﺎﯼ ﺧﺒﺮﯼ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﻫﻢ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ … »؟ ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ ﺍﻣﺎ ﺣﺲ ﺑﺪﻡ ﺭﺍ ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﻫﻢ. ﻣﻦ ﺍﺯ ﮔﺴﺘﺮﺵ ﺍﯾﻦ ﺣﺠﻢ ﻧﻔﺮﺕ ﻭ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﺧﺸﻢ ﻋﻠﯿﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ… ﯾﺎﺩﻡ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻩ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ، ﺭﺋﻮﻑ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻭ ﻫﻤﺪﻝ… ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺳﻮﺭﯼ ﻫﺎ ﻭ ﻋﺮﺍﻗﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﻫﻢ ﺍﺳﻠﺤﻪ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﻋﺮﺏ ﺑﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻭ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻭ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺷﻬﺮﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ….ﺣﺎﻻ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﻛﻪ ﺗﺤﺼﻴﻠﻜﺮﺩﮔﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﻣﻤﻠﻜﺖ ﻫﺴﺘﻴﺪ ﻫﺸﺪﺍﺭﻣﻴﺪﻫﻢ ﻛﻪ ﻫﺮﻣﻄﻠﺐ ﺿﺪ ﻗﻮﻣﻴﺘﻲ ﺿﺪﻧﮋﺍﺩﻱ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﺍﻓﻜﻦ ﻣﺬﻫﺒﻲ ﺭﺍ کپی پست ﻧﻜﻨﻴﺪ .

    • سلام
      مخاطب گرامی
      جناب آقای جاوریان
      با تشکر از دغدغه ی شما، مواردی چند را در همین رابطه به اطلاع می رساند:
      ۱- بله! به یقین همبستگی اقوام هر کشوری ضامن پایداری ملت آن خواهد شد و هدف والای تمام فعالان عرصه فضای مجازی نیز می بایست تلاش در جهت تحکیم و استمرار اتحاد اقوام ایرانی باشد گویی بهمئی دات کام نیز همواره از همین منظر، هویت خویش را در ذیل و راستای هویت بزرگ و سترگ ایرانی می جسته و می جوید.
      ۲- در کنار فعالیت های مثبت فرهنگیِ فعالان عرصه ی فرهنگ و نیز غیرت و مردانگی فرزندان سلحشور و بی باک این آب و خاک، ناگفته نماند به باور و عقیده ی راستین این ملت، دست خداوند بالای تمام دستها بوده و توکل بر ذات بی مثالش بدون شک ضامن محفوظ بودن از خطرها و آسیب ها خواهد بود.
      موفق باشید

      • سپاﺳﮕﺰﺍﺭﻡ ﺁﻗﺎﯼ ﺧﻠﯿﻠﯽ.
        ﮐﺎﻣﻼ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﻭ ﺩﺭﺳﺖ.
        ﺍﻧﺸﺎﻟﻠﻪ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻣﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺮﺍﺣﻞ ﺯﻧﺪﮔﯿﯿﺘﺎﻥ ﺑﺨﺼﻮﺹ ﺍﺣﯿﺎﯼ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﯾﻞ ﺑﻬﻤﺌﯽ …. ﻣﻮﻓﻖ ﻭ پیرﻭﺯ ﻭ ﺳﺮﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﺷﯿﺪ.

        • با سلام و احترام و با درود به محبت، لطف و غیرت شما، متقابلاً سلامتی و سربلندی را در پناه توجهات خداوند متعال برایتان آرزومند است.

  12. باسلام شفیع پورهای ساکن سادات حسینی روستای فالح از توابع دهدز از کدوم تبارهستن…باتشکر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.